close
چت روم
رمان روزهای شیرین نیما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 02 آبان 1397
3 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 167
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.15.20
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 02 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما

فصل ۴ 
ه حمید گفت سابقت خیلی درخشانه...
حمید: اره من جز استعداد های درخشان بودم که به دلیل تغییر و تحولاتی درخشندگیم رو از دست دادم
پیرزن: یکم از دوستت یاد بگیر سابقش صاف و پاکه و بعد به من گفت:
یه چیز شیرینی توی اب می بینم..که بعد از مدتی شیرینیش تبدیل به تلخی میشه .ازش دوری کن...
که حمید گفت یعنی لیمو شیرین نخوره؟
این حمید رو سوسک و مارمولک هم نمی کنه راحت شیم..همه جا باید مزه بپرونه بی ادب بی تربیت
بعد هم گفت یه مرد سیبیل گنده ای شما رو طلسم کرده ولی من سعی می کنم طلسمش رو باز کنممن به فکر فرو رفتم و خیلی تفکر کردم کلی ادم سیبیل گنده اومد تو ذهنم..یعنی کدوم ادمی ما رو طلسم کرده؟
کدوم ادم ظالمی دلش اومده دو تا بیکار رو طلسم کنه ..از اون روز به بعد هر کی سیبیل داره یه جور دیگه ای نگاش می کنم.
واسه ما تعریف کرد که چه طور اومده تو این کاار ..و چه طور معروف شده به اقدس یاکوزاا ..
و گفت اسم اصلیش شیرینه اقدس یاکوزا اسم هنریشه..فالگیر و رمال هم یه نوع هنرمنده و باید اسم هنری داشته باشهمن و حمید با تعجب به هم نگاه کردیم.و همزمان با هم گفتیم شیرین؟
بعد حمید به من نگاه کرد و با اشاره فهموند دیدی بهت گفتم..مباارکت باشه!
منم با اشاره بهش فهموندم کوفت مرض درد. فقط با یک اشاره!!!
پیرزن خودش فهمید و زد زیر خنده و گفت اون قضیه شیرینی و تلخی که بهتوون گفتم هیچ ربطی به من ندااره  باقی مطالب درادامه مطلب


عد هم ازش پرسیدیم یعقوب چه طور کار پیدا کرده گفت که یکی از اون مردا واسش کار پیدا کرده که حدود دو میلیون واسش اب خوورده که تا شنیدیم من و حمید مخمون سوت کشید
2 میلیون واسه یه بیکار مثل دو میلیارد واسه یه تاجر می موونه
بعد هم ما کارمون تموم شد و یک کاغذ داد دست من تا بدم به منشی
و بعد گفت بازم پیش ما بیاین دور همی خوش می گذره
از اتاق که اومدیم بیرون حمید سریع کاغذ رو از دست من گرفت و گفت این در تخصص منه تو دخالت نکن.
و بعد هم رفت پیش منشی و چند دقیقه حرف زدن و اومد ما از اونجا اومدیم بیرون.
خواستم مرام و معرفت بذارم به حمید گفتم چه قدر شد تا دنگ خودم رو حساب کنم. جو گرفت می خواستم چک بکشم..یه لحظه خودم رو با بیل گیتس اشتباه گرفتم.
بعد حمید گفت 100 هزار تومان.
پشت گوشم خارش داد گوشم رو خاروندم.گاهی خیلی خارش می ده!حمید: تو که نمی تونی پول بدی چرا الکی مرام میای؟بیکار متوهم...
منم سرم رو انداختم پایین....خدا هیچ بیکاری رو شرمنده نکنه....الان اگه سر کار بودم تراول می ریختم جلو حمید...
حمید: حالا سکته نکن خودم حلش کردم .تا یه مرد هست لازم نیست زن دست تو جیبش کنه.
اوه اوه یه لحظه نیما رو با مینا قاطی کردم.نیما:حالا چه طوری پول رو دادی؟
حمید : باهاشون بحث و تبادل نظر کردم از ما پول نگرفتن!
- به همین راحتی؟
حمید : این قدر هم راحت نبود..,ولی تو روابط عمومی من رو دست کم گرفتیاا...البته شیرین خانوم واسه بیکارا تسهیلات ویژه ای در نظر گرفته و من هم از اون تسهیلات استفاده کردم.
نیما:چه عجب.یه بار یکی به ما تسهیلات داد.
حمید یه نگاه به من کرد و گفت:
جنبه نداری واسه همینه بهت تسهیلات نمی دن!
وای اگه به تو تسلیحات بدن چه می کنی..راست می گن خدا خر و شناخت که بهش شاخ نداد!
نیما:باز این زد سر به سرش...
حمید:هی روزگار یه نیما سالم بود که اونم از دست رفت...نیما رفت های های...
نیما:من کجا رفتم؟ حمید:کاش رفته بودی و این ننگ و این خاک بر سری رو هم همراه خودت برده بودی! من و بگو که یه عمر به پای تو سوختم و ساختم.همه چی رو به پات باختم.بابا تو دیگه کی هستی.
نیما:مگه چی کار کردم؟فقط پول نداشتم...بی پولی که جرم نیست!
حمید:بی پولی جرم نیست ولی دزدی جرمه..دزدی کردی اقا نیما.دزد.دزد.هنجار شکن اجتماع!تمام خلافا رو داشتی که با تلاش و پشتکار فراوان و همت مضاعف اینم به سابقت اضافه شد!
نیما:من و دزدی؟به من این کارا میاااد؟
یکم من رو نگاه کرد: انصافا بهت می اد..
با خودم گفتم شاید این شیرین خانوم یه ورد خونده حمید دیوانه شده.یعنی دیوانه بود دیوانه تر شده
گفتم چی دزدیدم که خودم خبر ندارم؟
حمید: تو جیبت رو نگاه کن.می فهمی
تو جیبم رو نگاه کردم.خودکاری که شیرین خانوم داده بود بزنیم تو کاسه تو جیبم بود
ای بابا این چیه تو جیب من؟ این این جا چی کار می کنه؟ کی این رو گذاشته جیب من؟
حمید: خودش بال در اورده.گفته کجا برم بهتر از جیب یه ادم بیکار بدبخت فلک زده
نیما:ولی من برش نداشتم.
حمید:همه دزدا همین رو می گن.قدیمی شده من نبودم من بی گناهم..
بعد هم دست من رو گرفت بیا می خوام ببرمت به چنگال عدالت بسپارمت.می خوام به برادرا بگم یه دزد گرفتم یه جانی بالفطره
نیما:چرا شلوغش می کنی یه خودکاره فقط!
حمید:تمام قاتلا و جنایتکارا از دزدی همین چیزای کوچیک شروع کردن من به عنوان یه دوست باید جلوی تو رو بگیرم.تا فردا وجدانم اسوده باشه.
نیما:یواش بابا کسی رد میشه فکر می کنه از بانک مرکزی دزدی کرردم.یا طلاهای بازار رو به سرقت بردم
اصلا بیا بریم خودکارش رو پس بدیم من از دست متلک های تو راحت بشم..
با حمید برگشتیم سمت خونه اقدس یاکوزا یا شیرین خانوم.یا رمال یا جادوگرهر چی
که دیدیم صدای آژیر ماشین برادرا میاد.....ایو ایو ایو(صدای ماشین برادرا بود که دچار سرما خوردگی شده بود)
رفتیم یه گوشه قایم شدیم و یواشکی و خیلی ماهرانه داشتیم نگاه می کردیم.ترسیدیم بریم جلوتر
برادرا داشتن همشون رو دستگیر می کردن.شیرین خانوم رو هم دستگیر کردن.خواستم برم خودکار رو بدم.
گفتم منم میگیرن با خودشون می برن.
یارو کلی پول بر می داره . کلاه برداری می کنه دستگیر نمیشه
این انصافه من به خاطر یه خودکار دستگیر بشم برم زندان؟؟دیگران نمی خندن؟ فردا تیتر روزنامه ها پسری به خاطر یه خودکار رفت زندان
در حال سرک کشیدن بودیم که یه نفر از پشت گفت اهای شما دو تا چیکار می کنید؟پشت سرمون رو نگاه کردیم یا ابالفضل ........ هر کول زنده شده!
یه مرد گنده از این بدنسازا که چند برابر من و حمید بود دیدیم.منم شروع کردم ترسیدن و لرزیدن.

که حمید گفت دوستمون داره میاد اینجا وایسادیم بترسونیمش!
اونم گفت: الان منم صبر میکنم...این دوستتون رو ببینم.
حمید گفت زشته اقااا .دوستمون پسر نیست...
- دختره؟ دختر محله مااا؟ وایسین الان بیااام..و داد می زد دزد دزد..مردم دزد بگیرید!
ما هم دیدیم اوضاع این طوری شد یه نگاه به هم کردیم..شروع کردیم فرار کردن!
شده بودم یوزپلنگ...اگه با پراید مسابقه می دادم حتمااا ازش جلو می زدم..نه نه ماشین داخلی خوبه..ایراد روش نزارم فردا کارخونه رو می بندن یه عده بیکار میشن!
اگه با ماشین خارجی مسابقه می دادم ازش جلو می زدم.باید مدال طلای و نقره المپیک رو به من و حمید می دادن...
داشتیم تند و سریع و زود مثل بر ق و باد از خیابان ها و کو چه ها می گذشتییم..تمام موانع را از مسیر
بر می داشتیم.هیچ چیز جلو دار ما نبود..اه خدای من چه قدر ما سرعتمون زیاد بود.
این قدر تو کوچه ها این ور اونور دویدیم که رسما گم شدیم..اینجا بود که از گوش های خودمون کمک گرفتیم
و خیابان اصلی رو پیدا کردیم..
نیما: حمید چرا این طوری شد؟
حمید:چرا نداره که از بس تو نحسی.
نیما:چه ربطی به من داشت؟
حمید:ربط نداشت؟ طرف 20 ساله رمالی می کنه گیر نیفتاد.تا تو پات باز شد اونجا چند دقیقه بعدش دستگیرشون کردن.الان همش رو از چشم تو می بینن. ازاد که بشن می افتن دنبالت حالت رو جا میارن.
نیما:خوب تو ام که اونجا بودی!
حمید:بله ولی من سابقم پاک پاکه..اونا با اجنبه در ارتباطن می دونن کی نحسه کی نیست!
ولی نیما ما یه سوپرمارکت داریم تو محلمون گرون فروشه جون من بیا یه سر بریم اونجا تا این مغازش تعطیل بشه!
نیما:اینا ربطی به من نداره..همش اتفاقه!
حمید : اتفاقا ربط داره.....یه بار بردیمت جشن تولد......همه گیر افتادن.....ثریا این همه خلاف کرد هیچیش نشد تا خواست تو رو چیز خور کنه.بدبختی سرش نازل شد.اینم از اینجاااا..اینا همش نشانه است نیماا
شاید تو قدرت خارق العاده ای داری و خودت خبر نداری!
صحبت های حمید من رو به فکر فرو برد ولی زود اون فکرارو از خودم دور کردم.چون فکراش شیطانی بود
به حمید گفتم چرا اون مرده داد زد دزد دزد؟
حمید: خوب اگه چیز دیگه می گفت بقیه همسایه ها می اومدن فقط تماشا کنن و با موبایل فیلم بگیرن
ولی وقتی بگه دزد دزد همه میان تا دزدارو یه کتکی زده باشن و جیگرشون حال بیاد.همه دنبال اینن انرژیشون رو یه جور ی خالی کنن چه جایی بهتر از دعوا و خالی کرد روی سر یه دزد و نا امن کننده جامعه!
رسیدیم سر خیابون چند دقیقه وایسادیم ماشین نمی یومد.یعنی ماشین بود ولی همش واسه دربستی..ما هم بیکاریم..پول نداریم همیشه در بستی بریم!
بعد هم یه 206 با سرعت از کنار ما رد شد
که حمید گفت بی شعور اینجا رو با پیست اشتباه گرفته!

بعد دیدیم 206 زد رو ترمز و داره دنده عقب میاد!
ترسیدم گفتم الان حرف حمید رو شنیده و میخواد بیاد دعوا راه بندازه.اماده شدم که باز فرار کنم.
 

206 اومد جلوی پای ما توقف کرد و من منتظر بودم تا حمید فرمان فرار بده و مثل سربازهای عراقی که تا ایرانی می دیدن در می رفتن ما هم دو تایی در بریم.
شیشه رو کشید پایین حمید توی ماشین رو نگاه کرد نیشش باز شد.و گفت در بستی مجانی می برید؟
دیدم صدای قهقههء یه دختر از توی ماشین اومد و گفت چرا که نه!!!
حمید به من گفت.بیا سوار شو عسله!
گفتم نمی یام تو برو..من با عسل و باقلواهای تو کاری ندارم.اینا به درد تو می خوره!
حمید:این عسلش فرق می کنه..مخصوص توئه!
نیما:نه خودت برو من باید برم جایی کار دارم.
حمید:اه چه قدر لوس طوری ناز می کنه انگار ادم مهمیه .رییس بانک جهانی هم این قدر ناز نمی کنه...اصلا.یه بیکار چه کاری می تونه داشته باشه؟جز الافی و این ور اون ور رفتن؟
بعد هم اروم گفت: دختر خاله ثریاست...
نیما: چی؟ دختر خاله ثریا؟ اسمش عسله؟ دیگه عمرا من بیام.مگه یادت رفت شیرین خانوم چی گفت؟
حمید:برو بابا. تو ام مگه یادت رفت چه طوری برادرا گرفتنش؟ اگه پیش بینی بلد بود حضور برادرا رو پیش بینی می کرد و دستگیر نمی شد.
نیما: من امادگی ندارم.......چرا من رو تو این موقعیت ها قرار می دید.چرا؟
حمید در رو واسه من باز کرد من با احترام فراوان رفتم نشستم ( خالی بستم..پرت شدم تو ماشین )این بشر از ادب و نزاکت بهره ای نبرده!
حمید هم اومد عقب کنار من نشست.
بعد از سلام و احوال پرسی جویا شدن حال و احوال خانوادشون و اقوامشون و کسبه محلشون راه افتادیم
عسل:چرا نیومدین جلو بشینید .زشته عقب نشستید.
حمید: شما خانوادگی خطرناک هستید.کسی نباید کنارتون بشینه از قدیم هم گفتن..پیشگیری بهتر از درمانه!
عسل در حالی که می خندید گفت چه ربطی داشت؟!
حمید:ربطش رو نیما می دونه.
راستش منم ربطش رو نمی دونستم.ولی واسه اینکه کم نیارم الکی لبخند زدم که آره من می دونم.من خیلی می دونم!
باز حمید شروع کرد عنان سخن رو در دست گرفتن و حرف زدن و پر حرفی کردن و وراجی کردن و سایر موارد به مقدار لازم!
و اونم می خندید یعنی قهقهه می زد.دختر باید یکم سنگین باشه.نباید با هر کلمه ای نیشش باز بشه
من همش می ترسیدم حواسش پرت بشه تصادف کنه یا بزنه به جایی کشته بشیم منم که اخر شانس!!!!!!
بعد فردا روز حرف پشت سرمون بزنن که یه دختر با دو تا پسر تو ماشین بودن و فکرای بد راجع ما بکنن
من همیشه می خوام نام نیک از خودم به جا بذارم. ولی اینجور ی هیچ نامی ازم نمی مونه بلکه کلی هم فحش پشت سرم می دن...داشتم با خودم تفکر می کردم.که چه طوری از خودم نام نیک به یادگار بزارم و بشریت از من به نیکی و
افتخار یاد کنه.و یه نیما بگن صد تا نیما از جاها دیگشون بزنه بیرون
که با صدای عسل بند افکارم پاره شد (از هم گسست)!
گفت: اقا نیما چرا این قدر ساکتی. خجالت می کشی؟
- پ ن پ منقل اوردم دارم تریاک می کشم.(پیام بازرگانی بود)
حمید: بایدم خجالت بکشه هر کس دیگه هم جای اون بود خجالت می کشید!
عسل:چرا مگه اقا نیما چی کار کرده؟کار خطایی ازش سر زده؟
جوری این جمله رو گفت که انگار نیما بچست و شلوار خودش رو خیس کرده.
حمید رو با چشمام تهدید کردم.که اگه حرفی از خودکار بزنی با لگد می زنم پس گردنت!
حمید حساب کار دستش اومد
حمید: نیما؟ نیما کاری کرده باشه؟ نه بابا.نیما اگه اهل کاری کردن بود که تا الان بیکار نمونده بود.
چند دقیقه بعد یه جا نگه داشت حمید بره چیزی بخره بیاد
من و عسل خانوم تنها شدیم .
داشت از توی ایینه من رو نگاه می کرد می خواست چیزی بگه حتما کلمات رو گم کرده بود.
من بازم خجالت می کشیدم. تا حالا با یه دختر تو ماشین تنها نبودم...
ولی بعد به خودم گفتم نیما خل نشو.....خجالت نباید بکشی.......زشته مردی گفتن زنی گفتن...تو این قدر با حمید گشتی یکم از کارای حمید رو انجام بده!
منم تمام نیرو و قدرتم رو جمع کرردم.زل زدم بهش.یه وقت نگن نیما بی زبونه..دختر می بینه وا میره!
بعد از یکم من من کردن گفت اقا نیما یه سوال بپرسم؟
گفتم الانه که بخواد از من خواستگاری کنه من اصلا امادگیش رو نداشتم.ولی نگفتم..گناه داشت.حالا یه سوال داشت یه سوال که کسی رو نمی کشه.
گفتم خواهش می کنم بفرمایید.
وای نیاد چیزای بد بخواد.به قول حمید ، اینا خانوادگی خطرناکن.
تا خواست حرف بزنه یه نفر زد به شیشه....منم که رفته بودم تو حس از حس اومدم بیروون...دیدم یکی از برادراست!!! از بس به من علاقه دارن همه جا میان.من و برادرا به هم پیوند خوردیم!
حسم می گفت ما رو تعقیب کردن لو رفتیم دیگه.الان به جرم مباشرت در رمالی و جادوگری می گیرن مارو!
همین لحظه حمید با چند تا یخ در بهشت تو دستش اومد و رفت پیش برادرا تا مذاکره کنه.
عسل : اقا نیما این حلقه رو بگیرید بکنید دستتون چیزی گفتن بگید نامزدیم.منم که تو موقعیت حساسی قرار گرفته بودم..قبول کردم.
حلقه رو گرفتم بالاخره از دستگیر شدن که بهتر بود!
ولی هر کاری می کردم تو دستم نمی رفت.......فشار دادم.زور زدم تا اخرش رفت.
بعد هم خودکار رو از جیبم در اوردم خیلی حرفه ای انداختم زیر صندلی تا از شرش خلاص بشم! بعد پیاده شدم.
برادر هیکلی و بدنساز گفت: مدارک لطفا .مدارک رو نشون دادم...یه نگاه به من کرد...
گفتم تموم دیگه شناخت .بیاین من رو دستگیر کنید.من به همه چیز اعتراف می کنم.
برادر :شما چه نسبتی دارید با این خانوم.
یه لحظه مکث کردم. بعد تو چشمای برادر مامور نگاه کردم و تو دلم گفتم برادر من رو ببخش باید بهت دروغ بگم..و خیلی محکم و استوار و با اعتماد به نفس مثال زدنی گفتم ما نامزدیم.
برادر یه لحظه تفکر کرد گفت چرا عقب نشسته بودی؟
حمید:می خواست خودش رو لوس کنه .دوران نامزدی دوران لوس بازی و ناز کردنه
برادر یه نگاه به حمید کرد گفتم الان تفنگش رو در میاره یه تیر شلیک می کنه به حمید..بعد ما هم باید فرار کنیم.
برادر: جواب ندادید...
گفتم راستش می دونید چیزه..همین چیز.چه طور بگم؟
تمام تفکراتم رو جمع کردم تمام تجربیاتی که از دوستی با حمید داشتم و از فیلما یاد گرفته بودم رو اوردم یه جا و تو با خودم گفتم الان اگه حمید بود چی می گفت....
یکم تمرکز کردم...
بعد گفتم جناب سروان اخه ما نامزدیم.نباید کنار هم بشینیم..اشکال شرعی داره
!
برادر مامور خیلی از این جواب خوشش اومد.یه نگاه تحسین برانگیزی به من کرد..تو دلش گفت احسنت احسنت.از چشماش هم فهمیدم خیلی خوشحالی همچین جوونایی می بینه!
بعد هم حمید یخ در بهشت ها رو تعارف کرد به برادرا.
برادر گفت ما نمی خوریم ما در حال انجام وظیفه هستیم.
حمید: اینا مال تو فیلماست.ما که با برادرا زحمت کش نیرو انتظامی این حرفارو نداریم.
حمید خیلی زود با برادرا خودمونی میشه!
برادر به ما گفت ما جلوی یه نفر گرفتیم گفتیم چه نسبتی دارید؟ اونم با کمال پر رویی گفت هنوز هیچی ولی شاید بعدا نسبت دار بشیم!
رو کرد به من گفت جامعه به همچین جوونایی مثل شما خیلی احتیاج داره!
بعد خواست درد دلم باز بشه که ای بابا برادر ما بیکاریم جامعه از ما استفاده نمی کنه! احتیاج داره و استفاده نمی کنه اگه احتیاج نداشت با ما چه می کرد!!!
ولی چیزی نگفتم گفتم الان شک می کنه می گه تو که بیکاری چه طور بهت دختر دادن؟
از برادرا تشکر کردیم که به فکر جامعه هستن و همه جا حضور فعال دارندو بعد رفتیم سوار ماشین بشیم .

حمید گفت برو جلو بشین.
گفتم دوست ندارم.
با یه لحن مسخره ای گفت تو الان نامزدشی باید کنارش باشی یه مرد نباید زنش رو ول کنه..غیرت داشته باش اگه زن من بود اصلا ولش نمی کردم.....تو باید متعهد باشی به زن و زندگیت!
یه هو من تحت تاثیر حرفای حمید قرار گرفتم..و شدیدا غیرتی شدم.و جو گرفت رفتم جلو نشستم.
تا رفتم جلو حمید شروع کرد یخ در بهشت خوردن. پرحرفی و وراجی کردن
این حمید موجود عجیبیه همزمان هم می تونه بوخوره و هم حرف بزنه
حمید: عسل خانوم ببخشیدا.سهم شما رو مجبور شدیم بدیم به برادرا.تا جیگرشون حال بیاد
منم که چون به خاطر برادرا و حال اومدن جیگرشون بود چیزی نگفتم.و گرنه یه بیکار از چیزی به این راحتی نمی گذره
حمید:نیما حلقت چه بهت میاد.......عسل خانوم از این حلقه ها ندارید به ما بدید؟؟
عسل:نه همین یکی بود.
حمید:ماشالاه همه چیزتون هم تکمیله ها.جهازتون چی اونم تکمیله؟
باز شروع کرد خندیدن..جا داره یه بار دیگه تاکید کنم دختر باید سنگین باشه!!!
نیما: حمید زشته خجالت بکش.
حمید:زشت چیه.داریم راجع به مقوله ازدواج و مسائل پیرامون اون بحث و تبادل نظر می کنیم
کی میگه ازدواج زشته؟اگه زشت بود که این همه ادم ازدواج نمی کردن.
حیف پشتم به حمید بود و گرنه همونجا خفش می کردم.
بعد از چند دقیقه که خواستیم پیاده بشیم
عسل: آقا نیما اگه میشه من شمارم رو می گم شما ذخیره کنید تو گوشیتون .
من که دوست نداشتم خواستم زرنگی کنم.گفتم گوشیم شارژ نداره خاموشه.تو دلم گفتم الان بیخیال میشه:
عسل:خوب شما بگید من ذخیره می کنم.
زرشـــــــک!!! انگار زرنگی به من نیومده.شماره رو داشتم می گفتم.همزمان هم دستم رو بردم تو جیبم تا گوشی رو خاموش کنم.که زنگ زد ضایع نشم.ولی انگار حرفه ای بود زودتر از از اینکه من اقدامی کنم زنگ زد
عسل: اقا نیما گوشیتون روشنه!
سریع خاموش کردم.
گفتم چی گوشی من؟ نه بابا خاموشه. این خطا خرابه.حمید از پشت سر گفت امان از دست این مخابرات.همیشه خرابه.
بعد هم به مقصد رسیدیم و از عسل خانوم تشکر کردیم که ما رو رسوند و ازش خداحافظی کردیم.
و من یه نفس راحتی کشیدم هم از اینکه سالم به مقصد رسیدم هم از اینکه از دست خودکار راحت شدم
بعد که پیاده شدیم حمید گفت می گم خل و ابله و دیوانه ای میگی چرا این حرف رو بهم می زنی!
بعد ادای من رو در اورد و گفت گوشیم شارژ نداره.خاموشه......اگه عقل داشتی الان شمارت دستش نمی افتاد.ولی بد هم نشد......ما که می خواستیم شما دو تا به هم برسید چه بهتر این جوری به هم رسیدید.
ما بیکارا روی شمارمون خیلی حساسیم.چون شماره کاریمونه و از چندهزار جا قراره بهمون بزنگن!
حالا راحت می تونه زنگ بزنه بگه من منشی فلان جا هستم.شما استخدام شدید و تشریف بیارید واسه
بستن قرار داد بعد ما خوشحال شادان بریم اونجا بفهمیم سرکاری بوده و با احساسات ما بیکارا بازی بشه
نونت کم بود ابت کم بود زرنگ بودنت چی بود اخه؟؟؟؟؟؟؟
حمید: نیما گدا بازی در نیاری بر ی حلقه رو بفروشیا زشته حلقه ازدواجته.
نگاه کردم دیدم یادم رفته حلقه رو بهش پس بدم.
حمید: نیما خوش شانسیا خدا واست خواسته....طرف خودش واست حلقه خریده! تو هزینه هات صرفه جویی میشه..ای خدا چرا من ازاین شانسا نداریم؟ طرف ماشین داره جهاز داره حلقه هم خودش می خره دیگه چی می خوای؟
خواستم همونجا حلقه رو در بیارم بعد به حمید بگم بهش زنگ بزنه بیاد حلقه رو ببره ولی هر کاری کردم حلقه در نیومد !
حمید هم شروع کرد تیکه پروندن که حلقه صاحبش رو پیدا کرده نمی خواد در بیاد.
اگه حلقه در می اومد اگه در می اومد اگه می اومد همونجا می کردم تو حلق حمید...
بیخیال شدم گفتم وقتی در اوردم بهش پس می دیم.
از حمید خداحافظی کردم
اومدم خونه .خیلی خسته بودم.ولی بیشتر از اون گرسنم بود
پریدم سمت یخچال.و غذایی گرم کردم و خوردم.و بعد هم رفتم افتادم جلو تلویزیون مشغول فیلم دیدن شدم . که وسط فیلم خوابم برد.توی خواب ناز بودم دیدم بیکاری در می زند عجب ادم باوفایی هر روز و هر شب همه جا به من سر می زند.
احساس لطیفی پیدا کرده بودم و حسی شاعرانه داشتم.
تو یه جنگل پر از درخت بودم و داشتم تنهایی قدم می زدم و خیلی خوش بودم.هیچکی اونجا نبود.بدون حمید بدون مزاحم آرامش عجیبی داشتم نگاه کردم دیدم کفش پام نیست.حتما از اثرات بیکاریه و دچار فقر شدید شده بودم..
با هر گام نهادن من صدای خش خش برگها می امد پرندگان بالای سرم اواز می خواندند و حضور مرا جشن
گرفته بودند و به من خوش امد می گفتند ان ها مرا در جمع خویش پذیرفته بودند
آه خدای من..آه..من اینجا چه می کنم.اینجا کجاست
همین طور داشتم می رفتم.از جنگل .رسیدم به ساحل دریا و روی ماسه های کنار ساحل ولو شدم
و شروع کردم حمام افتاب گرفتن.
عجب ساحلی بود .تمیز تمیز یه تیکه آشغال هم پیدا نمی شد انگار توی این جزیره آدم زندگی نمی کرد
به فکرم زد این جزیره رو به نام خودم نام گذار ی کنم.
جزیره نیما می شدم اولین بیکاری که جزیره داره!
تو همین فکرا بودم که یه چیزی خورد به پام.فکر کردم خرچنگی چیزیه زود خودم و جمع کردمدیدم یه بطریه.بطری رو برداشتم توش یه کاغذ بود از اون کاغذای قدیمی مال زمان سندباد و علی بابا
کاغذ رو در اوردم یه نقشه بود یه نقشه گنج .گنج دزدای دریایی بودگفتم ایول نیما پولدار شدی.دوران بی پولی تموم شد این گنج دزدان دریاییه حتما کلی سکه طلاست
سکه طلا از سکه بهار آزادی هم گرون تره.
دیگه می تونی کلی امکانات واسه جزیرت فراهم کنی و بعدشم ساخت و ساز راه می ندازی
و چند تا بیکار میاری استخدام می کنی و میشی کار افرین نمونه و برتر.و کلی جایزه می گیری
و بعد میری جزیره های اطراف رو می خری و بعد صاحب کلی جزیره میشی.و بیل گیتس رو می زاری تو جیبت
گفتم.هر چی زودتر باید پیداش کنم..وقت طلاست نباید وقت رو هدر بدم.جوونای بیکار امیدشون به منه
یه کلبه هم کمی اون طرف تر پیدا بود با خودم گفتم من خیلی پیاده روی کردم خستم یکم استراحت می کنم
بعد میرم دنبال گنج بیکارا این قدر منتظر موندن یه دو ساعت دیگه هم منتظر می مونن !
رفتم دم کلبه اول همه جوانب رو بر برسی کردم کلبه اجنه و شیاطین و دیو و غول و آدم خوارا نبااشه
بعد که دیدم خبری نیست رفتم تو کلبه و مشغول استراحت شدم
یه هو نمی دونم چرا خوابم گرفت .گفتم یکم می خوابم بعد میرم دنبال گنج.
گنج که فرار نمی کنه.ادم نباید طمع کار باشه.این همه بی پولی رو تحمل کردی یه چند ساعت دیگه هم روش
خدا رو شکر اینجا تلفن ندارن و از گراهام بل هیچ خبری نیست.
تازه داشت چشمام سنگین می شد که صدای در اومد .یعنی کی می تونه باشه.
نکنه صاحبش اومده؟اگه گفت تو اینجا چی کار می کنی چی بگم؟
حتما به جرم ورود غیر قانوونی به حریم شخصی من رو می گیرن و به اشد مجازات محکوم میشم
گفتم نترس نیما..هر کی بود بگو خونه خودمه.بگو چند سالی نبودم رفته بودم خارج اما الان اومدم
رفتم از تو سوراخ در نگاه کردم دیدم عسله!
یعنی چی؟ این اینجا چی کار می کنه؟نکنه خونه اوناست؟ در رو باز کردم بدون اینکه من بفرما بگم سرش رو انداخت پایین اومد تو خونه.
دختر علاوه بر سنگینی و متانت باید ادب و نذاکت هم داشته باشه!
تا خواستم برم بپرسم این اینجا چی کار می کنه و واسه بی ادبیش توبیخش کنم بازم در زدند. این دفعه محکمتر از دفعه قبل. ای بابا.....خوبه اینجا یه جزیره دور افتاده و دنج و خلوت بود.
از تو سوراخ در نگاه کردم دیدم حمید بود...اینجا هم ولم نمی کرد...
خواستم در رو باز نکنم.اخه می اومد عسل رو می دید فکرا بد راجع به من می کرد و کلی متلک می گفت بعد هم می رفت همه جا پر می کرد! اون همینجوریش فکراش بده.وای به حال اینکه چیزی هم ببینه.
ولی دلم سوخت گفتم بزار بیاد اشکال نداره.....در رو باز کرردم.حمید هم اومد نیشش باز بود ولی یه کلمه حرف نزد عجیب بود حرف نزد. حمید رفت روبروی عسل نشست.
هیچکس هیچی نمی گفت انگار لال شده بودن ....باز صدای در اومد دنگ دنگ.دونگ دونگ....ای کوفت ای مرض اگه گذاشتن یکم استراحت کنیم!
رفتم در رو باز کردم.اینبار جناب سرهنگ بود با دو تا از برادرا بهشون خوش امد گفتم و خسته نباشید ولی اونا هم من رو محل ندادند!یه نقش گنج پیدا کردیما حالا باید با همه اینا تقسیمش کنیم!
دیگه خسته شده بودم اخه چه قدر برم بیام در باز کنم.این شانسه من دارم؟.چشمام رو بستم و محکم کوبوندم تو سر خودم....
چشمام رو که باز کردم سرم درد بد جور می کرد و گیج و منگ بودم.
که با شنیدن صدای تلفن حالم سر جاش اومد.با بی حالی بلند شدم و رفتم گوشی رو برداشتم..
نیما:بله بفرمایید...
- بله و درد و بله مرض......تو توی خونه ای و در رو باز نمی کنی؟یک ساعته داریم زنگ می زنیم!
نیما : سلام عمه خانوم شمایی؟ در؟ کدودم در؟در حیاط؟
عمه خانوم:پ ن پ در دستشویی ..استغرالله...
نیما:ببخشید عمه خانوم خواب بودم.الان میام در رو باز می کنم
عمه خانوم:خواب بودی؟خجالت نمی کشی خوابی؟هم سن و سالات الان همه سر کارن....دارن حقوق می گیرن..تو بگیر بخواب. این پول یارانه ها اگه نبود از گشنگی می مردی تو!
من خیلی شرمنده شدم.واقعا من اگه کار داشتم بیکار نبودم.من اگه کار داشتم بی عار نبودم.من اگه کار
داشتم بیمار نبودم.طبق گفته محققا بیکار ی به بیماری منجر میشه!
رفتم در رو باز کنم..نگاهم افتاد به حلقه توی دستم.این اینجا چی کار می کنه؟ چی کار کنم این رو؟ در هم نمی یاد که.....عمه اگه بفهمه.کارم تمومه.
زود رفتم یه باند برداشتم کامل پیچوندم دور دستم رفتم دم در در رو باز کردم.عمه اومده بود با پسرش سعید که تقریبا هم سن و سال منه .
عمه توی یکی از شهرستان های اصفهان زندگی می کرد و بعد از فوت شوهرش همونجا مونده بود
یه خوش آمد گویی گرمی گفتم بهشون و بعد از انجام مراسمات استقبال دعوتشون کردم تو خونه
یکی از چمدون ها رو هم از دست پسر عمم گرفتم. و داشتم می بردم تو که عمه گفت نیما دستت چی شده؟
نیما:دستم؟ کدووم؟
عمه خانوم:همون که باند پیچیدی.
نیما:هیچی عمه خانوم.طوری نشده خوب میشه.
عمه خانوم:معلومه درد نداره.چون چمدون رو با همون دستت بلند کردی!
اصلا حواسم نبود سریع به خودم اومدم و گفتم:
از بس از اومدن شما خوش حال شدم که درد رو احساس نکردم!
عمه یه جور ی نگام کرد نفهمیدم منظورش چی بود ولی خوب منظورش خوب نبود...

نشسته بودیم با سعید حرف می زدیم بحث درس شد سعید که تازه لیسانس شیمی گرفته بود،گوشیش رو داد به من که عکسای فارغ تحصیلیش رو ببینم. عکسارو که نگاه می کردم بهش گفتم خیلی خوب افتادی تو عکسا خوشتیپ شدی....راستش دروغ گفتم. خیلی هم زشت افتاده بود.
دیدم گوشیش زنگ می خوره خواستم گوشی رو بدم بهش دیدم نوشته عزیز دلم!
خندم گرفت و بعد یه چشمکی بهش زدم گفتم دوست دخترته!سعید: دوست دخترم نیست...
نیما:اره خووب عزیز دلته با دوست دختر فرق داره!!
تو دلش یه چیزی به من گفت و گوشی رو جواب داد.
سعید: سلام خانومم خوبی؟!
من با دهن باز نگاهش می کردم.این همون پسر عمه منه که الان داره لاو می ترکونه؟
سعید داشت می رفت بیرون حرف بزنه که عمم اومد گفت این قدر لوسش نکن.پر رو میشه.از الان خانومم خانومم راه می ندازی!
این عمه منه؟؟؟؟؟؟؟ چه قدر روشن فکر شده عمه جان!!!!!
من دهنم تا اخرین درجه باز مونده بود....
عمه خانوم:چته؟ چرا وا رفتی؟
نیما:عمه خانوم به سعید چیزی نمی گی؟ یادمه بچه بودیم با دخترا والیبال بازی می کردیم اومدی یکی کوبوندی تو سر من که هنوزم درد می کنه!
عمه:خوب حقت بود سعید که با کسی بازی نکرده رفته زن گرفته.
نیما: جاااااااانم؟ چی چی گرفته؟ زن؟ خبر نداشتم من!
عمه خانوم:اره از بس سراغ عمت و پسر عمت رو می گیری بایدم این قدر خبر داشته باشه، معلوم نیست تو چی کار می کنی.کار هم نداری که بگیم سرت شلوغه وقت نمی کنی!معلوم نیست روزاتو چه طور می گذرونی.
من جز شرمندگی چیزی نداشتم که بگم.این قدر درگیر کارای خودم بودم که فک و فامیل رو یادم رفته بودم.
خیلی متنبه شدم و تحت تاثیر قرار گرفتم واقعا چرا اینجور شده بودیم....از همدیگه خبر نمی گیریم....
بعد چند دقیقه عمه رفت استراحت کنه چون خیلی خسته بود من و سعید مشغول صحبت شدیم.
گفت که چند وقتیه رفته قاطی مرغا و یه عقد مختصر و ساده ای هم گرفته ولی پول نداره تا زندگی مشترکش رو شروع کنه .الان هم با عمه اومده اینجا تا توی ازمون استخدامی شرکت کنه. تا بعدا بتونه یه خونه ای اجاره کنه چون خانواده زنش اجازه ندادن پیش عمه زندگی کنه.
کلی درد دل کرد.....خیلی دلم براش سوخت باز م صد رحمت به بیکاری ما. خودمونیم و خودمون!
بهش گفتم خدا کریمه.توکلت به خدا باشه.ما بیکارا هم یه روزی کار پیدا می کنیم،از این وضع در میایم.
توی صحبت بودیم.صدای زنگ در رو شنیدم رفتم در رو باز کنم.
در رو که باز کردم یه پسر بچه 7 .8 ساله بود با یک کاغذ دستش که گفت این واسه شماست.منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/72

بازدید : 275 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 14:13 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی