close
چت روم
رمان روزهای شیرین نیما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز سه شنبه 01 خرداد 1397
2 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 330
    ورودي امروز گوگل : 27
    افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.166.245.10
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : سه شنبه 01 خرداد 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما

فصل ۶   کلی اصرار کردم تا بهم گفت .
سعید:با نسترن دعوام شده و باهام قهر کرده .
نیما:نسترن؟نسترن کیه؟
سعید:خانومم.
نیما: اهان همون عزیز دلت!
که سعید دوباره اه از ته اعماقش کشید.
نیما : حالاچرا دعوات شده؟شما که رابطتون خوب بود و کلی لاو می ترکوندین چیزی بهش گفتی؟
سعید :نه چیزی بهش نگفتم
نیما: پس الکی قهر کرده؟
سعید:داشتیم راجع به باباش حرف می زدیم به شوخی گفتم بابات خیلی خره. اونم بهش برخورد و گفت اگه خر نبود من رو به تو نمی داد و تا الان گوشیش رو خاموش کرده .
خندم گرفت و شروع کردم خندیدن تمام خنده هایی که توی خونه خوشبخت جلوی خودم رو گرفته بودم اینجا خالی کردم...
سعید: من بهت نگفتم که بخندی گفتم تا کمکم کنی !
نیما:اخه تا حالا از این قهرا ندیده بودم قهر به خاطر کلمه خر !
ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم سعید رو دلداری دادن و گفتم هر کمکی از دستم بر بیاد انجام می دم تو می تونی روی من حساب کنی. بهش گفتم ولی حق داشته هر قدر هم پدرش دیکتاتور و مستبد باشه بازم پدرشه. الان هم زنگ بزن خونشون
سعید:باباش گفته تا کار پیدا نکردی حق نداری زنگ بزنی خونه من.
نیما: حالا اون یه چیزی گفت تو باید گوش کنی؟
سعید: اگه بفهمه گیر میده. میشه تو بزنی؟
نیما:من؟من بزنم چی بگم؟باقی مطالب درادامه مطلب


سعید:تو بزن اگه نسترن بود بگو من پشیمونم.خیلی پشیمونم.دیگه تکرار نمی کنم.
نیما:من اینا رو بگم؟ باشه من می گم ولی اگه کار خراب تر شد با من نیستا من این کارا بلد نیستم.
سعید شماره رو گرفت و داشت بقیه سفارشات رو به من کرد.
دیدم یکی با صدای کلفت داره می گه بفرمایید منم زود قطع کردم. سعید:چی شد؟چرا قطع کردی؟
نیما:خودش بود...من قطع کردم.
سعید:کی نسترن؟
نیما:نه اقا خره.
و دوتایی با سعید زدیم زیر خنده.
ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدم و بازم اقا خره یعنی پدر خانوم سعید گوشی رو برداشت که قطع کردم.
انگار همونجا خوابیده بود با یه دونه زنگ بر می داشت.
دیدیم اینجوری نمیشه به سعید گفتم حمید تجربش بیشتره با اون مشورت کنیم سعید هم با اینکه ته دلش راضی نبود ولی قبول کرد.
خدا به خیر کنه کاری که بخواد با مشورت حمید صورت بگیره.
زنگ زدم به حمید
نیما:الو سلام حمید بیداری؟
حمید:تو چی فکر می کنی؟
نیما:بیداری دیگه.
حمید: حالا چی کار داری؟دلت واسم تنگ شده بود؟
بگو دوسم داری بگو طاقت دوریم و نداری منم قول میدم لوس نشم بگوو بگووو
نیما:بچه بازی در نیار کار داشتم باهات
حمید:خوب وقت ندارم..برو فردا بیاا..
نیما: فحشت می دمااا
حمید:نمی خواد فرهنگ درخشان خاندانت ت رو به رخ بکشی کارت رو بگو.
نیما:پسر عمم سعید با زنش مشکل داره از تو مشورت می خوام.
حمید:مرتیکه قاز قلنگ نصف شب زنگ زدی می گی پسر عمم با زنش مشکل داره؟
مگه من مشاوره ازدواجم؟ زنگ بزن این برنامه های تلویزیون مشکلت رو در میون بزار ترجیحا شبکه سه برنامه گلبرگ.
نیما:ادم یه کاری از تو نخواد .شب بخیر.
حمید: حالا نمی خواد قهر کنی چون راجع به جوونا و مشکلاتشونه الان کمکتون می کنم.دقیق واسم تعریف کن چی شده
منم دقیق تعریف کردم. شروع کرد خندیدن..و گفت این خر چه قدر کاربرد داره ما نمی دونستیم!
خندیدناش تموم شد یکم تفکر کرد و گفت بپرس سعید پیام داده بهش یا فقط زنگ زده؟
سعید گفت که فقط زنگ می زده.
حمید هم مثل دانشمندا گفت خوب پسرم یه پیام بهش بده ببین به دستش می رسه یا نه.
سعید پیام رو داد و در کمال تعجب به دستش رسید و سعید کلی خوشحالی از خودش نشون داد.
و از حمید کلی تشکر کرد از بس خوشحال بود گفتم الان بلایی سر خودش میاره.
حمید هم که از تعریفای سعید به خودش مغرور شده بود فکر کرده بود دانای کله و شروع کرده بود
سفارشات لازم رو به سعید دادن که چه طور با خانومش حرف بزنه و بعد هم به من گفت فردا صبح باید بریم یه شرکت خارجی واسه استخدام خودت رو اماده کن.
و بعد هم من از حمید تشکر کردم که گفت باید تشکر ویژه بکنی ازم
نیما:یعنی چی؟چه طوری؟
حمید:یعنی یه بوس بده تا بخوابم.
نیما:بر و گم شو .شب بخیر...
و بعد سعید با خانومش تا خود صبح داشتند اس ام اس بازی می کردند.
اعصاب من به هم ریخته بود شیطونه می گفت برو باز دو تا سوسک بیار بنداز رو تنش . یه حس دیگه هم می گفت گوشی رو ازش بگیر بنداز تو دستشویی اگه جرات داره بره بیاره .
به سعید گفتم حد اقل اون صداش رو قطع کن تا واسش پیام می اومد یه صدای بوس مانند از توش می اومد
که گوش نداد و سرش گرم بود معلوم نبود چی می گفتن...
منم اعصابم خورد شد. رفتم یکم فیلم ببینم اعصابم اروم بشه که همونجا جلوی تلویزیون خوابم برد.

صبح خواب بودم که احساس کردم داره زلزله میاد تمام تنم داشت به طرز وحشتناکی می لرزید.چشمام رو باز کردم..دیدم عمه خانووم بالا سرمه و ماهی تابه تو دستشه و داره تکون می ده.
از چشماش داشت خشم می بارید...
با خودم گفتم الان می خواد بکوبه تو فرق سر من.شانس که نداریم زودی بلند شدم..و گارد دفاعی گرفتم
و گفتم صبح بخیر عمه خانوم.
عمه خانوم گاردش رو هجومی تر کرد و ماهی تابه رو از دست چپش داد توی دست راستش.
از سعید شنیده بودم دست راست عمه خیلی سنگینه...
گفت دیشب ساعت چند اومدی؟
من در حالی که منتظر حمله عمه خانوم بودم اب دهنم رو قورت دادم و گفتم زود اومدم ...عمه خانوم:اگه زود اومدی پس من چرا خواب بودم؟
نیما:خوب شما زیادی زود خوابیدی و گرنه من زود اومدم.
عمه خانوم:شب دیر میای؟ صبح دیر بیدار میشی؟ جلو تلویزوین هم می خوابی؟معلوم هست چیکار می کنی؟
نیما:عمه خانوم من همش دنبال کار بودم..هر کس این قدر دنبال کار باشه خسته میشه و هر جا که دید می خوابه تازه تقصیر سعید هم بود
عمه خانوم:به سعید چه؟ اون چی کارت کرده؟اون که سرش با زن خودش گرمه دنبال الافی و ولگردی هم نیست.
نیما:بله و لی دیشب صدای عشق بازیش نمی ذاشت من بخوابم...
عمه با حالت تعجب و خشم و اخم من رو نگاه کرد گفتم الانه که ماهی تابه رو پرت کنه طرف من.
عمه خانوم: بی تربیت عشق بازی یعنی چی؟
نیما:نه نه.منظورم همون اس ام اس بازی بود.
ای تو روحت حمید که این کلمه عشق بازی رو انداختی تو دهن من.
عمه خانوم:ببین نیما اگه چیزی شده به منم بگو من عمتم.می تونم کمکت کنم..تو با سعید هیچ فرقی نداری واسه من.نیما:نه عمه خانوم چیزی نشده.
عمه خانوم:چرا از من خجالت می کشی؟دلت پیش کسی گیر کرده بهم بگو؟
یه لحظه فکر کردم بعد گفتم نه عمه خانوم این حرفا به من نمی یاد.
عمه خانوم:حالا یکم بیشتر فکر کن شاید گیر کرده خودت حواست نبوده...
این دفعه بدون فکر کردن گفتم نه عمه خانوم.من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:پس این عسل خانوم کیه؟
نیما: عسل؟ چی؟ کی؟ من نمی شناسم.من عسل نمی شناسم.عسل کیه عسل چیه...عمه خانوم:نمی شناسی؟زنگ زده به گوشی تو میگه با اقا نیما کار دارم. می گم شما میگه دوستش .دوستته؟
نیما: نه نمی شناسم.حتما حمید بوده خواسته شوخی کنه همیشه از این دیوونه بازی ها در میاره.عقل نداره!
عمه خانوم:یعنی من صدای پسر تا دختر نمی فهمم؟
نیما:خوب حمید خیلی خوب تقلید می کنه.ازش هر کاری بر میاد!
عمه خانوم: دوسش داری؟
نیما:کی؟حمید رو؟
عمه خانوم:نه عسل خانم رو.
نیما:نه...ندارم.عمه خانوم:ولی اون دوستت داره!
نیما:کی عسل؟ نه بابا فکر نکنم.عمه خانوم:دیدی می شناسیس..تو که گفتی نمی شناسیش تو امدی سر من رو شیره بمالی بچه؟
با همین ماهی تابه بزنم تو فرق سرت؟
من که می دونستم از اول هم نیت عمه این بود که با ماهی تابه بکوبونه تو سرم!
خدایا کی من از دست عسل و خاندانشون راحت میشم.کاش پام می شکست و اون جشن تولد نمی رفتم
بعد هم خیلی مظلومانه گفتم: اهان اون عسل.همکلاسیمه .
عمه خانوم:پس چرا گفتی نمی شناسم???
نیما:خوب من همکلاسی هام رو با اسم فامیلی می شناسم
عمه خانوم:پس چرا عسل خانوم اسمش رو می دونی؟ حتما دوسش داری و یه رابطه خاصی بینتون هست
ببین نیما خجالت نکش بهم بگو منم هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام می دم
نیما:نه عمه خانوم.من هیچ احساسی نسبت به کسی ندارم.
عمه خانوم:تو بیجا کردی..تو الان تو سنی هستی باید ازدواج کنی..این دوستی ها و روابط اخر عاقبت خوبی نداره!
نیما:عمه خانوم شما اشتباه می کنید من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:نیما عسل کیه؟ تو داری چی کار می کنی؟شبا چرا دیر میای؟کجا میری؟
نیما:عسل هیچ کی نیست من هیچ جا نمی رم یعنی شما راجع به من این طور فکر می کنید؟
عمه خانوم: ببین نیما من خودم همه چیز رو می دونم.
نیما:عمه خانوم کسی چیزی گفته؟
عمه خانوم هم مثل این پلیسا که نمی خوان منبع اطلاعاتیشون رو لو بدن گفت نه. ولی همین دوستت زنگ زد و گفت یاد اور ی کنم بری شرکت واسه استخدام و خواب نمونی.
نیما:کی حمید؟
عمه خانوم: نه عسل خانوم.
مگه اینکه این عسل کاری کنه تو بری دنبال کار از بس بهت علاقه داره اینده تو واسش مهمه!
عجب!! دختره پر روی وقیح گرفته دو ساعت با عمه حرف زده و هر چی امار و اطلاعاته داده به عمه... اینجا باید بگم دختر علاوه بر سنگین بودن پررو هم نباید باشه!مگه اینکه دستم به حمید نرسه همش تقصیر اونه.
عمه خانوم رو خیلی حرفه ای ولی با زحمات بسیار بسیار زیاد پیچوندم و با عصبانیت رفتم شماره حمید رو گرفتم..
می دونستم اون به عسل گفته .مرتیکه دهن لق .نمی تونه جلوی خودش رو بگیره یه چیزی بفهمه کل کشور خبردار می شن از خبر گذاری های رسمی هم سریع تر عمل می کنه!
حمید: الو...
نیما: درد ...کوفت
حمید :توی دلت.توی ملاجت.جای صبح بخیر گفتنته؟تازه من باید به تو بگم درد و کوفت و مرض و چند تا فحش دیگه. شب می خوام بخوابم تو زنگ می زنی صبح می خوام پا بشم تو زنگ می زنی. چرا هی تو زنگ می زنی؟مگه کلبه امال و ارزوهاته هی زنگ می زنی؟ من گفتم قصد ازدواج دارم نگفتم قصد ازدواج با تو دارم که هی زنگ می زنی؟ پس چرا ساکتی؟
نیما:منتظرم اراجیفت تموم بشه.
حمید:پس صبر کن یکم دیگه مونده. شب با صدای تو خوابم برد همش کابوس دیدم هر چی هیولای زشت و بد ترکیب شبیه تو بود اومد تو خوابم. اه روزی که با صدای تو شروع بشه معلومه اون روز. روز بدبختی و فلاکته. من چه قدر بد شانسم من چه قدر مظلومم... حالا تموم شد تو بفرما.
نیما:چی رو؟
حمید:همون چیزی که به خاطرش مزاحم وقت گران بهای من شدی. نیما:عسل زنگ زده بود .
حمید: بله دیگه واسه بعضیها عسل زنگ می زنه واسه ما توی نحس و ضد حال!خدا شانس بده. نیما:عسل از کجا خبر داره؟
حمید:از چی.؟من چه بدونم نامزد توئه.
نیما:ببین حمید چیزی ازم پنهون نکن زود باش بگو.
حمید:خوب چی باید بگم.نامزد توئه حلقه رو تو توی دستات می کنی من باید حرف بزنم؟من کجای پیازم؟
نیما:اگه یه بار دیگه بگی نامزد توئه هر چی از دهنم در بیاد بهت می گم.
حمید:نمی خواد اون تالار اندیشه و تفکراتت رو باز کنی. چی باید بگم؟
نیما:عسل از کجا خبر داره؟
حمید: نا...
اومدم تو حرفش و گفتم باز که داری می گی.
حمید:ای بابا می خواستم بگم نازی نازی چه قدر صدات قشنگ شده ادم لذت می بره به صدات گوش می ده. حالا بفرما ببینم ن چیکار کرده.
نیما:ن کیه؟
حمید:همون که نمی خوام اسمش رو بیاارم دیگه همون که چیز تو میشه.
نیما:یعنی چی؟
حمید:ای بابا خنگ بازی در نیار دیگه.همون عسل خانوم.بگو عسل خانوم که چیز تو میشه چی کار کرده؟
نیما : عسل زنگ زده به گوشی من. من خواب بودم. بعد عمه خانوم بر داشته دو ساعت حرف زدن بعد هم گفته به نیما بگید بره شرکت واسه استخدام.
حمید:ایول دمش گرم چه دختر خوبیه!
نیما:یعنی از نظر تو اشکال نداره؟
حمید: نه چه اشکالی می تونی داشته باشه؟ یه پسر بیکار رو از خواب بیدار کرده تا بره دنبال کار .کارش
خیلی اخلاقی بوده ...کاش یکی جز تو من رو بیدار می کرد من کشته مرده کارهای اخلاقی هستم این جامعه ما به این کارهای اخلاقی خیلی نیاز داره !
نیما: میشه بگی عسل از کجا خبر داره؟
حمید:خوب گفتم که خیلی کارش اخلاقی بوده خواسته زیادی اخلاق نشون بده این جا رو عسل پیشنهاد داده.
نیما:یعنی چی؟
حمید: یعنی همین که شنیدی .
نیما:یعنی ما باید جایی بریم که عسل پیدا کرده؟
حمید :اره...
نیما:به اون چه؟
حمید:خوب اون چیز توئه دیگه .
نیما :این قدر چیز چیز نکن حالم داره بد میشه.
حمید:خوب خودت گفتی نگم که چیزته!!!
نیما:اه.لعنت به تو...بگو بابا هر چی می خوای بگی بگو فقط چیز چیز نکن!
حمید:ای شیطون خوشت اومده می گم نامزدته...
کی میشه علم پیشرفت کنه از تو تلفن هم بشه ادما رو خفه کرد یا با لگد زد پس گردنشون!
نیما:اگه عسل پیدا کرده من نمی یام.
حمید:خوب تو فکر کن عسل نبوده مربا بوده پشمک بوده قند بوده شکلات بوده باقلوا بوده.
این باقلوا رو با یه لحن خاصی گفت...
نیما:از این فکرا نمی خوام بکنم. نمی خوام زیر دین عسل و خاندانشون باشم.
حمید:ای بابا زن و شوهر که این حرفارو ندارن با هم. هر کمکی که به هم می کنن واسه اینده بهتره.
نیما:نه من نمی یام.میگن سلام گرگ بی طمع نیست.
حمید:والا به عسل خانوم با این کمالات و جمالات نمی خوره گرگ باشن. ولی به تو خیلی می خوره گرگ باشی.
نیما:پس عسل خانوم با همه کمالاتش و جمالاتش واسه خودت ایشالاه استخدام بشی من که نمی یام.
حمید:من جنس دست دوم نمی خوام مال خودت باشه. الان هم میخوای بیا می خوای نیا من سر ساعت میرم اونجا. در ضمن کار کاره دیگه چه عسل پیدا کرده باشه چه ثریا چه شیرین چه هر کس دیگه!
طوری ناز می کنی انگار ادم مهمی هستی و بدون تو کل کارا لنگ می مونه خوبه هنوز استخدام نشدی!
نیما:هر کسی قواعد خودش رو داره.
و بعد حمید یه حرف زشت بی تربیتی زد و از هم خداحافظی کردیم.
من دوست نداشتم برم.ولی خوب اگه نمی رفتم مورد اتهام قرار می گرفتم که خودم دوست ندارم کار پیدا کنم
و تمام تقصیرا می افتاد گردن خودم .در حالی که من مقصر نبودم.
به خودم گفتم نیما برو تا نگن خودش نمی خواد بره از کجا معلوم تو رو استخدام کردن.
یه حسی می گفت نه نیما نرو از کجا معلوم اینا نقشه نباشه؟ اینا خانواده خطر ناکی هستن...
تو نباید وارد این بازی ها بشی.
بعد یه حس دیگه گفت تو اگه نری حمید تنها می مونه و ممکن وارد بازی های خطر ناک بشه تو باید اونجا باشی تا نجاتش بدی.
با اینکه راضی نبودم ولی به خاطر حمید تصمیم گرفتم که برم.
لباس پوشیدم یه صبحانه مفصل که عمه خانوم اماده کرده بود خوردم یکم هم به خودم رسیدم.
بعد هم کیفم رو برداشتم می خواستم خونه رو ترک کنم که عمه خانوم بهم گفت:
نیما حواست به کارات باشه از این لحظه به بعد من تمام حرکاتت رو زیر نظر می گیرم تا دست از پا خطا نکنی. وای به حالت اگه کار خطایی ازت سر بزنه!
نیما:چشم عمه خانوم.ولی من که اهل خطا کردن نیستم.
بعد عمه خانوم واسم ارزوی موفقیت کرد و من از خونه اومدم بیرون.
بعد از دو بار سوار تاکسی شدن و پیاده شدن رسیدم به شرکت.
دیدم حمید خیلی ریلکس و اروم.مثل بچه های دبستانی در حال لیسیدن بستنیه و تا من رو دید شروع کرد سخنرانی کردن.
حمید:تو که واسه استخدامی جونت در میره و تمام سلول های بدنت به تکاپو می افته چرا الکی قمپز میای ؟
از همون اولم می دونستم میای. بیکار تر از اونی که از پیشنهادات کاری بگذری! خوبه کل شهر کل کشور کل جهان می دونن تو بیکاری و تا کار پیدا نکنی قصد ازدواج نداری!!! البته هر چند با این اخلاق گند تو کسی زنت نمیشه.
نیما:جای این حرفا یه تعارف کنی بد نیست.
حمید:به من چه خودت بخر...من که مسئول خرید و تعارف بستنی واسه بیکارا نیستم.
نیما:خیلی گدایی خسیس بدبخت.
حمید: خدایا ببین کی به کی میگه خسیس .من حد اقل واسه خودم چیز می خرم تو که واسه خودتم نمی خری!
نیما:ببین من اعصاب معصاب ندارما می زنم داغونت می کنما.زد زیر خنده و بعد با یه حالت جدی گفت از دست چیزت اعصابت خورده ؟به من چه؟ من چی کارم؟من خودمم یه کارجویی بیش نیستم و دنبال کارم چیز تو از روی خیر خواهی به منم زنگ زد.
نیما:من مشکوکم به این رفتارش .فکر کنم یه نقشه باشه.احساس خوبی ندارم...
حمید:واسه من کار اگاه بازی در نیار. اصلا تو خودت تا حالا از عسل چیز بدی دیدی؟خودش کار خطایی کرده؟واسه اینکه دختر خاله ثریاست که نباید اون تاوان بده!
انصافا هم راست می گفت خودش رفتار معقولی داشت البته فقط یکم سنگین نبود و یکم زیادی می خندید و زود هم با همه فامیل می شد.
نیما:ولی چرا به من زنگ نزد؟
حمید: خوب چون فهمید تو اخلاق نداری اگه بهت بگه بر خورد بدی می کنی. به من گفت چون خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق هستم اخلاقم هم گند نیست.کسی ازم فرار نمی کنه همه جذب می شن و از هم کلام بودن با من لذت می برن...
نیما: می خوای بازم بگو؟ کم نگفتی؟
حمید:اینا حقیقته اقا نیما کور شود هر انکه نتواند محبوبیت مرا ببیند. اگه کسی این وسط باید مشکوک بشه اون منم.. من به تو مشکوکم.چرا همه می خوان به تو کمک کنن؟ چرا هرکی از راه می رسه میگه باید به نیما کمک بشه؟ جوون خوبیه؟پس حمید چی؟ اون از شیرین خانوم که گفت به خاطر تو پول نمی گیره این از عسل که واست کار پیدا می کنه اونم یه جای با کلاس... می گن یه بنده خدایی می خواسته تو زندگی جلو بی افته می ره یه زن حامله می گیره. حالا اون ثریا هم می خواد به تو کمک کنه و تو توی زندگی جلو بی افتی و بدون کاشت و داشت برسی به مرحله برداشت.چرا من این قدر مظلوم و تنها هستم؟چرا کسی به فکر من نیست؟
نیما:تو بستنیت رو بخور نمی خواد به این چیزها فکر کنی.
قبلا که گفته بودم حمید همزمان هم می تونه بخوره و هم حرف بزنه.
بستنیش که تموم شد رفت کاغذش و چوبش رو انداخت توی سطل اشغال.
نیما: چه عجب من یه کار فرهنگی از تو دیدم.
حمید: من که گفته بودم پرم از کارهای فرهنگی. من و کارهای فرهنگی به هم گره خوردیم من اگه یه روز نرم سراغ کارهای فرهنگی احساس پوچی می کنم.
اینم واسه تاثیر بیشتر میگم تا بدونی چه قدر فرهنگی هستم : شهر ما خانه ماست در حفظ نظافت و پاکیزگی شهر خود کوشا باشید.
نیما: تو امروز خیلی دچار خود شیفتگی شدی ها.خوبه یه تیکه اشغال انداختی توی سطل اشغال.
حمید: همین یه تیکه یه تیکه جمع میشه وانگهی دریا شود.
باز حمید شروع کرد دستکاری و خرابکاری ادبیات بی توجه به حمید رفتم توی شرکت و اونم پشت سرم اومد.
یه شرکت خارجی با کلاس و کاملا مدرن و به روز که یه فضای عطر اگینی هم داشت!
از در و دیوارش بوی عطر و ادکلن می اومد انگار به جای شیشه پا ک کن از ادکلن استفاده کرده بودند. چند تا کارمند خارجی و ایرانی هم داشت که همه رنگی بودند سیاه و سفید زرد و خاکستری و غیره
ما رو راهنمایی کردن توی یه اتاق که چند تا خانوم اونجا بودند.
حمید تا فضای اتاق رو دید چشماش برق عجیبی زد برق که چه عرض کنم بیشتر شبیه رعد و برق بود...
حمید نگاهش رفت سمت یکی از منشی ها و گفت خودشه!
نیما:چی خودشه؟
حمید:سر دسته منشی ها و امین رییس .همه کاره شرکت اچار فرانسه...
نیما:از کجا می دونی؟
حمید:خوب دقت کن جذبه رو می بینی دیگه.به عمق نگاهش توجه کن با بقیه فرق داره...
نیما:من که فرقی ندیدم.
حمید بلند شد رفت پیش خانوم منشی و شروع کرد حرف زدن توی 3 سوت با هم صمیمی شدن.
و خنده خانوم منشی در اومد! بعد هم یه فرم به ما داد که ده صفحه بود و گفت پر کنید
حمید همون اول کار گفت دستم درد می کنه نمی تونم بنویسم .
گفتم الانه که می گه دوستت واست بنویسه منم حوصله نداشتم مال خودم رو بنویسم چه برسه مال حمید.
من از اول راضی نبودم بیام اینجا حالا بیام فرمای حمید هم پر کنم .عمراا...
ولی در کمال تعجب و ناباوری من .منشی به حمید گفت همراهم بیا .حمید داشت می رفت یه چشمکی به من زد ...
معنی چشمکش این بود پر کن تا جونت در بیاد یه معنی دیگه هم داشت که معنی خوبی نبود...
مشغول پر کردن فرما شدم یه حسی می گفت الکی پر کن تا قبول نشی.
ولی نه یه بیکار واقعی همیشه توی پر کردن فرم صداقت داره به خاطر یه کار صداقتش رو زیر پا نمی ذاره.
فرمایی که جلو من بود چند صفحش به زبان انگلیسی بود که یکم گیج کننده بود.
گفتم منم یکم از روش های حمید استفاده کنم تا زودتر فرمها رو پر کنم.
سرم رو اوردم بالا دیدم فقط یکی از منشی ها اونجاست.
رفتم پیشش و خواستم ارتباط برقرار کنم..هر چی تلاش می کردم هیچ نتیجه ای نمی گرفتم.
چشماش تو صفحه مانیتور بود و نسبت به اطرافش هیچ واکنشی نشون نمی داد.
زشت هم بود داد بزنم یا کار دیگه ای انجام بودم.
زدم روی میز تق تق تق..ولی اصلا تاثیری نداشت محکم تر زدم تتتتق تتتتتتتق تتتتتتق ولی انگار نه انگار!
تو همین حال و هوا که دنبال یه راهی واسه برقرای ارتباط بودم یه نفر دست گذاشت رو شونم.پریدم هوا و بعد پشت سرم رو نگاه کردم.
مسئول حراست بود با سیبیل های کلفت و هیکلی تنومند
پرسید کاری داشتین؟
منم که هول شده بودم یه هو گفتم می خواستم ساعت بپرسم!
- همین؟
نیما:همین هم که نه این فرما یکم سخته می خواستم کمک هم بگیرم.
- مطمئنی؟
بدون معطلی و قاطع و محکم گفتم اره.
و بعد جناب اقای حراستی یه نعره ای زد که پرده گوش من و پرده گوش اون خانوم و هر چی پرده گوش اون نزدیکی ها بود اسیب شدید دید...
بعد هم اون خانوم چیزایی که تو گوشش کرده بود رو از زیر مقنعش در اورد و با حالت طلبکارانه به من گفت:
چه تونه اقا؟اینجا که چاله میدون نیست داد می زنید؟بدم مسئول حراست حسابتون رو برسه؟
یعنی مسئول حراست به اون گندگی رو اونجا نمی دید؟ یا شاید من توهم زده بودم و حراستی در کار نبود؟
شت سرم رو نگاه کردم دیدم مسئول حراست نیست فکر کنم در رفته بود. ای نامرد.از هیکل گندش خجالت نمی کشید. حراستی هم این قدر نا مرد؟!
منشی:خوب کارتون؟ نیما:هیچی!
منشی: شما هیچ کاری نداشتید این طور داد می زدید؟ اگه کار داشتید چی کار می کردید؟ نیما:ولی من نبودم.
منشی:حتما من بودم؟ نه بگید دیگه من بودم؟چه رویی دارین شما پسرا!!!
حالا من چه طور از حق خودم دفاع کنم؟خانوم منشی معلوم نبود با خودش چند چنده احتمالا تو وقت اضافه بود! این جور مواقع بهتره بحث رو عوض کرد:
نیما:ما قرار شده اینجا بیایم واسه استخدام و اگه قسمت بود مشغول کار بشیم!
یه نگاه به من کرد تو نگاهش حرفای بدی بود انگار ما از پشت کوه اومدیم!
منم گفتم لیسانس داریم تا بدونه تحصیل کرده ایم و در کلاس های دانشگاه علم اندوزی کردیم!
منشی: ما اینجا هممون فوق لیسانس داریم!
خوب بعضی مواقع بحث که عوض میشه تغییری در شرایط ایجاد نمی کنه بهتره اصلا هیچی نگفت!!!
یادم اومد اعصابم از صبح خورد بود قیافه جدی به خودم گرفتم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم نشستم.
چند دقیقه بعد حمید با نیش باز از دور نمایان شد از قیافش معلوم بود خیلی خوشحاله و اطلاعات زیادی کسب کرده. اومد فرمش رو داد من از رو اون پر کنم و شروع کرد مخابره جدید ترین اطلاعات جمع اوری شده...
حمید:اون منشی که گفتم بهت؟ اون لاو پارتنر رییسه!
نیما:یعنی چی؟
حمید:یعنی همون عزیز دلش ولی با شدت کمتر! از الان خودت رو استخدام شده بدون از فردا تو کاردار محسوب میشی نیما دوران بیکاری تموم شد!
نیما:از کجا این قدر مطمئنی؟
حمید:خوب 80 درصد کار تو قطعی شده. منشی کل که راضی باشه رییس کل هم راضیه . می مونه 20 درصد
که باید خودت رو جلوی رییس نشون بدی و بدونه جنم کار کردن داری!
نیما:پس تو چی؟
حمید:من که مشکلی ندارم تو دل برو هستم زود جذبم میشن از الان هم استخدامم صد رد صد تضمین شدست. ولی تو غصه نخور تا من هستم نمی زارم رفیقم بی کار بمونه هواتو دارم؛ اگه شده به عنوان ابدار چی بیارمت تو شرکت ولی نمی زارم بیکار بمونی.
نیما: واقعا اگه تو نبودی من چی بلایی سرم می اومد؟
حمید:هیچی از بس بیکار می موندی افسرده می شدی بعد هم می رفتی معتاد می شدی بعد هم از زندگی خداحافظی می کردی و ارزوی ساخت واکسن هم با خودت می بردی اون دنیا.
فرمارو که پر کردم حمید گفت دو تا فرم رو ببر تحویل منشی بده.
نیما:خودت ببر تحویل بده من با این منشیه بحثم شد.
یه نگاه به من کرد و بعد با تعجب پرسید می خواستی شماره بدی؟؟؟؟!!!!!
نیما:نه بی تربیت!
حمید:پس چرا بحثتون شد؟ خوب حتما می خواستی اول سر صحبت و باز کنی بعدا شماره بدی؟
نیما:نه.
حمید:چرا تو کاری که تخصص نداری دخالت می کنی؟ اگه چشمت رو گرفته خوب اول به خودم می گفتی.
بعد منم عمرا وقتی تو چیز داری واست کاری انجام بدم.غیر اخلاقیه.
نیما:باز شروع کردی مزخرف گفتن؟ امروز حوصله ندارم.یه کم رعایت کن.
حمید:ای بابا حالا منشی شمارت رو نگرفته چرا سر من خالی می کنی؟ از قدیم گفتن بسیار شماره باید داد تا شماره گیرد منشی! یعنی این قدر باید این کار رو تکرار کنی تا دستت راه بی افته نباید زود نا امید بشی!
تهاجم فرهنگی هم اندازه حمید نتونست ادبیات رو تخریب کنه...
حمید رفت کنار منشی یه کم سرفه کرد یکم از خودش ادا در اورد ولی منشی اصلا نگاه نکرد!
گفتم الان بلایی که سر من اومد سر حمید هم میاد و کلی بهش می خندم و روحیم شاد میشه.
حمید که دید از صدا کردن نتیجه نمی گیره اروم اروم انگشتش رو از کنار برد سمت خانوم منشی.
ترسیدم بخواد کار بدی بکنه خواستم بلند شم و فداکارانه خانوم منشی رو نجات بدم.
ولی یاد کلاس گذاشتنش واسه داشتن فوق لیسانس افتادم گفتم به من چه.
حمید انگشتش رو برد زیر چشم خانوم منشی؟ و اونم دید یه چیزی داره میاد سمتش جا خورد و یه جیغ بنفش کشید که تمام شیشه های اونجا به لرزه افتاد( این رو خالی بستم)
بعد هم همه اومدن اون حراستیه نامرد هم اومد ببینه چی شده همون جا خواستم برم حالش رو بگیرم
و یه چند تا بزنمش ولی چون بچه محله ای هاش یعنی همون همکاراش بودن هیچ کاری نکردم!
برو بچ حراست:چی شده خانوم چرا جیغ کشیدید؟
منشی:این اقا این اقا می خواست انگشت فرو کنه تو چشم من!
حمید:من؟ من فقط فرم اوردم تحویل بدم شما انگار خون اشام دیدی جیغ کشیدی! اخه من کجام ترس داره؟ اصلا با این جیغی که شما کشیدی من بیشتر ترسیدم تا شما!
روی مانیتور رو نگاه کردن معلوم نبود خانوم منشی داشت چه فیلمی می دید که همه خانوم منشی رو دعوا کردند و حق رو دادن به حمید و حمید که پیروزی خودش رو دید نیشش باز شد و فاتحانه و پیروزمندانه همراه با غرور زیاد فرمها رو تحویل داد.
من کم کم داشت از شرکت خوشم می اومد محیط صمیمی داشت و می شد توی محل کار فیلم نگاه کرد خیلی خوبه این امکانات رو هر شرکتی به کارکنان نمی ده.
قرار شد بریم بخش مدیریت. اتاق اقای رییس که یکم زبون نفهم بودند یعنی خارجی بودند و زبون ما رو نمی فهمیدند!
حمید رفت چند تا فتوکپی بگیره بیاد و من هم توی بخش مدیریت دم در اتاق اقای رییس نشسته بودم
منشی مخصوص رییس که خیلی خوش برخورد تر از اون منشی های دیگه بود که البته بعدا با توجه به اطلاعات کسب شده از جانب حمید فهمیدیم که ایشون خواهر .عزیز دل اقای رییس هستند!
از بیکاری حوصلش سر رفته بود شروع کرد سر صحبت رو با من باز کردن و یه سوالاتی از من می پرسید ولی خوب من کسی نبودم که همین طور راحت اطلاعات بدم!
خواهر عزیز دل رییس: شما اشنای پژوهشید؟
نیما:تا حدودی اشنایی دارم!
خواهر عزیز دل اقای رییس:پس قراره در اینده اشناییتون بیشتر بشه ؟ نیما:ایشالاه البته من همیشه به پژوهش علاقه داشتم
خواهر عزیز دل اقای رییس:به خودش یا دخترش؟ با خودم گفتم پژوهش و تحقیقات چه ربطی به دختر داره حتما داره شوخی می کنه از بس کارکنان اینجا شوخ و صمیمی هستند!
با خنده گفتم من کاری به دخترا ندارم.
- ولی مثل اینکه ایشون با شما کار داره چون سفارش شما رو زیاد کرده!
نیما:سفارش من رو کرده؟ کی؟
....:یعنی شما نمی دونید؟عسل خانوم دختر اقای پژوهش!
تو دلم گفتم می خوام صد سال سیاه سفارش نکنه!
من دوست دارم بر حسب توانایی های خودم استخدام بشم نه با توجه به سفارش این و اون...
نیما: ایشون لطف دارن .لطفشون هم همیشه داره شامل حال ما میشه!
....:قراره با هم نامزد بشید؟
اونجا چون محیط صمیمی بود همه می خواستن از کار همدیگه سر در بیارن! ولی جا داره بازم بگم دختر .منشی و غیره نباید فضول باشه و تو کاری که به اون مربوط نیست دخالت کنه
نیما: نه.
....:می خواین در حد دوست باقی بمونید؟
نیما: من هیچ دوستی با کسی ندارم!!!!!
...:پس چرا سفارش شما رو کرده؟
با یکم اخم گفتم: قبلا که عرض کردم ایشون لطفشون خیلی زیاده.
بعد هم حمید اومد و من نفس راحتی کشیدم که از دست ایشون خلاصی پیدا کردم
حمید هم تا اومد شروع کرد جوک گفتن و یه صمیمیتی با خواهر عزیز دل رییس ایجاد کرد تا بعدا بتونه از این صمیمیت در جهت کارهای فرهنگی استفاده کنه.
بعد هم رفتیم اتاق اقای رییس
چون من انگلیسی رو بهتر از حمید حرف می زدم قرار شد حمید بگه و من ترجمه کنم تا نتیجه بهتری بگیریم
ما بیکارا همیشه تقسیم وظایف می کنیم تا بیشتر موفقیت کسب کنیم!
بعد از سلام و خسته نباشید گفتن و ابراز خوشحالی از اشنایی با ایشون و کل مجموعشون
اقای رییس یا همون مستر جو از ما سوال کرد هدفتون از اینکه دنبال کار می گردید چیه؟
حمید: بگو ما دو نفر دنبال یه کار ابرو مند می گردیم تا یه حقوق بخور و نمیری بتونیم به دست بیاریم و شیکم گرسنه خودمون رو سیر کنیم و با بقیه پولمون هم به دیگران کمک کنیم

با تعجب نگاش کردم و گفتم

اینا چیه تو می گی؟اخه من اینا رو چه طور واسش ترجمه کنم؟

حمید:یعنی چی؟ بگو بلد نیستم ترجمه کنم چرا بهونه می گیری

ببین اینارو بگی با خودش میگه افرین اینا خیلی به مرگ و زندگی اهمیت می دن پس به کار هم اهمیت می دن.و زیاد هم پر توقع نیستن به دیگران هم کمک می کنن

باید همین جلسه اول خودمون رو تو دل رییس جا کنیم البته اینا رو بیشتر دارم واسه خودت می گم
نیما:من یه کلمه رو هم ترجمه نمی کنم.
مستر جو به ما خیره شده بود و دهنش از تعجب باز مونده بود و شاخ هاش در اومده بود که اینا چرا با هم دعوا دارن
مستر: سوال سختی بود؟
نیما:نه مستر جو داریم مشورت می کنیم
حمید: اقای گندم.
بعد هم گفتم بیشتر دوست داریم مستقل بشیم و دستمون پیش کسی دراز نباشه
مستر جو:دوستتون هم همین نظر رو داره.
- بله مستر جو.با مثل هم فکر می کنیم و هدفای مشترکی داریم
حمید: اقای گندم این الکی میگه من عمرا مثل این واکسن ساز توهمی فکر کنم!
مستر جو: تا حالا خارج از ایران رفتید؟نظرتون راجع به خارج از ایران چیه؟
حمید: بگو اره یه چند سالی هم نیویورک زندگی کردیم تا فکر نکنه خارج ندیده هستیم!
نیما:خجالت بکش این قدر خوشمزه گی هم نکن.حرفا جدیه.
حمید:خوب حد اقل بگو چند تا پیشنهاد داشتیم ولی قبول نکردیم!
نیما:نه اقای جو تا حالا قسمت نشده نظر خاصی هم نداریم.
حمید:اقای 'گندم من خیلی به خارج نظر دارم خیلی خیلی نظر دارم نظرات خوبی هم دارم...
- این قدر نگو گندم فامیلش رو قاطی می کنم اشتباه می گم
حمید:جو و گندم از یه خانوادن دیگه.
مستر جو: مثل اینکه دوستتون چیزی می خواد بگه؟
نیما:نه مستر جو .داره حرفای من رو تایید می کنه
حمید: عمراا.
مستر جو:اگه فردا من به عنوان رییس بخوام شما یه کاری انجام بدید که خلاق قانونه شما انجام می دید؟
نیما: حمید چی بگم بهش؟
حمید:به من چه تو که همش حرفا خودت رو می زنی حرفا من رو که ترجمه نمی کنی
یه هو جو وطن پرستی. کشور دوستی من رو گرفت خیلی با صلابت پر طنین گفتم درسته شما رییسی
ولی توی کشور ما مهمونی اگه کار شما منافع ملی ما رو به خطر بندازه ما حرف شما رو گوش نمی دیم
و باهاتون شدیدا برخورد می کنیم و به برادرا نیرو انتظامی تحویلتون می دیم
حمید: الان اینا رو گفتی انتظار داری مدال افتخار و لیاقت کشوری بهت بدن؟
حمید:از قیافش معلومه درست متوجه نشد منظورت رو و گرنه با لگد بیرونمون می کرد
ولی حمید اشتباه می کرد مستر جو از وطن پرستی من خیلی خوشش اومده بود این رو از چشماش فهمیدم
در حال سوال و جواب بودیم که بزرگ منشی ها وارد شد و اینجا بود که حمید انگار نیروی دوباره ای گرفته
یا به قولی دوپینگ و سه پینگ کرده شروع کرد حرفای منطقی زدن که رییس شرکت که هیچی رییس سازمان ملل هم بود ما رو استخدام می کرد.
چون با هم اخت شده بودیم و مستر جو از من خوشش اومده بود من رو مستر نیما صدا می زد تا حالا کسی به من مستر نیما نگفته بود!
خیلی رییس خوبی بود!!!!
بعد هم قرار شد ما بریم بانک و یه مبلغی رو واسه کارای اداری پرداخت کنیم و فیش رو بیاریم تحویل بدیم
و از فردا کارمون رو توی بخش بین الملل شرکت شروع کنیم!!!!

خوشحال و خندون با دلی سرشار از امید و ارزو از شرکت اومدیم بیرون و به قول معروف با دممون گردو می شکوندیم.
حمید:باید بگی یه جاییمون عروسی بود تاثیر عروسی خیلی بیشتره و خواننده ها بهتر ارتباط برقرار می کنن!
نیما:بی تربیت.تو همه چیز رو به عروسی ربط میدی.! هر چی دلم خواست خودم می نویسم تو دخالت نکن.حمید:طوری میگه می نویسم انگار رمان پر فروش سال رو داره می نویسه.
حمید رو زیاد جدی نگیرید حرفاش زیاد مهم نیست ....
حمید:الان که استخدام شدیم ما رو سفرهای خارجی هم می برن.بعد من فرار می کنم.و دیگه بر نمی گردم.خسته شدم اینجا موندم قدر من رو ندونستن! این قدر تجربه تو امور فرهنگی دارم ولی اصلا استفاده نمیشه! منم بر خلاف میل باطنی مجبورم کارهای فرهنگی رو تو کشورهای دیگه انجام بدم.ولی چه قدر خوش بگذرونم اونور اب . خدا رو چه دیدی شاید رفتم هالیوود اونجا بازیگر شدم!چه پولی در بیارم من واسه تو هم می فرستم! تو هم اصرار نکن که من بر گردم.
نیما:اره برو اونا منتظرت هستن.من چرا اصرار کنم؟ من که از خدامه تو نباشی نفس راحتی می کشم!
حمید:حالا که این طوری شد عمرا واست پول بفرستم.بشین واکسن بساز پول در بیار! وای به حالت به پول من نظر داشته باشی.
نیما:تو اگه پول داشته باشی عمرا بزاری کسی به پولت دست بزنه من تورو می شناسم!
حمید:تو به من حسودیت میشه از بس موفق هستم.اخرش از حسادت می ترکی !
بی توجه به حمید داشتم با دمم گردو می شکوندم و خوشحال و شادان با دو پای کودکانه می رفتیم بانک
باورم نمی شد این قدر راحت بعد از دوندگی های فراوان و زیاد صاحب کار شدم.تو خواب هم نمی دیدم کار به این خوبی راحت به دست بیاد! این قدر خوشحال بودم که اصلا یادم رفته بود این کار رو عسل واسم پیدا کرده.هر چند بیشتر واسه توانایی های خودم بود و رابطه ای خوبی که با رییس ایجاد کرده بودم!
رفتیم توی بانک و حمید گفت بدون نوبت بریم و کارمون رو انجام بدیم.
ولی من نذاشتم و گفتم همیشه باید قانون رو رعایت کنی و به حق تقدم دیگران احترام بزاری
. کلی حمید رو نصیحت کردم.تا قبول کرد. رفتم نوبت گرفتم و رفتیم یه جا نشستیم ولی مگه این حمید ساکت می شد؟ تند تند حرف می زد و داشت در مورد کارمندای بانک و مراجعه کننده ها نظر می داد.
.این قدر حرف زد که احساس کردم دیگه چیزی نمی شنوم
نیما:من نخوام تو حرف بزنی چی کار باید بکنم؟
حمید:یه راه داره اونم اینکه بزاری بی نوبتی برم
ته دلم راضی نبود ولی واسه خلاصی از دست حرفای حمید از روی ناچاری قبول کردم
بعد هم خواستیم پرداخت کنیم گفت 15 هزار تومان.
با تعجب گفتم 15 هزار تومان؟
متصدی بانک: گفتم 15 هزار تومان نگفتم 150 هزار تومان!
گفتیم اشکال نداره حالا که داریم استخدام میشیم15 هزار تومان هم شیرینی بچه های بانک!
از بانک که اومدم بیرون یه حس دیگه ای داشتم.
نیما:دلم شور می زنه حس خوبی ندارم.
حمید: می دونم!
نیما:یعنی تو هم حس من رو داری؟
حمید:نه خدا نکنه من حس هام شبیه تو بشه.
نیما:پس چی؟
حمید:تو هر وقت پول از جیبت میاد بیرون همین حس رو پیدا می کنی بار اولت هم نیست.خسیسی گدایی کنسی.میرزا نوروزی!
نیما:نه اصلا هم این طور نیست. اصلا ولش کن بهتره از حسم با تو چیزی نگم...
رسیدیم شرکت همه رو با یه دید جدید نگاه می کردیم به دید همکار به دید رفیق هم صحبت البته جز مسئول حراست نامرد و اون منشیه جیغ جیغو.
همه اخلاقا تغییر کرده بود همه عصبانی بودند و با خشم به ما نگاه می کردند! انگار می خواستن با لگد بزنن پس گردن ما...
ولی ما فقط با لبخند به اون ها نگاه می کردیم.و سعی می کردیم نشون بدیدم همکارای خوش اخلاقی هستیم ! رفتار بد رو باید با رفتار خوب جواب داد ما می خواستیم بین همکارا به الگو تبدیل بشیم !
حمید:نیما گمون کنم باز یه گندی زدی!
نیما:من که با تو بودم!
حمید:خودت رو نمی گم اون شانس گندت باز خراب کاری کرده!
با شک و تردید رفتیم تو بخش مدیریت دیدم برادرای عزیز نیرو انتظامی و یه عده برادر از قوه قضایی اونجا هستند!
مستر جو من رو نگاه کرد اشک چشماش رو فرا گرفته بود خیلی غمگین بود اگه برادرا نبودن همونجا خودش رو می نداخت تو اغوش من و زار زار گریه می کرد!
حمید: چرا خودش رو بندازه تو اغوش تو؟ وقتی طرف عزیز دل داره تو چرا خودت رو می ندازی وسط؟
خیلی دوست داری عزیز دل مستر جو بشی؟تعارف نکنا بگو خودم باهاش در میون می زارم
نیما:تو اگه حرف نزنی نمی گن لالی.بزار به کارم برسم.
مثل اینکه ما رفته بودیم بانک..قرار داد همکاری کشور خودمون با شرکت لغو شده بود.
اونم به دلیل داشتن یه معامله به صورت غیر مستقیم با کشور اسراییل .
برادرا اومده بودن شرکت رو پلمپ کنن و تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل یعنی کار و شغل و اینده و خارج رفتن حمید همش پر!!!
تا این خبر رو شنیدم دنیا دور سرم تیره و تار گشت تکیه دادم به حمید فشارم بالا پایین می شد!
یه لحظه خون رسانی به مغزم دچار اخلال شد.
خیلی عصبانی بودم نزدیک بود درگیری ایجاد کنم و کل شرکت رو با خاک یکسان کنم و همه رو از زیر تیغ بگذرونم. ولی چون برادرا اونجا بودن خونسردی خودم رو حفظ کردم بالاخره من با برادرا یه دوستی قدیمی داشتم. بعد رفتم پیش خواهر عزیز دل اقای رییس و گفتیم تکلیف پول ما چی میشه؟
شونه هاش رو انداخت بالا!!!
می خواستم با کله برم تو دماغش تا وقتی یه بیکار سوال می پرسه شونه نندازه بالا!
حمید اومد جلوی من رو گرفت و گفت اگه ادعات میشه برو با مسئول حراست دعوا کن زورت به خانوما رسیده؟
نیما:تو طرف منی یا اینا؟
حمید:من طرف مظلوم!
نیما:یعنی من شدم ظالم و اینا شدن مظلوم؟
حمید:اینا که می گی منظورت رویا خانومه ایشون فقط منشیه و پول ها دستش نیست!
با تعجب داشتم نگاه می کردم.
حمید:چیه؟ جن دیدی؟
نیما:تو اسم منشی رو از کجا می دونی؟
حمید:تو من رو دست کم گرفتی .کلی تجربه اطلاعاتی و فرهنگی دارم!
نیما:اقای با تجربه تکلیف پول ما چی میشه؟
حمید:هیچ!
نیما:یعنی چی هیچی؟ یعنی بزاریم پول ما رو بخورن؟ یه بیکار عمرا بزاره حقش رو بخورن!
حمید:واسه من دور بر ندار.خوبه تا حالا از این پولا زیاد دادی!
مثل اینکه یادت رفته واسه هر ازمون استخدامی باید پول بدی؟ اینم فکر کن ازمون استخدامی بوده.
نیما:نمی تونم همچین فکری بکنم.
حمید:تو که اینهمه توهم می زنی..این بار هم یه توهم خوب بزن دیگه.جای دوری نمیره.
راستش به حمید مشکوک شده بودم.اخه داشت زیادی دفاع می کرد ازشون!
بدجور نگاهش کردم.یه نگاه خاص و عمیق.....
حمید:ای بابا چرا این جور نگاه می کنی؟ خسیس گدا ببین واسه 15 تومان داره خودش رو می کشه .... خوب فعلا شرکت پلمپ شده و حساب هاش رو هم مسدود کردن باید چند روزی صبر کرد
تا شرکت از تعلیق در بیاد. شاید اومدیم همین جا استخدام شدیمفعلا جلوی خودت رو بگیر بعدش یه فکری واسه پول تو می کنم.نکش خودت رو تو باید زنده بمونی نیما..نیما من بدون تو می میرم.زنده بمون.همراه حمید و چند تا از برادرا یه چند تا شعار مرگ بر اسراییل و مرگ بر امریکا گفتیم و یکم دلمون خنک شد.
من خواستم با سنگ بزنم چند تا شیشه بشکونم تا بیشتر دلم خنک بشه که برادرا اونجا بودن و کار درستی نبود
بعد هم از برادرا تشکر کردیم واسه حضور همیشه فعالشون در صحنه و از شرکت اومدیم بیروون.

نیما:دیدی گفتم اینا همش نقشه بود؟ دیدی من از اول می دونستم حمید:نقش چی؟؟طرح چی؟
این از نحس بودن توئه قبلا فقط داخلی کار می کردی الان رفتی بین المللی شدی و پروانه کار شرکت های خارجی هم لغو می کنی! شرکت 10 سال داره تو ایران کار می کنه هیچ اتفاقی نیفتاد تو پا گذاشتی تو شرکت فرت پروانه کار و قرار داد همکاری و همه چیز لغوکلی ادم هم از کار بیکار کردی.اخه تو چه قدر نحسی بچه؟
نیما:من حالیم نمیشه من باید همین امروز پولم رو پس بگیرم اگه شده میرم از خود عسل می گیرم.از قبل خبر داشته عمدا ما رو فرستاده اینجا.تا با احساستمون بازی کنه و بهمون بخنده!
حمید:یعنی این همه نقشه به خاطر اینکه از تو 15 تومان بگیرن؟
نیما:بحث 15 تومان نیست بحث بازی با احساست یه بیکاره.چه طور دلشون اومد با احساسات ما بازی کنن!
حمید:تو داری از دست میری..فکر نکنم تا فردا زنده بمونی...فردا روزنامه ها می نویسن جوانی بیکار به خاطر 15 هزار تومان سکته کرد مرد.باشه بابا الان سعی می کنم یه نقشه خوب بکشم تا انتقام تو رو از عسل بگیرم!
نیما:اسم اون رو جلوی من نیار!
- باشه بابا چرا شاخ می زنی..الان از همون چیز انتقام بگیریم تو اروم میشی؟
من خودم شخصا موافق انتقام نبودم ولی اینجا بحث شخص نبود بحث کل جامعه بیکارا بود واسه همون موافقت خودم رو اعلام کردم!
حمید مثل ایکی یوسان شروع کرد فکر کردن و کلش رو خاروندن...
حمید:یافتم یافتم.یه نقشه خوب واسه انتقام یافتم!
نیما:چی؟ هر چی باشه منم پایه هستم!
شعله های اتش انقام تمام بدن مرا فرا گرفته بود چشمهایم سرخ شده بود مثل دو کاسه خون هر لحظه ممکن بود بلایی سر کسی بیاورم .فقط به یک چیز فکر می کردم انتقام انتقام انتقام.چه کلمه زیبایی( چه جوی دادم )
حمید همون جا زنگ زد به همون که اسمش رو نمی خوام بگم و دو دقیقه صحبت کردندحمید: باهاش قرار گذاشتم ساعت 8 شب توی رستوران
نیما:من اینجا اعصابم خورده تو به فکر شیکمتی و قرار می زاری تو رستوران؟ کارد بخوره تو این شیکمت
حمید: خوب اینم یه جور انتقام گرفتنه دیگه.
نیما:پول رستوران رو کی میده؟حمید: عجب ادم گدا صفتی هستی .تو الان باید بگی ووای من چی چی بپوشم! وای چه تیپی بزنم.وای باید برم ارایشگاه.وای ابروهام چه کلفت شده!اون وقت همش فکرت طرف پول رستوران پول بانک این چیزاست
تقصیر تو نیست جامعه مسموم شده.مادیات جای معنویات رو گرفته..همش به فکر مادیاتی.
با این وضع جامعه داره به قهقرا میره..یعنی اینکه به سمت انحطاط میره .یعنی میره اون ته مها..دیگه نمیشه درش اورد!
نیما:سخنرانیت تموم شد؟ الان تو بری تو رستوران با اون که اسمش رو نمی خوام بگم شام بخوری معنویت جامعه زیاد میشه؟
مگه راه معنویت جامعه از تو شیکم تو می گذره؟
حمید:به شیکم من توهین نکن.اصلا تقصیر منه که به خاطر تو نقشه کشیدم.لیاقت نداری
نیما:برو بابا با اون نقشه ات! نقشه هات هم همش به نفع خودته...اصلا از خیر انتقام گذشتم..نمی خوام قیافش رو ببینمش اون وقت بیام باهاش شام بخورم؟ من نمی یام خودت برو.جای منم خوش بگذرون و بعد با حالت قهر از حمید خداحافظی کردم..و اومدم سمت خونه
اصلا باید با حمید قهر باشم تا یاد بگیره هر چیزی رو به شوخی نگیره...
رفتم خونه با اعصاب داغون و خراب ...حوصله چیزی رو نداشتم.. یه سلام به عمه کردم و رفتم تو اتاق و در رو بستم . داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم البته بد و بیراه مجاز تف به این شانس تف به این زندگی تف به هر چی کاره تف به خودم.نه تف به خودم نه..من خودم کاری نکردم... نه خوب یکم تف به من که رشته رو درست انتخاب نکردم .بقیه تفا به بقیه!
واقعا چرا واسه من کار نیست؟
در حال تفکرات عمیق بودم و داشتم ریشه بیکاری خودم رو پیدا می کردم.که عمه خانوم اومد تو این بار ملاقه دستش بود
عمه خانوم: نیما طوری شده؟
با بی حالی گفتم.نه عمه خانوم طوری نشده
عمه خانوم:با عسل دعوات شده؟
نیما:نه عمه خانوم یکم خستم فقط.
عمه خانوم: ببین نیما اینا قدیمی شده همه چیز رو به خستگی ربط دادن..من با یه نگاه می فهمم تو خسته هستی یا نه.بگو چی شده
نیما:چیزی نشده این دفعه هم کار جور نشد.دیگه خسته شدم.از بس رفتم دنبال کار...اخه چرا .تا کی..به کجا چنین شتابان.؟؟؟؟
تا تونستم پیش عمه خانوم درد دل کردم و هر چی تو دلم بود ریختم بیرون
گفتم الان عمه خانوم تجربه داره بهم دلداری میده و حالم خوب میشه!
عمه خانوم:خوب حتما خودت عرضه نداری و گرنه کلی جوون دارن میرن سر کار! هیچ مشکلی هم نیست.عیب از خودته!
واقعا با دلداری های عمه احساس کردم حالم خیلی خوبه واقعا از این رو به اون رو شدم!!!!
می دونستم عمه از افعال معکوس استفاده کرده!
عمه خانوم:نیما راستش رو بگو با عسل بحثت شده؟بهش پیشنهاد ازدواج دادی قبول نکرده؟ خوب به خودم بگو مگه عمت مرده..خودم همه چیز رو درست می کنم.من از خدامه تو سر و سامون بگیری!
نیما:خدا نکنه عمه خانوم.ایشالاه سایتون همیشه بالا سر سعید باشه!ولی من قصد ازدواج ندارم.نه با عسل نه هیچ کس دیگه!

عمه خانوم:بدم میاد از اینایی که تا یه بار پیشنهاد رد بهشون میدن می گن دیگه با هیچکی ازدواج نمی کنیم
من همچین ادمایی ببینم.با این ملاقه این قدر می زنم تو سرشون تا عقلشون بیاد سر جاش..
اروم گفتم :اون موقع باید برن قبرستون!
عمه خانوم:چیزی گفتی؟
تا اومدم جواب بدم گوشیم صدا داد و یه پیام اومد واسم نگاه به عمه خانوم کردم یعنی اجازه هست گوشی رو بر دارم؟

ملاقه رو تو دستش جابه جا کرد یعنی تکون بخوری کوبوندم تو سرت!
خودش رفت گوشی رو برداشت و بعد که خوند گفت بفرما اینم مدرک!

ترس افتاد تو جونم یعنی چی شده؟ نکنه همون که اسمش رو نمی خوام بیارم باز چیزی گفته نکنه حرفای عاشقونه زده خیلی خیلی خجالت می کشیدم جلو عمه!
عمه خانوم:نمیخوای بدونی کی بود؟
با ترس و لرز گفتم نه.واسم مهم نیست!
عمه خانوم:واقعا واست مهم نیست؟
شکم به یقین تبدیل شد که خودشه.کار از کار گذشت داشتم کم کم اب می شدم.تو موقعیت بدی قرار گرفته بودم.
باز یکی دیگه اومد.وای این دیگه کیه..یه بار گفتی بسه دیگه...این قدر بدم میاد از دخترای پر رو...با خودم گفتم شاید تو پیام قبلی حرفای مقدماتی رو زده و توی دومی خواسته کار رو تکمیل کنه
قبل از اینکه عمه بره پیام رو بخونه حمله کردم سمتش و گوشی رو ازش گرفتم.چون خیلی سریع اقدام کردم.عمه نتونست کار ی انجام بده و بعد فرار کردم رفتم تو حیاط.
پیام ها رو باز کردم از طرف حمید بود
پیام عاشقانه نیما به عسل:در دریای عشقت شنا کردم. ناگهان قورباغه ای دیدم فرار کردم.
خیلی بی مزه بود ولی خوشحال شدم که حمید پیام داده بود و عسل نبود ولی هنوز یه پیام دیگه مونده بود .که اونم حمید بود!

یه روز عسل با ناز و غمزه و عشوه به نیما میگه یه حرفی بزن تا قلبم وایسه، نیما یکم فکر می کنه و میگه : "بابات پشت سرته!"
بهش زنگ زدمو گفتم..منت کشی نداریم.از این چیزای لوس بی مزه هم نفرست واسه من!
- برو بابا عمرا منت تورو بکشم..من فقط موقع خواستگاری شاید منت پدر زن و مادر زنم رو بکشم اونم شاید
تو هم که دختر نداری منتت رو بکشم!حوصله کل کل نداشتم می خواستم قطع کنم..اصلا حوصله هیچ چیز رو نداشتم اعصابم به هم ریخته بود
همه با اعصاب ما بیکارا بازی می کنن
حمید: خودت نمی خوای بیای نیا فقط اون حلقه رو بیار
حلقه؟ به کل یادم رفته بود
با اینکه خودم دوست نداشتم برم.ولی واسه اینکه حلقه رو پس بدم باید می رفتم.
ولی به حمید گفتم نمی یام.
حمید:حلقه رو نمی خوای بدی؟می خوای بری بفروشی؟نیما:اونش به خودم مربوطه
و قبل از اینکه حمید چیزی بگه قطع کردم. .و بعد همه پیام ها رو از تو گوشی پاک کردم
عمه اومد تو حیاط خیلی عصبانی بود.و با چشماش داشت من رو تهدید می کرد
با عصبانیت گفت: چرا در رفتی؟ چه ریگی به کفشته؟
نیما:هیچی عمه خانوم..حمید بود کسی نبود که.کفشم هم تمیزه تمیزه
عمه خانوم:اره مثل وحشی ها پریدی گوشی رو قاپیدی حمید بود؟از کی تا حالا واسه حمید این کا را رو می کنی؟فکر می کنی من نمی فهمم؟ پیش خودت چی فکر کردی تو؟
نیما وای به حالت اگه بی آبرویی بار اورده باشی اون موقع یه بلایی سرت میارم.که تا حالا سر هیچ بشری نیومده باشه
نیما: عمه خانوم..شما راجع به من اشتباه فکر می کنید.من اهل این چیزا نیستم
عمه خانوم:تو نمی خواد راجع به فکر من نظر بدی.تو حواست به کارای خودت باشه
اصلا دمپاییت کو؟ از سن و سالت خجالت نمی کشی؟ هم سن و سالات الان زن دارن تو هنوز نمی دونی باید دمپایی پات کنی.خاک بر سرت کنن!
و بعد دمپایی ها رو پرت کرد طرف من . و من چون امادگی بدنی بالایی داشتم..جاخالی دادم..یه بیکار باید همیشه اماده باشه!
عمه خانوم:گوشیت رو بیار بده به من ببینم.
این سعید چی می کشیده از دست عمه..خدا رو شکر من جای سعید نیستم و گرنه خودم رو می کشتم!
عمه خانوم:چیزی گفتی؟
نیما:نه گفتم الان میارم!
داشتم می اوردم دیدم ملاقه رو پشت سرش گذاشته جور ی که من نبینم
گوشی رو یه گوشه گذاشتم.و گفتم خودتون بیاید بر دارید من برم پاهامو بشورم...
عمه خانوم:اول گوشی رو بیار بعد برو!
نیما:نه عمه باید حتما بشورم.تمیزی خیلی مهمه.من بهش اهمیت می دم...
عمه خانوم:اگه اهمیت می دادی که پا برهنه نمی یومدی تو حیاط
بعد هم زیر لب یه چیزی گفت و اومد گوشی رو بر داشت..و رفت تو خونه.
من هم پاهام رو شستم و یواشکی رفتم توی اتاق که یکم بخوابم.
هیچی مثل خواب اعصاب یه بیکار رو آروم نمی کنه.خدایا این خواب رو از بیکارا نگیر
تازه داشت خوابم می برد که در اتاق باز شد.
چشمام رو بستم تا فکر کنن من خوابم و هر کی هست بزاره بره!
سعید: نیما پا شو چیزی بخوری..پاشو.ضعف می کنی.
اومد کنار تخت نشست و شروع کرد دست نوازش بر سر من کشیدن
سعید:نیما پاشو..نیما.الان وقت خواب نیست!
چشمام رو باز کردم دیدم سعید.داره لبخند مهربانانه می زنه و با نیش های باز از من استقبال می کنه
سعید:طوری شده؟ مامان می گفت غمگینی؟
نیما:نه پسر عمه طوری نشده فقط خستم.
سعید:چیزی شده به من بگو نیما من این روزا رو گذروندم می تونم کمکت کنم. الان هیچکی مثل من نمی تونه تورو درک کنه...
خدایا ببین سعید اومده به من روحیه بده و تجربیات گران بهاش رو در اختیار من قرار بده!
شیطونه می گفت یه چیزی بهش بگو دمش رو بزاره رو کولش بره ولی دلم نیومد. چون سعید قصدش خیر بود و فکر می کرد با مهربونی و نوازش می تونه از من حرف بکشه.
پیچوندن سعید کار زیاد سختی نیست و خیلی زود با موفقیت انجام شد.
رفتیم سر میز .به عمه سلام کردم و ازش تشکر کردم واسه پختن غذای خوشمزه
عمه خانوم:برو دست و صورتت رو بشور بعدا بیا بشین.اینا رو هم من باید یادت بدم؟می دونی چند سالته؟ کی باید یاد بگیری؟
رفتم دست و صورتم رو شستم..و مشغول خوردن شدم. و قبل از اینکه غذا تموم بشه.گفتم عمه من باید شب برم بیرون کار دارم
عمه با تعجب گفت: کجا؟ چه کاریه که باید شب بری؟
نیما:خوب نمی تونم بگم مردونست!
عمه خانوم:مردونست؟سعید هم باید دنبالت بیاد
نیما: اخه سعید بیاد چی کار کنه گناه داره خسته میشه.راهش دوره
عمه خانوم:یا سعید هم بیاد یا من نمی زارم از این خونه بری بیرون
اگه هم چیزی بگی زنگ می زنم همه چیز رو به بابات می گم
نیما:یه کوچولو فقط می خوام برم بیرون زود بر می گردم.
عمه خانوم: من از قیافت می فهمم می خوای بری یه کاری کنی..من اتش انتقام و کینه و بی ابرویی رو تو چشمات می بینم
با خودم گفتم یا من خیلی تابلو هستم یا عمه خیلی حرفه ای عمل می کنه!!!
نیما:نه عمه خانوم من اصلا اهل این چیزا نیستم چرا باور نمی کنید.چی کار کنم تا باور کنید؟
عمه خانوم:بذار سعید هم بیاد.تا باور کنم! تو اگه ریگی به کفشت نبود تمام پیامهات رو پاک نمی کردی..ترسیدی من بخونم.پی به کارات ببرم . فکر کردی یادم رفته؟
و بعد هم رفت در رو قفل کرد اومد.و گفت:.حالا اگه می تونی برو
این سعید هم مثل ماست نشسته بود و من رو نگاه می کرد یه حرفی چیزی..هیچ.
غذا خوردن که تموم شد.بازم از عمه تشکر کردم.
و بعد رفتم از تو دستشویی زنگ زدم به حمید.تنها جایی که عمه دسترسی نداشت
نیما: سلام.حمید.. عمه نمی زاره بیام.بهم مشکوک شده
حمید:سلام و درد .به من چه...در ضمن منت کشی هم نداریم...!
نیما:اه لوس نشو..بگو چی کار کنم
حمید:تو که نمی خواستی بیای؟ حالا داری پسر عمت رو هم میاری؟ گفتم انتقام نگفتم که فک و فامیلتون رو بیاری.منت کشی هم نداریمنیما:حالا چی کارش کنم؟
حمید:به من ربط نداره.گفتم که منت کشی نداریم چرا منت می کشی؟
نیما: باشه من معذرت می خوام .تو ببخش بزرگوار .زود باش بگو چی کار کنم.
داشتم خفه می شدم اونجا.ولی اگه به حمید می گفتم شروع می کرد مسخره کردن.
حمید:بپیچونش..نیما:الان بپیچونم وقتی بیام خونه عمه می پیچونتم
حمید:مهم الانه..بعدش زیاد مهم نیست.
نیما:ولی تو عمه رو نمی شناسی
حمید: باشه سعید رو هم بیار خودم می پیچونمش
نیما:اخه سعید بیاد چی کار؟دوست ندارم بیاد
حمید:باید بیاد به عنوان شاهد...
نیما:شاهد چی؟
حمید:شاهد عقد دیگه واسه عقد رسمی چند تا شاهد نیازه..اگه غیر رسمی ایناست اشکالی نداره
نیما:خجالت بکش...
حمید: فعلا که تو باید خجالت بکشی.چون همه بهت مشکوک هستن.اگه خلاف نکردی چرا بهت مشکوک شدن؟ چرا کسی به من مشکوک نیست؟
نیما:خوب کسی جز من از کارهای خلاف تو اگاه نیست.من خوب می شناسمت!
حمید: حالا بگذریم.بگو سعید چی دوست داره؟ به چی علاقه داره؟
نیما:به زنش به عمه...حمید:جز اونا؟
یکم فکر کردم و گفتم موتور سعید از بچگی عاشق موتور بود ولی عمه هیچ وقت نذاشت سعید دستش به موتور برسه.واسه همین شبا همش خواب موتور می دید.
حمید:خوبه..تو ام حلقه یادت نره سعی کن یکم زودتر بیای
گفتم باشه سعی می کنم و بعد ازش خداحافظی کردم.
بعد دوباره رفتم خوابیدم خوب استراحت کردم و اماده و سرحال رفتم حموم و کلی تلاش کردم
و انواع صابون ها رو امتحان کردم.تا تونستم حلقه رو در بیاااارم...
و بعد هم خوشحال و شادان از حموم اومدم بیرون..خیلی خوشحال بودم از اینکه از دست حلقه خلاص شدم.احساس ازادی می کردم
و بعد هم لباس پوشیدم.البته زیاد به خودم نرسیدم یعنی رسیدم ولی یکم رسیدم.مثل وقتایی که دنبال کار می رفتم نرسیدم.
سعید هم اماده شد
عمه کلی سعید رو تعلیمات داد و سفارشات لازم رو بهش کرد و گفت: وای به حالت اگه نیما رو گم کنی یا پیچونده بشی!
سعید هم به عمه گفت خیالت راحت باشه اصلا از نیما جدا نمی شم
هنوز یه ساعت نمی شد حس ازاد بودن بهم دست داده بود که کوفتم شد..و حس یه اسیر و زندانی بهم دست داد..اونم زندانی کی سعید!!!
جا داره به جوونا توصیه کنم قدر ازادی رو بدونید.ازادی خیلی خوبه.ازادی خیلی مفیده..
و بعد همراه با سعید از خونه زدیم بیرون.
من و سعید حدود نیم ساعت زودتر رسیدیم سر قرار.
انصافا هم رستوران با کلاسی بود .یه رستوران تقریبا توی بالا شهر که شاید ما اولین بیکارایی بودیم که داشتیم اونجا پا می ذاشتیم!البته سعید هم دست کمی از من نداشت.درسته که زن داشت ولی اونم بیکار بود.یه بیکار همیشه بیکاره حتی اگه زن و بچه داشته باشه.
سعید که دهنش وا مونده بوود به من گفت: نیما عجب جاییه.کارت همین بود؟.همیشه میای اینجا؟
خواستم یکم کلاس بزااارم..گفتم اره از بس اومدم اینجا دیگه یادم رفته بار چندمه!
دروغ که نگفتم یه چند باری از اونجا رد شده بوودم و یه سرکی هم اونجا انداخته بودم.و در حد سلام علیک با کارکنانش اشنایی داشتم.
اینجا بود که سعید یه اه جانسوز جان گداز از ته دل کشید که اگه من صاحب رستوران بودم همونجا رستوران رو به نامش می کردم!
سعید رفت مشغول بررسی اونجا شد تا یه وقت سوراخ موشی چیزی پیدا نشه من از اونجا فرار کنم.و بعدا عمه خانوم حساب سعید رو برسه
سعید:نیما راستش رو بگو با کسی قرار دارین؟
نیما:قرار؟ من ؟ اخه من قرار داشته باشم با حمید میام؟
همایش علمیه.واسه تحقیقات دانشجوییسعید:چه تحقیقی؟
یه لحظه موندم چی بگم ولی با یکم تفکر و تمرکز عمیق گفتم تحقیق راجع به واکسن!
سعید:واکسن؟ چه واکسنی؟
نیما:محرمانست نمی تونم لو بدم دست زیاد میشه!
سعید:یعنی به منم نمی تونی بگی؟
نیما:نه سعید به هیچکس نباید گفت.تا همین جا هم اشتباه کردم گفتم.اگه کسی بفهمه واسه من مشکل ایجاد میشه!
نمی دونم باور کرد یا نه چون دیگه چیزی نپرسید.همون موقع هم حمید با موتور اومد.از این موتور پرشی ها که تو فیلما دزدا داشتن و باهاش از دست برادرا فرار می کردن.ولی اخرش با تلاش برادرا دستگیر می شدن.
سعید تا موتور دید داغ دلش تازه شد اشک تو چشماش جمع شد..و با یه نگاه حسرت بار به حمید نگاه کرد احتمالا تو دلش می گفت کاش بده یه دوری باهاش بزنم.
من بازم تحت تاثیر قرار گرفتم اگه موتور مال من بود همونجا به نامش می کردم!
حمید هم متوجه نگاه حسرت بار سعید شده بود واسه اینکه سعید داغش بیشتر بشه یه دو دور دیگه زد و بعد مثل موتور سوارای حرفه ای اومد کنار ما و سلام کرد و یه دونه هم زد پشت کمر سعید و گفت چه طوری مرد زن دار؟؟؟
سعید اصلا حواسش به حمید نبود و فقط داشت به موتور نگاه می کرد.از اون نگاه ها که یک عاشق به معشوقش می کنه!
حمید یه لبخند شیطانی زد و خوشحال و خندون شد از اینکه نقشش موفقیت امیز بوده رو به سعید کرد و گفت: اقا سعید دوست داری موتور سوار بشی؟
سعید:نه موتور سوار نمیشم.
حمید:چرا؟ موتور که خوبه خیلی هیجان داره بیا میریم تو خیابونا دور می زنیم کلی صفا می کنیم.
حمید داشت سعید رو گول می زد و سعید سر دوراهی قرار گرفته بود.سخت ترین دوراهی زندگیش.حتی توی زن گرفتن هم این قدر توی دوراهی نبود چون عمه واسش تصمیم گرفته بود
سعید:نه علاقه ای ندارم..موتور چیز خوبی نیست.مامانم با موتور مخالفه
حمید:مامانت مخالفه تو چرا می ترسی؟ خوب نیست بترسی مردی که از موتور بترسه معلومه تو زندگی از همه چیز می ترسه.
ترسو.... ترسو....این کلمه ی ترسو چندین بار در ذهن سعید تکرار شد اکوی زیادی داشت.ترسو ترسو ترسو ....
داشت به مردونگی سعید توهین می شد سعی هم خیلی دوست داشت بگه نمی ترسه خیلی مرده اصلا هم ترسو نیست تا حالا هم از هیچی نترسیده!
سعید:اخه من بلد نیستم..می ترسم تصادف کنم
حمید:خودم یادت می دم.از زن گرفتن سخت تر نیست که!!هیچ کاری به اندازه زن گرفتن سخت نیست.
البته بابا بزرگ من می گه هندوانه خریدن هم به اندازه زن گرفتن سخته ولی خوب واسه خودش می گه چون هندوانه به شرط چاقو داریم ولی زن نداریم!واسه همین زن گرفتن خیلی سخته.خیلی سخت
تصادف هم همه جا هست .تصادف شتریه که در خونه همه کس می خوابه.میشائل شوماخر رو می شناسی؟اون قهرمان جهانه ولی تا حالا چند بار تصادف کرده..دست و پاهاش هم شکسته!
سعید حرفای حمید رو باور کرد حتی ذره ای هم فکر نکرد میشائل شوماخر اصلا موتور سوار نبوده سعید راضی شد با حمید بره یه دوری بزنن. حمید هم یه چشمک به من زد یعنی دیدی موفق شدم
منم تنها و بی کس بی یار و یاور بی غم و غمخوار..نه نه غم داشتم مگه میشه بیکار باشی و غم نداشته باشی؟
منم با اینهایی که گفتم یه گوشه وایساده بودم و داشتم اسمون رو نگاه می کردم
از رو بیکاری بود دیگه.ادم بیکار یا باید با خودش حرف بزنه یا باید اسمون رو نگاه کنه و بگه چرا ما توی این هفت اسمون یه ستاره نداریم؟واقعا چرا؟ واقعا به کدامین گناه؟ چرا این گونه شده است؟
به قول حمید مگه ما بو میدیم که یه ستاره هم نداریم؟
در حال تفکرات بودم که عسل خرامان خرامان و با ناز عشوه فراوان معلوم شد جنگی یعنی یه چیزی تو مایه های فشنگ رفتم پشت درختای کاجی که کنار در ورودی بود قائم شدم
.دوست نداشتم باهاش روبرو بشم..شاید اگه روبرو می شدم اتفاقات بدی صورت می گرفت منم که اعصاب درست حسابی نداشتم.
عسل از کنار من رد شد و رفت توی رستوران منم از پشت درختا اومدم بیرون و یکم اونجا گشت زدم
تا اینکه حمید و سعید سر و کلشون پیدا شد
سعید کلی کیف کرده بود و نیشش از حمید هم باز تر بود و قصد ندااشت از موتور پیاده بشهبا نگاه و خواهش والتماس از حمید می خواست که بزاره بازم موتور سواری کنه
حمید هم گفت نه بنزین گرون شده بسه دیگه زیادی هم خوب نیست.هر چیزی اندازه ای داره.نباید زیاده روی کرد
سعید: خوب پول بنزین رو خودم می دم...
حمید:تو؟ تو باید الان پولت رو خرج زنت بکنی خرج آیندت..پولت رو می خوای خرح گردش و تفریح کنی؟خجالت نمی کشی؟ از حق زن و بچت می زنی واسه تفریح؟به تو هم می گن مرد؟
من موندم کی به شماها زن داده اون وقت آدمای اقتصادی مثل من و نیما هنوز بی زن موندیم!
سعید:اخه چند لیتر بزنین که چیزی نمیشه!
- چند لیتر چند لیتر جمع گردد وانگهی یه پمپ بنزین شود
اصلا وایسا یه داستان بگم تا شاید سر عقل بیای
یه روز یه نفر بود خیلی بیکار بود رفت یه جا استخدام بشه استخدامش نکردن و گفتن برو بعدا خودمون زنگ می زنیم.که معلوم بود زنگ نمی زنن.اصلا هر وقت گفتن زنگ می زنیم بدون زنگ نمی زنن
خلاصه این آقا می خواست بره خونه تاکسی جلو پاهاش وایساد . گفت در بست می برم حالا تاکسی بودا ولی در بستی کار می کرد
یه حسی به این بیکار گفت پیاده برو پولت رو نگه دار تو بیکاری به پولت احتیاج داری
و اون تصمیم گرفت پیاده بره.توی راه با خودش گفت بهتره یه کیلو گوجه بخرم برم خونه مامانم خوشحال میشه
گوجه خرید باز داشت پیاده می رفت.که یه اقایی از تو یه خونه اومد بیرون تا گوجه ها رو دید خیلی خوشحال شد
گفت اقا گوجه ها رو به من بفروش پول چند برابرش رو بهت می دم.تورو خدا الان فوتبال تموم میشه
اونم از خداش بود گوجه ها رو فروخت رفت دوباره دو کیلو گوجه خرید که باز یه نفر دیگه اومد گفت این گوجه ها رو بده به من من چند برابر پولش رو بهت می دم تو رو خدا الان سریال تموم میشه
گوجه ها رو داد به اون اقا و بعد رفت با پولش یه صندوق گوجه خرید بعد گوجه ها رو فروخت پول یه صندوق اضافه در اورد
این قدر گوجه فروخت گوجه فروخت تا خودش تونست یه کارخونه تولید رب گوجه بزنه
واقعا خیلی داستان تاثیر گذاری بود من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اگه پول داشتم می رفتم همونجا یه صندوق گوجه می خریدم
سعید هم تحت تاثیر قرار گرفته بود ولی خوب عشق موتور کورش کرده بود می گن عشق ادم رو کر و کور لال می کنه ما باور نمی کردیم
نیما: سعید ممکنه تصادف کنی طوریت بشه.اون وقت جواب عمه رو چی بدیم؟
سعید:مگه حمید نگفت تصادف مال مرده؟ شتریه در خونه هر کس می خوابه؟حمید:کی من؟ من تکذیب می کنم اگه همچین حرفی رو زده باشم.اصلا من یادم نمی یاد ..اون سیبیله که مال مرده..من اگه چیزی گفتم منظورم سیبیل بوده
سعید خیلی اصرار کرد پا بر زمین کوبید گیس های خود را پریشان کرد تا دل حمید رو به دست اورد و تونست اجازه بگیره ولی اینا همش صحنه سازی بود که حمید به شکل خبیثانه ای انجام می دادبعد هم سفارشات لازم رو به سعید کرد و اجازه داد سعید با موتور دور بزنه و جیگرش حال بیاد.
سعید که رفت حمید از من پرسید:
عسل اومد؟نیما:اره خیلی وقته اومده.
حمید:چیزی نگفت؟پیغامی چیزی نداشت؟
نیما: نه یعنی من خودم رو نشونش ندادم.
حمید:افرین کار خوبی کردی چون دست و پا چلفتی هستی می زدی همه نقشه ها رو خراب می کردی ادم نحس شوم!
نیما:خوبه همیشه تو همه کار ها رو خراب می کنی هر چی اتیشه از گور تو بلند میشه!
حمید: از گور من؟ خوبه تو بودی به خاطر 15 هزار تومان داشتی سکته می کردی..ترسیدم کار دست خودت بدی نقشه انتقام رو کشیدم!
نیما:ما تا حالا ندیده بودیم کسی تو رستوران انتقام بگیره
حمید:خوب بالاخره باید از یه جایی شروع بشه دیگه..انتقام شکمی بهترین انتقامه!
نخواستیم زیاد بحث کنیم با حمید یه دستی به موهامون کشیدیم و لباسمون رو مرتب کردیم رفتیم توی رستورانعسل تا من و حمید رو دید باز دندوناش معلوم شد و کلی ذوق کرد و شروع کرد دست تکون دادن.قبلا هم گفته بودم دختر باید سنگین باشه و احساسات درونیش رو کنترل کنه
با عسل سلام و علیک کردیم البته من فقط به نشانه سلام سرم رو تکون دادم و زودی رفتم نشستم
به دو دقیقه که گذشت تازه داشتم با فضا اشنا می شدم و کم کم جو داشت من رو می گرفت اونجا داشتن موسیقی زنده اجرا می کردن
به قدری تحت تاثیر قرار گرفته بودم..که می خواستم خودم برم اون وسط و بخونم..ولی ترسیدم نون بقیه اجر بشه از مرام من به دور بود یه نفر دیگه رو بیکار کنم.
حمید هم طبق معمول داشت پر حرفی می کرد و عسل هم می خندید ..وقتی که می خندید به نظرم خیلی زشت می شد
عسل: وقتی حمید دعوتم کرد باورم نمی شد..فکر می کردم داره اذیت می کنه و می خواد من رو سرکار بزاره هنوزم باورم نشده.
تو دلم گفتم خبر نداری چه نقشه هایی داریییم ولی یادم نمی یومد دقیقا نقشه هامون دقیقا چی بود
من زیاد تو بحثای اینا شرکت نمی کردم فقط منتظر بودم شام بوخورم.
.عسل: آقا نیما شما چرا ساکتین؟ احساس می کنم از چیزی ناراحتین.
اگه کمکی ازم بر میاد بهم بگیدحمید زیر لب گفت کاش یه نفر به ما این قدر توجه می کرد.خدا شانس بده
نیما: نه عسل خانوم ممنون از لطفتون چیزی نیست...
حمید: البته یه چیزایی هست.که شما ازش بی خبری!
عسل با تعجب به حمید نگاه کرد.
یه لحظه ترسیدم گفتم نکنه حمید بخواد همه چیز رو بگه.
نیما:حمید داره شوخی می کنه...
عسل تا حرف من رو شنید یه لبخند زد
حمید: من حرفم جدی بود..چرا می خوای از عسل خانوم مخفی کنی؟ عسل خانوم هم از خودمونه
نیما: اخه چیزی نیست که بخوایم مخفی کنیم.
.با پاهام محکم زدم رو پای حمید
ولی حمید اصلا یه اخ هم نگفت..این جور مواقع باید بگن اخ..تا طرف مقابل بپرسه چیزی شد ولی حمید هیچ نگفت
عسل داشت با نگرانی ما رو نگاه می کرد .و چشم به دهان گشاد حمید دوخته بود تا حمید حرف بزنه(خوب هر کس زیاد حرف بزنه دهنش گشاد میشه دیگه )
حمید: نیما داره ازدواج می کنه..با دختر عمش!
خودم هم تعجب کردم دهنم باز شد.حمید بهم اشاره کررد هیچی نگو!
اومدم حرف بزنم محکم کوبوند تو پهلوم گفتم اااخ
عسل نگاه از دهن حمید بر داشت و به دهن من نگاه کرد
نیما: اخه حمید نباید می گفتی.

حمید: عسل خانوم چند تا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده تجربش بیشتره بهتر می تونه راهنمایی کنه
الان خود تو از پارسال تا حالا همین پیراهن رو داری پاره هم نمیششه که

عسل یه نگاه به دستای من انداخت متوجه شد حلقه توی دستام نیست و بعد با حالت بغض گفت
اقا نیما.مبارکه..ایشالاه خوشبخت بشین..و یک زندگی رویایی رو داشته باشین
منم سرم رو انداختم پایین ترسیدم چیزی بگم باز حمید وحشی بازی در بیاره.. دختر می بینه جو گیر میشه
حمید: البته هنوز که همه چیز اوکی نشده
فعلا 60..60 ایناست

عسل با تعجب گفت 60..60؟
حمید: اره دیگه هر چی اینا می گن اونا شصتشون رو نشون می دم هر چی اونا می گن اینا شصتشون رو نشون می دن تا اخرش یه نفر برنده بشه
نیما: بی تربیت این چیزا چیه می گی؟
حمید: خوب حقیقت داشت دیگه
عسل در حالی که یکم نگران به نظر می رسید پرسید یعنی هنوز قطعی نشده؟
حمید: نه نیما می گه دوست نداره ازدواج کنه چون دختر مورد علاقش رو پیدا نکررده.و دختر عمش اخلاقیاتش با نیما جور نیست
عسل یه نگاه به من کرد و گفت: مگه دختر مورد علاقه اقا نیما باید چه اخلاقی داشته باشه؟

این رو دیگه باید خود نیما جواب بده. البته اگه بخواین من جواب می دما.کلا هیچ سوالی نیست من جوابش رو بلد نباشم
ولی این دفعه عسل حمید رو محل نداد..و منتظر بود من حرف بزنم.
نیما: نمی دونم.یعنی بهش فکر نکردم
حمید اروم گفت:بگو دیگه همیشه می گی دختر باید سنگین باشه نخنده جلف نباشه خوب همینا رو بگو..
جرات داری بگو.
راست می گفت قیافه عسل یکم ترسناک شده بود مثل اینایی شده بود که می خوان روی صورت یه نفر اسید بپاشن
حمید: نیما چرا خجالت می کشی بگو. می خوای من بگم..
کاش واقعا عسل اسید همراهش بود ازش می گرفتم می ریختم تو حلق حمید تا دیگه حرف نزنه
خودش میاد خالی بندی می کنه.اون وقت من باید جواب بدم.منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/84

بازدید : 309 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 15:19 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی