close
چت روم
رمان روزهای شیرین نیما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 30 آبان 1397
12 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 1,110
    ورودي امروز گوگل : 2
    افراد آنلاین : 12
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.90.185.120
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 30 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما

رمان :روزهاي شيرين نيما


اميدوارم خوشتون بياد

فصل۱

 من نیما 23 سال و 2 ماه 23 روز دارای لیسانس زیست شناسی هستم و امسال کنکور ارشد داده ام و قبول هم شده ام اما با چه انگیزه ای برم؟!الان چند وقته (حسابش از دستم در رفته) دنبال کار می گردم اما کو کار؟
دیگه روزنامه، سایت، فک و فامیل، اداره و وزارت خونه ای نیست که نرفته باشم، تمام ملت میشناسنم و همه در اقدام مشترک پاسخ کوبنده و جان گداز استخدام بی استخدام را با مشتی مانند مشت هایی که به دهن استکبار جهانی میکوبند، کوبیدن به تمام ریخت و هیکلم!!!
میخواستم برم سمبوسه بفروشم که گفتند جواز کسب نداری!
رفته بودم دنبال جواز کسب که وسط راه یارانه ها باعث افزایش مبلغ سیب زمینی و نان که 2 عنصر مهم در تولید انبوه سمبوسه هستند شد، وسط راه پشیمون و نا امید برگشتم خونه.
خواستم خودم و مدرکمو با هم آتیش بزنم که دیدم ای بد شانسی، واسه اتیش زدن بنزین لازم داشتم که اونم سهمیه بندی شده بود و به طرز بی سابقه و غیر قابل باوری گروووون! و منم نه کارت سوخت داشتم و نه بودجه کافی برای خرید بنزین آزاد!!!
داشتم فکر می کردم که چیکار کنم.چی کار نکنم که یادم اومد وقتی داشتم می اومدم تو خونه در حیاط همسایه باز بود و موتورش تو حیاط بود
کلی نذر و نیاز کردم که تا من میرم مو تور سر جاش باشه.و بتونم یه کوچولو ازش بنزین قرض بگیرم
خیلی اروم رفتم بیروون و به صورتی که دیده نشم خودم رو رسوندم پشت در حیاط خونه همسایه
که دیدم از تو حیاطشون صدا میااد.
گوشم و چسپوندم به در شنیدم همسایه داره داد و بیداد می کنه که موتورش رو دزدیدن و داره تک تک همسایه ها رو نام می بره که کار اوناست!      باقی مطالب درادامه مطلب


داشتم گوش می دادم که یه نفر دست گذاشت روی شونم...و من انگار یه برق با ولتاژ بسیار قوی بهم وصل کرده باشن چند متر پریدم تو هواااا بعد که اومدم پایین دیدم برادرای زحمت کش نیرو انتظامی هستند!
بعد از عرض سلام و خسته نباشد خدمت برادران همیشه در صحنه و خدمت گذار نیروی انتظامی، یکی از عزیزان پلیس با جدیت پرسید:
اینجا خونه آقای فلانیه؟
منم که از ترس دست و پای خودمو گم کرده بودم با تته پته فراوان گفتم:
نه، چرا، همینه!!!
مامور عزیز بد جور مرا نگاه کرد..نگاهی که توی فیلما مامورا به خلافکارا می کنن و پرسید:
شما حالتون خوبه اقا؟

منم که حسابی ترسیده بودم چون تا حالا نزدیک با برادران نیروی قدرتمند انتظامی هم صحبت نشده بودم، جواب دادم:
نه چیزی نیست، یکم سردمه!

مامور یه نگاهی به پیراهن استین کوتاهی که تن من بود کرد و چیزی نگفت! البته می دونستم تو دلش حتما چیزی گفته!
منم با خودشون هل دادن بردن توی حیاط همسایه
بعد از چند کلمه صحبت با همسایه منو با انگشت نشون دادن و گفتن این آقا هم پشت در ایستاده بود، شما میشناسینش؟
آقای همسایه هم یه نگاهی به من انداخت و چند لحظه ای ساکت شد
ترسیدم به خاطر اینکه زودتر به موتورش برسه بگه همین دزده
ولی یگفت: آره این آقا همسایمونه. دانشجوئه، و از صبح تا شب میره دنبال کار
و منم نفس راحتی کشیدم!!!
برادران بزرگوار پلیس منو آزاد کردن و منم بعد از تشکر از برادرا با سرعت برق رفتم خونه
و داشتم به اتفاق چند دقیقه پیش فکر می کردم و رنگم شده بود مثل گچ زرد زرد (این گچا جدیده و رنگش زرده)و خود کشی رو یادم رفته بووود...که خواب رفتم
بیدار که شدم
ساعت تقریبا 11 شب شده بود
احساس گرسنگی کردم
پاشدم برم یه چیزی بخورم، شاممو آوردم جلوی تلویزیون (غذایی که از شب قبل توی یخچال مونده بود و دوباره گرمش کردم) بخورم
داشت فیلم نشون میداد، فیلم پلیسی و گروگان گیری و بزن بزن و تعقیب و گریز
منم که با تجربه چند ساعت پیش احساس قرابت با برادران پلیس توی فیلم میکردم و خودمو از خودشون میدونستم با تمام وجود فیلمو نگاه می کردم
وسطای فیلم که یگان ویژه از هلیکوپتر (بالگرد) پایین اومدن، یه حسی بهم گفت:
نیما تو هم میتونی، توهم چیزی از این برادران همیشه در صحنه کم نداری
منم تصمیم گرفتم برم پلیس بشم اونم یگان ویژه

بد جوری تو حس رفته بودم و داشتم عمیق فیلمو نگاه می کردم!این بروبچ یگان ویژه چه کارایی انجام میدادن!!!!!!!!!!!!!
از هلیکوپتر میپریدن پایین، از ساختمونای بلند با بند بالا میرفتن، گروگانارو نجات میدادن؛ وقتی رفتن توی ساختمان که خلافکارارو به چنگال عدالت بسپارن یکی از اون قاچاقچیای تروریست نامرد بی شعور بی دین و ایمون کافر مرگ بر آمریکا (ببخشید یهو جو گرفت)
اونجارو بمب گذاری کرده بود و ساختمون رو منفجر کرد و رفقارو به دیار باقی فرستاد.
اینجا بود که با خودم گفتم زرششششک، درسته این دنیا ارزش نداره ولی نه انقدر دیگه، بابا من آرزو دارم هنوز!
خلاصه منصرف شدم، ارزش نداره واسه ماهی صد هزار تومن بیشتر خودمو به کشتن بدم!
بعد از فیلم با حس همدردی با خانواده داغدار نیروی انتظامی خارج کشور رفتم خوابیدم.
صبح کله سحر تلفنم زنگ زد (دیدیدیدش دیریرینگ دانگ دون دینگ، این زنگ مبایلمه که خودم ساختم و آهنگ سازی هم می کنم)
من: الو: بفرمایید!
اون: آقای نیما؟
من: نمیدونم، آره خودمم (حالت خواب آلود)
اون: من از سازمان ..... تماس میگیرم، امروز تشریف بیارید واسه مصاحبه، ساعت 10:00
من: من بیام؟خود خودم؟ مطمئنی شما؟ چشم حتما (حالت ذوق مرگ)
انقدر دنبال کار، اینور و اون ور رفته بودم که اصلا نمیدونم آدرس این سازمان کجا بود!
بلاخره توی خرت و پرتا و برگه ها و مقالات و پژوهش ها و کتابها و لباسام پیداش کردم.
بعد لباس مناسب به مقدار لازم پوشیدم و دکمه های لباسمو تا آخر بستم و برای اولین بار بنا به تجربه دوستان /شلوار پارچه ای پوشیدم و یه ته ریشی هم داشتم رفتم به سوی مصاحبه.
ساعت 9:15 رسیدم جلوی سازمان ....، با خودم گفتم: الان برم؟ نیم ساعت دیگه برم؟
اگه الان برم میگن این خیلی هوله به درد ما نمی خوره!
توی همین حال و هوا بودم که حمید هم اومد، با یه آدامس اندازه توپ بیس بال توی دهنش، بهش گفتم اول صبح آدامس میخوری؟
گفت واسه استرس و بوی دهن خوبه!
بعد یه هاااااااا کرد توی صورتم.بهش گفتم ای تو روحت، ببند، مگه مریضی؟
چند دقیقه باهم حرف زدیم و رفتیم بالا. با کمال تعجب دیدیم 60-70 نفر نشستن و همه دارن آدامس میجوون
یه لحظه یه حسی بهم گفت آدامس فروشی هم بد نیستا!!!
منم واسه اینکه جلوشون کم نیارم شروع کردم به تکون دادن دهنم!!!
خلاصه اونجا بلوایی بود و هرکسی سعی میکرد روحیه بقیه رو با کمال نامردی خراب کنه!
یکی میگفت ناخونا رو نگاه می کنن؛ یکی دیگه میگفت مارک شلوارت اگه خارجی باشه گیر میدن!
البته من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم و در روحیه من اثری نداشت چون من میدونستم با این اوضاع استخدام نمیشم.
یه دفه حمید با 2تا فرم ازمیون جمعیت اومد. بهش گفتم اینا چیه دستت؟!
گفت مخ منشیه رو زدم بدون نوبت بریم داخل!
این دفعه بهش گفتم ای ول به روحت پرفتوحت!
بعد از پر کردن فرما به داخل یه اتاق کوچیکتر و باکلاس تر و خوش عطر هدایت شدیم! چه اتاقی!!
دل انگیز، با نمای رو به دریا (این قسمتش توهم خودم بود) و روح افزا با یه منشی خوب و متین و خوش برخورد و به قول حمید باقلوا!!! البته صداش یه جوری بود احتمالا سرماخورده بود. حمید میگفت صداش به این خوبی، گوشای تو عیب داره!
یهو یه نفر از توی اتاق مصاحبه با ناراحتی اومد بیرون و به خانم منشی گفت همه رو مرخص کن یه روز دیگه بیان.
من که از ناراحتی داشتم منفجر می شدم، خواستم با لگد بزنم پس گردنش، اما حمید جلومو گرفت و گفت نه تو باید زنده بمونی مملکت به تو احتیاج داره.
منم از لجشون همونجا دکمه هامو باز کردم و موهامو پریشون کردم و اومدم بیرون!
و به خودم گفتم بازم روز از نو، روزی از نو!!!
چند دقیقه بعد حمید اومد بیرون و یه کاغذ دستش بود که گفت منشیه بهش داده.

خواستم کاغذو ازش بگیرم و بخونم که بهم گفت: اگه میخواست تو بخونی که به خودت میداد!بعد گفتم حالا مگه توش چی نوشته؟!!!
حمید: هیچی، ابراز همدردی کرده با من بخاطر رفاقت با موجود عجیبی مثل تو!
- مگه من چمه؟ پسر به این خوبی، حالا ولش کن، بگو الان چیکار کنیم؟ چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ دیدی بازم شانس نداشتیم؟ تا نوبت ما شد یارو قاط زد، آدمم انقدر بد شانس؟ لب دریا هم بریم باید آفتابه دستمون باشه یه موقع خشک نشه! تف به این شانس، تف به هرچی نامرده، دهنم خشک شد، یکم تف بده!
حمید: ولی اگه منشیه مصاحبه میکرد الان من استخدام شده بودم.
- بچه پرروی نامرد پس من چی؟
حمید: به من چه!!! از قدیم گفتن: نا برده رنج کار میسر نمی شود/کار آن گرفت جان نیما، که مخ منشی زد!
- موزمار این چه طرز رفاقته؟!
خلاصه از حمید خداحافظی کردم و با ناراحتی و عصبانیت و غم فراوان و اندوه اومدم خونه. روی تخت دراز کشیدم، خوابم برد که توی خواب دیدم سوار یه ماشین یه عالمه در و ضد گلوله شده بودم که یه عالمه هلیکوپتر و ماشین و موتور داشتن اسکورتم میکردن!!
خیلی تو خواب حال کردم، چه چیزایی بود، ماشینه یخچال داشت، تلویزیون داشت، فکر کنم هواپیما هم میشد آخه راننده اش لباسش شبیه خلبانا بود و گاهی انگلیسی حرف میزد ولی بقیه خارجیا فارسی حرف میزدن!!! سقف ماشینه در داشت، آخه باز میشد!
منم رفته بودم از اون دره بیرون و داشتم واسه مردمی که اومده بودن استقبال و دو طرف خیابونو گرفته بودن، دست تکون میدادم، این وریا میگفتن: ای ول ای ول، اون وریا میگفتن: داش نیمارو ای ول!!!
خلاصه خیلی آدم مهمی شده بودم... بعد ماشین توقف کرد و یه نفر اومد در ماشینو باز کرد و گفت: جناب پروفسور قدم رنجه بفرمایید!
یه فرش تمیز قرمزم انداخته بودن، خواستم کفشامو در بیارم که همون حسه بهم گفت تو الان یه شخصیت مهم جهانی هستی!
خلاصه ما رفتیم داخل و اونجا خیلی مارو تحویل گرفتن و احترام گذاشتن، هی بهم استاد استاد میگفتن و امضا میخواستن!
روی یه تابلوی بزرگ به فارسی نوشته بودن:
« همایش بزرگداشت نیما دانشمند بزرگی که با ساخت واکسن ضدبیکاری، مشکل بیکاری را در جهان ریشه کن کرد!»
یه نفر از پشت تریبون داد میزد زنده باد، بقیه هم بلند میشدن مثل موج مکزیکی میگفتن نیما!!!!
فقط نمیدونم چرا خارجیا فارسی حرف میزدن، شاید بخاطر واکسنه بوده!
داشتم با خودم میگفتم: آفرین پسر، تو مشکل مردم دنیارو حل کردی، واکسنه کار کرد...
یهو باصدای تلفن از خواب بیدار شدم.
گوشی رو برداشتم و باصدای خواب آلود گفتم: بلاخره حلش کردم
پشت خط حمید بود که گفت:
آفرین، آفرین، باچی حلش کردی؟
منم که هنوز تو حس خوابه بودم گفتم با واکسن!
حمید: پاشو باز خواب دیدی؟ پاشو پاشو، چقدر میگم قرصاتو بشور بعد بخور، افسردگی مزمن گرفتی، پاشو کارت دارم.
- ای بمیری، تو خوابم نمیذاری آدم راحت باشه و لذت ببره، عجب خوابی بودا، مهم شده بودم!
حمید: نیما در خواب بیند پنبه دانه/گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه!
- مرض، درد بی درمون، حالا بنال ببینم چی میخوای بگی؟
حمید: خواستم بهت بگم امشب جشن تولد دعوتی، مثل آدم لباس بپوش!!!
- تولد کیه؟
حمید: منشیه
- من نمیام، به من چه، خودت برو.
حمید: از خداتم باشه، نمیبرمت، برو روی همون واکسنت کار کن، زیست شناس متوهم
حالا آدم باش بگو جشن تولد کیه؟
حمید: فرشته
- فرشته کیه دیگه؟ جشن تولد دختره؟ من نمیام!
حمید: مگه پسرا نمیتونن فرشته باشن؟ البته بجز تو!
- حالا هرچی، من تا خودش زنگ نزنه و خودش دعوت نکنه نمیام
حمید: مگه براد پیتی که بهت زنگ بزنن، واکسن ساز متوهم بیکار!!!
- برو بابا... و گوشی رو قطع کردم
10 دقیقه بعد دیدم یه شماره ناشناس داره زنگ میزنه.

گوشی رو برداشتم یه صدای تقریبا آشنا بود. پرسیدم: شما؟
گفت : دستت درد نکنه حالا دیگه واکسن ساختی مارو نمیشناسی؟
با خودم گفتم نکنه خواب نبوده و واقعا آدم مهمی شدم؟!!
که صدای خنده حمید و از پشت خط شنیدم!
- اااااااا سلام رضاتوئی؟ ببخشید نشناختم، چه عجب یادی از ما کردی؟ کی اومدی؟
(رضا از دوستان دوران دبیرستانه که یه مدت ایران نبود، البته همون موقع هم که ایران بود یه نموره خارج میزد
رضا جزء مرفهین بی درد بوود که من زیاد خوشم نمی اومد از این قشر)
رضا: یه چند روزی هست اومدم، وقت نکردم تماس بگیرم
منو دعوت کرد که برم تولدش، منم قبول کردم اما گفتم زیاد نمیتونم بمونم حال مساعدی ندارم فقط بخاطر گل روی تو میام،دلتم صابون نزن از کادو خبری نیست، بیکاری و بی پولی و هزارتا مشکل و گرفتاری و بدبختی!
گفت: باشه حالا تو بیا، بعد که واکسن ساختی یه دونه رایگان به ما بده جبران کن!
خواستم از پشت تلفن حمید و خفه کنم یه دونه لگدم بزنم پس گردن رضا(در جریان هستید که)، افسوس که علم هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که از پشت تلفن به کسی لگد بزنی!
شوخی، شوخی، با آدم بیکارم شوخی؟
خداحافظی کردم و قرار شد ساعت 8 شب برم به آدرسی که رضا داده بود، حمید هم که از چند ساعت زودتر اونجا بود.
رفتم توی کمد دنبال لباس مناسب گشتم، بعد هم یه دستی به موهام کشیدم.
از توی اینه 2 تا تار موی سفید توی سرم پیدا کردم.و با دقت داشتم بررسیش می کردم
گفتم نیما بجنب داری پیر میشیاا.
خواستم بکنمش .ولی با خودم گفتم..بزار بمونه هر کس گفت دنبال کار نگشتی، این 2 تا تار مو رو نشونش می دم تا بدونه من این 2 تا رو کجا سفید کردم!
زدم از خونه بیرون و رفتم واسه رضا کادو بخرم بعد برم جشن تولد؛ دیگه این قدر بی معرفت نبودم که چیزی نگیرم هر چند ته دلم یه حسی بود که راضی نبود!!
سر ساعت رسیدم به محل تولد. کلی ماشین با کلاس اونجا بود و همون حسه باز اومد و گفت نیما تو هم یه روز میتونی از این ماشینا داشته باشی اما یه حس دیگه که احتمالا مال بقالی سر خیابون بود
و اشتباهی داشته از اون طرفا رد میشده و گیر کرده بود به امواج حس من، میگفت برو بابا با اون واکسن مسخره ات!
این دیگه از کجا میفهمید؟ فکر کنم از بیکاری زده به سرم!
خواستم برم داخل که جلومو گرفتن،
گفتن شما؟ یاد اون جوکه افتادم و گفتم من از فامیلای عروسم،ولی اون مرده با قیافه عصبانی گفت :ولی اینجا جشن تولده!
نزدیک بود یه برخورد خشن هم انجام بشه؛ یکی نبود بگه چه وقت شوخی کردنه آخه!
خودمو معرفی کردم و گفتم از دوستای آقا رضا هستم. با معذرت خواهی فراوون راهنماییم کردن داخل
داخل که رفتم جا خوردم !!!
روی یه پارچه نوشته بودن: «جناب اقای نیما واکسن ساز ورود شما را خیر مقدم عرض می کنیم!»
خواستم از همون جا بر بگردم..می خواستم زمین دهن باز کنه من رو قورت بده.
خیلی اروم طوری که کسی نبینه رفتم یه گوشه وایسادم تا زیاد دیده نشم.
ولی داشتم دنبال حمید می گشتم.می دونستم همه چیز زیر سر اونه.
یه لحظه فکر کردم اینجا اروپاست..همه با هم راحتن..پسرا و دخترا با هم روبوسی می کنن.
می پرن بغل هم...الان تازه اولشه اخر شب چی کار می کنن خدا می دونه!!!
بهتره خیلی زیاد اینجا نمونم...
یه دستی اومد رو شونم و گفت: به به اقا نیما!
کلمه نیما واسم مثل یه فحش بود گفتم الانه که شناسایی بشم!
رضا بود با هم روبوسی کردیم و تولدش رو تبریک گفتم.یکم با هم حرف زدیم.
ازش پرسیدم حمید کجاست؟
گفت چی کارش داری؟..گفتم هیچی یه کاری باهاش داشتم.
یه نگاهی به پارچه نوشته کرد و خندید.
بعد از چند دقیقه باز اومد و گفت بیا به دوستام معرفیت کنم.
منم خجالت می کشیدم و گفتم حالا بزار بعدا وقت زیاده!!!
گفتم الانه که ضایع بشم و همه بهم بخندن...تو دلم دعا می کردم حمید الان پیداش بشه و من رو نجات بده که دیدم دعام تموم نشده یه نفر با نیش باز از دور معلوم شد!
هم از دیدنش خوشحال شدم هم می خواستم با لگد بزنم پس گردنش!
حمید اومد و من رو از دست رضا نجات داد.بعد بردمش یه گوشه محکم زدم تو کمرش.
گفت: اوی وحشی چرا می زنی..
گفتم اون پارچه چیه اونجا؟
گفت: کدوم؟ من که پارچه نمی بینم.
یه دونه دیگه زدم.گفت: من چی کارم اینجا .منم یه مهمونم.
گفتم اره یعنی زیر سر تو نیست؟ میخوای یکی دیگه بزنم؟
گفت دلت میاد یه مظلوم رو بزنی بزن؟
تو سابقت خرابه..یادت میاد چند سال پیش؟روی تخته کلاس چی نوشتی؟
چند سال پیش توی دوران دبیرستان من سه روز غیبت کردم.
بعد اومدم.سر کلاس نشستم..اسم تمام بچه ها خونده میشه جز اسم من!!!
میرم میگم اسم من رو نخوندید بعد میگه اسم شما چیه؟
میگم که نیما..بعد اقا معلم با دهن باز من رو نگاه می کنه!
مگه شما نمرده بودی؟
من ؟ مرگ؟ نه والا خودم خبر ندارم...
بعد کاشف به عمل اومد اون چند روز که من نبودم..اقا معلم هم قرار بوده امتحان میان ترم بگیره
این حمید قبلش روی تخته واسه من مراسم یاد بود گرفته!!!
اسم من با اگهی تسلیت نوشته 2 تا شمع هم کشیده!!
بعد رفته گفته ما یکی از دوستای عزیزمون رو از دست دادیم...الان داغداریم شرایط روحی روانی مناسبی واسه امتحان دادن نداریم!
معلم که قیافه غمگین و ناراحت بچه ها رو می بینه دیگه از امتحان که هیچی از درس دادن هم صرف نظر می کنه.و بعد جلوی اسم من توی دفتر کلاسی می نویسه مرحوم!
حالا یادت اومد حمید خان؟
اره دنیا پیشرفت کرده ها..روی تخته کلاس کجا و روی پارچه نوشتن کجا!!!
میری پاکش می کنی وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!
حمید: الان تهدید کردی خیر سرت؟ چرا من نترسیدم؟
تو باید از خدات باشه هنوز به هیچ جا نرسیدی این قدر تحویلت می گیرن.من از الان دارم جامعه جهانی و مردم رو اماده می کنم.که فردا تو واکسن رو ساختی،مردم از خنده نمیرن..و بهت نخندن! من دارم مقدمات تحولی شگرف در جهان رو اماده می کنم.تحول باید از همین جاها شروع بشه دیگه!
- اره جایی که یه عده دختر پسر باشن که ....محل تحوله!!!
حمید: بله که هست تو متحول نمیشی مشکل خودته..از قدیم گفتن تحول از که اموختی از متحولان!
داشتم با حمید کل کل می کردم که دیدم رضا با چند تا از دوستاش داره میاد طرف ما!
- حمید! جوون هر کی دوست داری..اسمی از واکسن نیار!
حمید: تو بودی داشتی من رو تهدید می کردی؟ هااان؟ وقت انتقااامه!
- من؟ داشتم باهات شوخی می کردم.وگرنه تو که می دونی من و تو این حرفا رو نداریم.
حمید: چرا نداریم خیلی هم داریم.ولی حالا یه فکری واست می کنم..باید جبران کنی!
- باشه باشه تو هر چی بگی قبوله.

رضا اومد دوستاش رو به ما معرفی کرد..خدا خدا می کردم کسی چیزی از نیما و واکسن نپرسه.
رضا رو کرد به طرف من و گفت:بچه ها این میناست!!...از دوستای قدیمی من!خودش فهمید که سوتی داده شروع کرد خندیدن.بقیه هم شروع کردن دنبالش خندیدن!
هنوز هیچی نشده بود شروع کرده بودن به من خندیدن! می خواستم دندونای همشون رو خورد کنم!
بعد حمید گفت: یادش به خیر همیشه نیما رو می نا صدا می زدیم.حتی معلما هم گاهی اسمش رو می نا صدا می زدن!!!
دخترا یه جوری به من نگاه می کردن...نمی دونم پیش خودشون چی می گفتن!...
بعد رضا رو کرد به حمید و گفت:
ایشون هم که حمید هستن و همتون می شناسید.البته.بهتره که زیاد نشناسید.و دوری کنید، هر کی شناخته بعدا بلا سرش اومده!
یکی شون اومد بپرسه اون پارچه اون بالااا...که حمید اومد تو حرفش و گفت نمی خوای این خانوما رو به ما معرفی کنی؟!
و بعد رضا خواست معرفیشون کنه حمید بازم اومد تو حرفش:
نمی خواد تو معرفی کنی..خودمون اشنا میشیم.
خدا رو شکر کسی به واکسن ما گیر نداد و من نفس راحتی کشیدم!
بعد هر کس رفت پی یه کاری حمید هم با خودشون بردند تا باهاش بیشتر اشنا بشن!
و من تنها رفتم یه گوشه نشستم و با خودم خلوت کردم.
داشت به رضا حسودیم می شد و می گفتم من اگه همچین امکاناتی داشتم با این مهمونی ها هدرش نمی دادم..شاید یه جور دیگه هدرش می دادم شایدم هدرش نمی دادم.خدایا می بینی امکانات رو به چه کسایی می دی؟؟؟
داشتم با خودم تفکر می کردم که یه دختری که اسمش ثریا بود اومد نشست کنار من البته فاصله شرعی رو رعایت نکردااااا، من خودم رفتم یکم اون ور تر تا رعایت بشه!! خندید...
شروع کرد به حرف زدن و سوال پرسیدن.
بعد نیم ساعت پا شد رفت با یه نوشیدنی خارجی اومد که من حتی اسمش رو هم نمی دونستم.
یه لیوان ریخت گرفت جلوی من:
بفرمایید ..اقا نیما!
- ممنون من نوشیدنی نمی خورم تشنم نیست.
ثریا: اب نیست.مشروبه...
- بله !!!!مشروووب؟ نه من اهل این چیزا نیستم!
با تعجب پرسید یعنی شما هیچ نوشیدنی نمی خورید؟چیز دیگه می خورید بیارم؟
طوری میگه نوشیدنی انگار اب پرتغال منظورشه...جواب دادم:
چرا می خورم..ولی نه این نوشیدنی ها..من دوغ می خورم.
یه لبخندی زد و رفت بعد در کمال ناباوری من .با دوغ بر گشت!
و اومد تعارف کرد به من..و نشست کنارم.البته این دفعه فاصله شرعی رو رعایت کرد!
خواستم دوغ رو بخورم.ترسیدم.گفتم به این محیط اعتمادی نیست از کجا معلوم توی دوغ چیزی نریخته باشن؟!
دوغ رو نخوردم.شروع کردیم حرف زدن.
گفت فکر نمی کردم رضا همچین دوستایی داشته باشه!
- چه طور مگه؟ مگه من طوریمه؟
- نه..شما طوریتون نیست خیلی هم خوبید.خیلی پاک و ساده به نظر میاید!
منظورش همون گلابی بود!!!
شاید هر کسی دیگه ای جای من بود یه عکس العمل دیگه ای نشون می داد.و قند تو دلش اب می شد
ولی من مثل مجسمه فقط داشتم نگاهش می کردم..
فهمید از من ابی گرم نمیشه.
گفت چرا دوغ رو نمی خورید؟
گفتم ممنوون.میل ندارم..هر وقت خواستم می خورم.دوغ رو باید به وقتش خورد!
داشتم ازش می ترسیدم. چشماش سرخ سرخ شده بود مثل این فیلم های خارجی خون اشامی
فقط دندون دراکولایی کم داشت!
دعا کردم بازم خدا حمید رو برسونه!
زیاد طول نکشید باز حمید اومد. تا حمید اومد ثریا پا شد رفت.
حمید زد زیر خنده..جذبه رو حال کردی ..تا من اومدم رفت..و بعد زد پشت من گفت:
خووووب با این دختره گرم گرفته بوودی هااا.شیطون.
من: نه..کاریش نداشتم خودش اینجا نشسته بود
برو بابا خودم دیدم..رفت واست دوغ اورد..این خودش نشانه دوستیه..وگرنه چرا واسه من دوغ نیوردن؟
بعد هم دوغ رو از دست من گرفت و گفت این دوغ خوردن داره . زد بالا.
ولی زود همش رو تف کرد. بیرون: اه..چرا مزه زهر مار میده...
- نوش جونت..نشانه دوستیه دیگه..
حمید: گم شو.من حرفم رو پس می گیریم.بعضی دوستی ها رو نباید قبول کرد.معلوم نیست چی توش ریخته بود دختره جادوگر!
- خوب هر چیزی رو نباید خورد..مثل من که نخوردم!
حمید هنوز داشت تف می کرد.و می گفت.احتمالا طلسمی چیزی بوده..خواستن تورو تور کنن.
خدا بکشتت نیما..حالا این طلسمش رو من اثر می کنه..این ثریا مثل عفریته هاست .نمی شد با یکی دیگه گرم می گرفتی؟ جون به جونت کنن بد سلیقه ای!
حمید پاشد که بره، گفتم کجا؟ گفت دارم میرم طلسم رو باطل کنم..
حمید رفت و منم یک ساعتی دیگه اونجا نشستم..می خواستن چرا غا رو خاموش کنن.
رفتم رضا رو پیدا کردم و هدیه تولدش رو دادم.
نمی دونم رضا من و شناخت یا نه..ازش خداحافظی کردم اومدم بیرون.
داشتم می اومدم که یک دفعه یه چیزی از پشت خورد فرق سرم.
با عصبانیت برگشتم عقب که ببینم چیه.
دیدم حمید داره میاد..
- مگه مریضی؟..
حمید: مریض توئی ..گوشات مثل ماهوارست ولی هر چی صدات می کنم نمی شنوی.می مردی وایسی منم بیام؟
- تو رفتی یه ساعت پیدات نشد گفتم حتما تا اخر شب کار داری
حمید: تو فکر کردی طلسم باطل کردن الکیه؟.خوب طول کشید دیگه.کلی گشتم تا طلسم جدید پیدا کردم و قبلی خنثی شد!
- من که سر از این چیزا در نمی یارم.تقصیر خودته می خواستی نخوری.
داشتیم حرف می زدیم.که حمید گفت: جون به جونت کنن ابلهی!
- چرا چی کار کردم؟!
- چی کار نکردی؟ساعت 11 شبه. من رو پیاده تو خیابونا داری دنبال خودت می کشونی، من طلسم رو خوردم تو چرا حالت خرابه؟
- داشتم فکر می کردم..به چیزایی که اونجا دیدم.
حمید:ای شیطوون چه چیزایی دیدی هان؟
- منظورم ادماش بود ...اگه اونا دارن زندگی می کنند پس ما داریم چی کار می کنیم.
اگه ما داریم زندگی می کنیم.اونا دارن چه می کنن؟احساس می کنم ما از زندگی لذت نمی بریم.
دیدی اونا چه شاد بودن؟..اصلا انگار غم و مشکلات نداشتن!
حمید: تو مطمئنی ثریا قبلش چیزی بهت نداده؟همین اخلاق رو داری که جایی نمی برمت دیگه!
- یعنی تو مشکلی نداشتی با کارشون؟
حمید: چرا خوب من یکم مشکلات دارم.ولی مثل تو نیست..که از قیافت بد شانسی و مشکل و بد بختی و توهم نمایانه..
- دیگه چی؟ چیز دیگه نمایان نیست؟
حمید: نه هنوز..ولی اون گوشه یه چیزی شبیه واکسن معلوومه!
- گم شو ..با تو نمیشه دو کلمه جدی حرف زد.
همین طور که داشتیم حرف می زدیم.. حمید حالش بد شد و شروع کرد دلش رو گرفتن و داد زدن!
- حمید چته؟ چرا این جور شدی...خیلی هول شده بودم .تا حالا این چیزا رو ندیده بودم!
زود یه ماشین در بست گرفتم تا حمید رو ببرم بیمارستان.
حمید رو سوار ماشین کردم و به راننده گفتم اقا برو به نزدیک ترین بیمارستان.راننده یه نگاهی به حمید کرد و گفت زیادی خورده نه؟جوونا جنبه ندارن دیگه..مگه ما زمان قدیم نمی خوردیم؟! کسی هم نمی فهمید!
بعد حمید سرش رو اورد بالا و گفت اقا زمان شما جنسش خوب بوده..فروشنده ها مرام داشتن
الان چی؟و بعد به راننده گفت بره سمت فردوسی.
داشتم هاج و واج حمید رو نگاه می کردم .که گفت چته؟ مگه جن دیدی؟
گفتم: تو مگه حالت بد نبود؟
حمید: برو بابا این طلسما روی من اثر نداره. دیدم دو ساعته دارم با تو پیاده میام.گفتم یه کلکی بزنم ماشین دربست بگیری.مردیم از بس با توی خسیس گدا رفاقت کردیم!
- مرده شوره تورو ببرن..ترسیدم واقعا واست اتفاقی افتاده باشه.
حمید: اخی..واقعا ترسیدی؟ معلومه خیلی دوسم داری.
- عمرا...
حمید: از خداتم باشه.من.اگه دختر بودم..عمرا با توی گدای خسیس..کنس میرزا نوروز دوست می شدم.
- من گدا نیستم مدیریت هزینه می کنم!
حمید: از موقعی ما یادمونه تو در حال مدیریت کردنی ولی هر روز بدتر از دیروز!
راننده از تو ایینه ما رو نگاه می کرد احتمالا تو دلش می گفت خدا به دادم برس این 2 تا حتما چیزی خوردن
خدایا خودت من رو حفظ کن.قول میدم دیگه با تاکسی مسافر در بستی سوار نکنم!
واسه همین تا جایی که می تونست گاز می داد..
خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنید رسیدیم اول حمید پیاده شد. چون مسیرا یه کم فرق می کرد.
گفت حیف حالم خوب نیست و گرنه خودم حساب می کردم جون نیما..
بعد چند دقیقه من هم به مقصد رسیدم .راننده یه نفس راحتی کشید از اینکه اتفاقی واسش نیفتاده
و من رفتم خونه.لباسام رو عوض کردم زود خوابم برد.
صبح زود بازم با صدای تلفن از خواب بیدار شدم..
من اگه این گراهام بل رو می دیدیم حتما یه بلایی سرش می اوردم.یه روز نشد ما بخوابیم!
گوشی رو جواب دادم بله بفرمایید!
- سلام اقا نیما..خوبید؟
من با صدای خواب الود اره خووبم.شما خوبی؟
- مثل اینکه بد موقع زنگ زدم.
من: نه اختیار دارید..این چه حرفیه اتفاقا دیگه داشتم بیدار می شدم.
- راستش اقا نیما یه کاری باهاتون داشتم.اگه وقت دارید امروز یه سر بیاید منزل ما!
من: خیر باشه اقای خوشبخت...
- خیره نیما جان!
گفتم نکنه کار واسم پیدا کرده..کلی ذوق کردم.و یه لحظه توی پوست خودم نگنجیدم: چشم حتما خدمت می رسم!
اقای خوشبخت از دوستای داییم بود که با هم رفیق بودن و گاهی هم دور از چشم زناشون می رفتن صفا سیتی!
یه کش و قوسی به خودم دادم و از جام بلند شدم.و رفتم دوش گرفتم.بعد هم رفتم یه صبحونه مقوی اماده کردم و خوردم و حسابی به خودم رسیدم.
بعد گفتم یکم لای کتاب ها رو باز کنم جای دوری نمیره..
رفتم کتاب رو باز کردم..مگه فکر و خیال گذاشت من چیزی بخونم؟همش به کار خیر اقای خوشبخت فکر می کردم..یعنی چه کاری می تونه داشته باشه؟
شاید بگید داشتم به واکسن هم فکر می کردم.نه بابا.این فکرا مال توی خوابه.فقط هم همون یه بار بود
بی خیال کتاب خوندن شدم.گفتم به حمید اس ام اس بزنم یکم اذیتش کنم.توی گوشی رو نگاه کردم.
چند تا اس قشنگ بود یکی رو واسش فرستادم با این مضمون : اگه خودکارت به اندازه یه جمله جوهر داشته باشه، من رو چه طور توصیف می کنی؟
بعد دو دقیقه جواب داد: ادم بی شعوری هستی!
واسش نوشتم بی شعور خودتی..حالا چرا بی شعور؟این همه جمله قشنگ هست واسه توصیف من!
که دیگه جواب نداد..یکی دیگه واسش نوشتم بازم جواب نداد!
رفتم که اماده بشم برم.خونه اقای خوشبخت. بازم تو ایینه خودم رو نگاه کردم.نسبت به دیشب هیچ تغییری نکرده بودم.هنوز 2 تا تار موی سفید روی سرم بود!
رفتم به حمید زنگ زدم ببینم چرا جواب نمی ده:
الو..چرا جواب نمی دی؟ طوریت شده؟
حمید: به کوری چشم دشمنا خوبم..کور بشه هر کی نمی تونه ببینه!
- چرا اس رو جواب ندادی؟
حمید: جوهرم تموم شد دیگه.بدون جوهر هم نمی شه نوشت!
- حالا دیگه به من می گی بی شعور؟.دستت درد نکنه..به تو هم می گن رفیق؟
حمید:بی شعوری دیگه..پیامایی که خودم واست می فرستم رو دوباره به خودم می دی!
حمید همیشه پیامای قشنگی رو که اهل فن( همون اس ام اس بازا) واسش می فرستن رو برای منم می فرسته!
خواستم بهش بگم اقای خوشبخت گفته بیا پیشم واسه یه کار خیر ولی زود پشیمون شدم.
گفتم الان میره همه جا میگه و همه زودتر از خودم می فهمن..واسه همین زود ازش خداحافظی کردم.
از خونه زدم بیرون .و رفتم سمت خونه اقای خوشبت.

از خونه زدم بیرون. کیفم رو هم برداشته بودم.تا یه کلاسی هم گذاشته باشم.داشتن کیف به خوب شدن وجهه ادم خیلی کمک میکنه!
به قول حمید همه عقلشون به چشمشونه!
سوار تاکسی که شدم، توی تاکسی کلی با هموطنان و همشهریان در مورد یارانه ها بحث و تبادل نظر کردیم.
و اونا ما رو از نظراتشون بهره مند ساختن ولی من تو این بحثا شرکت نکردم. چون توی زیست شناسی به ما این چیزا رو یاد نداده بودن!
در مورد کار و کاریابی و بیکاری بود اون وقت من بهره مندشون می کردم که تا مدت ها یادشون نمی رفت!
بحثا رسیده بود به سیاست خارجی دولت و مجلس و حجاب و بی حجابی که من پیاده شدم!
رسیدم خونه اقای خوشبخت اول لباسم رو مرتب کردم. بعد مثل این فیلما دست کشیدم تو موهام و در زدم.
خانومش در رو باز کرد..اولش به کیفم نگاه کرد!!!
بعد گفت به به مهندس نیما بفرمایید تو.خوش اومدین عزیز منتظرت بود! (عزیز اسم کوچیک اقای خوشبخته!)
یه یا لله گفتم و رفتم تو..
نشسته بودم که با صدای اقای خوشبخت به خودم اومدم:
سلام نیما جان..خوش اومدی پسرم..
نگاهم رفت رو دماغ اقای خوشبخت دماغش رو چسب زده بود.اروم بی صدا طوری که کسی شک نکنه
و نفهمه شروع کردم خندیدن!
دست خودم نبود .تا حالا ندیده بودم مرد دماغش رو عمل کنه.داشتم دماغ اقای خوشبخت رو بررسی می کردم.هنوز ورم داشت.
اقای خوشبخت که دید من خیلی به دماغش توجه می کنم فکر کرد من از دماغش خوشم اومده
گفت خوشگل شده نه؟ خواستم بگم صاحبش خوشگله. که پشیمون شدم.به قول حمید خوشگل رو برای اقایون به کار نمی برن.میگه اقا خوشگله از صد تا فحش هم بدتره!
گفتم بله اقای دکتر کارشون خیلی خوب بوده.نمی دونم چرا حس می کردم از توی یکی از اتاقا یه نفر هی سرک می کشه!
اقای خوشبخت گفت :راستش نیما جان ازت خواستم بیای راجع به یه امر خیر صحبت کنم؛ البته قبلش با داییت هم مشورت کردم اونم راضی بود و حمایت کرد.
من یکم خجالت کشیدم.اخه تا حالا کسی از نزدیک راجع به امر خیر با من صحبت نکرده بود!
گفت: نیما جان بهتره برم سر اصل مطلب..
- بفرمایید اقای خوشبخت من سر و پا گوشم!
خوشبخت: تو می دونی که من پسر ندارم.واسه همین تورو مثل پسر خودم می دونم، همیشه هم دوست داشتم پسری مثل تو داشته باشم.
با خودم فکر کردم.حتما می خواد من دامادش بشم..واسه همین بیشتر خجالت کشیدم.
ادامه داد که :ولی خوب قسمت نبود..الان هم 3 تا دختر دارم مثل پنجه افتاب. راضیم ازشون...الان هم یه خواهشی ازت دارم!
دیگه مطمئن مطمئن شدم منظورش همونه که من فکر می کنم!
خوشبخت: ازت می خوام یه کاری واسم انجام بدی.امید وارم که قبول کنی. بدون من قبولت دارم!
- ولی اقای خوشبخت من..شرایطش رو ندارم.درسم مونده کار هم ندارم!
خوشبخت: می دونم نیما جان.اینا از نظر من ملاک نیست مهم اینه من به تو اعتماد کامل دارم!
راستش خیلی خوشحال شدم نزدیک بود برم رو ابرا.ولی ترسیدم تو راه با هواپیما تصادف کنم.زود اومدم پایین!
با خودم گفتم نیما ببین چه قدر تحویلت می گیرن.دامادشون بشی دیگه تو رو رو سرشون می زارن،
نیما شانس همیشه در خونت رو نمی زنه..قبول کن نیما..توهم بسه..بگو بله!
ولی یه حسی گفت برو بابا چه خودش رو تحویل می گیره.نوشابه بدم خدمتت؟نه پول داری نه کار
نه چیزای دیگه.بعد دختر مردم رو هم می خوای؟؟ در دیزی بازه حیای نیما کجا رفته؟
واسه همین حیا خواستم به اقای خوشبخت پیشنهاد رد بدم..می خواستم بگم اقای خوشبخت من دوست دارم همسر ایندم رو خودم انتخاب کنم ولی خوب دلم نمی اومد بگم.بالاخره اونا روی من حساب کرده بودن
گفتم ببخشید اقای خوشبخت واسه کدوم دخترتون؟
خوشبخت: پس فهمیدی منظورم رو..واسه دختر بزرگه!
به فکر رفتم..دختر بزرگه همسن من بود و داروسازی می خوند!!
نه نمی خوام.بازم خواستم پیشنهاد رد بدم.اخه توی تلویزیون شنیده بودم حتما یکی دو سال بین زن و شوهر اختلاف سنی باشه و گرنه دعواشون میشه!
باز دیدم یه نفر داشت از توی اتاق سرک می کشید.
گفتم اقای خوشبخت شما هر چی بگید من قبول می کنم.
خوشبخت: ممنون نیما جان من به تو مثل چشمام اعتماد دارم پسرای پاک و صادق مثل تو کم پیدا میشن!
راستش خودم هم این قدر خودم رو قبول نداشتم.
گفت که :شرایط ظاهری من رو می بینی اگه می شد و به کسی دیگه اعتماد داشتم مزاحم تو نمی شدم.
در دروازه رو میشه بست و در دهن مردم رو نمیشه بست. فقط کافیه من رو با این قیافه ببینن کلی حرف پشت سرم می زنن!
- درست میگین اقای خوشبخت اگه مردم بدونن خیلی بد میشه ولی خیالتون راحت من به هیچکی نمی گم!!
خوشبخت: نیما جان راستش.می خوام تو بشی نماینده من و بری تحقیقات!
- تحقیقات چی؟ و اینجا بود که من حسابی روشن شدم!!!
واسه دختر بزرگه اقای خوشبخت خواستگار اومده بود و از من می خواست که برم در مورد داماد تحقیق کنم
چون خودشون با دماغشون دوست نداشتن بیرون دیده بشن!
تمام ارزوهای من خراب شد..کلی برنامه ریخته بودم برای خودم ولی زود از بین رفت؛ شانس ندارم.دیگه.قضیه افتابه و لب دریا که گفتم یادتونه...!
اخه چرا این قدر راحت با احساسات ما جوونا بازی می کنن..چرااا؟
خواستم واسه همین لج کنم و بگم نه.تا انتقام گرفته باشم
اخرش قبول کردم وگفتم هر کمکی از دستم بر بیاد در خدمتم.
ادرس و مشخصات رو از اقای خوشبخت گرفتم و با اندوه و غم و ناراحتی فراوان از کلبه امال و اروزها ( یعنی همون خونه اقای خوشبخت) اومدم بیرون.منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/38

بازدید : 425 | تاریخ : یکشنبه 03 شهريور 1392 زمان : 10:5 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []
برچسب ها : رمان ,

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی