close
چت روم
رمان روزهاي شيرين نيما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 02 آبان 1397
9 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 268
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 9
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.55.167
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 02 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهاي شيرين نيما


فصل۵    کاغذ رو از دستش گرفتم و یه لبخند مهربانانه تحویلش دادم و ازش تشکر کردم و رفتار خوبی از خودم نشون دادم چون بچه ها از ما الگو می گیرند خواستم الگوی خوبی باشم!
توی کاغذ با یه خط بسیار بد و ناخوانا و خرچنگ قورباغه و افتضاح نوشته شده بود :
پاشو بیکار پاشو برو دنبال کار ای بیکار بیکار بیکار... برو کار کن مگو چیست کار خودت تنبل و الافی نگو نیست کار! بیکار بیکار بیکار برو دنبال کار...بعد از خواندن این نامه جیگرتان بسیار حال می آید
امضا: حال دهنده جیگر بیکاران
یعنی چی؟ کی همچین چیزی رو نوشته؟ جیگر من چه طوری حال میاد؟ یعنی کار پیدا می کنم؟
سرم رو اوردم بالا از پسره بپرسم کی این کاغذ رو داده بهت!!!
که پسره حامل کاغذ یه سطل اب یخ یخ یخ ریخت روی من!
که سطلش اندازه یه بشکه اب داشت.منم همین جور مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم.
گفت ببخشید خیلی سرد بود تقصیر اون آقا بود.
نگاه کردم.دیدم حمید چند متر اون طرف تر وایساده و دلش رو گرفته داره قاه قاه می خنده...
خواستم سطل رو پرت کنم طرف حمید بخوره تو سرش.مغز نداشتش بپاشه بیرون...
ولی خوب جلوی بچه نمی شد این صحنه های خشن رو اجرا کرد.
بچه هم گفت اقا این سطل مال ماست...اگه خراب بشه مامانم دعوام می کنه.
خواستم یکی بخوابونم زیر گوش پسره....بچه که نباید هر چی بهش گفتن گوش کنه.بچه باید الگوی خودش رو درست انتخاب کنه.
ولی خوب تقصیر یه ادم بی فرهنگ و کم شعور دیگه بوده چرا بچه باید کتکش رو بخوره.                                باقی مطالب درادامه مطالب


حمید رو تهدیدش کردم جرات داری بیا اینجا!
زبونش رو در اورد و یه حرکات زشتی هم با دستاش نشون می داد اصلا هم شعور نداره که توی خیابون نباید این حرکات رو انجام داد!
بچه گفت اقا پول من رو بده می خوام برم؟
نیما:چی؟ چی بدم؟ پول؟ من؟زدی خیسم کردی مژدگانی و دست خوش می خوای؟
گاهی نیازه بچه ها رو کتک زد کتک هم نه. نوازش .نوازش هم نشد .یکم توپ و تشر.تا یه حسابی ازت ببره
اون آقا گفت این کاغذ رو بدم به شما و اب هم بریزم هزار تومان از شما بگیرم!
سعی کردم لبخند رو فراموش نکنم.ولی نمی شد.
نیما:برو پسر جان...برو از خودش بگیر.جای هزار تومان دو هزار تومان بگیر! هزار تومان هم از طرف من بگیر
پسرک:نه گفته حتما از شما بگیرم.اگه ندادید هم اصرار کنم.
این الگوهای نا مناسب رو باید با لگد زد پس گردنشون.با کله رفت تو شکمشون شاید درست بشن!
حمید خودش اومد پسره رفت دستمزدش رو گرفت و با لب خندون به حمید گفت اگه بازم کاری بود بهم بگو.
لبخند روی لبای پسر مثل لبخندی بود که یه بیکار باکار شده بعد از دریافت اولین حقوق می زنه!
حمید اومد پیش من داشت می خندید و گفت کی تورو به این حال و روز در اورده؟! نیما:این از اثرات رفتار توئه بی شعوره...عقل .فهم و شعورت در حد جلبک هم نیست
حمید:خواستم درست حسابی از خواب بیدار بشی جیگرت حال بیاد
نیما:نیاز به تو نبود قبل از تو یه نفر دیگه این کار رو کرده بودحمید: کی؟ عسل جوونت؟اخی چه رمانتیک.صبح زود با صدای دل انگیز عشق از خواب بیدار شدن
نیما: عسل نه.عمه ام.
حمید:ببین خودت داری بحث شوخی رو می کشی وسط.من که به عمت کاری نداشتم.بعد میگی چرا به عمم چیزی می گی.
نیما: من جدی گفتم.عمم با پسرش اومدن.
حمید: ایول.به سلامتی.عمت مجرده؟چند سالشه؟
نیما:اولا به تو چه....دوما.....بازم به تو چه.سوما گفتم که با پسرش اومده.
حمید: خوب مگه هر کی پسر داشته باشه نمی تونه مجرد باشه؟همین خودت! یه زن و یه بچه و یه نامزد داری همه جا می گی مجردی و قصد ازدواج نداری! راستی حلقت کو بردی فروختیش؟
دستم رو نشون دادم و گفتم که از ترس اینکه عمم بفهمه مجبور شدم با باند بپیچم.
حمید:نامردی دیگه.مرد نیستی.یه مرد باید محکم و استوار پای حرفاش و کاراش وایسته.
از مردی فقط ریش و سیبیل داری؟همین مردایی مثل تو هستن جامعه رو دارن نابود می کنن. رفتی دختر مردم رو حلقه کردی الان میگی نمی خوام کسی بفهمه اخه مخفی کاری تا کی؟ این مخفی کاری ها هم جامعه رو نابود می کنه..اصلا تمام کارای تو جامعه رو نابود می کنه.نابودگر و منهدم کننده جامعه... نیما: اراجیف گفتنت تموم شد؟اجازه می دی برم لباس عوض کنم تا سرما نخوردم؟
حمید:سرما بخور ی خوبه امپول اگه تو خونه داری استفاده میشه ما هم دو تا داریم اونا هم استفاده میشه!
شیطونه می گفت برو تو در رو ببند تو کوچه بمونه حالش جا بیاد ولی خوب ترسیدم.ترسیدم حمید کولی بازی در بیاره توی محله آبرومون رو ببره.

اومدم تو خونه...حمید هم پشت سرم اومد و گفت:.یالله کسی چیز نباشه مهمون اومده...
نیما: چیز نباشه یعنی چی....جلو عمه ام مثل ادم رفتار کن من باهاش رو در واسی دارم.
حمید:تو داری به من چه.من که با کسی از این چیزا ندارم!
نیما:از بس بی حیا و بی فرهنگی.
حمید اومد با سعید سلام و احوال پرسی کرد در عرض سه سوت خودمونی شد.
اروم به من گفت:
پسر عمت هم حلقه داره.مثل اینکه توی فامیل شما رسمه حلقه داشتن!
بهش گفتم این زن داره.
این حمید عجب آدمیه ها همه جا رو با دقت نگاه می کنه.من خودم حلقه تو دست سعید رو نگاه نکرده بودم.
رفتم تو اتاق لباس عوض کنم که صدای جیغ شنیدم.
اومدم از اتاق بیرون. صدا از طرف دستشویی می اومد
خیلی زود رفتم سمت دستشویی.مثل گروه نجات عمل کردم در دستشویی رو با احتیاط باز کردم
دیدم پسر عمم ولو شده رو زمین گفتم چی شده؟ چرا ولو شدی؟با تته پته گفت.سو سو.
نیما: چی؟سوسانو؟اون که فیلمش تموم شد
سعید: نه.نه..سو سو سوسک دوتا سوسک اونجا بودن
نیما:اینجوری که تو زمین افتاده بودی گفتم حتما اژدهایی چیزی بوده....سوسک؟از این کوچیکا؟
واقعا مونده بودم به قیافه پسر عمه ام بخندم یا بزنم تو سرخودم از دست این پسر عمه شجاع و بی باک
اینجا بود که نیمای پهلوون جو پهلوونی و شجاعتش گرفت و وارد عمل شد و گفت کو؟؟....کجاست سوسک؟
از کدوم طرف رفت؟من می خوام نجاتت بدم پسر عمه.نترس من اینجام!
مث پهلوون ها رفتم جلو.دمپایی رو برداشتم.تعقیب و گریز رو شروع کردم.
سوسک ها می رفتن اینور اونور و منم دنبالشون .دو تا سوسک رو یه گوشه غافلگیر کردم
خواستم ضربه نهایی رو بزنم که دلم سوخت گفتم شاید اینا زن و شوهرن و تازه ازدواج کردن و واسه ماه عسل اومدن اینجا دلت میاد ماه عسلشون رو خراب کنی؟
نه نیما تو نباید بکشیشون تو آزارت به یه مورچه هم نرسیده چه برسه به یه سوسک.نیما نباید خون بریزی تو مرام تو نیست خون بریزی.
بعد هم خیلی جوون مردانه از خونشون گذشتم و اونارو به سمت جایی که ازش اومده بودن هدایت کردم
و بعد هم فاتحانه و پیروز مندانه بادی در سینه(غبغب) انداختم و از دستشویی اومدم بیرون.
حمید تا من رو دید زد زیر خنده...
نیما:بترکی تو.به چی می خندی؟سوسکارو نزدم ولی تو یکی رو می تونم بزنم
حمید: حرکاتت رو تو دستشویی دیدم یاد نبرد گلادیاتورها افتادم و دوباره زد زیر خنده
گفت نیما تو خیلی شجاعی باید بری بادیگارد بشی ! این پسر عمت با این شجاعتش یه زن داره تو با این نترسی و بی باکیت 4 تا زن حق مسلمته!!!
زن ها از شوهرای شجاع و نترس و بی باک خیلی خوششون میاد. شغل خوبی هم هست نجات جون ادم ها از دست سوسک.با نیما سوسک کش...بشتابید بشتابید نیما سوسک کش ترس را از شما دور می کند.خدمات 24 ساعته نیما سوسک کش!
تنها جایی که زیست شناسی به کارت اومده همینجا بوده و تونستی با سوسکا ارتباط برقرار کنی!!!
بعد شروع کرد مسخره بازی در اوردن و صحنه اهسته حرکات من تو دستشویی رو اجرا کردن با یه حالت زشت
که دید عمه خانوم پشت سرشه و داره نگاش می کنه!
حمید تو همون حالت وایساد و خشکش زد...
که به عمه گفتم این دوستم حمید و حمید رو یکم معرفیش کردم ولی از سوابق درخشانش چیزی نگفتم
واسه اولین بار احساس کردم حمید خجالت کشید و مثل بچه ادم سلام و علیک کرد کاش می شد از این صحنه تاریخی عکس گرفت!
عمه خانوم هم سلام کرد و یه نگاهی هم به حمید کرد از اون نگاها که به دیوونه ها می کنن پرسید صدای چی بود؟
حمید که انگار نه انگار چند لحظه پیش خجالت کشیده بود گفت: صدای سوسک.
عمه خانوم:یعنی چی صدای سوسک؟ سوسک مگه صدا داره؟
حمید:خود سوسک که صدا نداره اگه هم داره ما نمی شنویم این ترس از سوسکه که صدا رو تولید می کنه
ولی با فداکاری یه شهروند شجاع و جان بر کف همه چیز ختم به خیر شد
عمه با تعجب داشت حمید رو نگاه می کرد
نیما:حمید خجالت بکش با عمه شوخی نکن.هیچی عمه جان سعید سوسک دیده بود جیغ کشید
منم که نخواستم ریا بشه نگفتم اون شهروند جان بر کف من بودم
عمه خانوم:این پسر هنوزم از سوسک می ترسه هر کاری کردم از سرش نرفت
حمید:اشکال نداره.....من هم از بعضی چیزها می ترسم همه از یه چیزی می ترسن! مثلا من از دخترا می ترسم...
عمه خانوم:از دخترا؟ اونا چه ترسی می تونن واسه تو ایجاد کنن؟
حمید:خیلی ترس ها.من بعضی وقتها خواب می بینم دخترا 4 تا 4 تا من رو گرفتن دارن کشون کشون می برن تا باهاشون ازدواج کنم واسه همین خیلی می ترسم. حالا اگه یکی دوتا بود بازم می شد یه کاریش کرد!
عمه یه نگاهی کرد گفت حتما شبا شام زیادی می خوری بهت فشار میاد سعی کن غذای سبک بخوری! عمه جان خوب زد تو برجک حمید کلی کیف کردم

مشغول صحبت بودیم که سعید عرق ریزون از تو دستشویی اومد بیرون و از خجالت سرش رو انداخت پایین.
نگاهش کردیم و همگی با هم زدیم زیرخنده.
که سعید خودش هم شروع کرد خندیدن.احتمالا می خواست روحیه بالاش رو نشون بده!
باز حمید داشت سخنرانی می کرد و هر از گاهی هم خط قرمز ها رو زیر پا می ذاشت که با چشم غره عمه خانوم مواجه می شد و ترمز می کرد!
عمه به من گفت نیما این دوستت خیلی پر روئه!
حمید گفت اختیار دارین عمه خانوم ما هر چی داریم از نیما داریم.و هنوز هم باید کلی دوندگی کنیم تا بهش برسیم.
عمه خانوم:راست میگه نیما؟ تو یادش دادی پر رو بودن رو؟
نیما:نه عمه خانوم الکی می گه حرفاش رو باور نکنید.70 درصد حرفاش رو باور نکنید
عمه خانوم:حتما این دوستت بیکاره؟
نیما:اره عمه اینم بیکاره ما دوستامون اکثرا بیکارن.
عمه خانوم: زن یا نامزد هم نداره؟
حمید: به پیشنهاداتی دارم ولی زیر بار نرفتم....می خوام لژیونر بشم منتظر یه پیشنهاد خارجی هستم
عمه خانوم:شتر در خواب بیند پنبه دانه!
حمید: یعنی ما شتریم؟دستتون درد نکنه عمه خانوم.خوبه هر چی خوابه نیما داره می بینه!!!
عمه خانوم: نیما چی خوابایی می بینه؟
نیما: هیچی عمه خانوم گفتم که حرفاش رو باور نکنید.من که اصلا خواب نمی بینم!
عمه خانوم:بله. وقتی همچین رفیقایی دور هم جمع بشن.باید هم بیکار و الاف بمونن و زن گیرشون نیاد و خوابای انچنانی ببینن .....خدا می دونه وقتتون رو چه طوری می گذرونید! شما اگه یه چند تا رفیق مثل رفیقای سعید داشتین الان ازدواج دانشجویی می کردین و زن داشتین و زندگیتون سر و سامون گرفته بود.
حمید اروم گفت ادم زن نداشته باشه ولی از سوسک نترسه!!!
عمه خانوم خیلی ما رو نصیحت کرد و ما خیلی تحت تاثیر قرار گرفتیم..
بعد حمید اروم بهم گفت امروز باید بریم محل کار خواستگار دختر آقای خوشبخت واسه ادامه تحقیقات...
اقای خوشبخت رو کاملا یادم رفته بود اون روی من کلی حساب باز کرده بود.و من رو مثل پسر خودش می دونست!
بعد هم به عمه گفتم ما باید بریم جایی کار داریم یه چیزایی تو یخچال هست اگه هم چیزی نیاز بود بگید وقتی بر گشتم می گیرم.البته ممکنه دیر بیام...
عمه خانوم یه جوری شکاکانه به ما نگاه کرد و گفت:
نیما وای به حالت جای خلاف بری.و کار خطایی ازت سر بزنه .سعید هم باید باهاتون بیاد تا خیالم راحت بشه
نیما:نه عمه خانوم من و خلاف؟ .سعید تازه از راه اومده گناه داره..بزارید بخوابه.
حمید:عمه خانوم شما نیما رو بسپرید به من خیالتون راحت باشه نمی زارم خطا کنه!
عمه خانوم:از همینش می ترسم.
البته بعد از یکم بحث و کشمکش عمه خانوم رضایت داد ما بریم بیرون و سعید رو با خودمون نبریم
و من هم رفتم آماده شدم و با حمید از خونه اومدیم بیرون .

با حمید سوار تاکسی شدیم و رفتیم عقب نشستیم.
مشغول صحبت بودیم و داشتیم در مورد اتفاقات چند روز گذشته بحث و تبادل نظر می کردیم که اتفاقات کمی هم نبود و هر دومون نظرات کارشناسی می دادیم.و داشتیم ریشه یابی می کردیم! علت وقوع اتفاقات رو اخرش هم من مقصر شناخته شدم البته حرفا و نظرات حمید اصلا قابل استناد و اعتماد نیست.
راننده که قیافه اخمو . گرفته ای داشت حرفای ما رو که می شنید یکمی به ما مشکوک شده بود و فکر می کرد ما جز گروه های خرابکار هستیم و قصد خرابکاری داریم ولی بعد که راجع به بیکاری حرف زدیم فهمید ما خرابکار نیستیم فقط بیکاریم!
اخیرا محققا گفتن ۷۰ درصد مشکلات جهان از بیکاری ناشی میشه همه نسبت به بیکارا دید منفی پیدا کردن
یه جوونی اومد کنار ما نشست آدامس می خورد و آاهنگ گوش می داد و کلش رو تکون می داد..
موهاش از جلو کوتاه و سیخ سیخی بود و از پشت صاف و چرب و بلند
از جلو شبیه خروس بود و از پشت شبیه اسب یه حسی در درون من به وجود اومد این موهاش رو از پشت بکشم!

آدامس رو چند دوری تو دهنش گردوند و چرخوند و تف کرد بیرون.ادب و نزاکت صفر!!!!!

حرف که می زد تمام بوی بد دهنش می پاشید تو صورت من شیطونه خیلی به من فشار می اورد موهاشو بگیرم بکشم کنده بشه!
اونم هی موهاشو تکون می داد و دست می کشید تو موهاش و احساسات من رو وادار به واکنش می کرد!
یه لحظه احساس کردم یه چیزی از پشت کمرم رد شد...
نگاه کردم دیدم دست حمیده داره میره طرف موهای پسره حمید هم همین حس من رو داشت!
کمرم رو دادم عقب تا دست حمید گیر کنه و نتونه موهاش رو بکشه چون حق مسلم خودم بود!
حمید هم منصرف شد.

بعد پسره یه سیگار در اورد و شروع کرد کشیدن خواستم یکی بخوابونم زیر گوشش تا برق از کلش بپره ترسیدم خودم رو برق بگیره موهاش پر الکتریسیته بود!
بعد نگاه کرد به ما و گفت دود سیگار اذیتتون می کنه؟ ما هم نگاهش کردیم چیزی بهش نگفتیم به خیال اینکه الان خودش می فهمه جواب ابلهان خاموشیست و سیگار رو کنار می زاره!
ولی فکر کرد سکوت علامته رضایته و ادامه داد به سیگار کشیدن و از رو هم نمی رفت!
من می خواستم با لگد بزنم تو شیکمش از ماشین پرت بشه بیرون تا سر عقل بیاد ولی خوب توی تاکسی بودم نمی شد
یه دقیقه بعد حمید که عصبی شده بود بهش گفت اتیش داری؟ اونم خیلی خوشحال شد که یه رفیق پیدا کرده که اهل دوده با خوشحالی و شادمانی گفت دارم
فندکش رو داد به حمید و گفت سیگار هم می خوای دارم مارک داره خیلی آرامش می ده قابل تورو هم نداره
حمید محلش نداد بهم گفت نیما بیا اینور..من خودم رو کشیدم کنار حمید فندک رو روشن کرد
و گرفت طرف موهای پسره با یه قیافه جدی و ترسناک گفت اون سیگارت رو خاموش می کنی یا موهات رو آتیش بزنم??
من ترسیدم پسره بزنه زیر دست حمید و فندک بی افته رو من و اتیش بگیرم شانس که ندارم!!!
ولی پسره از ترس سیگارش رو خاموش کرد و انداخت بیرون.و هیچی نگفت.
یه دقیقه بعد پسره زد زیر گریه و زار زار اشک می ریخت..منم که تحث تاثیر قرار گرفته بودم دست بردم تو موهاش و اروم ناز و نوازشش می کردم و بهش دلداری می دادم.
چرب چرب بود موهاش می خواستم بگم گریه نکن کوچولو من الان عمو حمید رو دعوا می کنم.
پسره که یه پناه پیدا کرده بود خودش رو انداخت بغل من و شدت گریه هاش رو بیشتر کرد
خواستم بهش بگم پاشو من از این لوس بازی ها خوشم نمی یاد ولی دلم نیومد و داشتم نوازشش می کردم
حمید هم داشت می خندید آروم بهم گفت همه چی ازت دیده بودیم جز مهر و عاطفه مادری که اونم دیدیم !!!
پسره بعد که زبون باز کرد گفت
من دوست دخترم ولم کرده خیلی دوسش داشتم الان هر وقت یادش می افتم فقط سیگار ارومم می کنه دست خودم نیست
ولی الان با دیدن شما احساس ارامش عجیبی دارم کاش زودتر شما رو می دیدم .

بیا درستش کن نکنه همیشه بخواد بیاد بغل من تا اروم بشه. من خودم رو ازش جدا کردم
نگاه به قیافش کرد خواستم بهش بگم دختره حق داشته ولت کنه ولی خوب نخواستم آرامشش رو به هم بزنم چون دوباره رو می اورد به سیگار
حمید که داشت با گوشیش ور می رفت گفت حق داشته ولت کنه از چی خوشش بیاد
بچه ژیگولی و به قول خودتون به روز ولی اینا همش تا مدتی خوبه بعد تکراری میشه
به حمید گفتم ول کن چیزی نگو این حالش خرابه سیگار رو ول می کنه میره سراغ تریاک و حشیش
حمید: بزار بدونه واسه خودش خوبه و ادامه داد
واسه اینکه یه نفر تورو مرد خودش بدونه و ترکت نکنه باید مرد باشی نه اینکه با کوچیکترین چیزی
خودت وا بری وقتی نمی تونی تکیه گاه خودت باشی چه طور می خوای یکی دیگه بهت تکیه کنه؟
این حرف حمید خیلی تاثیر گذار و فیلسوفانه بود
اونم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و داشت با دقت به صحبت های حمید گوش می داد
حمید تو این زمینه ها تجربه زیادی داشت منم خواستم ازش عقب نمونم یه صحبت هایی کردم
که خیلی شبیه حرفای حمید بود ولی خوب مال من بهتر بود
کلی نصیحتش کردیم و اون حسابی حالش خوب شد و به ما قول داد دیگه بچه خوبی بشه و سیگار نکشه و بعد ازدواج کنه و دست از دوست دختر پیدا کردن برداره بعد هم از تاکسی پیاده شد
دو دقیقه بعد ما قبل اینکه از تاکسی پیاده بشیم کرایه رو دادیم راننده که ازمون کرایه نگرفت
گفت من امروز ازتون درس گرفتم شمابه من درس بزرگی دادید و به یه جوون هم کمک کردید سیگار رو ترک کنه من نمی تونم ازتون کرایه بگیرم
نگو راننده هم این کاره بود ما هم از راننده تشکر کردیم و از تاکسی پیاده شدیم
به حمید گفتم بعید می دونم اون پسره با حرفای ما متحول بشه چون قطعا این حرفا رو فک و فامیلش هم بهش زدن
حمید: شاید زده باشن ولی هیچ کدومشون مثل تو نمی تونستن بهش ارامش بدن
اگه هم می تونستن بهش اجازه نمی دادن
نیما:چرا اجازه نمی دادن؟
اگه یه نگاهی به پیرهنت بکنی خودت می فهمی چرا
پیرهنم رو که نگاه کردم دیدم تمام چیزایی که اون مالیده بود به سرش همش مالیده شده به پیرهن من
حمید زد زیرخنده و گفت اینم اخر و عاقبت حس مادرانه و ارامش دهنده نیما
رسیدیم محل کار خواستگار اقای خوشبخت یعنی دختر اقای خوشبخت که توی مدرسه کار می کرد و معلم بود.
از همون ابتدای ورود به مدرسه همه چیز رو زیر نظر گرفتیم خیلی دقیق و کار اگاهانه مثل پوآرو!
یه قیافه اشنا نظرم رو جلب کرد یه قیافه اشنا که البته کمی پیر و شکسته شده بود اره خودش بود اقای جاوید ناظم دوران دبیرستان!
رفتیم طرفش تا ما رو دید لبخند زد سلام و احوال پرسی کردیم زد روی شونه من و بلند گفت چه طوری فراری ناکام!
تا این رو گفت حمید نیشش تا اخرین درجه باز شد و خاطرات قدیمی به ذهن من هجوم اورد!
فکر نمی کردم اصلا ما رو بشناسه چه برسه اون قضیه رو هم یادش باشه!
چند سال پیش دوران مدرسه حمید و بقیه اراذل و اوباش من و یه عده دیگه رو مجبور کردن به دلیل نبود و کمبود امکانات ورزشی در مدرسه دست به اعتصاب بزنیم از مدرسه فرار کنیم و بریم خونه .تمام اعتصاب های ما آخرش به خونه ختم می شد!!!
من راضی نبودم ولی این حمید بی تربیت این قدر اصرار کرد و در گوشم چیزهای شیطانی گفت تا منم قبول کردم.
در مدرسه بسته بود و ما باید از روی دیوار فرار می کردیم.همون موقع ها بود من یه کاری واسم پیش اومد تا رفتم انجام دادم و اومدم یکم طول کشید و همه از دیوار پریده بودن پایین.
منم مثل جیمز باند رفتم رو دیوار خیلی شجاعانه خواستم بپرم پایین دیدم یکی از پشت سر میگه خسته نباشید خدا قوت!
منم گفتم سلامت باشید!
برگشتم ببینم کیه میگه خسته نباشید خشکم زد ناظم وایساده بود و من رو نگاه می کرد.
جاوید: جایی میری برسونمت؟ماشین هست.
نیما:نه ممنون داشتم بچه ها رو صدا می زدم برگردن...
یه نگاهی به من و کیفی که دستم بود کرد و گفت :با کیف بچه ها رو صدا می زدی؟
منم جز شرمندگی و خجالت چیزی نداشتم بگم.
حمید هم پایین دیوار بود می گفت بپر دیگه داری چی کار می کنی الفاظ رکیکی هم به کار می برد.
از رو دیوار اومدم پایین که مورد نصیحت و شماتت اقای جاوید قرار گرفتم که می گفت:
نیما از تو انتظار نداشتم درس رو ول کنی بی افتی دنبال چند تا اوباش من یه حساب دیگه روی تو باز کرده بودم.من همیشه از تو تعریف می کردم به عنوان یه علم دوست و مدرسه دوست!
منم داشتم احساس شرمندگی و ندامت زیادی می کردم و عرق شرم از جبینم سرازیر بود کاش زمین دهن باز می کرد و من را نوش جان می کرد!
همش تقصیر این حمید نامرده همش اون باعث میشه من شرمنده بشم من خیلی بچه خوبی بودم به خاطر حمید بد شدم.
حمید یه لحظه با کمک بچه ها اومده بود بالای دیوار سرک بکشه ببین چه خبره تا کلش معلوم شد جاوید حمید رو هم دید.
حمید هم از پشت دیوار یه لبخند ملایم و دلنشینی زد زیر لب هم یه چیزی به من گفت و بعد گفت سلام اقای جاوید.
تا گفت جاوید از بالای دیوار پرت شد پایین.
دو نفری که حمید رو گرفته بودن تا اسم جاوید رو شنیدن حمید رو ول کردن و پا گذاشتن به فرار !!
بعد حمید رو هم مثل من دستگیر کردن و یه نمره از انضباطمون کم کردن.
این شد که اسم فراری ناکام روی من موند و دیگه توی فرارها و اعتصاب ها کاری به کار من نداشتند.
تمام اون اتفاقات جلو چشمام رژه می رفتند...
با صدای جاوید به خودم اومدم که می گفت چی کار می کنید؟سر کارید؟
نمی دونم چرا هر کی ما رو می بینه اول می پرسه سر کاری؟
خواستم بگم کدوم کار جز بیکاری و سر درگمی چیزی نیست.
که حمید گفت اره چند وقتیه سر کار میریم!
جاوید خوشحال شد گفت چه کاری؟
داشتم حمید رو نگاه می کردم ببینم چه شغلی می گه ایشالاه یه شغل آبرو مند بگه باعث حفظ آبرومون بشه!
حمید: تو کار ازدواج هستیم!!!
   جاوید: یعنی چی؟میرید ازدواج می کنید؟
بمیری حمید این چه شغلیه گفتی!
حمید: ما شغلمون تسهیل دهنده ازدواجه!
جاوید:یعنی به جوونا وام ازدواج می دید و جهیزیه تهیه می کنید؟
حمید: نه پولمون کجا بود!
جاوید:من رو مسخره کردی تو؟
حمید:نه.ما تو کار تحقیق ازدواج هستیم خانواده هایی که می خوان در مورد خواستگار تحقیق کنند به شرکت ما می سپرند و ما واسشون تحقیق می کنیم و در ازاش یه حق الزحمه نا چیزی هم در یافت می کنیم!
جاوید به فکر رفت و گفت شغل خوب و جدیدیه آبرومندم هست ثوابم داره ایشالاه موفق میشید. شمارتون رو به منم بدید تا واستون مشتری پیدا کنم.
حمید شماره رو گفت و جاوید توی موبایلش ذخیره کرد.
جاوید: حالا از این طرفا؟
حمید: اومدیم واسه همون کاری که گفتم امر خیر.
جاوید:.به سلامتی واسه کی ؟
گفتیم امیر جلوه....و اونم اطلاعاتی راجع به اقای جلوه به ما داد ولی ما قانع نشدیم و گفتیم کار ما دقیق انجام میشه و خواستیم دفتر انضباطی معلم ها رو به ما نشون بده که محرمانه بود ولی چون کار خیر بود اونم قبول کرد و گفت 20 دقیقه دیگه بیاین تو دفتر
و چون کار خیره از الان تمام امکانات مدرسه در اختیار شماست و هر کاری که دوست دارید و به تحقیقاتتون کمک می کنه انجام بدید.
حمید: هر کاری؟!
جاوید با خنده گفت هر کاری جز تشویق به اعتصاب و فراری دادن بچه ها.
ما رفتیم با دو تا دانش آموز حرف بزنیم و یکم از برخوردش با دانش اموزا بدونیم دانش آموزا مثل فرزندان معلمها هستند.
حمید: شما آقای جلوه رو می شناسید؟
یکم فکر کردند یکیشون گفت اره معلم ادبیاته.
یکی دیگه هم گفت نه معلم ریاضیه.
بعد گفت آهان سیب زمینی رو میگی؟
حمید:بی تربیت این چه طرز صحبته؟ معلم مثل پدر آدم میمونه تو خوشت میاد به بابات بگن خیار؟
حمید از این مسخره بازیاش دست بر نمی داره، دیگه به بابای بچه ها هم کار داره.
بچه هم تحت تاثیر قرار گرفت.
حمید پرسید فحش میده؟ کتک میزنه؟
بچه گفت اگه این کارارو می کرد که بهش نمیگفتن سیب زمینی!!! پخمه تر از این حرفاست!
یه قیافه جدی به خودم گرفتم و یه اخم جانانه کردم بهش که برق از کله پسره پرید و دچار خاموشیه لحظه ای شد و حسابی ترسید.
حمید: ابرو بر می داره؟ موهاش چی فشنه؟ ژل می زنه یا اب؟
اروم بهش گفتم سوالاتت راجع به ازدواجه یا ارایش و مد و زیبایی؟
حمید: تو این چیزا رو نمی دونی ازدواج که فقط شغل و در امد نیست قیافه ظاهری و زیبایی هم مهمه...تو فکر کردی همه مثل خودت خوش شانسن با قیافه در پیت دختر گیرشون بیاد؟
نیما:الان اینا خوبه یا بد؟
حمید: هم خوبه هم بد.مردی که بره ابرو بر داره.کی وقت می کنه به زن و بچش برسه؟ مردی هم که خوش تیپ و خوش پوش نباشه کسی طرفش نمیره!
چون تحقیقات به حمید فشار اورده بود یه لحظه رفت دستشویی اونم توی دستشویی معلما.
گفت خودمون که معلم نشدیم حد اقل تو دستشویی معلما بریم جا پای معلما بزاریم!
تو همین حین یه چند تا از برادرا اومدن تو مدرسه و من تا برادرا رو دیدم نا خود اگاه رفتم پشت دیوار قائم شدم.
اومدن نزدیک داشتن راجع به توزیع مواد مخدر توی دبیرستان صحبت می کردن.
و سرایدار بهشون گفت یه دو نفر مشکوک دیدن که شبیه ولگردا بودن که با دانش اموزا داشتن پچ پچ می کردن احتمالا مواد توزیع می کردن.
برادرا یه بیسیم زدن و گفتن مورد مشکوک دیدن و اجازه انجام عملیات رو گرفتن.
تو همین حین من عطسم گرفت هر کار کردم جلو خودم رو بگیرم نشد و بر عکس صداش بیشتر شد
برادرا زود اومدن ببینن چه خبره..که من رو دیدن....
برادر دست من رو گرفت گفتم الان که دستبند رو بزنه خودم رو اماده کردم.
برادر: اینجا چی کار می کنی؟
نیما: اومدم واسه امر خیر!
برادر: امر خیر جلو در دستشویی؟خجالت نمی کشی؟
حمید داشت اواز خونون از تو دستشویی می اومد بیرون تا دید دست من تو دست برادر پلیسه جا خورد.
با چشماش گفت نیما باز چه گندی زدی؟؟؟
برادر بهش گفت بد نگذره بهت؟
همین لحظه سرایدار گفت اینم یکیشونه همین دو تا بودن!
حمید: چی چی همین دو تا بودن؟ مگه چی کار کردیم؟ دستشویی رفتن مگه جرمه؟
سرایدار: نه نیست ولی یه صحبت های مشکوک با دانش اموزا داشتین!
توی همین لحظات نفس گیر و حساس اقای جاوید اومد ما رو نجات داد و گفت این دو تا واسه امر خیر اینجان شغلشون اینه!
برادرا هم قانع شدن.
از آقای جاوید که الان شده بود مدیر این مدرسه خواستن که همه معلما بیان و یه جلسه اورژانسی تشکیل بدن.
جاوید از ما هم خواست به عنوان نماینده نسل جوان توی این جلسه شرکت کنیم یه لحظه یه حس عجیبی بهم دست داد انگار عضو هئیت علمی دانشگاهم!
برادرا در مورد مواد مخدر حرف می زدن اینکه فروش مواد مخدر بین دانش اموزا هم رواج پیدا کرده
ما الان مقام دوم رو توی جهان داریم و این خیلی بده خیلی زشته!
و برای رفع این مشکل و نجات فرزندانمان از چنگال اعتیاد نیازمند همکاری شما معلمین عزیز و نسل جوان هستیم.
که اینجا با انگشت یک اشاره ای به ما کرد و ما در تیررس نگاه های پر از خواهش و التماس معلمان قرار گرفتیم و بار عظیمی را بر روی دوش خود احساس کردیم.
بعد از اتمام جلسه بسیار مهم و تاثیر گذار رفتیم پیش جاوید و دفتر انضباطی معلم ها رو نگاه کردیم پاک پاک بود. دفترش هیچ چیز انضباطی نداشت
بعدشم چند تا سوال دیگه از اقای جاوید پرسیدیم و در اخر خیلی خیلی از اقای جاوید به خاطر همکاریش تشکر کردیم و از مدرسه اومدیم بیرون

از مدرسه اومدیم بیرون اما اینبار سوار تاکسی نشدیم چون یه اتوبوس خوش گل و خوش رنگ دیدیم که چشممون رو گرفت!
کرایه اش هم ارزونتر از تاکسی بود ما هم که اهل هدفمندی و صرفه جویی هستیم و در راه جیب مبارک قدم بر می داریم گفتیم باز هم یه قدم دیگه بر داریم!
سوار اتوبوس شدیم چون خیلی فواید زیادی داره و به کاهش الودگی شهری کمک زیادی می کنه توی اتوبوس همه چیز آروم بود ما چه قدر خوشبخت بودیم ولی از اونجا هیچوقت شانس نداریم زود خوشیمون تموم شدو احساس کردیم داریم پخته میشیم من داشتم کباب می شدم و حمید اب پز یا شایدم بر عکس!
اتوبوس کولر نداشت بوی عرق و بوهای مخرب دیگر فضای اتوبوس را عطر اگین می کرد...
و ما نیز مورد هجوم انها قرار می گرفتیم.
خیلی فضا داشت سنگین می شد یکی از دکمه های پیراهنم رو باز کردم تا یه نفسی بکشم که نگاه چند نفر دیگه رو روی خودم دیدم!
از اون نگاها که به بی حجابا می کنند بی خیال شدم خیلی خونسرد دکمه رو بستم.
و نگاه ها از روی من برداشته شد و رفتند دنبال بی حجاب دیگه ای بگردند!!!
حمید هم دست کمی از من نداشت ولی اون شروع کرده بود مثل پیرزن ها غر غر کردن و تقصیر رو انداختن گردن مدیریت نا کارامد شهری و سایر ارگان های مسئول!حمید : نیما بیا پیاده بشیم من طاقت نمی یارم .دارم می میرم .یه صد تومان اینور اونور ارزشش رو نداره دچار خفگی بشیم و بمیریم . من کلی ارزو و قصد ازدواج دارم دوست ندارم اینجا بمیرم.
توی این فضای سنگین هم حمید قصد ازدواج داره ادم نمیشه همون بهتر که بمیره!
بلند شدیم و خواستیم بیایم بیرون اما در کمال تعجب بلیت گیر اتوبوس (زورگیر یا شاگرد) با صدای ظریف و زنانه ای گفت: اهاااای شما 2تا پولتونو ندادید!
برگشتم یه نگاهی بهش کردم که اگه اتوبوس خالی بود همونجا خودش رو خیس می کرد...
فکر کردم نگاهم به اندازه کافی تاثیر گذار بوده واسه همین دیگه هیچی نگفتیم و به سمت در اتوبوس حرکت کردیم که دکمه رو زد و در داشت بسته می شد حمید زود از اتوبوس پیاده شد من نزدیک بود گیر کنم خودم رو کشیدم عقب...
حمید از بیرون داشت واسه شاگرد راننده زبون در می اورد و اون رو عصبی تر می کرد
شاگرد خوش صدا که از حرکات حمید داشت به نقطه جوش می رسید با صدای ظریفش گفت:گفتم که پولتون رو بدید. باید پولتون رو بدید حتما باید پولتون رو بدید.
حالا یکی نبود به این آقای خوش صدا بگه که ما تازه اومدیم و هنوز حرکتی از طرف اتوبوس اتفاق نیفتاده بود
نیما:پول چی؟ به کی پول بدیم؟واسه چی؟
شاگرد: شما اومدید سوار شدید و جای دو نفر دیگه رو گرفتید باید پولش رو بدید
خواستم همونجا با کله برم تو شیکمش ولی محیط عمومی بود نمی شد از این کارها انجام داد!
چند تا خانوم هم اونجا بودن این صحنه رو اجرا کردن تو روحیشون تاثیر بد می ذاشت!
نیما: یعنی چی اخه؟ حد اقل دو قدم اونورتر می رفتیم بازم یه چیزی!
شاگرد:نمیشه شما اومدید سوار شدید باید حتما کرایه بدید.
همه داشتن من رو نگاه می کردن تمام نگاه ها به سمت من بود منتظر حرکتی از طرف من بودن تا گوشی ها رو در بیارن و فیلم بگیرن و بعد هم بلوتوث کنن و بخندند...!
یه حسی می گفت بیخیال بابا یه صد تومان ارزشش رو نداره بهش بده پیاده شو زشته جلوی ملت.
حس دیگم می گفت نه نیما یه بیکار نباید پول زور بده تو باید مقابل بی عدالتی قیام کنی چه صد تومان چه صد میلیون تومان! تو اگه نتونی در مقابل یه خوش صدا از حق خودت دفاع کنی چه طوری می خوای در مقابل غول پر قدرت بیکاری قیام کنی و شکستش بدی؟
نیما: من پول زور به کسی نمی دم.
یکی از مسافرا که ریش پروفسوری گذاشته بود و شر شر عرق می ریخت گفت:اقا پولش رو بدید تا ساکت بشه!
نیما:خیلی پول این اقا مهمه؟ خودتون حساب کنید ما پول زور نمی دیم!اقای عرق ریزون:به من چه...
نیما:پس اظهار نظر نکنید لطفا!و اون اقا که برخورد محکم و قاطع من رو دید ساکت شد و هیچی نگفت.
تو همین صحبت ها راننده اتوبوس که خیلی هیکلی بود از دست به اب اومد.و مشغول صحبت با حمید شد و گفتم الان می زنه حمید رو ناکار می کنه ولی خیلی زود اومد بالا
و به شاگردش گفت یکم خجالت بکش به مردم احترام بزار! کی می خوای یاد بگیری؟شاگرد هم نادم و پشیمان شد و همه چیز ختم به خیر می شد و مردمی هم که منتظر دیدن دعوا بودند چیزی گیرشون نیومد. راننده از ما خواست بمونیم تا اتوبوس حرکت کنه.
ولی ما ازش تشکر کردیم و گفتیم می خوایم تو هوای ازاد قدم بزنیم و پیاده بریم.
ولی بعدش سوار یه تاکسی شدیم.
جا داره از اون کسی که واسه ماشینا به خصوص تاکسی ها کولر رو اختراع کرد تشکر کنم!واقعا دستش درد نکنه!رسیدیم منزل اقای خوشبخت بالاخره منو مثل پسر خودش می دونست و چشم انتظار نتیجه تحقیقات من بود...
به حمید گفتم بیا با هم بریم تو
حمید:مگه خونه پدر زنته که دعوت می کنی؟البته شایدم شد خدا رو چی دیدی 3 تا دختر داره تو هم که خوش شانس حتما یکی نصیبت میشه !
نیما:اصلا نیا. بیای اونجا گند می زنی ابرو ریزی میشه.
حمید:از خداتم باشه من بیام .بدبخت من نباشم که راحت دخترشون رو می ندازن بهت و چند هزار تا سکه هم می ندازن تو پاچت تو هم جوگیر قبول می کنی!
نیما:برو بابا.من که مثل تو نیستم قصد ازدواج داشته باشم!
حمید گفت من میرم یه جایی کار دارم نیم ساعت دیگه میام همین جا .تو هم زود از خونه پدر زنت دل بکن!
حمید رفت و منم مثل دفعه قبل یه دستی به موهام کشیدم و لباسم رو مرتب کردم و در زدم.
این دفعه هم خانومش در رو باز کرد دعوتم کرد داخل و بعد از کلی تحویل گرفتن گفت عزیز خان ناخوشه و اگه می تونی بهش روحیه بده.
منم به خانوم خوشبخت گفتم مطمئن باشید هر کاری از دستم بر بیاد واسه عزیز خان انجام می دم
هدایت شدم سمت اتاق خواب عزیز خان تا با خبر های خوب خودم خوشحالش کنم و بهش روحیه بدمدر اتاق رو زدم و یالله گفتم،
با بفرمای اقای خوشبخت در رو باز کردم که با صحنه عجیبی روبرو شدم....

یه دماغ روی تخت خوابیده بود که بهش میگفتن آقای خوشبخت!
انگار یکی با چوب بیس بال محکم زده بود توی دماغش!
رفتم نزدیک تر دیدم اقای خوشبخت خیلی حالش خرابه به قول حمید افسردگی مزمن گرفته بود
من خودمو به اون راه زدم که مثلا دماغشو ندیدم و هیچ اتفاقی نیفتاده همه چیز ارومه!!!
رفتم کنار تختش و بعد از سلام و احوال پرسی گرم و صمیمانه و دوستانه ولی یه طرفه ، واسه خوشحال شدن اقای خوشبخت نتیجه مثبت تحقیقات رو بهش گفتم. و در پایان اضافه کردم شما به زودی صاحب یک فقره داماد مثبت با کار . فرهنگی علمی و غیره خواهید شد!
ولی در کمال تعجب دیدم هیچ تغییری در صورت اقای خوشبخت ایجاد نشد مثل اینکه اونم خودش رو زده بود به اون راه.
گفتم شاید ناراحتیش عمیقه باید بلند تر بگم دوباره با صدای بلند نتیجه تحقیقات رو به اطلاع اقای خوشبخت رسوندم این بار من رو نگاه کرد.
و گفت راست می گی؟
خواستم بگم کاست و بیار ماست بگیر ولی ترسیدم با دماغش من رو مورد نوازش قرار بده!
بعد از اینکه مطمئن شد از نتیجه تحقیقات شروع کرد با من درد دل کردن و گفت:
دیگه پشت دستم و داغ می کنم که تا زندم عمل زیبایی انجام ندم حیف اون دماغ نبود الان شده خرطوم
اگه تو مسابقه بزرگ ترین دماغ شرکت کنم حتما جایزه اول رو می گیرم!
تا این رو گفت من خندم اومد ولی خودم رو زدم به اون راه . دیگه شورش رو در اورده بودم از بس خودم رو زده بودم به اون راه کم کم داشتم راهم رو گم می کردم.
خواستم بخندم که اقای خوشبخت گفت:
نیما تو خیلی خوبی هر کی دیگه جای تو بود الان قهقهه می زد ولی تو لبخند هم نزدی...کاش یه پسر مثل تو داشتم!
تا این رو گفت من یکم خجالت کشیدم فهمیدم منظورش چیه ولی خوب من قصد ازدواج نداشتم!
جو مردونگی من رو گرفت بهش گفتم نه بینی تون اون طورا هم نیست خوب میشه زیاد چیزی نشده شما خودتو ناراحت نکن اقای خوشبخت،حتما حکمتی داشته هیچ چیزی بی حکمت نیست.
تا این رو گفتم تو چشمای من خیره شد یه نگاه خاص و عمیق...
گفت اره نیما راست می گی حکمتش این بود من تورو بهتر بشناسم بدونم چه پسر خوبی هستی!
این بار نیاز بود خودم رو بزنم به اون راه و گرنه دچار غرور کاذب می شدم!
یه بیکار نباید مغرور بشه..غرور دشمن بیکاراست!
اقای خوشبخت:نیما تو فردا روزی زن می گیری می خوام نصیحتت کنم ولی بین خودمون بمونه...
من با لبخند ژکوند گونه گفتم کو تا اون موقع آقای خوشبخت شما بگو من به کسی نمی گم.
خوشبخت:ایشالاه به زودی می گیری ..زن که گرفتی ابهتت رو حفظ کن تا مثل من بلا سرت نیاد.حواست باشه زن قدرتت رو ازت نگیره...من خودم یه زمانی ابهت داشتم الان چی مونده ازم؟منم خواستم بهش روحیه بدم گفتم شما هنوزم کلی ابهت دارید
خوشبخت جدی نگرفت و ادامه داد:با جناق من دماغش رو عمل کرده بود خانوم منم گفت باید حتما دماغت رو عمل کنی من جلو خواهرم کم نیارم. این وسط دماغ من شده بود بازیچه بین دو خواهر .می بینی نیما اختیار دماغ خودمم ندارم.دیگه نمی شد نخندید تو دلم شروع کردم خندیدن طور ی که اقای خوشبخت نفهمه
گفت الان من ناراحت دماغم نیستم ناراحت قدرتم هستم که نیست و نابود شده.بچه تر بودم با دوستام قرار گذاشته بودیم هر کی زن ذلیل شد بقیه بیان کتکش بزنن.حالا اگه بفهمن آبروم میره.
دلم به حال اقای خوشبخت سوخت ولی کاری ازم بر نمی یومد جز دلداری دادن
بعد که نصیحت ها و درد دل های اقای خوشبخت تمام شد دست گذاشتم رو شونش و گفتم مرد باید قوی باشه این اتفاقا نباید روش تاثیر بذاره.
احساس کردم اقای خوشبخت خیلی حالش بهتر شد رنگ روش باز شد لبخند اومد رو لباش
و بعد از اقای خوشبخت خداحافظی کردم و از اتاق اومدم بیرون
خانومش خیلی نگران بود اومد گفت چی شد اقا نیما؟ تونستی کاری کنی؟
نیما:هر کاری از دستم بر می اومد انجام دادم مشکل عزیز خان بیشتر روحیه که ایشالاه بهتر میشه
خانومش هم خیلی خوشحال شد و کلی من رو تحویل گرفت و از زحمات من خیلی تشکر کرد و گفت
پیش ما بمون ولی حجب و حیایی که داشتم مانع می شد خونشون بمونم
اگه حمید بود حتما می موند
بعد هم دید نمی مونم گفت ایشالاه یه روزی جبران کنیم واستمن منظورش رو فهمیدم ولی خودم رو زدم به اون راه و اومدم از خونشون بیام بیرون
در حیاط رو که باز کردم دختر آقای خوشبخت از بیرون داشت می اومد تو
و نزدیک بود باهم شاخ به شاخ بشیم که من ترمز گرفتم و تصادفی پیش نیومد خدا رحم کرد
بعد هم من سرمو انداختم پایین و گفتم ببخشید و اومدم بیرونحمید رو اون طرف خیابون دیدم که چند تا دختر و پسر رو دور خودش جمع کرده بود و معرکه گرفته بود
تا دید من میام نیشش باز شد و همه رو متفرق کرد
حمید: کروکی کشیدی؟ چقدر خسارت باید پرداخت کنی؟رضایت دادن؟
نیما: مسخره نشو.کروکی چی؟خسارت چی؟
حمید:تصادف دیگه.خودم از اینجا دیدم.عجب تصادفی بود.خدا قسمت همه بکنه
نیما:تو که سرت گرم بود؟
حمید:ادم باید حواسش به همه جا باشه و همه جا رو زیر نظر داشته باشه
نیما:حالا داشتی چی کار می کردی؟
حمید:هیچی.جوونا رو ارشاد و هدایت می کردم و اماده واسه مقابله با مشکلات زندگی
نیما:هدایت و ارشاد اونم تو؟ تو گمراه نکن نمی خواد کسی رو هدایت کنی
بعد هم قضیه دماغ اقای خوشبخت رو واسش تعریف کردم با جزییات
اخراش یادم اومد که نباید تعریف می کردم اخه اقای خوشبخت گفته بود بین خودمون بمونه
واسه همین پیشمون شدم و ادامه ندادم
حمید:نیما خدا به دادت برسه
نیما:چرا؟ واسه چی؟
حمید در حالی که می خندید گفت: واسه داشتن این مادر زن پر ابهت و بعد هم پا گذاشت به فرار تا یه وقت بلایی سرش نیارم!
روحیه دادن به اقای خوشبخت انرژی خیلی زیادی از من گرفته بود و کم کم داشتم احساس ضعف و بی حالی می کردم .از صبح چیزی نخورده بودم. حمید هم چند باری شکمش با صدای قر قر اعتراض خودش رو نسبت به گرسنگی نشون داد.
حمید بیشتر بهش فشار می اومد چون به جوونا مشاوره داده بود. که به قول خودش خیلی کار طاقت فرساییه و بعد از کار توی معدن و ترک دادن معتادا سخت ترین کار محسوب میشه!
قرار شد بریم یه چیزی بخوریم و یه خدمتی به شکم بکنیم از صبح که فقط به اقای خوشبخت و خانواده محترم خدمت کرده بودیم.
با اصرار حمید رفتیم توی یه کافی شاپ که ساندویچ هم داشته باشه البته از این معمولی ها که در حد جیب ما باشه .دو تا ساندویچ مجردی سفارش دادیم و مشغول خوردن شدیم که ممد گلابی رو دیدیم اونجا که داشت به بقیه دستور می داد .
چرا بهش می گفتن گلابی؟ چون به اعتقاد حمید و تعدادی از اصحاب فکر و اندیشه خیلی شبیه گلابی بود !
تا ما رو دید نیشش باز شد اومد طرف ما و همدیگه رو در اغوش گرفتیم حالا بماند بوی سیگار می داد و داشت خفمون می کرد.
حمید هم نه گذاشت و نه بر داشت گفت چه طوری گلابی؟دم و دستگاهی به هم زدی ها !
زدم به پهلوش گفتم نگو گلابی جلو کارگرا و کارمنداش زشته.
ولی ممد گلابی نیشش باز بود و داشت می خندید . بهش می گفتی گلابی کلی ذوق می کرد و خاطرات گذشته واسش زنده می شد از بس خاکی بود اصلا کلاس نمی ذاشت !
شاید من اگه مدیر کافی شاپ بودم یکم کلاس می ذاشتم یکم کلاس گذاشتن طبیعیه .
نشست پیش ما شروع کرد حرف زدن و تعریف کردن گفت که بعد از گرفتن دیپلم از بس خوش اشتها بوده
3 بار عاشق شده و شکست عشقی خورده و افسرده شده واسه همین نتونسته درس رو ادامه بده.
من واسه اینکه به کسب علم تشویقش کنم شروع کردم نصیحتش کردن بیا درس بخون درس رو ادامه بده تا مثل ما تحصیل کرده بشی...الان تو دیپلمی ما لیسانس می گیریم ما با لیسانسمون خیلی کار می تونیم انجام بدیم. خیلی توی اجتماع ما رو تحویل می گیرن یه جور دیگه به ما نگاه می کنن ما خیلی ادمای مهمی هستیم! تو با تحصیلات می تونی فرد مفیدی بشی واسه جامعه ...
حمید اروم گفت اره جون عمت و بعد شروع کرد به صحبت:
اره نیما راست می گه ما می تونیم لیسانسمون رو بزاریم دم کوزه ابش رو بخوریم از اب معدنی هم بهتره
تا نخوری به کیفیتش پی نمی بری.خیلی کیفیتش بالاست! ولی به نظر من تو بهتره بری به حرف شاعر عمل کنی که می گه : اگر داری تو عقل و دانش و هوش برو دیپلم بگیر فالوده بفروش ... منظور از فالوده فروش بودن همون وارد بازر کار شدنه!
ممد گلابی دوباره شروع کرد حرف زدن:
این کافی شاپ مال خودم نیست مال داییمه من اینجا اضافه هستم... پولی هم که می گیرم در حد همین کارگرااا و کارمنداست اصلا حقوق زیادی بهم نمی دن هر ماه هم پول کم میارم و نیازهام به سختی تامین میشه.
اینجوری گفت تا ما بهش گیر ندیم باهاش همکار بشیم من زیاد خوشم نیومد از حرفش ...بهم بر خورد خواستم بلند بشم بیام بیرون ولی خیلی گشنم بود تکون نخوردم. گفتم بعد از خوردن بلند میشم... بعدش که خوردیم خواستیم پول بدیم که به حمید گفت:
تو این قدر به گردن من حق داری و تقلب به من رسوندی که پول ازت نمی گیرم من دیپلمی که گرفتم رو مدیون تو هستم هر قدر هم ساندویچ بخوری بازم نمی تونم جبران کنم
که حمید به من گفت نیما این ساندویچی که خوردی از برکت کارهای نیک من در گذشته بود...قدر من رو بدون!
ممد گلابی از ما خواست بیشتر بمونیم ما هم که تازه ساندویچ خورده بودیم گفتیم می مونیم یه چرتی هم تو کافی شاپ می زنیم .اخه چرت بعد از ساندویچ خیلی می چسپه. چه بهتر هم توی کافی شاپ باشه تا حالا کسی توی کافی شاپ چرت نزده ما پیشگام میشیم یه مدت بعد که کم کم چرتم داشت تموم می شد و بین خواب و بیداری بودم یه چند تا دختر و پسر که حدودا بین 20 تا 22 سال بودند رو دیدم که خوش و خرم دور هم نشستند و دارن گل می گن و گل می شنون.
حمید رو نگاه کردم از تو چشماش خوندم قصد مردم ازاری داره هر کاری کردم خواستم جلوش رو بگیرم ولی موفق نشدم.
رفت بینشون و شروع کرد پر حرفی کردن و سر به سرشون گذاشتن و از خودش نظریه ول دادن...داشت با صحبت هاش بین پسرا و دخترا دعوا به پا می کرد.
اگه مداخله نمی کردم اونجا زد و خورد پیش می اومد رفتم دستش رو گرفتم از جمع اوردشم بیرون
و بعد هم رفتیم از ممد گلابی تشکر کردیم واسش ارزوی موفقیت کردیم و بازم بهش گفتم درس رو فراموش نکن که حمید اومد توی حرفم و دوباره اون بیت شعر رو خوند :
اگر داری تو عقل و دانش و هوش برو دیپلم بگیر فالوده بفروش! از کارای دیگه خیلی بهتره!
از مغازه اومدیم بیرون و داشتیم با حمید حرف می زدیم که گفتم:
من خوشم نیومد از اینکه گفت اونجا اندازه یه کارگر حقوق می گیره فکر کرد می خوایم خودمون رو بهش قالب کنیم اگه اهل این کارا بودیم که تا حالا استخدام شده بودیم.
حمید:هر کسی هم بود همین رو می گفت منم بودم همین کار رو می کردم.اخه کی میاد تو رو همکار خودش کنه؟
نیما:از خداتم باشه مگه من چمه؟
حمید: چت نیست قیافت ادم رو یاد بدبختی می ندازه همکارا یه نفر مثل من می خوان که با دیدنش روحیه بگیرن کار ارباب رجوع رو راه بندازن نه تو که یاد چک برگشتی می افتن
اون طرف خیابون وایساده بودیم که دخترا پسرا رو ول کردن و با عصبانیت اومدن بیرون حمید هم خوشحال بود از اینکه نقشه شیطانیش با موفقیت انجام شده.نیما: چرا بین و دخترا و پسرا رو به هم زدی؟ اونا که با هم خوش بودن.
حمید:یادته ممد گفت پولی که می گیره کم میاره و نیازهاش تامین نمیشه؟
نیما:اره یادمه
حمید:می دونی چرا؟
نیما:خوب حتما خرج داره نه دیدی لباسش مارکدار بود .
حمید:تو بویی به اون دماغت نخورد؟
نیما: چرا خورد بوی سیگار چه بوی تندی هم داشت.
حمید:اون بوی سیگار نبود .
نیما:بوی چی بود؟تو از کجا می دونی؟
حمید:وقتی که تو در حال چرت زدن بودی دیدم ممد رفت توی اشپز خونه و من به صورت محرمانه تعقیبش کردم و دیدم اون در حال انجام دادن مراسمه و جالب اینجاست یکی از اون پسرایی که پیش دخترا بود هم باهاش سر سفره بود
نیما:باورم نمیشه ممد که بچه خوبی بود
حمید: منم اگه با چشمای خودم نمی دیدم باورم نمی شد
نیما: چرا اخه؟ اون که کار و منبع در امد داره.
حمید: من چه بدونم. ولی دیدی که خودش همه چیز رو انداخت گردن شکست عشقی بعضی ها کمبود های عاطفی رو اینجوری می خوان جبران کنن. حالا فهمیدی چرا دخترا رو از اونجا فراری دادم؟
نیما: اره فهمیدم دمت گرم مردونگی کردی ولی می تونستی مستقیم به دخترا بگی اینجوری امکان داره بعدا دوباره بخوان گولشون بزنن.
حمید: خلی دیگه .فکر کردی ممد و دار و دستش هم راحت من رو نگاه می کردن؟
اره راست می گفت یاد این فیلمای مافیایی و مواد مخدری افتاادم که راحت ادم می کشتن و سر به نیست می کردن و بعد می گفتن خودش خود کشی کرده من و حمید هم بیکار انگ خود کشی راحت بهمون می چسبه.
بهش گفتم باید به جناب سرهنگ بگیم و در جریان بذاریمش تا جلوی حوادث بدتر رو بگیریم.
و قرار شد در اسرع وقت حمید ماجرا رو به جناب سرهنگ بگه.
و بعدش هم رفتیم یه چند جا واسه کار سر زدیم و فرم پر کردیم و یکم از خودمون اطلاعات دادیم تا با ما اشنا بشن. تو کل شهر معروف شدیم .
رضا رو دیدیم توی ماشین بود خیلی زود طی یه حرکت هماهنگ با حمید رومون رو کردیم اونور.
هر چی بوق زد و صدامون کرد ما چیزی نشدیم

معلوم نبود اگه محل می دادیم بهش باز چه بلایی سرمون می اومد
تا همه کارها و گردش و تفریحاتمون تموم شد و من رسیدم در خونه ساعت از 11 شب هم گذشته بود
وقتی اومدم تو حیاط یادم اومد هیچی نخریدم..و عمه خانوم الان دو شقم می کنه تو دلم خدا خدا می کردم عمه خانوم خواب باشه ولی دیدم لامپا روشنه . با خودم گفتم کارم تمومه عمه خانوم رو ببینم چی بگم بهش؟چه بهانه ای جور کنم و بگم تا این موقع شب کجا بودم؟
همش تقصیر حمید بود که من رو کشوند اینور اونور .بهش می گفتم زود باید برم خونه ولی گوش نمی کرد یکم همونجا تو حیاط وایسادم تا لامپا خاموش بشه ولی خودم خسته شدم دل و زدم به دریا و اقیانوس گفتم هر چه بادا باد قتل که نکردم دنبال کار خلاف هم که نبودم پاک پاکم.تازه با حمید چند تا جوون رو هم نجات دادیم!
رفتم تو دیدم سعید دمغ و افسرده و ناراحت یه گوشه نشسته و داره کشتی های غرق شدش رو در افق دوردست نظاره می کنه و از عمه خانوم هم خبری نیست فهمیدم خوابیده.
رفتم پیشش و گفتم نبینم پسر عمم افسرده باشه.
سعید هیچی نگفت و یه اه از ته دل کشید که دل هر بیننده رو به درد می اورد و جیگرش رو کباب می کرد منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/80

بازدید : 438 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 15:15 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی