close
چت روم
رمان روزهای شیرین نیما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 30 آبان 1397
13 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 1,174
    ورودي امروز گوگل : 2
    افراد آنلاین : 13
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.90.185.120
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 30 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما


فصل ۷پایانخوب یه دخترباید منطقی باشه.حجب و حیا داشته باشه..توی جمع جدی باشه .همیشه شان و جایگاه خودش رو حفظ کنه به قانون هم اهمیت بده!حمید:اره این نیما زیادی قانون منده..واسه هر چیزی قانون درست می کنه
بقیش رو من می گم چون نیما خجالت می کشه بگه
زن نیما باید قد بلند باشه. موهاش طلایی و بور باشه.چون نیما بیسکوییت ساقه طلایی خیلی دوست داره.ادامس فقط ادامس موزی می خوره. میوه هم باید هر روز موز بخوره..اصلا اینجوری بگم نیما طرفدار رنگ زرده
هر چیزی رنگ زرد توش باشه نیما دوست داره واسه همین عضو سازمان حمایت از زرده تخم مرغه! زن انتخابی نیما نباید موهاش بیرون باشه.ارایشش زیادی باشه.لباسش تو دید باشه.
حمید بیخیال حرف زدن نمی شد و همچنان داشت پر حرفی می کرد و از جانب خودش ولی با اسم من داشت حرف می زد که گوشی عسل زنگ خورد.
و عسل رفت بیرون با گوشی حرف بزنه
نیما:این حرفا چی بود می زدی؟.
حمید:مگه دروغ می گفتم؟ همش حقیقت دروغ بود دیگه
نیما:حقیقت دروغ دیگه چیه؟
حمید:یعنی حقیقتی که به دروغ نزدیکه ولی دروغ نیست.یعنی دروغی که حقیقت هم داره
نیما:واجب بود این حرفا رو اینجا بزنی؟
حمید:مگه نمی خواستی انتقام بگیری.این بهترین شیوه انتقامه..
نیما:گفتم انتقام.نگفتم بیای حرفای بی ربط بزنی..
حمید:بی ربط نبود.حقیقت دروغ بود
نیما:کشتی ما رو با این حقیقت دروغت.حتما باز از تلویزیون شنیدی
حمید:از تلویزیون می بینن اون رادیو می باشد که ازش می شنون بی سوااااد..لیسانس داری ولی فرق رادیو تا تلویزیون رو نمی دونی    باقی مطالب درادامه مطلب

نیما:حالا هر چی من دوست نداشتم این حرفارو بزنی جلو عسل.
حمید نگاهش افتاد به کیف عسل که روی میز بودانگار نیروی دوباره گرفته باشه گفت:
به تو چه اصلا خودمم پول دادم می خوام از طرف خودم و جیب بابام انتقام بگیررم.حالا هم حرف زیادی نزن و در اون کیف رو باز کن
نیما: چرا؟ می خوای از کیفش پول در بیاری؟زشته حمید خجالت بکش.تو دیگه داری شورش رو در می آری
حمید:میگم باز کن چی کار داری
نیما:تا نفهمم نقشت چیه هیچ کاری انجام نمی دم.
یه حسی به من می گفت حمید نقشه بدی داره و می خواد اثر انگشت من رو کیف بمونه.و بعد من رو بگیرن.من خودم کلی فیلم پلیسی دیده بودم این چیزا رو بلد بودم
حمید:اه سوسول..یه مرد باید همیشه بدونه نامزدش چه چیزایی حمل می کنه..باید نامزدش رو کنترل کنه.تا بعدا بتونه بهترین انتخاب رو انجام بده.و بهترین تصمیم رو بگیره
نیما:من با کیف مردم هیج کاری ندارم از این فضول بازی ها هم خوشم نمی یاد
حمید:همین مردایی مثل تو هستن که نامزداشون رو کنترل نمی کنن بعد فردا روز به دلیل عدم تفاهم از هم جدا میشن.باید از اون اول دقت کرد..
خودش در کیف رو باز کرد و داشت دنبال چیزی می گشت
حمید:اوه اوه ببین چه چیزایی داره.چاقو اسپری فلفل.و تعدادی کارت بانکی که به نظرم که اگه پول یه سال من و تورو جمع کنیم به اندازه پول یکی از این کارتها نمیشه
چه قدر هم مداد رنگی داره..معلومه خیلی اهل نقاشیه..
نیما:حق نداری به کارت ها دست بزنی.این کار دزدیه
حمید:برو بابا ..من بخوام بردارم منتظر اجازه تو نمی مونم
و بعد یه چیزی از تو کیف پیدا کرد مثل جای قرص بود گذاشت تو جیبش ودر کیف رو بست
و گوشی خودش رو در اورد و به یه نفر اس ام اس داد
خواستم حرف بزنم..و حمید رو مورد باز خواست قرار بدم..چون کارش جوان مردانه نبود.و کاملا غیر اخلاقی بود
با ابروهاش اشاره کرد هیچی نگو.
یکم تعجب کردم از این رفتارش توی سرم کلی علامت سوال ایجاد شد
نکنه این چیزی که حمید برداشت مواد بود؟ نکنه حمید معتاد شده؟ نکنه افتاده تو کار مواد مخدر؟
به خودم گفتم نیما تو چه رفیقی هستی.که حواست به رفیقت نیست اصلا تو رفیق هستی؟ روت میشه به خودت بگی رفیق؟
نه خدااا حمید نباید این جور بشه من باید نجاتش بدم.باید دستش رو بگیرم و از جهالت و نادانی و فساد درش بیارم
نیما:اون چیزی که گذاشتی تو جیبت بده به من
حمید:تو دخالت نکن..این ماجرا به تو ربطی نداره
نیما:من به عنوان دوستت حق دارم جلوی انحراف تو رو بگیرم.من باید کمکت کنم.
حمید:بابات انحراف داره..
نیما:بی تربیت..بی ادبببین حمید با زبون خوش می گم بدش به من و گرنه دوستیم رو با تو قطع می کنم
حمید:اه برو بمیر بابا فردین بازی واسه من در میااره.
چرا متوجه نشده بودم حمید تازگی ها خیلی بی ادب شده بود؟ بی ادبی یکی از نشانه های اعتیاده..عسل داشت می اومد واسه همین حمید گفت:
ببین نیما عسل داره میاد..فعلا سوتی نده بعدا من همه چیز رو واست میگم.یه چیزایی هست که تو ازش خبر ندارییعنی چیه که من ازش خبر ندارم؟ نکنه حمید به عسل علاقه مند شده
و بعد با هم معتاد شدند و من نفهمیدم؟
محلش ندادم..ادم های بی ادب رو نباید محل داد تا خودشون ضایع بشن..
عسل اومد و معذرت خواهی کرد.گفت که مامیش ازفرانسه زنگ زده بودهبه اونم محل ندادم..عسل رو باعث بی ادبی حمید می دونستم.اصلا به هر بی ادب و عامل بی ادبی نباید محل داد
گارسون با دفترچه و خودکارش اومد بالاسرمون و بعد از خوش آمد گویی گفت .چی میل دارید ؟ حمید هم منوی روی میز رو برداشت و با خود شیرینی کامل داد دست عسل ..گفت اول شما ..خانما مقدم ترن
عسل هم از این حرکت حمید خوشش اومد و گفت میسی حمید
چه قدر کار دو تاشون لوس بود..همین باعث شد که شک کنم بین حمید و عسل یه رابطه ای وجود داره
عسل غذا رو انتخاب کرد و منو رو داد به حمید ...حمید هم گفت هر چی شما بخورین من و نیما هم میخوریم ..خانوما توی غذا سلیقشون خوبه
عسل:فقط توی غذا؟
حمید:نه خوب توی چیزای دیگه هم سلیقه دارن هنوز قسمت ما نشده استفاده کنیم..ایشااله قسمت ما هم میشه
واقعا این همون حمید بود؟ اعتیاد و عشق چه بلایی سرش اورده بود.
غذا رو اوردن من مشغول خوردن شدم.خیلی هم خوشمزه بود هر چی از خوشمزه گیش بگم کم گفتم
.البته نباید زیاد از خوشمزه گیش بگم چون دلتون می خواد
و شاید نتونید برید رستوران با کلاس اون وقت من رو نفرین می کنید و دیگه هیچ وقت کار گیرم نمی یاد
موقع غذا خوردن حمید و عسل رو محل نمی دادم.تا به لوس بازیشون ادامه بدن.فقط واسه اینکه تابلو نشه گاهی یه لبخندی هم می زدم.
همین موقع گوشی حمید زنگ خورد و رفت بیرون و من همچنان مشغول خوردن بودم.. به عسل هم کاری نداشتم همین که کاری بهش نداشتم باید از خداش باشه
دو دقیقه بعد یه پیام واسه گوشیم اومد.عادت نداشتم موقع غذا خوردن دست به گوشی ببرم. موقع غذا خوردن باید همه حواست به خوردن باشه و گرنه غذا خوب هضم نمیشه
دست به گوشی نبردم به خوردنم ادامه دادم..یه نیم نگاهی هم به عسل می کردم..انگار زیاد میل غذا خوردن نداشتشاید هم چون حمید نبود غذا از گلوش پایین نمی رفت .خیلی مشکوک شده بودند این دو تا..حتما یه چیزی بود که من ازش بی خبر بودم.باید کشفش می کردم البته بعد از خوردن غذا
یکی از گارسون های رستوران اومد دم گوشم گفت: یه دختر خانوم گفت گوشیتون رو روشن کنیدگفتم کی؟ گفت دختر عمتون
دختر عمه؟ من که دختر عمه نداشتم.زود گوشی رو از جیبم در اوردم
حمید بود که طبق معمول اولش یه حرف زشت زده بود.و بعد هم.گفته بود الان بهت زنگ می زنم اصلا به روی خودت نیار که منم!و خیلی زود زنگ زد.. و گفت: شام رو که خوردیم.به یه بهانه ای عسل رو بکش بیرون.فقط حواست باشه.کیفش رو با خودش نیاره بیرون
نیما:واسه چی؟
حمید:تو به این کارا کار نداشته باش فقط کاری که می گم انجام بده.به بهانه حرف زدن بکشش بیروننیما:چی بگم؟
حمید:چه می دونم مثلا در مورد دختر عمت حرف بزن
نیما:علاقه ای ندارم.
حمید:نیما خنگ بازی در نیار.کاری که بهت می گم درست انجام بده..خیلی مهمه.
الان هم اگه عسل گفت کی بود..بگو دختر عمت بوده زنگ زده ببینه کجایی
تا حالا هیچ وقت کارای حمید رو این قدر مشکوک ندیده بودم.شاید هم مشکوک بوده من این قدر شک نکرده بودم بهش
بعد هم با لبخند به عسل گفتم دختر عمم بود..زنگ زده بود ببینه کجام تا اونم بیاد
عسل هم سرش رو برد پایین و مشغول بازی با قاشق شد
.احساس کردم رفتار عسل یه جورایی تغییر کرده.
انگاردلش می خواد با مشت بکوبونه تو دهن من ولی روش نمیشه
حمید اومد تو با لب خندوون ونیش همیشه باز.اصلا هم به روی خودش نمی اورد چی شده.. همش نگاهش به کیف عسل بود
.ولی بازم داشت حسابی می خورد.و از خوردن غافل نمی شد.نه از شیکم کم می اورد نه ازحرف زدن
بعد از خوردن شام..من به عسل گفتم می تونم یه چند دقیقه خصوصی باهاتون حرف بزنم
که حمید در کمال پر رویی گفت ببین اینجا حرف خصوصی مصوصی نداریم.
همه چیز باید عمومی باشه
منم با دهن باز داشتم نگاه می کردم ادم به پر رویی حمید ندیده بودم.خودش گفته بود عسل رو بکش بیرون اما حالا داره اینجور می گه
گاهی اوقات ادم نمی دونه در مقابل این بشر چه رفتاری انجام بده
یکم از دستش عصبانی شدم وبا اخم بهش نگاه کردم.حمید هم فهمید امکان داره بلایی سرش بیارم.واسه همین نیشش رو تا اخرین درجه باز کرد و گفت.من شوخی کردم
بابا برید خوش باشید هر قدر حرف خصوصی دارید بزنید.منم می گردم اینجا یه نفر رو پیدا می کنم تا باهاش حرف خصوصی بزنم اصلا نگران من نباشید
عسل هم یکم مشکوک شده بود و با خودش می گفت این چه حرفیه که باید خصوصی زده بشه حتما پیشنهاد ازدواجه.(البته این رو من از نگاهش فهمیدم).
رفتیم بیرون رستوران که یه محوطه پارک مانند داشت. روی یکی از نیمکتا نشستیم.
نمی دونستم چی بگم.ضربان قلبم الکی الکی بالا رفته بود..نه الکی هم بود. می ترسیدم هر لحظه یکی بیاد اونجا من رو ببینه.اخه همه من رو می شناختن
عسل:خوب من منتظرم نیما خان بفرماییدنمی دونم چرا به حمید می گفت حمید به من می گفت نیما خان.
یکم من من کردم.سرم هم پایین گرفته بودم..چون شاعر گفته هر چی دیده بیند دل کند یاد.
یه لحظه به خودم گفتم نیما قوی باش.محکم باش..به خودت مسلط باش.لولو که جلوت نیست داری می ترسی
حلقه رو از تو جیبم در اوردم و خیلی محکم و با صلابت گرفتم سمتش
یه نگاه به من کرد انگار انتظار این حرکت رو نداشت و بعد گفت: حرفتون این بود؟این رو که می شد جلو حمید هم بگید.
نیما: حمید ممکن بود باز مسخره بازی در بیاره.زشت بود.محیط اونجا محیط مسخره بازی نبود
عسل:حالا اشکال نداره بزار پیشتون باشه.من لازمش ندارم
نیما: من بهش نیاز نداارم..جز ساعت عادت ندارم چیزی تو دستم باشه
یه حسی می گفت برداراا..خوبه ها حالا که تعارف می کنه دلش رو نشکن..یه بیکار نباید دل کسی رو بشکونهاصلا اینکه کار گیرت نیومده واسه اینه دل ادما رو شکوندی
عسل: من دوست دارم یه یادگاری از من داشته باشید
بازم یه حسی می گفت این عسل می خواد تو رو حلقه گیر کنه..یه چیزی تو مایه های نمک گیرر
نیما:خیلی ممنون شما لطف دارید.از شما به ما رسیده.(.منظورم شامی بود که خوردیم).
عسل:میشه یه سوال ازتون بپرسم؟
نیما:بله خواهش می کنم
عسل:دختر عمتون رو دوست دارید؟
خدا بگم این حمید رو چی کار کنه..باعث میشه ادم در طول شبانه روز چندین بار دروغ بگه.اصل اگه من رفتم جهنم همه بدونید تقصیر حمید بوده


با خودم گفتم بزار یه بار هم که شده جدی باشم..جدی با یه نفر در مورد اینده حرف بزنم.با همه چیز که نباید شوخی کردشوخی شوخی با اینده هم شوخی؟.همین کارا رو می کنی هیچکی تورو جدی نمی گیره!
نیما: نمی دونم.زیاد به این موضوع فکر نکردم.
و تا شرایطم جور نشه نمی خوام بهش فکر کنم.اخه یه بیکار رو چه به ازدواج.
عسل: خوب کار هم یه روزی پیدا می کنید اون وقت چی؟
نیما:اون وقت باید از لحاظ مالی به یه جایگاهی برسم که بتونم تشکیل خانواده بدم و دست یه دختر رو بگیرم بیارم تو زندگی خودم
عسل:اگه دختری خودش بخواد چی؟
نیما:فعلا که پیدا نشده.ولی بازم تا همه چیز جفت و جور نشده من هیچ اقدامی نمی کنم.
به قولی می گن پیشگیری بهتر از درمانه.این قدر هم زندگی سخت شده که خواستن طرف مقابل نمی تونه شرط موفقیت باشه
عسل:اره شما راست می گین.ولی اگه دختری همه شرایط رو قبول داشته باشه چی؟
نیما:گفتم که قبول داشتن دختر خوبه ولی چیزهای جانبی زیادی وجود داره.که اون رو تحت تاثیر قرار می ده.
عسل:یعنی شما علاقه دختر رو نادیده می گیرید؟
نیما:من سعی می کنم همیشه واقعیات رو ببینم..اون چیزی که واقعیه و عقلی باشه رو نادیده نمی گیرم.باید به این علاقه شک کرد
عسل:شاید رفتار شما باعث بشه اون دختر لطمه بوخوره؟
نیما:خوب اون دختر اگه خودش رو دوست داشته باشه.این جور که شما می گی نمیشه..
تو همین صحبت ها بودیم که دیدم سعید اون طرف وایساده و دااره با دهن باز به من نگاه می کنه.زود هول شدم.دوست نداشتم سعید من رو ببینه.عسل فهمید..پرسید چیزیتون شد اقا نیما؟حرفای من ناراحتون کرد؟
نیما:نه. پسر عمم داره ما رو نگاه می کنه..
عسل: راست می گین اقا نیما؟ کجا؟
نیما:اون گوشه پارک. همونی که کنار موتور وایساده .
یه لحظه یه فکری زد به سرم و گفتم میشه الان انتقام رو گرفت..بهترین موقعست انتقام بگیرم..
نیما:بهتره زودتر بریم توی رستوران چون ممکنه اتفاقی بی افته .پسر عمم خیلی خطر ناکه.چاقو کش و جنایتکاره.چند بار سابقه زورگیری و شرارت داره
عسل هم ترسید..و مثل اینکه حرفهای من رو باور کررد.زود راه افتادیم.
نزدیک در که رسیدیم من وایسادم گفتم به حمید بگید بیاد..می خوام برم تکلیفم رو با پسر عمم یکسره کنم
می خوام ببینم حرف حسابش چیه که هی راه می افته دنبال من.مگه من نباید ازادی داشته باشم؟
عسل:نه اقا نیما خطر ناکه.وایسین من برم ماشین رو بیارم.بعد بزاااریم بریم..
نیما:نه عسل خانوم..نیاز به فرار نیست..من باید مثل یه مرد باهاش حرف بزنم..یه بیکار نمی زاره چیزی رو بهش تحمیل کنن.اصلا تو مرار ما بیکارا فرار کردن جایی نداره
شما همونجا بمونید و هر اتفاقی هم افتاد بیرون نیاید.فقط حمید رو صدا کنید
یه حسی می گفت عسل می خواست همونجا گریه کنه ولی جلو خودش رو گرفت.و با چشماش داشت مثل تو فیلما به من می گفت من منتظر می مونم تا بر گردی تو باید زنده بمونی.
بعد هم بدو بدو رفت به حمید گفت بیاد. و حمید بدو بدو با قیافه گرفته و ناراحت اومد..دستش رو گرفتم رفتیم طرف سعید
حمید: نیما چی شده؟ کی می خواد تورو بزنه؟ بگو برم کمکش
منم قیافه حمید رو نگاه کردم وشروع کردم خندیدن..
نیما: منتظر بودی در بری اره؟می شناسمت می دونم موقع دعوا وقتی به نفعت نباشه فرار می کنیحمید:نکنه انتظار داری وایسم به خاطر تو کتک بوخورم؟پدر مادرم هزینه کردند بچه بزرگ نکردند که تو دعوا جون خودم رو از دست بدم
روی من کلی سرمایه گزاری شده باید به بهره برداری برسم.بعد هم از خودم سود تولید کنم.
نیما: تو شر و ضرر نرسون کسی نمی خواد تو سود تولید کنی
منم می دونم خیلی نامردی اصلا ازت همچین انتظاری ندارم که به خاطر من کتک بخوری
حمید:حالا جریان چیه؟ چرا عسل اون قدر هول بود؟اخه کی می خواد تورو بزنه؟قحط ادم بود؟
نیما:هیچی بابا این نقشه ی من بود..یه نقشه کشیدم تا انتقام رو بگیرم..و به یه کلکی از اونجا در بریم.بهش گفتم می خوام برم با پسر عمم دعوا کنم.و باهاش اتمام حجت کنم.اونم زود باور کرد
حمید:الان این نقشه ی تو بود؟ مثلا الان خوشحالی؟خیلی کار مهمی کردی؟واست اسپند دود کنیم؟
نیما:اره دیگه.کلی شام خوردیم پول ندادیم.اومدیم بیرون.عسل هم شک نمی کنه
حمید: به کاهدون زدی نیما..
نیما: چرا؟ نکنه تو پول رو حساب کردی؟
حمید:برو بابا من پولم کجا بود...رییس رستوران بعد از سالها صاحب بچه شده بود گفتن همه امشب مهمون رییس هستین
و نیاز نیست کسی پول بده اون وقت توی خنگ ما رو از رستوران کشوندی بیرون و گرنه هنوزم می تونستم کلی چیز بخورم
ای مرده شور خودت و اون نقشت رو ببرن.توی کل سال اون دوگولش تعطیله ها همین امشب که شانس به ما رو کرده
واسه ما نقشه می کشه..مگه تو نقشه کشی و طراحی اخه؟
روحیه خودم هم خراب شد هر چی که خورده بودم از دماغم اومد بیرون.چرا من باید حسرت یه انتقام گرفتن به دلم بمونه؟
از حمید یکم فاصله گرفتم چون می دونستم این جور مواقع خطر ناکه.و هر کاری از ازش بر میاد
رسیدیم پیش سعید تا من رو دید با نیش باز و لبای خندون گفت:
. نیما عجب سلیقه ای داری ایول
منم که اعصابم خراب شده بود.حوصله نیش باز کسی رو نداشتم.می خواستم با مشت بکوبونم تو نیشش تا دندوناش خورد بشه
نیما:سلیقه چی ؟واسه چی؟
سعید:همون دختره دیگه.همون که باهاش داشتی حرف می زدی
می خواستم یکی بزنم پس گردنش با لگد بیام تو شکمش بعدا بگم اخه به تو چه که دخالت می کنی.نیما:همکلاسیمونه.
سعید:همکلاسی؟؟ولی داشتی یه چیزی مثل حلقه می دادی بهش
نیما:حلقه؟من؟اون جزوه بود بهش می دادم.گفتم که تحقیقات می کنیم.
سعید:شبیه جزوه نبود.
یه نگاه به حمید کردم یعنی بیا من رو از دست این نجات بده.حمید محل نداد..باز یه نگاه دیگه کردم بهش.یعنی ببخشید.اونم زود بخشید.
اومد زد پشت کمر سعید و گفت
سعید جون تو خودت زن داری عاشقی همه چیز رو شبیه حلقه می بینی.منم وقتی گشنمه همه چیز رو شبیه غذا می بینم
اخه به این نیما فلک زده میاد بتونه واسه کسی حلقه بخره؟ اصلا این نیما گورش کجا بود که کفنش باشه؟سعید: اینا نقشتونه می خواید من رو بپیچونید
حمید: اخه نیما عرضه نقشه کشیدن داره؟ اصلا عقل داره بخواد نقشه بکشه؟ اگه از این چیزا داشت که این قدر ضد حال نبود
من حاضرم از یه دختر سیلی بخورم.نه نه سیلی نه فحش بخورم..نه نه اونم نه .اصلا چرا من طوریم بشه؟
من حاضرم نیما رو بکشم ولی نزارم نیما نقشه بکشه اگه هم نقشه بکشه عمرا من همراهیش کنم.
سعید:خوب اگه چیزی هست به منم بگید من که خوشحال میشم نیما بخواد ازدواج کنه.
حمید:ببین سعید ما بیکارا چند دسته ایم که دو دسته اصلیمون یا میریم زن می گیریم تا وضعمون بهتر بشه..یا تا وضعمون بهتر نشه زن نمی گیریم
سعید:ولی حمید تو اون موقع یه چیزی دیگه به من گفته بودی
حمید از پشت سر سعید شروع کرد شکلک در اوردن یعنی اینکه پیچووندمش..ضایع نکنی
ولی شک داشتم چون نمی دونستم واقعا چی گفته.تو این جور مواقع اصلا به حمید اعتماد نداشتم..ولی دل سپردم به رفاقت چند ساله با حمید
و با کمک حمید دوباره سعید رو پیچوندیم یعنی حمید بهش وعده داد سه تایی سوار موتور بشیم و سعید هم موتور رو برونه
من دوست نداشتم ولی حمید نامرد بهم گفت: خوشت میاد پول کرایه بدی؟ تو مگه نمی خواستی گوجه بخری؟پولدار بشی؟
خوب باید از الان شروع کنی دیگه.وقتی وسیله نقلیه هست چرا پول بدی به تاکسی ها؟
نیما:اخه موتور خطر ناکه.کلاه ایمنی هم به اندازه کافی نیست.
حمید:چند دقیقه راه که بیشتر نیست کلاه ایمنی نمی خواد که.به این فکر کن اگه عمت بفهمه تو با یه دختر قرار داشتی چه بلایی سرت میاره.وای وای با دخترا قرار می زاری؟ تو رستوران؟ خجالت نمی کشی؟فردا روز هم حتما یه جا دیگه قرار می ذاری
نیما: چه طور بگم ..این سعید بلد نیست برونه.می زنه داغونمون می کنه.من حس خوبی ندارم
حمید:نکنه بازم داری نقشه می کشی؟می خوای با ماشین بیای؟ با ماشین عسل هااان؟اره خوب منم اگه نامزدم ماشین داشت سوار موتور نمی شدم.
نیما:نه خیر..من کاری به ماشین دیگران ندارم.حرفای بیخود نزن.الان سعید می شنوه فکر می کنه خبریه
حمید:اگه کاری نداری به عسل و می خوای چیزی نگم به سعید پس غر غر نکن و سوار شو...
چاره ای نداشتم جز اینکه سوار بشم..ولی نمی دونم چرا یه حسی می گفت سوار موتور نشو.عاقبت خوبی نداره
سعید کلی ذوق زده شده بود از اینکه جلوی ما قراره اون موتور سواری کنه و به نوعی راننده ما باشه.
سعید وقتی داشت موتور رو می روند غرق در موتور و موتور سواری شده بود اصلا حواسش به دنیای اطراف نبود.فقط داشت به جلو نگاه می کرد
من داشتم اون پشت می لرزیدم..و همش دعا می کردم.سالم به مقصد برسیم.لحظات عذاب اوری بود.تمام صورت مرا عرق پوشانده بود..اگر کسی مرا نگاه می کرد
فکرهای بدی در مورد من در نظرش می امد.
تو همین حس وحال بودم که یه گربه پرید جلو موتور و سعید هول شد خواست به گربه نزنه رفت کوبوند به یه ماشین دیگهو بعد از اون تنها چیزی که یادم میاد این بود که دو دور رو هوا چرخیدیم و سعید و موتور افتادن رو کمر من بد شانس من بد بخت...

دیگه چی شد چی نشد نمی دونم تا اینکه توی بیمارستان چشمام رو باز کردم به شیکم خوابیده بودم و یه مرد هیکلی سیاه کنارم دیدم. گفتم تموم دیییگه من مردم. این اقا سیاهه هم از عوامل جهنه داره من رو واسه شکنجه اماده می کنه خواستم تکون بخورم و از اونجا فرار کنم کمررم درد گررفت و این درد تو کل تنم پیچید با خودم گفتم حتما از بس توی جهنم شکنجه شدم..کمرم درد گرفته.
.پس حمید کو؟ ای نامرد حتما به قول خودش مخ فرشته ها رو زده رفته بهشت.
کاش منم ازش مخ زنی یاد گرفته بودم.چه قدر می گفت یاد بگیر و از تجربیاتم استفاده کن
من می گفتم خوشم نمی یاد
از مسئول جهنم پرسیدم اقا ببخشید من کی مردم؟
مسئول جهنم گفت:هنوز نمردی.یعنی قرار بود بمیری.ولی شانس اوردی .فقط کمرت از چند جا شکسته بود که با فوتوشاپ درستش کردم و بعد زد زیر خنده.
یعنی الان من زندم؟ و اینجا جهنم نیست؟شما هم پرستاری؟
پرستار:نه که نیست.اسم ماها بد در رفته.و گرنه اینجا خود بهشته.تو خود بهشت هم این قدر که ما به شما رسیدگی می کنیم بهتون نمی رسن!
نیما:دوستم چی؟ پسرم عمم اونا چی شدن؟
پرستار:نمی دونم من خبر ندارم.
این حرف رو یه جوری زد شک به دلم انداخت.
با زحمت فراوان تونستم یکم از جام بلند بشم یه تخت دیدم که یه نفر ملافه رو سرشه نگاه به مسئول سابق جهنم و پرستار الان کردم.اونم هیچی نگفت..
از چشماش خوندم می خواد یه چیزی رو از من مخفی کنه اخه من از طریق چشم همه چیز رو می فهمم
با خودم گفتم:سعید که افتاد رو کمر من پس طبیعتا هیچیش نشده..می مونه حمید!یعنی اون حمید؟ وای نه حمید مرررده.خدا نکنه حمید مرده باشه!
سعی کردم از تخت بیام پایین ولی خیلی سختم بود فشار زیادی به خودم وارد کرردم درد رو داشتم تحمل می کردم تا به جنازه حمید برسم....
پرستار:وایسا بیام کمکت کنم..تا نزدی یه جا دیگت رو خورد نکردی!
پاهام بی حس شده بود نمی تونستم درست حرکت کنم.انگار یه چیزی هم داشت مانع من می شد ولی پرستار من رو کشون کشون برد کنار تخت!
نیما:کی مرد؟
پرستار:نمی دونم باید از عزراییل بپرسی.
پرستار هم این قدر با نمک؟توی این شرایط داره شوخی می کنه البته شایدم داره به من روحیه می ده.تا بتونم با این مصیبت کنار بیام!
جرات نداشتم.ملافه رو کنار بزنم..تا حالا جنازه ندیده بودم.یعنی حمید الان مرده؟ اونی که کنار منه حمیدِ؟حمیدی که همیشه کاری می کرد ما بخندیم؟
حمیدی که عالم و ادم رو سوژه می کرد مرد؟
اخه چرا...چرا باید حمید بمیره..اینا همش تقصیر عسله تقصیر اون اتش کینه و انتقام و نفرته که باعث شد ما بریم اونجا و اون اتفاق بی افته
یه لحظه پیشمون شدم.گفتم نه نباید ببینم بزار همون خاطرات خوب از حمید تو ذهنم بمونه.بزار نیش بازش تو ذهنم باشه نه قیافه بی روح و سردش نه قیافه ای که چیزی از زندگی درونش نیست!
پرستار:می خوای ببینی یا نه؟ اومد ملافه رو زد کنار...
من چشمام رو بستم
پرستار:زود باش نگاه کن دیگه ما مثل تو بیکار نیستیم اینجا کلی کار داریم!
این هم فهمیده بود من بیکارم.همه راحت می فهمن من بیکارم از بس تابلو شدم.
یواش یواش چشمام باز کرردم.
طفلی حمید..تمام موهاش سفید شده بود.دلم خیلی سوخت.شروع کردم گریه کردن و اشک ریختن.طفلی حمید حتما دم اخری خیلی زجر کشیده!
ولی یکم بیشتر که دقت کردم.دیدم این سیبیل داره ولی حمید سیبیل نداشت!
یکم بیشتر تر که دقت کردم فهمیدم.اصلا حمید نیست..زودی روم رو برگردوندم.تا شب خواب نبینمرنگم شده بود عین گچ زرد زرد ( گچ زرد هم داریم )قیافه جنازه از جلو چشمم دور نمی شد همش می اومد جلو چشمام...
پرستار اومد یک ابمیوه بهم داد و گفت بخور الان حالت خوب میشه!
تا ابمیوه رو خوردم زود زود خوب شدم..خیلی خوشمزه بود..حالم رو از این رو به اون رو کرد
بعد هم جنازه رو اومدن بردن..و من خیالم راحت شد.داشتم استراحت می کردم..یه نفر دراتاق رو باز کرد من خودم رو زدم به خوابتا مزاحم نشه
از زیر پتو داشتم نگاه می کردم دیدم حمید اومد تو دید من خوابم گفت: نیما وقتی سالم بود همش می خوابید وای به حال الان که بهانه هم داره
بعد هم رفت سر یخچال یه ساندیس برداشت بعد هم اومد من رو بیدار کنه.
شروع کرد کف پاهام رو قلقلک دادن منم که حساس طاقت هم نداشتم زود بیدار شدم.
بلد نیست مثل ادم کسی رو بیدار کنه.همیشه شیوه هاش غیر اخلاقی و غیر جوان مردانست.
فکر کردم ابمیوه رو اورده می خواد بده من.خوشحال شدم..ولی خودش شروع کرد به خوردن!
منم داشتم نگاهش می کردم.
حمید: چیه؟ یه ابمیوه دارم می خورم چرا داری اینجوری نگاه می کنی؟
نیما:ابمیوه رو می دن کسی که مریضه بخوره نه تو که سالمی
حمید:الکی از خودت احساس ضعف نشون نده من یه نفر رو می شناسم پا نداره ولی مثل تو نمی یاد خودش رو به مریضی بزنه!پا شو پاشو..کمر که عضو مهمی نیست شیکم و زبون عضو مهمه بدنه این دو تا عضو رو از دست دادی اون وقت باید افسرده بشی!
نیما:واسه تو که فقط شیکمت و زبونت کار می کنه اره ولی واسه بقیه چیزای دیگه هم مهمه
حمید:حالا چرا ناراحتی؟ از اینکه دارم ابمیوه می خورم؟ اگه واسه اینه اصلا نمی خورم. این طوری از گلوم پایین نمیره می ترسم حناق بگیرم.
نیما:نه از این نارحت نشده بودم .یه جنازه تو اتاق بود فکر کردم توئی که مردی
حمبد:من بمیرم؟ عمراا..عمرا کسی بتونه من رو بکشه..من تا زن نگیرم نمی میرم.خیالت راحت.
نیما:می دونم ما که از این شانسا نداریم.
حمید:تو چه طور دلت میاد من بمیرم؟ اصلا همش تقصیر خودت شد این بلاها سرت اومد.
حقته اصلا 15 هزار تومان ارزشش رو دااشت؟پول اصلا ارزش این حرفارو ندااره.من و ببین یه ضربه به سرم خورد.
یه جای سرش رو نشون داد یکم ورم کرده بود..که البته زیاد نبود
حمید:الان فکر می کنم خیلی چیزها رو یادم نمی یاد..کلی شماره تلفن توی مغز من بود ولی الان هیچکدوم یادم نمی یاد.انگار بخش مهمی از اطلاعات مغزم دیلیت شده....الان که حافظه من از دست رفته که جوابگوی منه؟اینکه چیزی نیست یه خانوم پرستار این بیرون بود من یادم نمی یومد قبلا دیدمش ندیدمش باهاش حرف زدم نزدم..شماره دادم ندادم.
نیما:من اینجا خانوم پرستار ندیدم.
حمید:ماله اینه چشم بصیرت نداری و نمی تونی زیبایی ها رو ببینی.
نیما: همین که تو می بینی کافیه..ولی کاش می مردی کاش به قول خودت زبونت قطع می شد..تا نتونی این قدر حرف مفت بزنی
حمید:فعلا که تو داری می میری یعنی بهتره بره بمیری من جای تو بودم می مردم..اون وقت که سالم بودی بهت کار ندادن الان که بی کمر هم شدی دیگه عمرا بهت کار بدن
نیما:جای روحیه دادنته؟ ادم دو تا دوست مثل تو داشته باشه دشمن می خواد چی کار؟
حمید:می خوام با واقعیت روبروت کنم.من مثل این رفقا نیستم که بیام خالی ببندم.من واقعیت رو لخت و عریان می یارم نشونت می دم بدون تزیینات و خالی بندی
نیما:چی شد که این طوری شد؟ اصلا سعید کو؟ چه طور ما اومدیم اینجا
حمید:می خواستی چه طور بشه؟ وقتی که اونجوری شد من سرم خورد به سطل اشغال شهردای از حال رفتم بعد یه نفر دو تا خوابوند زیر گوشم به هوش اومدم
سعید هم که دید این جوری شده زود در رفت بعدش هم با عمت وسایلشون رو جمع کردن رفتن
نیما:رفتن؟کجا؟
حمید:کجا؟ خوب فرار کردن دیگه.ولی گفتن حال مادر زن سعید بد شده رفتن اصفهانمی بینی؟ مادر زن سعید از تو مهمتره.
نیما:چی بگم الان؟
حمید:چیزی هم داری بگی؟ برو بمیر دیگه چرا زنده ای؟فک و فامیلات هم دوست ندارن
به خانوادم خبر دادی؟
حمید: نه..گذاشته بودیم بمیری بعد یه هو خبر بدیم چون الان خرج بیمارستان معلوم نیست چه قدر شده.
نیما:اره راست می گی فکر کنم بیمارستان خصوصی باشه.اصلا چرا من رو اوردین اینجا؟
حمید:من که نیوردمت به من بود می زاشتم بمیری..زندگی کنی که چی بشه؟اصلا وایسا یه چیزی واست تعریف کنم
یه یارو میره پیش دکتر میگه اقای دکتر من چی کار کنم که صد سال زندگی کنم؟
دکتره می گه تو شیطونی می کنی؟ دیگران اذیت می کنی؟ از در و دیوار بالا می ری؟کار خلاف انجام می دی؟ یارو می گه نه..
دکتره می گه پس صد سال عمر می خوای چه کنی؟ حالا شده قضیه تو دیییگه.بمیر هم خودت رو
راحت کن هم به کره زمین یه خدمتی بکن تا اکسیژن بیشتره روش باقی بمونه
با حرفاش موافق بودم تو دلم گفتم کاش همون موقع تو تصادف مرده بودم الان اینجا نبودم.
بیخیال غم دنیا بودم..تو اون دنیا یا داشتم کیف می کردم یا داشتم زجر می کشیدم تو این دنیا که معلوم نیست داریم کیف می کنیم یا داریم زجر می کشیم
نیما:نگفتی چه طور من رو اوردین اینجا؟
حمید:عسل پشت سر ما داشته می اومده و ما رو تعقیب می کرده و بعد که اون اتفاق می افته
هیچکس تورو سوار ماشین نمی کرد بعد عسل از خود گذشتگی کرد و من و عسل تو رو اوردیم
نیما:همه این اتفاقات تقصیر عسل بود از وقتی عسل و دختر خالش اومدن تو زندگی ما این اتفاقا واسه ما افتاد
حمید:اون چه تقصیری داره؟ همش تو فکر می کردی سرت کلاه رفته و عسل با احساساتت بازی کرده
نیما:خیلی داری طرفش رو می گیری جریان چیه؟
حمید:خوب منم مثل تو پیشمونم دیگه منم داشتم راجع به اون اشتباه می کردم.اصلا می دونی خرج عمل تو رو عسل داد؟
نیما:عسل؟ مگه من عمل کردم؟
اره دیگه..اون موقع که تورو اوردیم گفتن زود پول بریزید به حساب تا عملش کنیم.
منم که می دونی تو جیبم فقط در حد یه چسب زخم و یه پماد پول داشتم دیگه عسل متقبل شد.
الان با خیال راحت اینجا نشستی داری کیف می کنی در حالی که یادت رفته یه بیکار ی و دفترچه بیمه هم نداری.کلا هیچی نداری دیگه..بدبخت بیکار بی دفترچه بیمه.
اینجور یکه حمید حرف می زد خیلی دلم به حال خودم سوخت کاش پول داشتم به خودم کمک می کردم
یه لحظه به فکر رفتم اخه چرا عسل این کا را رو می کنه؟مگه چی توی من دیده که خودم تا حالا ندیدم؟دلیلش واسه این کارا چیه؟نیما: اون جعبه که از تو کیفش برداشتی چی بود؟
حمید:اون داستان داره خیلی چیزا هست تو نمی دونی
نیما:بگو می خوام بدونم.چیه که من ازش خبر ندارم.
حمید:الان حالت خوب نیست بعدا بهت می گم.تو الان کمرت خورد شده تحمل این همه اطلاعات رو نداری
نیما:نه همین الان می خوام بدونم.
حمید:نمی گم.اصلا تو کی هستی بخوام بهت بگم؟ من محرم اسرار مردم هستم.من فقط به شوهرش اینا رو می گم..
نیما:مزه نریز بگو..
حمید:باشه بابا .میگم.تو هم شوهر اینده عسل هستی به تو نگم به کی بگم؟
نیما:من شوهر کسی نیستم.
حمید:از خداتم باشه..من اگه یه دختر خرج عملم که هیچ خرج چسب زخمم رو می داد زودی باهاش مزدوج می شدم
نیما:خوب عسل که هست برو اقدام کن.مبارکت هم باشه.
حمید:من که بهت گفتم من جنس دست دوم نمی خوام.من یه نفر می خوام که اولین عشقش باشم نه اخرین عشقش
باز رفت سراغ یخچال اینبار هم ساندیس بر داشت
نیما:باز که تو رفتی سراغ یخچال
حمید:می خوای کلی واست حرف بزنم اطلاعات بدم اون وقت دو تا ساندیس نخورم؟ خسیس گداا.
نیما:تو از وقتی که اومدی همش داری می خوری.
حمید:چون همه اینا روعسل خریده من که می دونم توچیزی که عسل بخره نمی خور ی واسه همین خودم می خورم..تا یه وقت خراب نشه
نیما:حالا میشه حرف بزنی؟
حمید:توی اون جعبه قرص بود قرصهای ضد افسردگی که عسل مصرف می کرد
نیما:افسرده؟بهش نمی یاد افسرده باشه
حمید:این بدی ما ادماست که از روی ظاهر می خوایم همه چیز رو تشخیص بدیم و به زوایای پنهان پی ببریم
نیما:اوه اوه حرفای گنده منده می زنی..واقعا سرت به جایی خورده ها
حمید:من همیشه حرفهای فیلسوفانه می زنم.ولی نیازی نمی بینم جلوی تو چیزی بگم.تو که این چیزا حالیت نمیشه فقط به کار پیدا کردن فکر می کنی
یه روز جناب سرهنگ به من گفت که به ثریا شک دارن من هم گفتم همچین قضیه ای هست بعد هم قرار شد رابطمون با عسل تقویت کنیم تا بتونیم توی خانوادشون نفوذ کنیم
و به چیزهای مهمی پی ببریم ولی خوب اون شب فهمیدیم عسل بی گناههخودت تنهایی این چیزا رو فهمیدی؟اصلا چرا تا حالا به من نگفتی؟
تو این قدر بی عرضه هستی .و می دونستم اگه بدونی این قدر تابلو رفتار می کنی گند می زنی به همه چی.تازه شایدم یه هو هوس نقشه کشیدن به سرت می زد
ولی نیما این دختر اونجور که ما فکر می کنیم نیست.چند سالی میشه مامان و باباش از هم جدا شدن هر کدوم دوباره ازدواج کردن واسه اینکه عسل مزاحمشون نباشه
یه خونه واسش گرفتن تا واسه خودش خوش باشه اونم واسه اینکه تنها نباشه گاها میاد تو این مهمونی ها و گرنه خودش دوست داره اکثرا تنها باشه
حمید کلی راجع به عسل با من حرف زد با حرفایی هم که زد. نظرم راجع به عسل عوض شد ولی جلوی حمید چیزی نگفتم.چون می دونستم فکرای بد می کنه و شروع می کنه اذیت کردن
با حمید که حرف می زدیم باز درد کمر من شروع شد که باز اون اقا پرستار مهربون و طناز اومد یه امپول به من زد تا من بخوابمبعد هم همون موقع حمید خداحافظی کرد و رفت.

روز بعدش من اونجا تنها بودم.هیچکسی هم نیومد ملاقاتم .به قول حمید هیچکی من رو دوست نداشت حتی خودشم پیداش نشد!تو این مدت که تنها بودم به همه چیز فکر کردم.همه چیز منظورم همه چیزه ها...
یکمی هم به عسل فکر کردم.فقط یکم.البته من نمی خواستم بهش فکر کنم.
خودش همش می اومد تو فکر من..هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم
فرداش عسل اومد ملاقات من کلی هم اب میوه و کیک و رانی و... اورده بود .
می خواستم بابت لطف و محبتش هایی که در حق من کرده بود ازش تشکر کنم ولی یه چیزی جلوی هر کاری رو ازم گرفته بود اصلا حس عجیبی بود تا حالا از این حس ها نداشتم.حتی خجالت می کشیدم نگاهش کنم!
اصلا نمی تونستم حرف بزنم.زبونم بند اومده بود.خیلی احساس ضعف می کردم.ضعف بدنی نه یه ضعف که نمی دونم اسمش رو چی بزارم!
اونم حرفی نمی زد فقط چند بار از من پرسید حالتون خوبه منم ازش تشکر کردمو گفتم ممنون خوبم
یه لحظه یواشکی نگاهش کردم دیدم چشماش مثل دو تا کاسه خون که نه مثل دو تا قابلمه خون شده از بس گریه کرده بود..
نیما:شما گریه کردین؟
عسل: نه چرا می پرسید؟
نیما:اخه چشماتون قرمز شده.به نظر میاد گریه کرده باشین
عسل:نه یکم سرم درد می کنه .اخه دیشب خوب نخوابیدم
یه لحظه خواستم حمید بازی در بیارم تا فضا عوض بشه گفتم: به خاطر من این همه گریه کردید؟ من که حالم خوبه.
عسل یه لبخند ملیح زد .هیچوقت لبخنداش این قدر به دلم ننشسته بود.
نمی دونم چرا حس می کردم صورتش غم داره یه غمی که می خواد از من پنهان کنه!
می خواستم ازش دلیل ناراحتیش رو بپرسم .ترسیدم فکر کنه دارم فضولی می کنم.
نیما:شما از حمید خبر دارید؟ الان دو روزه پیداش نیست.اون روز اومد یخچال رو خالی کرد رفت دیگه پیداش نشد!
عسل تا اسم حمید رو شنید بغض کرد.خیلی سعی کرد گریه نکنه ولی نتونست و اشکاش سرازیر شد
ترسیدم .فکر کردم باز حمید کار خلافی کرده..و توی دردسر افتاده!...
نیما:حمید کاری کرده؟
ولی عسل هیچ جوابی بهم نداد و شدت گریه هاش بیشتر شد...
دیگه داشتم کم کم نگران می شدم..یعنی داشتم بیش از حد نگران می شدم
نیما:واسه حمید اتفاقی افتاده؟حمید طوریش شده؟
عسل دیگه نتونست تحمل کنه و با گریه از اتاق رفت بیرون
ای بابا اسم حمید همیشه باعث می شد بقیه بخندن این چرا گریه می کنه؟ حتما حمید طوریش شده و گرنه حمید کسی نبود که دو روز پیداش نشه
اگه به خاطر من نمی یومد به خاطر ساندیسا حتما می اومد
شروع کردم داد و بیداد کردن.و بیمارستان رو سر خودم گذاشتن .تا بلکه یه نفر بیاد بهم جواب بده و از نگرانی من کم کنه
همون پرستار همیشگی اومد تو..و گفت اینجا بیمارستانه ها باغ وحش نیست که این قدر سر و صدا می کنی
با عصبانیت گفتم:می خوام بدونم دوستم چی شده؟چرا دو روزه نیومده
پرستار:من چه بدونم دوستت چی شده؟ مگه ما اینجا مسئول دوست شماییم.ما اینجا کارای مهمتری هم داریم
باز هم داد زدم دست خودم نبود.انگار داشتم انرژی های تخلیه نشده خودم رو تخلیه می کردم.
پرستار:ببین اگه یه بار دیگه داد و بیداد کنی می گم ببرنت قسمت دیوونه های زنجیری ببندنت به تخت.اب و غذا هم بهت ندن
نیما:اخه من باید بدونم چه بلایی سرش اومده تورو خدا بهم بگید..
پرستار یه نگاه بهم کرد..دید قیافم خیلی داغونه..دلش برام سوخت
پرستار: طاقتش رو داری بهت بگم؟
گفتم اره..هر چی باشه می خوام بدونم.
پرستار:مطمئنی؟فکراتو کردی؟
چشمامو بستم و داد زدم.گفتم اره مطمئنم
پرستار:باز که تو وحشی شدی.
نیما:تو رو خدا اذیت نکنید. بهم بگید.هر چی شده رو بهم بگید.
پرستار:دوستت بعد از اینکه از پیش تو رفت
نگاهم به لبهاش بود بدونم چه کلماتی اازش خارج میشه
کلماتی که ازش خارج شد بیشتر شبیه شوخی بود.همه حرفاش شوخی بود می دونم این پرستار
خیلی شوخه و دوست داره همیشه اذیت کنه
پرستار:دوستت توی راه پله ها سرش گیج میره تعادل خودش رو از دست می ده.و با مخ میره پایین و بعد به علت ضربه شدیدی که به سرش وارد میشه دچار مرگ مغزی میشه
نیما:دارید شوخی می کنید؟دوست من؟ حمید؟ مرگ مغزی؟
پرستار:من باتو چه شوخی می تونم داشته باشم؟
نیما:اخه حمید که حالش خوب خوب بود..هیچیش نبود. داشت مثل همیشه شوخی می کرد سر به سر من می ذاشت.چه طور ممکنه یه هو دچار مرگ مغزی بشه؟
پرستار:می دونم واست سخته..ولی باید با واقعیت کنار بیای.این شتریه که در خونه هر کس می خوابه ولی این دفعه روی دوست تو خوابیده
همین موقع عسل اومد تو و پرستار از اتاق بیرون رفت
ازش پرسیدم عسل خانوم حد اقل شما بگو حمید حالش خوبه و چیزیش نشده..بگو باز داره بقیه رو اذیت می کنه.
عسل هیچی نگفت.فقط داشت گریه می کرد..
دیگه نمی دونستم چی کار کنم..فکر می کردم اینا همش یه خوابه.اره یه خوابه
من استاد خواب دیدن بودم استاد دیدن خوابای مزخرف.اینم یه خواب مزخرف بود.باید از خواب بیدار بشم باید خیلی زود بیدار بشم
شروع کردم خودم رو کتک زدن.. زدن سیلی های محکم به خودم .تا از خواب بیدار بشم.
پرستارا اومدن من رو اروم کنن ولی هیچکس حریف من نمی شد..با زحمت زیاد یه امپول به من زدند ومن خیلی زود خوابم برد

وی خواب حمید رو دیدم..که چهرش خیلی نورانی شده بود.انگار با فوتوشاپ رو صورتش دست کاری کرده بودند
حمید اومد پیشم در حالی که داشت لبخند می زد
نیما:حمید خیلی نا مردی.تو که حالت خوبه .چرا این قدر من رو اذیت می کنی؟خوشت میاد از مردم ازاری؟
حمید با لبخند شروع کرد حرف زدن و گفت
تو که از خدات بود من بمیرم.تا از دست پر حرفی های من راحت بشی!
نیما:من داشتم شوخی می کردم باهات. تو خودت که می دونی من چه قدر دوست دارم.
حمید:ولی من قصد ازدواج ندارم.
نیما:نه تورو خدا بیا داشته باش.من بدون تو می میرم
حمید:نه اصرار نکن من تو رو نمی خوام خرج ارایشت بالاست صورتت هم ده تا جراحی نیاز داره
نیما: یه چیزی بگم پر رو نمیشی؟
حمید: نه بگو.تو که می دونی من ادم پر رویی نیستم..
نیما :بودنت.حرف زدنت خندیدنت با اینکه گاهی رو اعصاب ادمه ولی از نبودنت خیلی بهتره.خیلی خیلی
حمید:ولی من که نمردم.زندم.من همیشه تو این دنیا زنده هستم.هیچ اتفاقی هم واسم نمی افته
نیما:من می دونم تو نمردی.ولی بقیه.بقیه که تو رونمی شناسن.فکر می کنن تو مردی..یعنی دچار مرگ مغزی شدی.و قراره بمیری.اونا اصلا نمی دونن تو مغز نداری!
حمید:اولا خودت مغز نداری دوما مگه هر کی دچار مرگ مغزی شد قراره بمیره.؟
نیما:دکترا می گن توی مرگ مغزی احتمال زنده موندن از صفر هم کمتره
حمید:نه این طوری نیست..از توی مرگ مغزی هم میشه زنده بیرون اومد
یادته گفتم کارت اهدای عضو می خوام بگیرم؟
نیما:اره و منم گفتم بیچاره اونایی که قراره عضو های تو رو بگیرن.اگه بفهمن مال توئه خودشون انصراف میدن.
حمید:من اون کارت رو گرفتم ولی کسی نمی دونه از تو می خوام بری به بقیه بگی.بگی این کارت وجود داره
نیما:یعنی چی؟
حمید:یعنی اینکه تو نزاری من بمیرم.تو باید به بقیه بگی حمید می خواد زندگی کنه.حمید می خواد هنوزم توی این دنیا باشهو از زیبایی های این دنیا لذت ببره
نیما:خوب خودت هم می تونی هنوز زیبایی ها رو ببینی
حمید:نه نیما من دیگه نمی تونم.یعنی اگه توکمکم نکنی دیگه نمی تونم.
نیما:یعنی من برم بگم حمید رو تیکه تیکه کنید؟ چون هنوزم می خواداعضا بدنش تو این دنیا باشن وادما رو اذیت کنن
حمید:چه اشکالی داره؟ از اینکه من رو بزارن تو قبر تا بپوسم که بهتره.
نیما:ولی اخه شاید تو دوباره برگشتی.
حمید:نه نیما برگشتی در کار نیست.اینجا اخر خطه.سعی کن واقعیت رو قبول کنی
یه قولی بهم می دی؟
نیما:چه قولی؟
حمید:قول می دی بعد من دیونه بازی در نیاری؟و مثل ادم زندگی کنی؟ وجای من هم از زندگی لذت ببری؟
نیما:اخه بعد تو چه طور میشه زندگی کرد؟
حمید:تو باید زندگی کنی.باید جای من رو واسه خانوادم پر کنی. هر چند جای من پر شدنی نیست ولی تو سعی و تلاشت رو بکن
نیما:باشه سعی می کنم..ولی قول نمی دم..
حمید:نیما به بقیه بگو اعضای بدن من رو فقط به جووتا پیوند بزنن.قبری هم که واسه من انتخاب میشه
باید جایی باشه که همسایه هام جوون باشن.حوصله همسایه پیر ندارم که هی بیاد نصیحتم کنه
می خوام تو اون دنیا اسایش و ارامش داشته باشم
نیما: تو اون دنیا هم دست از این کارا بر نمی داری؟
تو باز توی کارای من دخالت کردی؟ تو فقط حرفای من رو به بقیه بگو .همه تلاشت رو بکن بتونی بقیه رو راضی کنی..من همه امیدم به توئه. تو رو جون هر کسی دوست داری یه بار یه کاری رو درست انجام بده
بعد هم حمید ادرس کارت اهدای عضوش رو به من داد.که توی مخفی گاهش پنهان کرده بود
بعد هم من رو در اغوش گرفت و یه هو غیب شد
من از عسل خواستم خانواده حمید رو بیاره پیش من..اونها هم خیلی زود اومدند
خوب که به قیافه هاشون نگاه می کردم به اندازه چند سال پیرتر شده بودند
من با هاشون صحبت کردم و از اونا خواستم تا اجازه بدن حمید بازم زندگی کنه
همه حرفایی که توی خواب بین من وحمید رد و بدل شده بود رو گفتم.
.ولی نگفتم اینا رو تو خواب بهم گفته. گفتم اینا رو قبلا به من گفته بود..
و بعد ادرس کارت حمید روبهشون دادم تا مطمئن بشند که من راست می گم
وقتی داشتم این حرف ها رو می زدم سعی کردم خودم رو خیلی محکم نشون بدم
تا بتونم اونها رو راضی کنم.اونها هم اولش رضایت نمی دادند حتی نزدیک بود باباش یه چند تا بخوابونه
زیر گوش من ولی بعدش که کارت رو دیدن.رضایت دادند.
خیلی زود اعضای بدن حمید به 5 نفر از جوونای هم سن و سال خودش اهدا شد تا اونا بتونن جای حمید از زندگی لذت ببرند و حمید هم از لذت بردن اون ها لذت ببره
چند روز بعد بدن حمید همونجایی که خودش خواسته بود به خاک سپرده شد.
تا حمید زندگی خودش رو تو دنیای دیگه ای شروع کنه
من هم بعد از رفتن حمید تا یه مدت افسرده بودم و با هیچکس حرف نمی زدم.دنبال کار هم نمی رفتم.
چند جایی کار برام پیدا شد چون می خواستن سرم گرم بشه و کمتر به حمید فکر کنم
ولی خوب قبول نکردم اصلا امادگی کار کردن نداشتم روزایی که انرژی کار کردن داشتم هیچکی نبود کمک کنه
روزامو با ولگردی توی خیابونا می گذروندم و خیابان ها رو متر می کردم و گاهی هم مثل دیوونه ها با
خودم حمید حمید می کردم و می زدم تو سر خودم که چرا اون شب جلوی سعید رو نگرفتم.یا چرا اصلا اون شب رفتیم رستوران
عسل خیلی سعی کرد تا من حالم خوب بشه..هر روز بهم زنگ می زد و یا گاهی می اومد دنبالم با هم می رفتیم.بیرون و یه گشتی می زدیم
کم کم داشتم ازش شناخت پیدا می کردم.ولی قصد ازدواج نداشتم .یعنی فکر می کردم اگه هم داشته باشم عسل رو به من نمی دن.
واسه همین جرات مطرح کردن این پیشنهاد رو نداشتم
اخه کی می اومد دخترش رو به من بده؟ یه چیزی توزندگیم نداشتم که کسی دلش رو بهم خوش کنه
یه روز که دیگه کم اورده بودم.و نمی تونستم این وضع رو تحمل کنم تصمیم گرفتم واسه عسل یه نامه بنویسم وهمه حرفام رو توی نامه بزنم..
یه نامه برای عسل نوشتم..و چون محتوای نامه خصوصی بود به شما نمیگم. حرفایی که روم نمی شد به زبون بیارم رو توی نامه اوردم.
راستش اصلا امیدی نداشتم.نامه جواب بده.ولی عسل به نامه من جواب داد جوابش منفی بود و منم کلی ضد حال خوردم افسرده تر از همیشه شدم همون روز هم سیمکارت خودم رو عوض کردم
و از شهر زدم بیرون و رفتم روستا تا اونجا به دور از هیاهوی شهر و سر و صداها و جار و جنجال ها زندگی کنم و از هوای پاک و طبیعت بکر و زیبا لذت ببرم.
توی روستا من روی زمین های خونوادگیمون کار می کردم..از هیچی بهتر بود..
اکثر فک و فامیل های ما هم همونجا بودند و تقریبا زندگی شلوغ تری نسبت به قبل داشتم
یک روز که از سر زمین بر می گشتم یه ماشین شبیه ماشین عسل دیدم.نزدیک تر که اومد دیدم خودشه.از ماشین پیاده شد و هر چی از دهنش در می اومد بار من کرد.
منم اون نیمای سابق نبودم و گرنه با همون بیلی که تو دستم بود می زدم ماشینش رو داغون می کردم
بعد که فحش هاش تموم شد گفت اون جواب منفی رو که داده می خواسته عکس العمل من رو ببینه
و من جای اینکه بمونم یکم اصرار کنم از اونجا فرار کردم.و گفت من خیلی لوس و نازنازی هستم
عسل همونجا به من جواب مثبت داد و گفت تا اخر عمر با من می مونه
و اینگونه بود که در اخر داستان عسل و نیما به هم رسیدند و در روستا به دور از الودگی های صوتی و احساسی و اجتماعی زندگی خودشون رو با عشق اغاز کردند
و با هم قرار گذاشتند اگه روزی صاحب پسر شدند اسم اون رو حمید بزارند

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی, به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

پایان    منبع:
http://roman-j.blogfa.com/post/92

بازدید : 270 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 19:21 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی