close
چت روم
رمان های جدید

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 02 آبان 1397
10 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 187
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 10
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.15.20
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 02 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان های جدید


با بهار داشتيم به سمت پله ها ميرفتيم تو دلم خوشحال بودم براي اينكه امروز همه يه جورهايي حال شو داشتن ميگرفتن ..
رو كردم به بهار گفتم بهار بيا بيا بريم يه چيزي بخوريم فقط يه لحظه بيا بريم من اين كتاب رو تحويل بدم بريم رفتم به قسمت امانات كتابخونه
كتاب رو از كيفم بيرون آوردم راستش دلم نميخواست كتاب رو تحويل بدم همين جور كه داشتم بهش نگاه ميكردم گذاشتمش رو ميز گفتم بفرماييد اين كتاب رو تحويل آوردم
كتاب رو از رو ي ميز برداشت و بهش تاريخي كه پشت كتاب نوشته شده بود نگاهي كرد با يه لهني كه توش عصبانيت باشه گفت خانوم اين چه وضعشههههه يعني چي شما وقتي كتاب ميگيريد نگاه به تاريخ برگشت كتاب نميكنيد سهل انگاري هم حدي داره ..
من كه ديگه ماتم برده بود ديدم اين جوري نميشه كه بهش اجازه بدم هر چي دوست داره به من بگه
تمام جرات ام رو جمع كردم وگفتم ميشه تاريخ پشت كتاب رو ببينم
كتاب رو داددستم رو گفت بفرماييد خودتون ببينيد !
تاريخ پشت كتاب رو ديدم و ازش پرسيدم ببخشيد آقاي شريفي اممروز چندمه
براي چي ميخواهيد اگه براي مبرا شدن از كاري كه كرديد ميخواهيد هيچ فايدهاي نداره
منم با يه لهن جدي گفتم شما بگيد
گفت امروز 12 ست
ديدم تاريخ تحويل كتاب 14 ست دهن ام وا مونده ود
اولش فك كردم اشتباه ديديم
بعد ديديم نه
كاملا درسته
رو كردم و بهش گفتم ببخشيد آقاي شريفي تاريخ امروز 1 2 است
تاريخ پشت كتاب 14 است
يعني من دو روز جلوتر كتاب رو آوردم وفك نميكنم كه اين معني اش سهل انگاري باشه
كتاب رو از دستم به يرعت گرفت و ديدد
و با يه لهني كه توش معذرت خواهي باشه گفت
ببخشيد خانوم دانش حواسم نبود اين قدر سرم شلوغخ متوجه اين موضوع نشدم
ولي شما هم بايد هميشه كتاب هارو سر وقت بياريد تحويل بديد
من و كه ديگه كاردئ ميزدي خونم در مي آمد
كم مونده بود بزنم دكورشو بيارم پايين
به خودم مسلط شدم وگفتم حتما كتاب از گرفت
منم بدون اين كه نگاهش كنم از ائن جا زدم بيرون تو دلم هم هرچي فحش بلد بودم نثارش كردم ...
رفتمم سمت بهار كه ايستاده بود تا من بيام
يه نگاهي بهم كرد و گفت چيزي شده قضيه رو براش تعريف كردم و گفتم بيچاره مشكل داره بنده خدا با خودش درگيره
يه چشمم افتاد به ساعت گفتم بهار من برم نمازم رو بخونم الان ميام بهار هم گفت من ميرم يه چيزي براي جفت مون بگيرم ميام گفتم باشه برو ***باقی مطالب درادامه مطلب


نمازم رو خوندم و ديدم بهار نشسته تولابي كنارش نشستم ديدم دو تا شير كاكاو و كيك گرفته باهم خورديم و وبعد به سمت سالن رفتيم درس خونيدم
وبعد از چند ساعت به قول خودمون خر زدن رفتم پيش بهار رو گفتم بهار بيا بريم امروز واقعا خسته شديم

وسايلمون رو جمع كرديم رفتيم پايين



كه يه هو يكي صدام كرد وگفت خانوم دانش يه لحظه برگشتم ديدم داره منوصدا ميكنه و باهام كارداره رفتم پيشش هنوز از دستش ناراحت بودم
كه گفتم بفرماييد با من كاري داشتيد
بله
خواستم بگم اگه ميشه فلش رو فردا بيلريد كه من اطلاعات رو بهتون تحويل بدم سرم رو انداختم پايين و گفتم ممنون مرسي نيازي نيست خودمون يه كاريش ميكنيم

يه لحظه نگاه ام افتادبهش كه ديدم داره ميخنده
از خنده اش تعجب كردم كه انگار متوجه تعجب من شده باشه گفت ببخشيد خانوم دانش وقتي ناراحت ميشيد خيلي بامزه ميشيد يعني رفتارتون هم جالب ميشه تو دلم گفتم همين مونده بود كه اينم راجع به من نظر بده خدا به خير بگذرونه از فردا برنامه پيادهروي رو اعصاب من ميذاره خدا به من رحم كنه با يه آدم ديوانه طرف شدم ؟
رو كرد و بهئمن گفت نياز كه هت به هر حال شما به اين اطلاعات نياز داريد پس فردا يادتون نره
مجبور شدم قبول كنم .....
رفتم سشمت بهار باهم به سمت در خروجي رفتيم وبعد تو راه كلي حرف زديم منم قضيه رو براش تعريف كردم باهم كلي اداشو در آورديم كه يه هو ديديم از كنارمون رد شد آخه تو فرهنگ سرا بوديم وداشتيم به سمت در خروجي فرهنگ سرا ميرفتيم با بهار اولش تعجب كرديم بعد پرتي زديم زير خنده اين قدر خنديديم كه اشك از چشمام اومد آخه هر وقت كه خيلي ميخنديدم از چشمام اشك ميامد با بهار سعي كرديم جلوي خنده مون رو بگيريم بعد از چند دقيقه سكوت رو كردم و به بهار گفتم خدا فردا رو به خير كنه
بيخال اكشال نداره اين همه اون اعصاب ما رو خورد كرد يه بار هم ما اعصاب ائن رو خورد كنيم
هميشه شعبون يه بار هم رمضون

نزديك كوچه مون شديم واز بهار خداحافظي كردم و رفتم خونه
زنگ و زدم مامان در و بازكرد و منم وارد خونه شدم كه ديدم چند تا برگه دست بنيامينه كه داره اون هارو به صورت كاملا حرفهاي هم زمان هم تف مالي ميكنه وهم مچاله
تو دلم گفتم خدا يا برگه هاي من نباشه كه من تحمل ندارم

همين جور كه نزديك شدم ديدم بله برگه هاي منه چند تا از ورق هايي كه مربوط به جزوه يكي از درس هام ميشد رو تف مالي كرده بود
از طرفي تو مرام ما دست رو بچه دراز نميسه پس مجبور شدم خود خوري كنم برگه هايي رو كه از دستش قصر در رفته بودن رو برداشتم بعد رو كردم و بهش گفتم بچه بد !
هنوز چند قدمي نرفته بودم كه احساس كردم يكي پاچه شلوارم رو گرفته برگشتم ديدم بنيامينه ..
هميچين نگام كرد طاقت نياودم سريع كنارش نشستم با همئن زيبونبچگيش گفت آژي ببشيد منم سريع بغلش كردم وگفتم قربون دادشي ام برم من ولي ديگه اين كار رو نكن بشه قول
قول ديه نميكنم ديدم نگاهش يه جوريه كه گفت آژي تو با من بازي نميكني
همين طوري كه تو بغلم بود با اين كه خسته بودم ولي هنوز انرژي داشتم گفتم دادشي با يه بازي هيجاني موافقي برق شادي و شرارت از چشماش به وضوح ديده ميشد سريع بردمش اتاقم بعد از تعويض لباس هام شروع كردم با هاش دعوا كردن
دعئا مخون اين وري بود كه با يه دست همديگ رو ميزديم وهر كي دستش رو كنار ميكشيد بايد بيشترهر چي اون طرف ميگفت گوش ميكرد من بي اختيار دستم و كشيدم بنيامين كه تو اين بازي نميشد سرس رو كلاه گذاشت سريع گفت قفول نيست بايد به كولي بدي هرچي گفتم دادشم من خسته ام بيا و با يه جايزه قضيه رو حل كنيم قبول نكرد به اجبار سوار كولم كردمش و هواپيمات بازي ميكردم كه تقريبا سرو صدامون كل خونه رو برداشته بود كعه يه مامان اومد در اتاق باز كرد و يه نگاهي به جفت مون انداخت و گفت اينجا چه خبره ؟
منو بنيامين كه شوكه شده بوديم يه هم زمان زديم زير خنده .. مامانم گفت خدا يه عقل بهت بده بونا

****

صبح دنبال فلش هام گشتم آخه دوتا فلش داشتم يكي ش ستازه گرفته بودم ولي اون يكي يه مقدار ويروسي بود البته زياد مطمن نبودم كه ويروس داشته باشه هر چي گشتم پيداش نكردم كه آخر سر چشمم افتاد به هخمون فلش كه فك ميكردم ويروس داشت كه داشت اولش نميخواستم برش دارم كه يه هو يه فكر شيطاني به ذهنم خطور كرد فلش رو برداشتم و بعد يه آبي به صمرتم زدم وبعد از آماده كردن وسايلم صبحونه مختصري خوردم و رفتم سمت فرهنگ سرا


مشغول درس خوندن بودم كه ديدم بهار اومد سمتم و گفت بونا چي شد فلش رو آوردي راستي منم يه سري مطلب پيدا كردم كه منم گفتم بهار يه چيز بگم از طرز حرف زدنم فهميد چه خبره؟
دوباره چه نقشه اي براي اين جوجه خروس داري ؟
هيچي غفقط فلشي كه براش آوردم بهار فك كنم ويروسيه مطمن نيستم كه سالم باشه
بهار گفت بي خيال عيب نداره تا اون باشه تو مسالي كه بهش ربط نداره دخالت نكنه اگه سيستمش خراب شه چي؟ فوقش اسكن ميكنه راستش نميدوستم اون روز چم شده بود همش دوس داشتم اذيتش كنم وبعد به سمت بچه ها رفتم الهه و آرام نقشه رو به اون هاگفتيم واز اتفاقاتي كه تو اين چند روزع سرش آورده بودي م تعريف كرديم وخنديديم كه الهه كفت بچه ها چي چيزي ميگم ولي بين خودمون بمونه ما هم كه كنجكاو سر تا پا گوش كه اين ميخواد چي بگه ؟

اون روز كه شما كلاس داشتين رفته بودين من تازه وترد كتاب خونه شده بودم كه اين ج.جه خروس به من گير دادكه چرا كارتت رو نياوردي خلاصه بعد از كلي حهر وبحث ايشان رضاييت داده و مارا نيز شرمنده خوساخته و اجازه دادند كه ما از كتابخونه بمونم منم كه خيلي رفتارش بهم خورده بود تو ذهنم يه نقشه اي كشيدم كه بعد وقت ناهار رفتم كتابي رو مه براي تحقيق ام ميخواستم بگيرم تو دنهم هم آدامس بود كه ديدم نيست رفتم كنار صندليش و آدادمسرو چسبوندم بهش
رفتم بعد از رفتن


بعد از يه چند دقيقه اي كه دوباره براي كتاب اومده بودم پايين واقعا قيافه اش ديديني بود جا تون خالي حسابي عصبي بود وقتي كه خواستم كتاب رو بگيرم همش دنبال بهونه بود سرم دادبزنه
منم كاملا ريلكس كتاب رو گرفتم و اومدم ما كه ديگه از خنده رودبر شده بوديم
الهه گفت بچه ها يه چيز بگم منو نميزنيد بگو دوباره چه گندي زدي ؟
بچه ها فك كنم فهميده كه ما اون اذييت ميكنيم همه با يه حالتي نگاهش ميكرديم كه ديدم داره آب دهن شو با ترس قورت ميده گفت به خدا كار من نبود كه ما همه باهم گفتيم الهه ميكشيمت

ميگم كار من نبوده حدس ميزنم الهه راست شو بگو فك كنم كسي بهش گفته يا خود ش فهميده حتما تو تابلو بازي در آوردي
نه باور كن اين جوري نبوده كه من گفتم بگو پس چرا تو اين چند روزه به ما گير ميده ..
مگو فهميده مهم نيست اصلا به روي خودتون نياريد از اين به بعد ديكگه قضيه اذييت كردن منتفيه فقط خودم حالشو ميگيرم نميخوام كسي براش دردسر بشه



با بهار رفتيم پايين كه ديدم يه جوري به من زل زده كه انگگار تا حالا منو نديده نگاهش يه نگاه معمولي نبود به بهار گفتم بهار اين چشه چرا اين طوري نگاه ميكنه نميدونم
رفتيم پيشش و بعد از سلام دادن كه جواب سلاممون رو همچين گرم وصميمي جواب دادكه من تعجب كردم وبعد گفتم اينم فلشي كه خواسته بوديد راستي شرمنده كه بهتون زحمت داديم
خواهش ميكنم فقط ميشه بگيد اين فلش بابت چيه
مخم هنگ كرده بود نميدونستم چي بگم خودتون ديروز گفتيديد كه برا مون يه سري اطلاعاتي كه راجع به خانه خانه هاي طبابايي ها كه تو كاشان هست براون اطلاعات مياريد وراجع به يك سري آثار باستاني كه تو اين شهر هست

انگار تازه متوجه حرف هم شده بود ولي نگا هش يه نگاه مرموز بود فلش رو گرفت و معذرت خواهي كرد بابت اين كه فراموش كرده بود

بعد رو كرد و گفت خانوم دانش اگه اشكال نداره فردا بيا فلش تو بگير
از لهنش تعجب كردم اون هيچ وقت اين طوري حرف نميزد


كه بعد همين طور كه داشتيم ميرفتيم يه گفت يه لحظه خانوم ها

برگشتيم كه بهمون گفت كه فرهنگ سرا يه اردوي سفر به كاشان رو گذاشته گفتم بهتون بگم كه ديدم به دردتون ميخوره
منو بهار از ذوق مون رو پا بند نبوديم كه من گفتم ممنون از لطفتون خواهش ميكنم وظيفه بود با بهار به سمت سالن رفتيم

هنوز تو راه بودم داشتم ميا مدم فرهنگ سرا وميرفتم فلش رو از جوجه خروس ميگرفتم دل تو دلم نبود نميدونم براي چي ؟ تا حالا يه همچين حسي نداشتم ..
ولي از اين كه اذييتش كنم بدم نميامد ...
وارد فرهنگ سرا شدم هنوز بهار نيومده بود رفتم سمت امانات كتابخونه همين جور كه داشتم ميرفتم ديدم نيست خواستم برگردم كه يكي صدام كرد برگشتم ديدم از اتاقي كه كنار قسمت امانات بود اومدبيرون
قيافه اش معلوم بود عصبيه تو دلم گفتم خدايا خودت به خير بگذرون
هنوز حرفي نزده بودم كه يه هو با حالت عصبانيت رو كرد و بهم گفت
خانوم دانش ميدونيد چه بلايي سر من آورديد
همين تو ر بهت زده داشتم نگاهش ميكردم خانوم دانش فلش كه ديروز بهم داده بوديد ويروسي بود نزديك بود تمام اطلاعات تو سيستم ام پاك كنه به هر زوري كه بود نذاشتم بليي سر سيستمم بياد
نمدونم شما وقتي فلش مياورديد چكش نكرديد واقعا كه خانوم من قصدم لطف به شما بود ولي مثل اينكه شما جواب لطف ديگران رو اين طوري جواب ميديد ..
من كه ديگه نزديك بود بزنم زير گريه
با هر بدبختي بود جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم

تمتم اعتماد به نفس ام رو جمع كردم و گفتم ببخشيد آقاي شريفي من اصلا نميدونستم كه فلشم ويروسي بوده چون زياد ازش استفاده نميكنم
فكرش رو هم نميكردم كه ويروس داشته باشه
اون روز هم عجله داشتم يادم رفت چكش كنم منم آدم قدر نشناسي نيستم كه جواب لطف ديگران رو اين طوري بدم

من به شما حق ميدم ولي كار من از عمد نبود ديگه داشتم از اعصبانيت منفجر ميشدم كه گفتم لطف كنيد اون فلش من رو هم بديد ممنون از كمكتون خودم يه فكري ميكنم ..

انگار متوجه حرفم نشد يه گفت من اطلاعات رو براتون تو فلش ريختم ميتونيد ببريد پيرينتش رو بگيريد نگاهش يه معلوم بود يه نقشه اي داره ولي ته دلم خوشحال بودم براي اينكه حالش رو گرفته بودم ... ولي خيال باطل بود ...

منم در كمال آرامش فلش رو گرفتم و تشكري خشك كردم و رفتم سمت سالن چند ساعتي گذشت بهار امود رفتم پيشش و گفتم بهار چرا اينقدر دير اومدي معلومه كجاي تو ؟
بابا جان خواب مونده بودم چي شد فلش رو گرفتي
آره بهار فكرش رو هم نميكني چي شده ؟

فلشم ويروسي بود
نه دروغ
باور كن
من اصلا فكرش رو هم نميكردم ويروس داشته باشه چون من ازش زياد استفاده نيكردم

بهار - بيخيال چيزي نگفت
چرا اونقدر عصبي بود كه نگو فك ميكرد جواب لطفش رو اين طوري دادم فك نيكرد از قصد اين كاررو كردم بهار باور كن من خودم هم نميدونستم

اشكال نداره حالا سيستمش سالمه اره بابا
حقشه تا اون باشه كه رو اعصاب ما پياده روي نكنه

بهار بيا بريم اطلاعاتي رو كه ريخته تو اين فلش پيرينت بگريم
باشه
رفتيم كافي نت فلش رو وصل كرديم به سيستم هرچي گشتيم اطلاعتي رو كه ميخواستيم پيدا نكرديم

ديگه اعصابم خورد شده بود اون قدر عصبي بودم كه اگر جلوي روم بود آنچنان ميزدمش كه بچسبه به ديوار

با بهار با نا اميدي اومديم بيرون جفت مون عصبي بود
بهار بله
به روي خودت نيار انگار نه انگار
خودمون يه فكري ميكنيم باشه نميخوام فك كنه به خاطر اين اطلاعات قراره التماس اش كنيم

باشه فقط ازاين به بد با هاش كمتر حرف ميزنيم
راستي من چند تا كتاب ميشناسم كه ميتونه بهمون كمك كنه اون هارو بگيريم مشكلمون تا حدي حل ميشه
راستي بهار تا اردوي كاشان تقريبا يه 5روزي وقت داريم تا اون موقع خودمون دست به كار ميشيم


فعلا آتش بس تا بعدا حالش رو ميگيرم با بار رفتيم سمت امنات كتابهايي رو كه ميخواستيم رو گرفتيم

وبعد رو تابلوي اعلانات نوشته بود زمان ثبت نام از امروز شروع ميشه با مبلغ 10000تومان با بهار تصميم گرفتيم كه بريم ثبت نام كنيم رفتيم قسمت ثبت نام كه . ..

رفتم دفتر ثبت نام ديدم آقا مسول بثت نام هم هست بااكراه رفتيم داخل متوجه ورود ما شد و گفت كاري داشتيد اومديم براي ثبت نام اردوي كاشان مدارك مورد نياز همراهتون هست بله .
پول و يه برگه رضايت نامه رو بهش تحويل داديم و اسم مارو تو يه دفتر نوشت وگفت 5 روز ديگه ميريم و لوازم مورد نياز هم همراهتون باشه .
از اتاقش خارج شديم
كه به بهار گفتم اي واي بهار ديدي چي شد
يادم رفت ناهار باخودم بيارم اشكال نداره يه كاريش ميكنيم همين طور كه داشتيم با هم به سمت سالن يه هويكي صدام كرد برگشتم باورم نميشد مسعود بود با يه ظرف غذا كه تو دستش بود اومد كنارم و گفت اومدم خونه تون كه خاله گفت يادت رفته غذا بياري كه من گفتم بده من براش ميبرم .
تودلم ميگفتم اي كاش از خدا چيز ديگه اي ميخواستم .
ظرف غذا رو داددستم منم بودم اينكه نگاهش كنم ازش تشكري كردم و گفتم ممنون دستتون درد نكنه .
ميشد از طرز نفس كشيدنش عصبانيت اش رو فهميد
بدون هيچ حرفي رفت منو بهار بهم نگاهي كرديم و رفتيم سمت سالن درموردش حرفي نزديم چون دوست نداشتم راجع بهش چيزي بگم

بهار هم چيزي نگفت

مشغول خوردن غذا بوديم كه آرام اومد گفت بچه ها براي اردوي كاشان ثبت نام كرديد بله با اجازه شما
خوب پس جمع مون جمعه حسابي با بري بچ ميتركونبم
يه نگاهي بهش كردم وگفتم من كه پايه ام بهار هم به تطبعيت ازمن اون هم موافقت خوش رو اعلام كرد .

با بچه هاتصميم گرفتيم هركي يه چيزي بياره
كه قرار شد ناهار تو راه من بيارم بهار ميوه آرام تنقلات الهه هم چايي و ليوان به تعداد بچه ها بياره

با بچه ها تصميم گرفتيم براي سفر بريم يه كم خريد با بچه ها رفتيم سمت ميلاد نور

رفتيم سمت مغازه اي مانتو فروشي من يه مانتو قهوه اي كه روش دوتا جيب داشت و در كل طرح قشنگي رو داشت انتخاب كردم بهار هم يه مانتو ي طوسي رنگ برداشت كه يقه اش كار شده بود گرفت الهه هم يه مانمتو به رنگ آبي نفتي كه روش كارش بود و آرامم هم يه مانتو كرم برداشت با بچه ها پول ماتنو ها رو حساب كرديم و رفتيم شالو و بعد شلوار هم گرفتيم وبعد ازكلي خريد اومديم بريم سمت خونه رفتيم سمت تاكسي ها ماشين گرفتيم و به سمت خونه رفتيم توراه با بچه ها در حال حرف زدن بوديم كه الهه گفت بچه ها يه چيز
اين جوجه خروس از طرف فرهنگ سرا با خانوم زماني مسول شدن براي سفر كاشان
خانوم زماني ميشنا ختيمش دفعه اولي نبود كه باهاش بيرون ميرفتيم اهل گير دادن زيادي نبود در واقع با بچه ها راه مي آمد ولي جوجه خروس رو نميدونستيم تودلم گفتم هرجا ما ميريم اين هم بايد باشه ..
با بچه ها نقشه اي پياده كرديم راننده از تعجب مونده بود به ما چي بگه گفتيم الان ميگه خدا به داد اون بيچاره برسه ..

نقشه براين اساس شد كه هر وقت بهمون گير داد بريم پيش خانوم زماني و از اون اجازه بگيريم و بعدش هم اصلا به حرف هاي ا ون توجهي نكنيم اين طوري بهتر بود وبعد از گذشت نيم ساعتي به مقصد رسيدم كرايه رو هميشه عادت داشتيم وقتي جمعي ميرفتيم بيرون دونگي حساب مي كرديم بعد حساب كرايه ااز بچه ها خداحافظي كرديم بهار مسيرش بامن بو د ا لي و آرامم هم باهم هم مسير بودن از هم خداحافظي كرديم و رفتيم


تو راه من وبهار كلي سر به سر هم گذاشتيم و تا رسيديم خونه از هم خداحافظي كرديم و رفتم سمت خونه همين جور خوشحال شاد وخنودن در زدم و مامانم در رو باز كرد رفتم خونه تو دلم خوشحال بودم براي اينكه هم به تحقيق همون ميرسيديم وهم يه سفري بود

موضوع سفر رو به مامانم گفتم و اون هم قبول كرد البته به خاطر اين كه بهش قبلش نگفته بودم معذرت خواستم مامانم هم با يه نگاهي مهربون منو بخشيد من پريدم بغلش يه بوسش كردم كه همون لحظه بببام اودم وگفت پس من چي ؟
رو كردم به بابم سلام كردم گفتم حسودي ميكني خوب آدم حسوديش ميشه ديگه
پريدم بغل بابا و از لپش بوس كردم بابايي حسود بابم هم منوتو بغلش گرفت و بوسم كرد


رفتم اتاقم لباس هامو عوض كردم و داشتم درس هامو ميخوندم كه يه هو فكر ام رفت سمت اين جوجه خروس از كاري كه كرده بود حسابي دل خور بودم باورش برام سخت بود آخه اصلا بهش نميخورد كه يه همچين آدمي باشه كه ديگران رو سر كار بذاره
نميدونم چرا وقتي بهش فك ميكردم يه حس خوبي داشتم اولين پسري بود كه يه همچين حسي رو بهش داشتم وافقعا نميدونم براي چي ؟

ولي از طرفي از اذييت كردنش هم لذت ميبردم

تصميم گرفتم موضوع رو بايكي چون هر وقت هر اتفاقي كه ميافتاد من حتما به بابم ميگفتم با پدرم خيلي راحت بودم رفتم از اتاق هم پايين كه ديدم بابام نشسته تلويزيون نگاه ميكنه

رفتم پيشش و تا منو ديد گفت به به بونا خانوم چه خبر بابا
من كه هنوز مونده بودم از كجا شروع كنم
كه بهش نگاه ميكردم از نگاه من فهميد كه چيز رو ميخوام بهش بگم بابا تو ميخواي چيزي بگي؟
بله ميخوام با هاتون حرف بزنم گوش ميكنم دخترم تلويزيون رو خاموش كرد و امد نزديك ام نشست بگو بابايي

شروع كردم از سير تا پيلز ماجرا رو براش تعريف كردم . وقتي به قسمت اذييت ها و شيطوني هارسيد بابام از خنده رو در بر شده بود


بعد از تموم شد حرف هام بابام رو كرد و بهم گفت دخترم ازاين ااتفاقات پيش مياد ميدونم تو هم حق داري ولي بيش از اين ادامه نده و سعي كن زياد با هاش رخورد نكني خيالم راحت شده بود از اين كه موضوع رو با پدرم در ميون گذاشته بودم
بونا جان ميتونم از ت يه سوال بپرسم فقط راستش رو بگو مونده بودم ميخواد چي بگه
با مسود مشكلي داري ؟
نفس ام رو بيرون دادم وگفتم بله باهاش مشكل دارم
د خترم من قضيه رو مي دونم چون هم تو رو ميشناسم وهم مسعود رو به خاطر همين چيزي نگفتم ولي به تو هم حق ميدم كه ازش فراركني ولي دخترم يه جوري برخورد نكن كه به معناي بي حرمتي يا بي احترامي رو بده از شدت خجالت سرخ شده بود با به صداي كه از ته قنات در ميادگفتم
من بهش بي احترامي نكردم ميدون دخترم براي محكم كاري گفتم
چون راستش رو بهم گفتي فهميدم كه ميتونم به دخترم اعتمادكنم
اولش نخواستم كه كاري كنم يا حرفي بزنم
گفتم موضوع رو به خودت بگم ببينم خودت چي ميگي كه ديدم خودت اومدي يو گفتي اين برام مهم بود
تو دلم داشتن عروسي بود
پدرم هميشه اين طوري بود اول از خود طرف ميپرسيد وزود قضاوت نميكرد از اخلاقش خوشم مي اومد با اين كه تحصيلات بالا يي نداشت ولي طرزفكر خيلي با لايي داشت
بابايي با من كاري نداريد من برم
نه دخترم برو. قبل از اين كه برم پريدم بغلش شو صورت شو بوس كردم همون لحظه بغض ام تركيد تو بغلش شروع به گريه كردن كردم كه احساس كردم داره منو نوازش ميكنه ميگه اشكال نداره دخترم من به تو اعتماد دارم گلم ديگه گريه براي چيه
از بغلش اودم بيرون اشك هامو پاك كرد برو صورتت رو بشور رفتم سمت دستشويي صورت ام رو شستم و رفتم اتاقم سرم رو تخت ام بودم كه تودلم احساس غرور ميكردم به اين خاطر كه پدرم بهم اعتماد داشت و سريع قضاو ت نكرده بود وسعي نكرده بود كه حرفي بزنه كه ....

تو اين فكر هابودم كه چشمام سنگين شد هرچي مالمانم صدام كرد براي شام بيدار نشدم و تا صبح خوابيدم ....

چند روزي بيشتر به رفتن نمونده بود كه باذ بچه ها ميرفتيم بيرون و سايل هايي رو كه لازم داشتيم رو ميخريديم
اون روز تمامس خريد هامون رو كرده بوديم وبا بهار به سمت فرهنگ سرا ميرفتيم براي رفتن به انجمن داستان نويسي الهه وآرام هم قرارشد كه بعدا بيان
همين جور كه داشتيم ميرفتيم سمت سالن بهار بيا بريم چند تا كتاب بگيريم تا تحقيق مون براي اون طرح هايي كه به استاد قولش رو داديم و كامل كنيم رفتيم قسمت امانات كه كتاب بگيرم ديدم خانوم محمديه نفس راحت كشيديم و ازش كتاب هايي كه ميخواستيم رو گرفتيم و به سمت انجمن رفتيم
به بهار يه سقلمه اي زدم كه گفت چه ته تو؟
هيچي بابا ببينم اين جوجه خروس چي كار ميكنه اره
يك حالي ازش بگيرم
با بهار رفتيم سمت سالن هنوز تك توك بچه ها مي آمدن و سالن خلوت بود كه الهه و آرم هم اومدن
شمتا معلومه كجاييد ؟بابا چي كار كنم وسايل ها سنگين بود بردم خونه گذاشتم خيله خوب


تقريبا تمام بچه ها اومده بودن الا اين جوجه خروس ..
هنوز جلسه رسمي نشده بود كه آقا تشريف آورد
بعد از صحبت هاي هميشگيه خانوم اسدي اعلام كرد كه آقالي شريفي تشريف بياريد داستان تون رو براي بچه ها بخونيد

رفت سمت ميز ي كه كنار خانوم اسدي بود نشست
و شروع به خوندن داستانش كرد داستانش از حق نگذريم واقهعا قشنگ بود
داستانش را جع به يه بچه سر راهي بود كه دست برقضا اتفاقاتي براش ميافته كه با خانواده اش رو به رو ميشه ..

بعد از تموم شدن داستانش بچه ها يك به يك شروع به نقد كردن كردن
آقاي زماني كه تو داستان نويسي خيلي حرفه اي بود گفت واقعا كارتون حرفه اي عالي بود همه يه جور هايي نظر موافق دادن
نوبت ما 4نفر رسيد كه براييه لحظه نگا هش تو نگا ها گره خورد كه ديدم داره يه خنده مر موز زده سريع نگاه همو به سمت ديگه اي برگردوندم

آب دهن رو قورت دام وگفتم داستان تون بد نبود واي اون لحظه انگار ميخواست پاشه بياد منو با چماغ بزنه ..
بقيه بچه ها هم گفتن خوب بود ...
از سالن كه اومديم بيرون بهار الهه و آام منو دوره كردن و گفتم بونا با با تو ديگه كي هستي ؟
با خنده اي كه رو لبام بود گفتم قابل شما رو نداره بابا كارت حرف نداشت ولي معلوم بود خيلي جا خورد انتظار ش رو نداشت

به هر حال نيت گرفتن حال ايشان بود كه مانيز موفق شدي با بچه ها داشتيم راجع به سفر حرف ميزديم كه يه هو با يه نگاه طلب كارانه از كنار ما رد شد
بي خيال بچه ها موضوع زياد مهمي نيست بزاريد سر وقتش تلافي ميكنيم

بچه ها راستي فردا وقت رفته يادتئن نره بايد چي بياريد يه بار باهم چك كرديم و قرار شد سريع بريم خونه و وسايل ها مون رو آماه كنيم .


تو خونه مشغول جمع كردن وسايلم شدم لباس و چيزهاي ضروري رو برداشتم
رفتم تو آشپزخونه كه ديدم مامانم اونجاست مامان براي فردا چي بزارم آخه ناهار فردا با منه . به نظر من كتلت بهتره
ديدم بد نميگه رفتم مواد حاضر كردم و شروع به درست كردن كردم

بعد از تموم شدن .ديدم گوشي ام زنگ ميزنه ديدم بهاره
سلام
سلام چطوري
خوبم

چي كار كردي
هيچي داشتم كتلت ميزاشتم براي فردا

تو چه خبر
منم ميو ها رو آماده كردم
زنگ زدم بگم براي تحقيق مون وسايل برداريم تو واك من داري ؟
آره دارم پس اونو تو بيار
منم دوربين عكاسي رو ميارم
كه چند تاهم عكس بگيريم
باشه
ديگه كاري نداري نه
خداحافظ
خداحافظ
رفتم اتاقم دنبال واك منم كه تو كشو ميز تحريرام بود برش داشتم با چند تا باطري


ديگه تمام كارهامو انجام داده بودم رفتم حموم يه دوش گرفتم و خوابيدم

خدا رو شكر كه زود از خواب پاشدم هنوز يه چند دقيقه اي رو وقت داشتم شروع به آماده كردن وسايلم كردم و بعد ناهاريرو كه آماده كرده بودم گذاشتم تا گرم بشه وبعد شروع به حاضر شدن كردم ماتنو قهوايي ام رو باشلوار جين سرمه اي و يهشال سفيد سرم كردم وبه طرف آشپزخونه رفتم ظرف غذا رو برداشتم تو يه ظرف در دار ريختم گوجه و بقيه مخلفات رو هم آماده كردم كه ديدم مامانم هم اومد سمت آشپزخونه وگفت وسايلت رو آماده كردي مادر جون آره مامان ببين چيزي كم كسر نداري مامان خودت زحمت شو بكش
باشه منم بعد از اينكه مطمن شدم كه همه چيز رو برداشتم داشتم چايي ميخوردم كه مامان گفت نون يادت رفته كه سريع چند تا نون گذاشت تو كيسه و كنار وسايلم تو كيف گذاشت




داشتم از در بيرون ميرفتم كه طبق معمول سفارشات مامانم شروع شد مراقب خودت باش راه افتادي ما رو هم بي خبر نذار باشه ماماني گلم بغلش كردم و بوسيدمش
ميخواي منم باهات بيام مادر نه نميخوتد مامان مگه چقدر راه مامان بنيامين خواب بود دلم نيومد بيدارش كنم از طرف من ببوسش كه ديدم صداي گريه اش بلند شد مامان رفت ش وبعد از چند ثانيه آوردتش
آژي جونم كوججا ميري منم ميام نميشه قربونت برم خو چرا نميشه آخه اون جا بچه هارو راه نميدن
اومد سمتم و بغلم كرد منم محكم تو بغلم فشارش دادم و لپش رو بوسيدم و
خداحافظي كردم ورفتم



تا رسيدم ديدم بچه هام رسيدن رفتم سمت شون و باهم حرف زديم كه ديدم دست بهار نون بربريه گفتم دمت گرم بهار خيلي كار خوبي كردي خواهش ميشه سر راهم بود خريدم گفتم به دادتون برسم ديگه ..
اتوبوس اومد و ما تصميم گرفتيم صندلي عقب بشينيم كه كنار هم باشيم وسايليمون رو مرتب كرديم و نشستيم


كه ديدم به جناب شريفي هم تشيرف آوردن .رو كردم به بچه ها گفتم بچه ها ببينيد كي اومده همه به اون سمتي كه من اشاره كردم برگشتن بعد گفتم خو جناب جوجه خروس ديد با يه صداي نه خيلي آروم همه باهم گفتن بلههههه
كه يه برگشت به سمت ما ماهم به زور جلوي خودمون رو گرفتيم كه نخنديم
اصلا به روي خودمون نياورديم كه ديدم داره آمار بچه هارو ميگيره و تك تك با ليستي كه تو دستشه دار ه جك ميكنه به ما كه رسيد هنوز اخماش توهم بود سرش پايين
كارش تموم شد و رفت جلوپيش راننده نشست

اتبوس حركت كرد و بعد از چند دقيقه كه گذشت بهار بساط صبحونه روحاضر كرد الهه هم چايي ها رو ريخت وبعد با شوخي و خنده شروع به خوردن كرديم به بقيه بچه ها هم تعرف زديم چند تايي نخوردن ولي بقيه استقبال كردن به بچه ها براي راننده و شريفي هم ببيريم كه بچه ها يه ظرف آوردن وصبحونه رو همراه با چايي براشون بردم

رسيدم سمت صندلي راننده و گفتم ببخشيد راننده برگشت سمت من باديدن اون ظرف تو دستم تعجب كرد كه همزمان جوجه خروس هم برگشت

گفتم براتون صبحونه آوردم كه ديدم شريفي ظرف از دستم گرفت و تشكري كرد و منم گفتم نوش جان

رفتم سمت بچه ها و شروع كرديم به شلوغ كردن

سر به ير هم ميذاشتيم و بعد بهار گفت بچه ها موافقيد آهنگ جواد باهم بخونيم همه پايه يه صدا شروع كرديم به خوندن

البته سعي ميكرديم آروم باشه ولي نميشد
راه از تو دروه دوره دل من مگه سنگ صبوره
تو بگو چه كنم
با غم فردا تو بگو چه كنم


همين جور مشغول ادا در آوردن بوديم احساس كردم كسي پشت سرم ايستاده برگشت ديدم شريفيه
ظرف غذا تو دستشه ممنون بابت صبحونه
خواهش ميكنم


راستي اينجا عروسيه
منم يه هو يه فكر شيطاني به سرم زد ويه هم گفتم
بله

پس خواهشا آروم تر برگزارش كنيد

از تعجب مونده بودم چي بگم

باشه آرومي گفتم و رفت

به بچه ها گفتم يه كم آروم تر

بعد از چند دقيقه اي كه بچه ها آروم شده بودن

رو كردم بهشون گفتم الي- آرام- بهار- ميايد بازي كنيم
چي بازي كنيم بونا يه چيزي ميگي ها
شما قبول كنيد اونش بامن
همه باهم گفتن باشهههههههههه
منم دبرنا ي كه ديسشب گذاشته بودم تو كيف رو برداشتم بهشون گفتم
بياد يازي همه از خوشحال در حال مرگ بودن

كه الي گفت بابا توديگه كي هستي بابا ايول
خواهش ميشه من مطلقه به همه شمام

با بچه ها شروع به دبرنا بازي كرديم

كه مسول خوندن شماره ها من بودم كه من با هيجان خاصي شماره هارو ميخوندم بقيه هم با جيغ و فرياد اعلام ميكردن كه ائن شماره رو دارن يا نه


تقريبا تو اوج بازي بوديم كه خانو م زماني اود پيش مون با يه آرامش كه تو صداش بود گفت بجه ها شرمنده مزاحم بازي تون ميشم ولي يه م آروتر
كه يه هو همه باهم گفتيم خانوم زماني خو بازي ديگه خو نميشه سرو صدا نكرد كيف بازي به سر و صداشه
ميدونم بچه ها ولي شايد كساني باشن كه از سر و صداي شما نارحت بشن
نارحتي نداره كه
خواهش ميكنم يه كم آرومتر
باشه آفرين دختر هاي گلم ..

تقريبا نزديك هايي كاشان بوديم كه راننده نگه داشت بچه ها ناهار و نماز شون رو بخونن و بعد حركت كنيم
با بچه ها رفتيم سمت نمازخونهاي كه بين راه بود بعد خوندن نماز مون
بساط ناهار رو پهن كرديم
مشغول خوردن ناهار بوديم كه بچه ها داشتن از غذا تعريف ميكردن
بونا تو كه از اين سليقه ها نداري دست مامانت درد نكنه خيلي خوشمزه س
نه اتفاقا كار خودمه

كه الي برگشت گفت دوستان اين طرف ها احيانا اورژانسي و بيمارستاني با با جهنم و ضرر درونگاهي نيست


با خنده بهش گفتم
برو بچه پرو از سرت ام زياده

بچه ها بياد هم ديگرو حالا كنيم
اگه خوبي كرديم از دستمون در رفت اگه بدي كرديم كلا حقتون بود
با بچه ها مرده بوديم ازخنده
بعد از تموم شدن غذا من رفتم يه زنگ يه مامانم بزنم

بوق اول تموم نشده مامانم گوشي رو برداشت

سلام مامني خوشگله
سلام دخترم
خوبي كجاي مادر
ديگه داشتم نگران ميشده
هر چي شماره تو ميگرفتم در دسترس نبودي

مامان جاده ست ديگه آنتن نميده

مامان ما الان نزديك هايي كاشانيم رسيدم باهات تماس ميگيرم

باشه اودم برم سمت بچه ها كه ديدم علي داره نماز ميخونه برام تعجب آور نبود
نمازش تموم شده بود ومتوجه حظور من شده بود برگشت سمت من يه لبخند زد منم فرار بر قرار ترجيح دادم و رفتم تو دلم گفتم بيچاره ديونس

سوار ماشين شديم و بعد نيم ساعتي رسيديم سمت كاشان
نزديك يه زار سرا نگه داشتن البته هر كدوم اتاق هاي جدا داشتيم كه تو هر اتاق چها رنفر جا ميشدن
ماهم تصميم گرفتيم باهم تو يه اتاق باشيم

با بچه ها يه اتاق رو انتخاب كرده بوديم كه چند تا ديگه از بچه ها بعد از ما اومدن وگفتن اين اتاق براي ماست من گفتم كي گفته والا ما تا اومديم كسي نبود
داشتيم حهر وبحث ميكرديم كه آقاي شريفي پيداش شد و
چه خبر خانوم ها كه الي گفت آقاي شريفي ما داشتيم وارد اتاق ميشديم كه اينا اومدن و ميگن اتق براي ماست
لبخندي زد وگفت اين كه ديگه دوا نداره
رو كرد و به اون بچه ها گفت ببينيد هر اتاق براي 4 نفر جا داره شما 3 نفريد خوب بذاريد اينا اينجا باشن شما ها هم بيايد براتون يه اتاق پيدا كنم
ما همين جوري مات مون برده بود خدايا اين امكان نداره اين طرف داري از ما
بهار- بچه ها اين يه چيز ش ميشه فك كنم سرش به جايي خورده
من كه همين طور مات ام برده بود يه هو از دهنم پريد حالا يه بار طرف داري ككرده زياد گنده اش نكنيد
با بچه ها وارد اتاق شديم كلي خوشحال كه اين اتاق براي ما شده

هركي رفت سر وقت مرتب كردن وسايلش ....


كارمون تموم شد منم ديدم حوصله ام سر رفته كه يه هو گفتم بچه ها من حوصله لم سر رفته چي كار كنيم


يكم فك كرديم كه الي گفت بچه ها من منچ آوردم پايه ايد بازي كنيم
همه استقبال كرديم


بازي شروع شد اول بازي بود كه داشتيم بازي ميكرديم بچه ها مهره منو زدن بيرون منم ديدم هر چي تاس مي انداختم ديدم 6 نميارم بنا براين تصميم گرفتم يه نقشه اي بريزم همين جور كه بچه ها داشتن مهرها رو جابه جا ميكردن مهر هم رو آوردم تو بازي كسي متوجه نشد تا اين كه 6 آوردم
يه هو از دهنم پريد اينم از اين كه بيرون بود بچه ها همين كه متوجه شدن من جرزني كردم زدن زير خنده و گفتن خولي من كه اصلا متوجه نشدم چه جوري آورديش من گفتم فعلا من كه بازي رو بردم

بعد الي گفت بريد دنبالش بگيريدش منم سريع در حال فرار كردن بود و بچه هاهم دنبال من از در خروجي رفتم بيرون تو راه رو در حال دويدن بودم بچه هاهم همش ميگفتن جرات داري وايسا همين كه برگشتم براشون زبون دارزي كنم محكم به يكي برخورد كردم

سرم رو آوردم بالا ديدم شريفيه از خجالت سرخ شده بودم اينجا چه خبره

بس كنيد ديگه اين جا رو گذاشتيد رو سرتون مگه اينجا جاي دودينه

من كه ديگه نميتونستم حرف بزنم هيچي نگفتم و رفتم سمت اتاقم بي سر و صدا بچه هاهم كه متوجه حال من شده بودن
اومدن پيش من بغض بدي تو گلوم گير كرده بود
چرا اينجوري برخورد ميكرد خوهه سر وصدا ميكردن
بهار- بونا بيخيال بابا ولش كن ديونس

همين كه گفت زدم زير گريه
همين كه گريه ميكردم گفتم سر شما ها دادنزده ..
بهر منو آروم بغل كرد وگفت به حسابش ميرسيم الي آرامم هم اومدن پيش من گفتن آروم باش بونا جان ولش كن
اين كلا قاطي داره ...

تا شب كسي صداش در نيومد
با بچه ها رفتيم سمت حياط زاير سرا كمي قدم زديم وبا هم حرف زديم چند تا عكس گرفتيم كه يكي از بچه ها گفت بيايد شام
ما هم رفتيم سالن غذا خوري كه خانوم زماني گفت بچه ها فردا قراره بريم صنايع دستي كاشان رو ببينيم شايد از اون طرف هم بريم باغ قمصبچه ها خيلي خوشحال شدن نميدنم چرا من خوشحال نشده بودم
نتونسته بودم غذامم هم بخورم هرچي بهار گفت ديد فايده نداره
رفتيم سمت اتاق مون كسي خوابش نميومد
رو كردم به بچه ها گفتم بيايد اسم فاميل بچه ها همه قبول كردن تازه از اتق بقلي مون هم ديدن ما هم مثل خودشون خواب نداريم اون ها هم اومدن پيش ما چه اسم فاميلي شده بود
هر چي از دستمون بر مياند مي نوشتيم


خلاصه تا ساعت 2 در خحال مسخره بازي بوديم كه ديدم جناب جوجه خروس داره مياد كه من گفتم بچه ها شريفي داره مياد پاشيد كه الان مياد يه چيز بهمون ميگه سريع بساط را جمع كرديم رفتيم اتاقمون خوابيديم .....
صبح كسي توان بلند شدن نداشت همه دلمون ميخواست بخوابيم كه با صداي خانوم زماني كه به بچه ها ميگفت بيايد صبحونه از خواب پاشيديم ورفتيم سمت سالن هر 4 نفرمون اين قدر بي حال بوديم كه به زور صبحونه خورديم


بعد از حاضر شدن رفتيم سوار اتوبوس شديم كه همگي رفتيم ته اتوبوس كه آقاي شريفي رو ديدم كه با ديدن ما به زور جلوي خندهاش شو گرفت بعد رو كرد به ماگفت خانومعژها چي شده ساكت ايد ؟

حيف كه حوصله نداشتيم واگرنه يه چيز بهش ميگفتيم ..


رفتيم ته اتوبوس خوابيديم بعد يه نيم ساعتي با صداي از خواب پاشديم ديدم خانوم زمانيه همگي از خواب بيدار شده بوديم تقريبا سرحال شده بوديم

رفته بوديم بازار صنايع دستي از اتوبوس پيدا شديم و خانوم زماني و شريفي تصميم گرفتن باي راحتي بيشتر بچه ها رو به دو گروه تقسيم كنن
ما خدا خدا ميكرديم تو گروه خانوم زماني بيوفتيم امانشد

ما 4نفر با 7 نفره يگه توگروه اين جوجه خروس افتاديم اه اه ا ه به بهار سقلمه اي زدم وگفتم من خيلي از اين خوشم مياد بايد اينجاهم تحملش كنم
اشكال نداره ولش كن چاره اي نداريم

رفتيم سمت بازار هر جا كه ما 4 نفر ميرفتيم اون هم اونجا بود خدايا ما از دست اين چي كار كنيم

اون چند نفر رو به حال خودشون گذاشته بود چسبيده بود به ما 4 نفر داشتيم از كنار يه مغازه رد ميشديم كه چشمم افتاد به يه جا گلدوني
خيلي قشتنگ بود با بچه ها رفتيم داخل مغازه هم جا گلدنيه رو ومهم يه تابلو كه كارشده بود رو براي مامانم گرفتيم بقيه بچه ها هم هركيي يه چيزي گرفت وقتي از مغازه اومديم بيرون رو كرد وگفت خانوم ها چقدر طول كشيد
ديگه داشت اعصاب رو خورد كرد گه يه هو گفتم ببخشيد آقاي شريفي خوب خريد كردن هم طول ميكشه
بعدش اون چند تا خانونم به حال خودشون گذاشتيدشما فقط مسول ما نيستسد مسوليت اون هام باشما ست ...

از لهن من تعجب كرده بود كه برگشت گفت اون چند تا خانوم كارشون زود تموم شد با خانوم زماني رفتن ...شما ها كارتون زيادي طول كشيد

تو راه سكوت بود رفتيم سمت اتوبوس مه سوار شيم
كه قرار شد بريم سمت باغ قمصر ....

سوار اتبوس شديم تو راه باغ قمصر بوديم اعصاب ام از دستش خورد بود همش با خودم فك ميكردم كه امده براي پاييدن ما عين كش تمون همش دنبال ماست
تو دلم يه حسي داشتم كه نمتونستم دركش كنم از پشت پنجره به بيرون تگاه ميكردم بهار دوربين آوردي نه
الي از اون طرف گفت من آوردم
ممنون . بابا تجهيرات
خواهش ميشه
نزديك باغ قمصر شديم يه راست رفتيم سمت باغ تو باغ پر درخت چاغاله بادوم خداي من
عين اين قوم تاتارهر چي بود به يغمابرديم هركي يه كيسه فريز دستش بود مشغول چيدن چاغاله


منوبهار با الي آرام رفتيم براي عكس گرفتن يه عكس 4 نفري گرفتيم
وبعد دو بعد دوبه دو و چند تا عكس تكي گرفتيم


همين جور مشغول عكس گرفتن بوديم كه من گفتم بريم رو اون تنه درخت عكس بگيريم همين كه داشتم قدم ميزدم نزديك بود پام گير كنه به به شاخا هي كه نزديك زمين بود كه دستي مانع افتادنم شد سرم سرم رو بلند كردم ديدم علي .
نمدونم چرا وقتي دست مو گرفت تمتم بدنم كرخت شد با لين كه هيچ حسي نداشتم ولي خارج از تحملم بود سرم پايين انداخت ام و تشكركردم بيشتر مراقب باشيد

بعد از عكس گرفتن
رفتيم گلاب و با چند نوع عرقيجات هم گرفتيم اين قدر خريد كرده بودم كه
بارم سنگين بود
كه ديدم شريفي اومد كنارم و گفت خانوم دانش بارتون رو بديد كن براتون ميارم
ممنون مرسي
خودم ميبرم
سنگينه نميتونيد
با اسرار زياد چند تا از كيسه ها رو گرفت به سمت اتوبوس رفتيم

سوار ديدم و به سمت زاير سرا رفتيم

تو اتوبوس كلي شعر و ترانه خونديم
سر به سر هم ميذاشتيم
رسيديم سمت زائرسرا رفتيم منم وسايلم روبا بچه ها به اتاقمون برديم
وبعد از تعويض لباس همون رفتم پيش بهار
راستي تحقيق مون رو چي كار كنيم
نكران نباش قراره فردا ماروببرن خانه طباطبايي ها ميريم اونجا فقط واك من يادت نره
راست ميگي بهار عالي ميشه

فقط خدا كنه اطلاعات به درد مون بخوره


همين طوره مياي بيرون. باشه
با بهار رفتيم بيرون در حال قدم زدن بوديم بهار چرا اين جوجه خروس اين كار هارو ميكنه نميفهممش
بهار يه حسي دارم كه تا به حال تجربهاش نكردم تنميدونم چيه فقط يه حسي بهم ميگه فردا يه اتفاقي ميافته

به دلت بد راه نده
نه اين طور نيست
دلم شور نميزنه


با خوردن شام رفتيم سمت اتاقمون با بچه ها چايي خورديم و بعد از حساب كتاب خريدامون
به پيشنهاد الي شروع كرديم به لال بازي هر كي هر اداي رو در مي آورد بقيه هم بايد همون ادا رو در مي آوردن وسط هاي بازي بود نوبت من شد اومدم زبون رو در آوردم بيرون و چشمام رو چپ كردم كه بچه ها با ديدن قيافه من هرهر خنديدن
احيانا من دقلك نيستم

بونا واقعا قيافه ات خنده دار شده بود

خيله خوب دلقك بازي بسه

خوچرا خشمناك ميشي
خودمم زدم زير خنده

ساعت نزديك هاي دو ونيم بودخواب به چشممون نيومد
به هر بدبختي بود خوابيديم

زودتر ازهمه از خواب پاشدم رفتم دست و صورت ام رو شستم و اومدم ديدم ساعت نزديك هاي 9 بود ديدم معني نداره من بيدار باشم اينا خواب
يه ليوان آب رداشتم ورفتم سروقت شون بهاربيدارشو اه برو خواب مياد خودت خواستي يه ذره از آب رو ريختم روش با يه جيغ بنفش از جاش پريد چي كار ميكني ديوانه

هيچي خواستم بيدارشي
با صداي جيغ تو بقيه هم بيدارشدن زحمت بيدار كردن شونو كشيدي
بونا ميكشمت
افتاد دنبالم
بهار تو كه دختر خوبي هستي كاري با من نداشته باش
خو ببشيد
نه خير نميزارم بياي تواتاق
پس خودت تحقيق و كامل دستش درد نكنه
با اين حرف ام يه هو در باز شد اولش نمخواستم برم ولي ديدم خبري نيست
به محض وارد شدنم
يه ليوان آب سرد ريخته شد روم
حقته
داشتيم
خودمم خند هام گرفته بوذد بقيه هم به خنده من خنده شون ميگيره

رفتيم حاضر بشيم راستي بهار وسايل يادت نره
نه يادم هست


منم واك من رو با بقيع وسايل آماده كردم

وبعد از حاضر شدن سوار اتوبوس شديم نمي دونم اون روز چم شده بود همش احساس ميكردم يه اتفاقي قراره بيوفته

تو دلم همش با خودم در حال جنگ بودم همش سعي داشتم خودم رو آروم كنم ولي اين حس لعنتي مگه ول كن بود بهار كنارم نشسته بود متوجه حالم شد بونا تو چته چرا اينجري تو نميدونم بهار چمه از صبح تا الان همش در حال دعوا باخودم بودم اون روز هم كسي كاري به ما4نفر نداشت با بهار رفتيم پيش الله و آرام كمي شوخي و خنده باعث شد تاكمي حالم بهتر بشه
نزديك كه شديم
به بهار گفتم بيا بريم پيش خانم زماني و بهش بگيم كه ما براي تحقيق اطلاعتي راجع به اين بنا ميخواهيم موضوع رو به خانوم زماني گفتيم اون هم با روي باز قبول كرد
دوباره بچه ها به دو گروه تقسيم شديم ولي اين سر ي ما با خانوم زماني افتاديم نميدونم چرا اون روز علي اصلا بهم محل نميذاشت وازاين موضوع تاحدي ناراحت بودم و ازاين كه نميتونستم باهاش كل كل كنم نارحت بودم

رسيديم نزديك در ورودي كه با هماهنگي قبلي كه انجام شده بود گذاشتن ما بريم داخل


منو بهار با اجازه خانوم زماني از گروه جدا شديم و به سمت دفتر مديريت اونجا رفتيم نزديك در شديم و در زديم و رفتيم داخل
كه ديدم آقاي پشت ميز نشسته به محض ورود ما متوجه حظور ما شد و بعد سلام
موضوع رو بهشون گفتيم و ايشون هم گفتن خواهش ميكنم دخترم هر كمكي كه از دستم بر بيايد به روي چشم انجام ميدم


ما هم شروع كرديم به پريسدن سوالات بهار با واك من كه توش كاست خالي بود صدا رو ضبط ميكرد منم مشغول نوشتن

اون آقا كه فاميلش آقاي مرادي بود اطلاعتي رو كه شامل


خانه طبابايي در نزديكي خانه تاريخي برو جردي ها در جوار بقه مباركه امام زاده سلطان امير احمد در شهر كاشان قرار دارد

صاحب خانه طبا طبايي ها كه تاجري خوش نام به اسم سيد جعفر طباطبايي نطنزي بوده است
كه در دوره قاجاريه زندگي ميكرد
مساحت اين خانه 4730 متر مربع ودر حدود سال 1250 قمري توسط علي مريم كاشاني سازنده خانه بروجردي ها ست
بعد ازلزله معروف 1192 هجري قمري اكثر خانه هاي كاشان را بدين صورت ميسازندمعماري گودال باغچه يعني باغجه خانه در گودي قرار دارد بدين تريب اين خانه ها در مقابل زلزله استحكام دارند و هم مقاومت بالايي دارندوهمچنين اب رساني براي گياهان هم آسان تر ميشد خانه به صورت متقارن ساخته شده خانه شامل 5 اتاق دري ساده در مركز حياط در 2 طرف آن سرداب هايي ست كه اين قسمت محل زندگي مرحوم طباطبايي ها بودهدر اين خانه از هنر معماري بسيار زيبايي به كار رفته و ......


من وبهار هر كدو مشغول بوديم وداشتيم اطلاعاتي رو كه بدست آورده بوديم رو بررسي ميكرديم و بعد از آقايي مرادي تشكر كرديم و به سمت خانه طباطبايي ها رفتيم


از در وردي كه يك باغجه بسيار زيبايي داشت و خيلي با صفا بود
و اين خانه كنا ريه امازاده بود بع اسم امازاده سلطان امير احمد كه يكي از نوادگان امام موسي كاظم بود كه اين امام زاده خيلي دنج و با صفابود ويه فضاي رو حاني داشت

با بهار رفتيم داخل كه تك تك تااق هايي رو كه اونجا قرارداشت رو ميميديم معماري اين خانه و سبك زندگي مردم خيلي ساده يود ولي بسيار زيبا

همين جور كه داشتم اتاق ها و نقش و نگارها رو مي ديدم
بهار گفت بونا من يه لحظه ميرم پيش بچه ها الان ميام باشه بروتقريبا يه نيم ساعتي رو داشتم ميچرخيدم واقعا محو تماشاي اين خونه شده بودم وهمش زندگي اون موقع رو تصور ميكردم تو ذهنم

وارد يه اتلق شدم كه با فضايي كاداشت معلمو بود مطبخ خونه ست خيلي جالب بود يه تنور در گوشه اي از ديوار ساخته بودند
و در كنار اون يه سري ظروف قديمي هم قرار داشت تمام اتاق ها با دوربين هاي مخفي كنترل ميشد اين رو از آقاي مرادي شنيده بودم
گوشه اي نشستم و با دقت به مطبخ خونه نگاه ميكردم و از زندگي بي دغد غه مردم اون زمان قبطه ميخوردم كه ما آدما چقدر درگير زندگي خودمونيم و تو مشكلات خودمون غرق شديم
نيم ساعتي از رفتن بهار ميگذشت وارد يه اتاقي شدم كه اندروني بود دو تا پنجره بزرگ به برون داشت از پنجره بيرون رو دييدم هنوز ماشين بود پس خيالم راحت شد اما چه راحتي

بعد از گذشت يك ساعت ديگه دلم شور ميزد و همش نگران بودم ديگه صداي بچه هارو نميشنويدم
خدايا اين ها كجان ؟

از اين اتاق به اون اتاق
ديگه داشت اشكم در مي اومد بعد از كلي گشتن احساس كردم غير از من كسي اينجا نيست تو حياط هم كسي نبود

رفتم و يه گوشه اي نشستم ديگه نتونستم جلوي اشك ريختن ام رو بگيرم گوش اوم تو كيف دست بهار بود

خداي من از اين بدتر هم مگه ميشد
تو دلم گفتم خدايا ديگه اذيتش نميكنم خدايا كسي بايادمنو پيدا كنه قول ميدم كه رفتارم باهاش بهترربشه يه گوشه بغ كرده بودم همين جور در حال اشك ريختن

البته بيشتر هق هق بود

هو داشت تاريك ميشد منم از تر س داشتم سكته رو ميزدم كه بعد از يه ساعتي صداي رو از يكي از اتاق ها شنيدم
ازترس در حال مرگ بودم واقعا داشتم عين بيد ميلرزيدم
دست خودم نبود

فك ميكردم اين خونه روح سرگردان داره


چه روح سرگرداني
صدا داشت نزديك نزديك تر ميشد تصميم گرفتم ترس و بزارم كنار با تمام قدرت به دويدن به سمت بيرون دويدم كه يهو با مانعي برخورد كردم وازترس ديگه هيچي نفهميدم
وقتي چشمام رو باز كردم ديدم تو ماشين ام يه چشمم افتاد به علي كه دستش آب قند بود
از ديدن اون موقع اش احساس خوبي بهم دست داد تا ديدد چشمام رو باز كردم اومد نزديك ام وگفت بهتري بونا از شنيدن اسم خودم تعجب كرده بودم

سعي كردم به خودم مسلط باشم خودم رو رو صندلي جا به جا كردم وگفتم شما اين جا چي كار ميكنيد چه جوري منو پيدا كرديد

با اخم نگاه ام كرد منم كه از دستسش به اندازه كافي عصبي بودم با همون حالي كه داشتم
چيه ؟؟؟ دوباره ميخواي منو تحقير كني دوباره مخواهي سرم دادبزني .
دوباره مخواي مايع عذاب ام بشي . دوباره ميخواي به همه ثابت كني كه من از همه بهترم و بقيه هيچي نميدونن
دباره مخواي منو به مسخره بگير ي چيه اومدي اينجا ترس ووحشت منم ببيني تكميل بشي
ميخواي دست وپا چلوفتي بودمم به رخ ام بكشي و بگي اين دختر چقدر بي عرضه ست
اره غير از اين هم نميتونه باشه
آقاي از خود مچكر ا صلا كي گفت بياي دنبال من تعب به وضوح تو چهر اهش معلوم بود
خودم ميرم


درو باز كردم و بدون اين كه نگاش كنم به راهم ادامه ادم ولي تو دلم واقعا از ش ممنون بودم و از يه طرف عصبي احساس هايي كه تا به حال بهش نه فك كرده بودم ونه تجربه اي داشتم
دلم گرفته بود از دست خودم همش احساس عذاب وجدان خيلي بد حرف زده بودم تو دلم ياد عهدي كه با خدا بسته بودم افتادم تو دلم گفتم خدايا دنبالم بياد دنبالم بياد چقدر به حظورش احتياج داشتم ولي خبري نبود
ديگه داشتم نا اميد ميشدم هنو ز چند قدمي رو بر نداشته بودم كه يكي از پشت سر دستم رو گرفت
تا روم رو برگردوندم يه سيلي زد تو صورتم معلومه كجاي دختر نصف عمرم كردي نميگي يه بلايي سرت بياد من چيكار كنم

قطره اي اشك در حال ريختن رو صورتم بودن كه يه هو پريدم بغلش از اين حركت من تعجب نكرد منو محكم به خودش چسبوند و گفت آرام باش خانومي خواهش ميكنم گريه نكن


منم كه نمنتظر شنيدن يك كلمه گريه ام شدت گرفت
وقتي بغلش بودم تازه معني احساسي رو كه دركش نميكردم و فهميدم


آروم شدم خيلي احساس خوبي داشتم
از بغلش اومدم بيرون

همين طور كه بهم نگاه ميكرد گفت ميتونم باهات حرف بزنم خانوم گل

سرم و انداختم پايين وگفتم بفرماييد
ازلهنم خنده اش گرفته بود
كنارش روي يه سكو نشستم و گفت

بونا ميدوني چرا باهات اون طوري رفتار كردم از همون روز اولي كه اومدي تو انجمن ازت خوشم ميامو ولي تو به كسي محل نميدادي در واقع اصلا كسي رو به حساب نمي آوردي
از دست كلافه شده بودم نميدونستم بايد چيكار كنم
كه وقتي ديدم ميخواي داستان بنويسي و تو انجمن بخوني از قصد ائن جوري نقدت كردم كه از اين طريق نظر تو به خودم جلب كنم و بتونم باهات درگير بشم تو هم كه كم نذاشتي تا اونجايي كه تنونستي سرم بلا آوردي

فك ميكني نميدونم كه تك تك بلا هايي رو كه سرم ميامد همش تقصيرتو بود
با كمك دوستات از اين كه تونسته بودم اون طوري بهت نزديك بشم از طرفي خوشحال ولي از طرفي هم ناراحت نميخواستم را جع بهم بد فك كني ولي چاره اي نداشتم

كه اون روز تو كتابخونه ديدم يه پسري اومده و با تو كار داره راستش از شدت اعصبانيت همش دنبال بهونه بودم كه بهت گير بدم ولي بعد فهميدم كه طرف پسر خاله ات و بعد از چند روز ديدم كه تو باهاش زيلد صميمي نسيتي اولش تعجب كردم و بعد تهتوشو در آوردم و فهميدم با هاش دعوا كردي


راستش همش تو اين سفر دنبال بهونه بودم كه باهات حرف بزنم
ديم اون طور يكه نشون ميده نيستي خيلي مهربوني و قلب مهربوني داري
و از اين كه به كسي محل نميدادي حض ميكردم
اين ها رو تواين سفر فهميدم
از كار يكه ميكني با ديگران غذا هاتو و چيزهايي كه داري تقسم ميكني راستش اون روزي رو كه تو ماشين برام ون نون و پنير آورده بودب خياي گرسنهدد ام بود چون وقت نكرده بودم كه صبحونه بخورم واون نون پنير يكي از بهترين غذا هايي بود كه تا به حال خورده بوم
و اما امروز وقتي ديدم اصلا بهم محل نميدي و همش باهم در حال جنگي تصمينم گرفتم زياد بهت نزديك بشم ولي از دور حواسم بهت بود از اون موقعي كه با دوستت رفته بودي دفتر اطلاعات اينجا و زماني كه ديدم دوستت اود ولي تو نيومدي نگرانت شدم وقت آمار گيري بچه ها فهميدم تونيستي
دوستت چقدر نگرانت شده بود بيچاره نزديك بود سكته كنه
اي واي بميرم برات بهار
گوش ات هم پيش اون بود از ش پرسيدم كه آخرين بار تو رو كجا بودي بهم گفت تو اتا ق مهمون خومنه بودي اومدم پيدات نكردم تا اين كه صداي گريه تو شنيدم و اومدم سمت اتق نشيمن كه ديدم اونجايي وتا منو ديدي فراركردي ومحكم بهم خوردي و از ترس از حال رفتي
كه من بعد از راهي كردن بچه ها با ماشين يكي از كاركنان زائر سرا اومدم دنبالت و تو كه از حال رفته بودي روگذاشته ام تو ماشين

از اين كه به هوش نمي آمدي داشتم كلا فه ميشدم كه ديدم بيدار شدي از خوشحالي مي خواستم فرياد بزنم
حالا نظرت راجع من چيه
سكوت كردم يعني موافقي سرم پايين بود و گفت خيله خوب نگو مكن كه ميدونم

يه چيزي بگم

همين طور كه سرم پايين بود گفتم بفر ماييد
ميشه ديگه منو به جمع صدا نكني
خنده ام گرفته بود
چونه ام گرفت و سرم آورد بالا وقتي باهات حرف ميزنم منو نگاه كن

همين طور تو چشاش نگاه ميكردم واقعا به احساسي كه داشتم شك نكردم اره واقعا خودش بود
عشق چيز ديگه اي نمتونست باشه


جوابم چي شد
باشه

پس منو به اسم كوچك ام يه با ره شده صدا كن

با خجالتي كه د اشتم

گفتم
علي
جانم

منومحكم بغل كرد يه بوس از لپ كرد ميدوني چقدر براي رسيدن به اين لحظه روز شماري ميكدم

اون جا بود كه فهميدم نميشه با عشق جنگيد و انكارش كرد چيزي كه من همش سعي ميكردم از ش فرار كنم
ولي حالا ديگه ازش فرار نميكردم بلكه فهميده بودم
كه چقدر احساس قشنگيه آن روي ديگر عشق

پايان

بازدید : 444 | تاریخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 زمان : 12:11 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی