close
چت روم
رمان روزهای شیرین نیما

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 02 آبان 1397
8 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 331
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 8
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.55.167
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 02 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما

فصل ۲از خونه اقای خوشبخت که اومدم بیرون ذهنم و فکرم خیلی مشغول شده بود.اونی که از تو اتاق سرک می کشید کی بود؟
ای نیما واسه خودت نوشابه باز نکن..اون قضیه تموم شد..فکر کردی براد پیتی که به خاطر تو سرک بکشن از توی اتاق؟ زود این افکار رو از ذهنم پاک کردم.ترسیدم جز فکرم دلم هم مشغول بشه!
مثل همیشه رفتم از دکه مطبوعاتی چند تا روز نامه خریدم.از بس رفته بودم من رو می شناختن!
بعد هم رفتم یه ساندویچ گرفتم و رفتم توی پارک .دنبال کار توی روزنامه ها بگردم و هم یه چیز ی خورده باشم.
رفتم روی یه نیمکت نشستم.و بساطم رو پهن کردم.( مثل این دست فروشا)
مشغول خوردن بودم که یه اقا پسر هم سن و سال من اومد روی نیمکت کناری نشست. یه چندتایی مجله دستش بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد.
با خودم گفتم.نیما.یکی مثل تو هر روز توی روزنامه ها می گرده و یکی دیگه مثل این توی مجلات !!!
من نمی خواستم گوش بدم ولی خوب فضای باز بود دیگه! جریان باد امواج صوتی رو می اورد به سمت گوش من و من می شنیدم اونم به صورت نا خواسته!
- « اره پانیذ جونم خریدم..همون جدول هایی که گفتی خریدم.تا با همدیگه حلش کنیم. قربونت برم.کی شده تو چیزی از من بخوای من گوش ندم؟ من دوسِت دارم تو هر کار بخوای من واست انجام می دم .»
امواج باد فقط صحبت های اینور رو به گوش من می رسوند اونور رو نمی شنیدم!
-« باشه پانیذم.ولی هر کی زودتر حلش کرد جایزه داره...جایزش؟ خوب اگه من زودتر حل کردم باید تو من رو ببوسی اگه تو حل کردی من تورو می بوسم....اون جدول سخته رو اگه من زودتر حل کردم باید بیای بغلم.
خوب اگه تو حل کردی من واسه جایزه دو تا از دوست دخترام رو ول می کنم!»
و بعد شروع کرد بلند بلند خندیدن.
ای بابا اگه گذاشتن ما با خیال راحت دنبال کار بگردیم !!   باقی مطالب درادامه مطلب


- « شوخی کردم عزیزم.من فقط مال تو ام .مال خود خودت!»
تو همین حرفا بودن که گفت: پانیذ جونم ببخشید مامانم داره زنگ می زنه بعدا بهت زنگ می زنم!
این امواج باد امروز عجب قدرتی داره تمام حرفا رو به گوش من می رسونه!
و بعد گوشی رو قطع کرد :« الو سلام رویا جونم حالت خووبه؟ ببخش عزیزم داشتم با مامانم حرف می زدم
اره مجله ها رو گرفتم.اسمتم توش نوشته. نامه فرستاده بودی واسه مجله اونا ازت تشکر کرده بودن
چند تا هم گرفتم به بقیه دوستام هم نشون بدم..بگم این عشق منه! »
حرفاش داشت عاشقانه می شد گفتم بهتره برم یه جا دیگه بشینم که امواج باد نتونه حرفاشون رو به گوش من برسونه!
بلند شدم رفتم روی یه نیمکت دیگه.. و توی روزنامه ها رو می گشتم. همه خانوم می خواستند .اونم با روابط عمومی بالا و چهره ای جذاب! هیچکس زیست شناس نمی خواست! دریغ از یه کار مناسب واسه من.
اصلا اون روز روز من نبود داشتم کم کم افسرده می شدم.دریغ از یه ذره امید.
احساس خستگی این چند سال درس اومد توی تنم..احساس خواب الودگی هم باهاش بود!
باد یه صداهایی رو به گوشم رسوند...
گفتم اونجا دیگه جای موندن نیست.خیلی سریع .زود تند.. از پارک اومدم بیرون و داشتم پیاده می رفتم سمت خونه که چشمم خورد که یکی از خانوم های همسایه که از خرید بر می گشت و چیز های زیادی خریده بود. پسر کوچولوش هم همراهش بود که خیلی شیطونی می کرد.
خواستم برم کمکش کنم.که یه حسی گفت نیما نرو! نیما اگه کسی تورو ببینه که داری به زن مردم کمک می کنی..چی پشت سرت می گه؟ نمی گن حتما به زن مردم نظر داره؟نمی گم چرا به زن جوون کمک می کنه به پیرزنا کمک نمی کنه؟
- خوب بگن من که به خودم اطمینان دارم..قصدم معلومه!
- تو داری بقیه که به تو اطمینان ندارن فردا روز خواستی بری سر کار می یان تحقیق همسایه ها می گن
به زنای خوشگل و جوون کمک می کنه.اونا هم تورو استخدام نمی کنن.میگن تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزهاااا
یه لحظه چشمام رو بستم همه حواسم رو جمع کردم. تا تصمیم درست بگیرم.
در حال تصمیم گیری بودم که با صدای ترمز یه ماشین به خودم اومدم.
پسر بچه دست مامانش رو ول کرده بود رفته بود وسط خیابون و....
به خودم گفتم..نیما خاک تو سرت تو کشتیش..همش تقصیر تو بووود.
.تو به خاطر اون عقاید مسخرت باعث شدی اون پسر کوچولو بمیره..حالا باید تا اخر عمر عذاب وجدان داشته باشی تا بمیری.
خدایا تقصیر من چیه جامعه ما این جوره؟کمک نکنی می گن همنوعان رو نمی بینه..مغرور خود پسنده
کمک کنی میگن نظر داره بهش!
خدایا یه دقیقه زمان رو برگردون عقب .نه نه 2 دقیقه.دیگه هی چی نمی خوام.
یه دفعه دیدم همه جا داره تکون می خوره.انگار اسمون داشت می اومد زمین زمین داشت می رفت اسمون
نمی دونی تا کجا می رفتن!
احساس تکون شدیدی کردم...احساس کردم دارم وارد یه دنیای دیگه ای میشم..یه حس سبکی بهم دست داد..چشمام رو باز کردم.
دیدم هنوز تو پارکم. و نگهبان پارک داره تکونم می ده!!
اقا پاشو..اینجا جای خواب نیست برو خونتووون.اینجا که هتل نیست..اومدی بساط پهن کردی!

اون روز کلی کار داشتم و تا شب بیرون بودم.
برگشتم خونه به حمید زنگ زدم که بهش قضیه دختر اقای خوشبخت رو بگم و باهاش هماهنگ کنم
تا اونم فردا باهام بیاد..بالاخره حمید تجربه بیشتری داشت توی تحقیقات!
ولی در کمال تعجب و ناباوری فهمیدم فردا ازمون استخدامی داریم و منم اصلا یادم نبود..
واسه اولین بار بود یادم رفته بود.
روز بد من تکمیل شده بود..گفتم بیخیالش بابا اونایی که یادت بود چه کردی مگه؟!...
این قدر خسته و ناراحت بودم که زود خوابم برد و هیچ خوابی هم ندیدم!
فردا صبح زود بیدار شدم این دفعه زیاد به خودم نرسیدم و زود اماده شدم!
مداد پاکن خودکار همه چیز برداشتم و ساعت 6.30 صبح از خونه زدم بیرون.
توی این کتابا میگن صبح بود و گنجشکان و پرندگان و بلبلان اواز می خواندند هوای دل انگیز صبحگاهی روح رو نوازش می داد بوی بهشت از نسیم صبحگاهی استشمام می شد ... ولی اینجا از این خبرا نبود!!!
وقتی رسیدم به محل ازمون فکر می کردم خودم اولم.ولی همیشه یه عده جلوتر از منم بودن!
توی اونا یه نفر بود که توی همه استخدامایی که من می رفتم اونم بود!!!
دیگه از بس هم دیگه رو دیده بودیم با هم اشنا بودیم. با هم سلام علیک کردیم
گفت رفیقت باهات نیست؟ گفتم یه کم دیرتر میاد مثل ما ذوق و شوق نداره!
یه کم با هم درد دل کردیم.راجع به بیکاری.و جاهایی که واسه استخدام رفته بودیم.
خودمون دلمون واسه خودمون کباب شد و به هم روحیه می دادیم!
ازش خوشم می اومد از خودمون بود از قدیم هم گفتن بیکار چو بیکار ببیند خوشش اید!
داشتیم با هم حرف می زدیم که حمید از دور پیدا شد طبق معمول نیشش تا اخر باز بود!
حمید: به به نیما و احسان رکورد داران ازمون استخدامی تو کشور!!! خوشحالم شما دو تا رو از نزدیک می بینم.واسه من افتخاره که دو تا از بیکاران جامعه رو ملاقات می کنم!
بهش گفتم: خجالت بکش سلامت کو؟جلو مردم یکم ابرو داری کن!
حمید: برو بابا احسان از خودمونه!
مشغول حرف زدن بودیم و حمید هم طبق معمول داشت پر حرفی می کرد تا مثلا استرس رو از ما دور کنه.
و شیوه های مقابله با استرس رو اموزش می داد!
بعد هم یه کاکائو از جیبش در اورد و مشغول خوردن شد.
- اینم واسه کاهش استرسه؟ یه تعارف بزنی بد نیستااا.
حمید: برو بابا اینا مال وقتیه شرایط برابر نباشه و یکی بد بخت تر از اون یکی باشه تا حس انسان دوستی فوران کنه ولی اینجا همه برابریم..اگه من به شما بدم احساس می کنم سرم کلاه رفته!
احسان گفت تو تعارف کن ما نمی خوریم.
حمید: اره منم این قدر ساده و زود باور که گول شما رو بخورم.از قدیم گفتن بیکار حیا ندارد!
- اون گدا بوووود.گدا حیا ندارد!
حمید: بیکار هم کم کم گدا میشه .نمونه اش خود تو از زمان قدیم خسیس بودی کم کم به گدا تبدیل شدی!
از بس این جمله رو گفته توی دانشگاه هم این اسم روی من مونده بود.
- بگو نمی خوام بدم..اون وقت به من میگن خسیس و گدا .تو دست همه خسیس ها رو از پشت بستی!
چند دقیقه بعد اجازه دادن بریم تو واسه امتحان دادن.
اونجا نشسته بودم و داشتم تفکر می کردم که چه طوری برم تحقیق حمید اومد پیش من.
حمید: نیما! بد جور داره بهم فشار میاد استرس گرفتم شدید!
- تو که قبل امتحان حالت خوبت اومد؟ چی شد؟
حمید: آزمونایی که منشی ندااره..استرس می افته تو جونم!! حضور منشی باعث قوت قلب جوونا میشه!
- گم شو..من تورو می شناسم..
حمید: هیس.من میرم یکم استرسم بر طرف شد میاااااااام..
حوصله ام سر رفته بود می خواستم هر چه زودتر امتحان شروع بشه زود بنویسم برم.من که چیزی بلد نبودم
بعد از ده دقیقه حمید اومد. گفت:.اخیش استرسم تموم شد .حالا با خیال راحت به سوالا جواب میدم.
سوالا رو دادن راستش زیادی سوالا سخت بود و بلد نبوودم جواب بدم.
فقط هم ورقه رو اینور اونور می کردم تا شاید یه دو تا سوال اسون پیدا کنم. نبووووود.که نبود!
حسابی افسرده شده بودم.یه فکرای شیطانی هم می اومد تو سرم.
اولین باری که با حمید کنکور دادیم.زود امتحانمون تموم شده بود و ما وقت زیاد اوردیم و حمید واسه اینکه وقت بگذره پاکنی که همراهش بود رو تیکه تیکه می کرد و میزد به بقیه!!!
و مراقب هم واسه اینکه حمید زود بره و کمتر مردم ازاری کنه گذاشت نیم ساعت زودتر بره بیرون!
بقیه باید تا لحظه اخر می موندن ولی خوب من جرات این کارا رو نداشتم !!!
بعد نیم ساعت دیدم حمید داره صدام می کنه..تیس تیس.نیما.اهای .اوهووووی بلد نیستی تا بگم..
بعد هم رمزی جواب ها رو به من می گفت. ولی من درست نمی شنیدم چی میگه.
بعد رو کرد به مراقبه اقا ببخشید بیسکویت نمی دن؟ما گشنمونه
مراقبه یه نگاه به حمید کرد و گفت اینجا بیسکویت نمی دن.
حمید هم گفت بیسکویت خیلی جواب میده هااا. باعث موفقیت جوونا تو ازمون میشه.
من فهمیدم رمزش بیسکویته!

رمزش هم به این شکله ب یعنی گزینه دوم. ی یعنی گزینه اخر..س یعنی گزینه سوم. ک نکته انحرافیه..
ت هم یعنی تردید دارم مطمئن نیستم یا مثلا کلمه اچار ا یعنی گزینه اول چ یعنی گزینه چهارم. ر هم نکته انحرافیه!!!
منم از خدا خواسته جوابا رو می نوشتم..تستی ها اینجوری حل شد!
بعد هم چند تا سوال تشریحی بووود .الکی گردنم رو چرخوندم اینور اینور مثلا گردنم خشک شده!
خواستم ببینم حمید چیکار می کنه.دیدم حمید کاغذ در اورده شروع کرده نوشتن..و از مراقب خبری نیست!
بعد کاغذ رو پرت کرد طرف من افتاد کنار پام منم که جرات اینجور تقلب ها رو زیاد نداشتم..
یکم دو دل بودم از یه طرف سوالا تشریحی بود و خیلی تاثیر داشت از یه طرف بد جور می ترسیدم که من رو بگیرن و وجهم جلو اون همه ادم بیکار خراب بشه!
اخه تو صنف خودمون ادم شناخته شده ای بودم!!!
حمید هم هی استرس وارد می کرد: خاک تو سرت نیما. بردار دیگه..این قدر هم تابلو بازی در نیار!
خیلی اروم خونسرد طوری که کسی نفهمه کاغذ رو کشیدم طرف خودم و بعد پام رو گذاشتم روش.
حمید هم داشت می خندید..به ناشی بازی های من!
ضربان قلبم رفته بود بالا...
بعد خیلی حرفه ای خودکارم رو انداختم پایین طوری که کسی نفهمه خم شدم کاغذ و خودکار رو با هم بر داشتم. اصلا هم سخت نبود . کاغذ رو زیر ورقم گذاشتم..
ضربان قلبم رفته بود رو دور تند..داشتم صدای تالاپ تولوپش رو می شنیدم!
خوب تا اینجا که به خیر گذشته بووود..و از این مرحله سر بلند بیرون اومده بوودم.یعد هم دوباره گردنم درد گرفت خیلی حرفه تر از دفعه قبل سر و گردنم رو چرخوندم این طرف اون طرف دیدم کسی نیست؛
اروم ورقه رو اوردم بالا مشغول نوشتم شدم و خیلی تند تند و خرچنگ قورباغه که به سختی خونده می شد داشتم می نوشتم البته انگشتام به سختی حرکت می کرد.ولی.یکم که نوشتم دستم راه افتاد و ترسم هم ریخت!
بعد مثل این ادمایی که شیر شدن با کمال پر رویی و خیلی محکم به حمید گفتم سوال اخری رو بنویس واسم!
اخه حسابی بهم مزه داده بود.
دو دقیقه که گذشت دیدم از حمید خبری نشد دوباره سر و گردنم رو یه تکونی دادم.بعد دیدم حمید و مراقب پشت سرم وایسادن و حمید داره می خنده!
نگو این همه مدت که من داشتم خیلی حرفه ای تقلب می کردم مراقب پشت سر من نشسته بوده و من فکر می کردم اونم یکی از همون داوطلباست و داره ازمون میده!
من که می خواستم زمین دهن باز کنه من رو قورت بده ولی این حمید نمی تونست جلو خندش رو بگیره
بعد هم خیلی محترمانه و در کمال ادب و بسیار دوستانه من وحمید رو از امتحان انداختند بیرون!
حمید هی ادای من رو در می اورد و می گفت سوال اخری هم بنویس واسم و می زد زیر خنده!
- درد.کوفت مرض..اینا همش تقصیر تو بود!
حمید: به من چه خودت گفتی سوال اخری رو بنویس..اصلا همش تقصیر تو بود از بس تابلو بازی در اوردی
چه طور من این همه نوشتم کسی نفهمید..
- بمیری حمید.ابروم رفت جلو بچه هااا
حمید: فدا سرت در عوضش واست خاطره شد..یه خاطر شیرین.توی تاریخ ثبت میشه.
یه چوب از رو زمین پیدا کردم. افتادم دنبال حمید یه چند تا بزنمش دلم خنک بشه
اونم در حالی فرار می کرد داد می زد :به خدا سوال اخری رو بلد نیستم که بنویسم!
روز بعد با حمید سوار تاکسی شدیم و داشتیم توی تاکسی حرف می زدیم و هماهنگ می کردیم که چه جور تحقیقات کنیم!
که حمید شروع کرد نظریه دادن: ببین نیما تو باید نقش ادم بده رو بازی کنی منم ادم خوبه..
- چرا؟ که چی بشه؟
حمید: مگه تو فیلما ندیدی؟ پلیسا میرن دنبال دزدا یکیشون خوبه یکی بد.بعد اون خوبه اعتمادشون رو جلب می کنه! بعد به نتیجه می رسن!
- اون فیلمه.تازه من بلد نیستم نقش ادم بد بازی کنم.،اره دیگه همیشه نقش ادم بدا رو می دی به من... حمید: خودت رو خوب وشلخته و هالو نشون می دی.ولی من یه روزی چهره خبیث تورو واسه همه شفاف سازی می کنم.
- من هالو نیستم..
حمید: بهت ثابت می کنم هستی حالا ببین..
رسیدیم توی محله ای که اقای خوشبخت ادرس داده بود.راستش نمی دونستم باید چی کار کنم.توی فیلمای ایرانی که چیزی نشون نداده بود، توی فیلمای خارجی هم که اصلا ازدواج ندارن!
- حمید من نمی دونم چی کار باید بکنم؟ می ترسم یه وقت اشتباه تحقیق کنیم دختر مردم بد بخت بشه!
حمید: خوب بعدش که بد بخت شد اقای خوشبخت تورو مجبور می کنه بگیریش تو مهریه هم بهت تخفیف اساسی میده تا حالش رو ببری!
- واقعا؟ولی من شرایطش رو ندارم.
حمید: دختر مردم رو می زنی بدبخت می کنی می گی شرایطش رو ندارم؟ فکر کردی اقای خوشبخت چرا اومد به تو گفت تحقیق کنی؟خودش فک و فامیل نداشت؟
دیگه داشتم واقعا می ترسیدم حرفای حمید منطقی بود.
ببین نیما ازدواج یه ریسکه 50.50 اونم تو کشور ما که امار طلاقاش داره از ازدواجاش بیشتر میشه؛
اقای خوشبخت با این کار سود کرد اگه دامادش خوب بود که چه بهتر اگه بد بود یه داماد ساده و کم عقل
زاپاس نگه داشته که به موقع ازش استفاده کنه...
- حمید تو باید کمکم کنی..تو بهترین دوست منی!!!
حمید: نترس نیما.من هستم.من کنارتم.دستت رو بده به من تا تورو از این چاه عمیق نجات بدم
تو همه چیز رو بسپر به من کاریت نباشه چنان واست تحقیق کنم که شرلوک هلمز و پوارو و مارپل هم نتونسته باشن!
و بعد شروع کرد بلند خندیدن..و من فهمیدم بازم داشته سر به سر من می زاشته!
خنده هاش که تموم شد گفت : نیما تو خیلی زود باوری راحت میشه بهت دختر قالب کرد.میگم هالو هستی میگی نه!
تو همین حال یه پیرمردی داشت از تو کوچه رد می شد، حمید رفت جلوش رو گرفت:
سلام اقا ما اومدیم واسه تحقیقات در مورد یکی از جوونای محلتون!
شروع کرد سوال پرسیدن که پیرمرد هم شروع کرد جواب دادنو منم داشتم نگاهشون می کردم.
بعد که پیرمرد رفت گفتم این سوالا چی بود می پرسیدی؟
گفت کدوما؟ اینا همش تحقیقات بود تو سر در نمی یاری!
گفتم شلوار ورزشی چه ربطی به ازدواج داره؟
تو نمی دونی دیگه مردی که شلوار ورزشی نپوشه یعنی اخلاق ورزشکاری نداره و اصلا ورزش نمی کنه،
ادمی هم که اخلاق ورزشکاری نداشته باشه میره معتاد میشه . ادمی هم که ورزش نکنه فردا روز کلی مریضی و بیماری میگیره و میمیره اون وقت دختر اقای خوشبخت بیوه میشه می افته تو کاسه تو!
- حمیدتو چه چیزایی می دونی ها.اگه تو نبودی من به مشکل بر می خوردم!
حمید: چرا سانسور می کنی؟الان باید می گفتی اگه تو نبودی من مثل خر تو گل گیر می کردم!
- حالا یکم ازت تعریف کردم جوگیر نشو...
داشتیم بحث می کردیم که یه دختر خانومی داشت از تو کوچه رد می شد.که چشمای حمید یه برقی زد و گفت خودشه! منبع اطلاعاتی محله همینه!
قبل از اینکه من چیزی بگم..با نیش باز پرید جلوش.
.اون دختر خانوم هم که هول شد و فکر کرد حمید قصد زور گیری داره با کیفش محکم کوبوند تو سر حمید!
دنیا دور سر حمید داشت می چرخید..گفتم الانه که دعوا بشه و حمید دختره رو بزنه!
ولی حمید رفت کنار راه پله یکی از خونه ها نشست و سرش رو گرفت؛ و شروع کرد اه و ناله کردن:
اای ننه حمید کجایی که بچت رو کشتن.بابای حمید کجایی که بچت ارزوی رخت دومادی رو داره به گور می بره!
فهمیدم باز داره فیلم بازی می کنه. رفتم جلو و گفتم خانوم سو تفاهم شده ما قصد اذیت نداشتیم.اصلا به قیافه ما میاد؟
ولی اون دختر خانوم انگار نفهمید من چی می گم.و داشت حمید رو نگاه می کرد.
حمید که تازه داشت حالش جا می اومد گفت..مگه به قیافست..اصلا به قیافه ایشون میاد این قدر خشن باشن؟...اخ سرم...این کیفه یا سلاح کشتار جمعی؟!!!
دختره هنوز به حمید خیره شده بود!
بعد چشمش افتاد به پیشونی حمید که خون می اومد و چشماش خیس شد مثل تو این فیلما!!
که حمید گفت :ای بابا کتکش رو ما می خوریم یکی دیگه ابغوره می گیره!
حمید فهمید پیشونیش خونی شده باز شروع کرد جو دادن:
ای خووون..خوون...خوونام داره تموم میشه..خون برسووونید..
- حمید این قدر کولی بازی در نیار.یه خراش ساده بیشتر نیست داری دختر مردم رو می رسونی!حمید: واسه تو یه خراشه.واسه من کلی عمق داره!
دختره رو نگاه کردم صداش اصلا در نمی اومد.
حمید گفت:نیما بیا در بریم..مثل اینکه دختر مردم صداش قطع شده..زدیم ناکارش کردیم الان تصویرش هم قطع میشه!
خیلی ترسیده بودیم احتمال می دادم دختر مردم شوک سختی بهش وارد شده و لال شده، ولی خوب از مردونگی و جوانمردی به دور بود می رفتیم ما مثل این راننده ها نبودیم که تصادف می کنن بعد در میرن.بیکارا مرام دارن.با معرفت هستن!
یه خانومی رد می شد ازش خواهش کردیم بیاد به این دختر خانوم روحیه بوده اولش یه جوری ما رو نگاه کرد!
بعد که دختره رو دید اومد و بعدش ما فهمیدیم نه بابا واقعا این دختر خانوم کر و لاله!بعد حمید گفت نیمای نامرد دیدی می خواستی در بری..ادم باید مسئولیت پذیر باشه.
عجب رویی داره این حمید..خواستم کیف این دختر خانوم رو ازش بگیرم دوباره بکوبونم تو سرش!
بعد اون دختر خانوم که حالش جا اومد ما رو دعوت کرد بریم خونشون تا یه آبی شربتی نوشابه ای دوغی چیزی بده ما بخوریم!
حمید هم از خدا خواسته قبول کرد هر چه قدر گفتم زشته بریم خونه مردم چی کار گوش نکرد که نکرد!
گفت: توی سر من ضربه خورده می خوان از دلم در بیارن تو اگه دوست نداری نیا! بعد از مدت ها یه نفر پیدا شده می خواد از دل ما با اب میوه در بیاره تو می خوای مانع بشی؟ حسودی دیگه.به محبوبیت من حسودی می کنی!
با اینکه راضی نبودم ولی منم باهاش رفتم تا یه وقت حمید خرابکاری نکنه!
یه اقای حدودا 50 ساله اومد استقبال ما و به ترکی می گفت خوش گلمیسیز!
دیگه ما این قدر .ترکی بلد بودیم..جواب دادیم و گفتیم: چوخ ممنون.
رفتیم تو..یه حیاط خیلی نقلی و قشنگ هم داشتن معلوم بود خیلی خوش سلیقن
داشتم توی باغچشون رو نگاه می کردم که حمید گفت: نیما بیل می خوای ؟
- بیل؟ واسه چی؟
حمید: اینجوری که تو داری تو باغچه رو نگاه می کنی احتمالا هوس کردی باغچشون رو بیل بزنی! تعارف نکنا بیل هست!
خواستم یکی بکوبونم تو سر حمید ولی گفتم زشته خونه مردمه.
اون اقا کلی ما رو تحویل گرفت و ما رفتیم تو خونه و اونا هم رفتن تو اشپز خونه.بعد از مدتی صدای خندشون بلند شد.فکر کنم جریان رو واسشون تعریف کرده بود!
حمید اروم گفت: نیما اینا به ریش به تو می خندنا! همین کارا می کنن دختراشون لوس میشن دیگه! زده بچه با شخصیت و جنتلمن مردم رو ناکار کرده.دریغ از یه کلمه توپ و تشر!
بهش گفتم حقته.با نیش باز میری جلو دختر مردم هر کس دیگه هم بود می زد تو سرت!
حمید: چیزی بگی از خونه می ندازمت بیرونا اگه من نبودم توام الان اینجا نبودی اصلا تو برو به تحقیق برس
من اینجا هستم از دلم که در اومد میام پیش تو!
به کل قضیه تحقیق رو یادم رفته بود.گفتم می مونم تا خرابکاری نکنی.بعدا میرم دنبال تحقیق!
بابای دختره اومد از من و حمید معذرت خواهی کرد. و گفت می دونید که جامعه خراب شده رفتار دختر من خیلی طبیعی بوده و البته غیر ارادی!
حمید اروم در گوشم گفت: اگه طبیعی اینه پس غیر طبیعی رو خدا به دادمون برسه!
بعد رو کرد به طرف پدر دختره و گفت:
خواهش ایلیریم .اره جامعه خیلی خرابه بازم خوبه دختر شما با کیف کوبوند تو سر ما..اگه کس دیگه بود حتما یه چاقویی چیزی فرو می کرد تو شیکم ما..یه وقت دعواش نکنیدا.گناه داره روحیش حساسه!
بابای دختره هم فکر می کرد حمید داره جدی میگه.گفت:نه کی دلش میاد دختر بابا رو دعوا کنه.
حمید اروم به من گفت :نیما فکر کنم اخرش تو مقصر شناخته میشی.
گفتم.چرا من؟
گفت: من که سرم ضربه شدیدی خورده شاید فراموشی هم بگیرم اوشون (منظورش همون دختره بود) بهش استرس وارد شده این وسط تنها کسی که هیچ ضربه ای اعم از روحی جسمی جانی مالی نخورده توئی پس نتیجه می گیریم تو مقصری!
میگم من شانس ندارما همیشه هر اتفاقی می افته اخرش می ندازن تو کاسه من.
بابای دختره گفت :بويرون مشغول اولون!
که حمید شروع کرد میوه خوردن اروم بهش گفتم تو مگه ترکی بلدی؟
گفت اختیار داری من تموم زبان های دنیا رو بلدم.
گفتم اره حتما هم از منشی ها یاد گرفتی!
گفت از تو که هیچی بلد نیستی خیلی بهتره.من حد اقل از منشی ها چیزا مفید یاد گرفتم! چیزای مفید یاد دادم.بهش میگن تبادل فرهنگی!
- حرفا گنده گنده می زنی بیچاره اونایی که از تو چیز فرهنگی یاد گرفتن!
مشغول خوردن شدیم..ابمیوه.شربت نوشابه همه چی بود.جز دوغ!!! میوه هم از همه نوع!
حمید می گفت نیما بوخور اینا رو از برکت کله من داری.کله با برکت به این می گن!
- زشته خجالت بکش.فکر می کنن از قحطی اومدی!
می خوردیم و گاهی هم حرف می زدیم بحثایی در مورد جوانان و مشکلات جوانان بیکاری!
حمید پرسید ببخشید اقای ..اونم گفت جلوه هستم.بهرام جلوه!
من و حمید یه لحظه مات و مبهوت به هم نگاه کردیم.اخه یعنی چی؟ چه طور ممکنه؟
ما باید بیایم خونه بابای همون کسی که داریم راجع بهش تحقیق می کنیم؟
من و حمید خیلی زود به خودمون مسلط شدیم اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!البته اقای جلوه یه لحظه شک کرد ولی ما زیاد حرفه ای بودیم بحث رو عوض کردیم!!!
و حمید شروع کرد در مورد مسائل اقتصادی حرف زدن و به قول خودش راهکارهای اقتصادی ارائه دادن واسه خارج شدن از رکود اقتصادی و شکوفایی اقتصادی جامعه و دست یافتن به بازارهای جهانی!
این حرفارو از تو تلویزوین یاد گرفته بود...
و اقای جلوه هم خیلی با دقت به حرفای حمید گوش می داد منم گاهی به عنوان پیام بازرگانی توی بحث شرکت می کردم و نظریه می دادم.
اروم در گوش حمید گفتم مرده شور این کله تورو ببرن که جز دردسر هیچی نداشته واسه ما!
گفتم من دیگه نمی مونم بهتره بریم تا لو نرفتیم.
واسه همین بلند گفتم ما دیگه رفع زحمت می کنیم.. ازشون به خاطر پذیراییشون هم خیلی تشکر کردم.
ولی حمید خودش رو زد به مریضی که مثلا سرش داره گیج میره!
اقای جلوه هم که دید حال حمید خرابه بازم از ما خواست که بمونیم.هر چه من گفتم نه زشته مزاحم نمیشیم،تا همینجاش هم خیلی زحمت دادیم.ولی باز نذاشت ما بریم!
این اقای جلوه پیراهن من رو گرفته بود می کشید نیما بمون نیما نرو (توهم)
اقای جلوه با یه لبخند گفت ما ترکها مهمون نواز تر از این حرفا هستیم که بزاریم مهمون ناهار نخورده از خونمون بیاد بیرون.
با اصرار اقای جلوه ما واسه ناهار موندگار شدیم هر چند من راضی نبودم!
اقای جلوه از من پرسید چیکاره هستید خواستم بهش بگم بیکار بد بخت بیچاره معلق از زندگی...
حمید با ارنج زد تو پهلوم..یعنی هیچی نگو!
بعد خودش با لحن جدی گفت یه اطلاعاتی هیچوقت شغلش رو لو نمی ده!
که اقای جلوه شروع کرد خندیدن و سوالش یادش رفت!
به حمید گفتم چرا مثل وحشی ها به ادم حمله می کنی؟
گفت بی شعوری دیگه! هر جا میری درد دلت وا میشه و فرتی لو میدی بیکاری! نمی دونی که داری وجهت رو خراب می کنی!
- چه ربطی داشت به وجهه من؟
حمید: خوب میگن حتما یه مشکلی داره که نتونسته کار پیدا کنه وگرنه به لطف مسئولین چیزی که زیاده کار!
اینجوری که حمید می گفت بیکاری یعنی فحش دشنام ناسزا!!!
ناهار اماده شد و ما رو دعوت کردن بریم سر سفره. سفره رو روی زمین پهن کرده بودن من و حمید رفتیم که مشغول خوردن بشیم؛ دیدم حمید نمی خوره و داره فکر می کنه!
- چته متفکر شدی؟به چی فکر می کنی؟
حمید: به شیکم گرسنه کودکان افریقا.اصلا غذا از گلوم پایین نمیره! دلم واسشون کباب میشه.خیلی مظلوم هستن .خیلی مظلومانه غذا می خورن!!!
- تو مگه غذا خوردنشون رو دیدی؟
حمید: اختیار داری الان یکی از گرسنه ترینشون کنارمه و در حال خوردنه!
- بترکی حمید من کجام شبیه کودکان افریقاست؟
حمید: والا اینجور که تو حمله کردی به غذاها فقط من توی افریقا دیدم.به خودت رحم نمی کنی به معدت رحم کن!
- اصلا تو چرا چیزی نمی خوری؟
حمید: خوب من مثل تو بی فکر نیستم .تو یه ذره عقل فهم شعور و درک نداری و نفهمیدی خواستن نمک گیرت کنن؟
- اونا که نفهمیدن ما واسه چی اومدیم که بخوان نمک گیرمون کنن!
حمید: اونا نفهمیدن تو که می فهمی.یکم حیا داشته باش.نون و نمکشون و شربشون و ابمیوشون رو خوردی!
راستش دیگه از گلوم پایین نرفت اگرم می رفت خیلی سخت می رفت نمی دونم جا نداشتم بخورم یا از اثرات حرفای حمید بود!
اقای جلوه هم اومد سر سفره و نتونستیم ادامه حرفمون رو بزنیم.
یه دفعه اشتهای حمید باز شد و هر چی توی سفره بود جارو کرد!
اخرش ازش پرسیدم یه وقت نمک گیر نشی؟
گفت بشم.من نه سر پیازم نه تهش نه وسطش نه گوشه و کنارش!!! تو باید تحقیق کنی و نتایج رو به اطلاع اقای خوشبخت برسونی من اینجا فقط کاتالیزورم و انالیزور پس هر چه قدر بخورم روی من تاثیری نداره!
سر سفره فقط من بودم و حمید و اقای جلوه ..خانومش و دخترش سر سفره نیومدن. رسمشونه مهمون غریبه باشه سر سفره نمی یان.
واقعا هر کس غذا رو درست کرده بود دستپخش عالی بود.
اخر کمک کردیم سفره رو با اقای جلوه و حمید جمع کردیم.
حمید واسه خود شیرینی گفت ظرفارو خودمون می شوریم که واسه خانواده زحمت نشه که اقای جلوه قبول نکرد.
بهش گفتم تو مگه ظرف شستن بلدی؟یادم نمی یاد توی این چند سال ظرف شسته باشی!
گفت:پس تو واسه چی خوبی اینجا؟ از برکت کله من اومدی غذای گرم و خوشمزه خوردی ظرفارو هم نمی خوای بشوری؟ چه رویی داری ها.توی رستوران هم میرن وقتی می خورن و پول ندارن جاش میرن ظرف می شورن. تو بهتره همون دستپخت مزخرف خودت و ساندویچ های اسمال اقا رو بخوری!
حیف دیه گرون شده و گرنه همینجا می کشتمش!
بعد از ناهار هم یه نیم ساعتی نشستیم و من چند تا سوال که به تحقیقات کمک کنه ازشون پرسیدم و بعد بلند شدیم بریم.
البته اقای جلوه که خیلی از حمید و راهکارهای اقتصادیش خوشش اومده بود نمی ذاشت ما بریم.
مثل یه نخبه اقتصادی با حمید بر خورد می کرد ولی خوب دیگه زشت بود باز بمونیم!
موقع خداحافظی هم خانوم اقای جلوه و دخترش اومدن ما خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون!
توی تاکسی به حمید گفتم الان احساس شرمندگی می کنم خیلی کارمون پر رویی بود! من تا حالا این کارا نکرده بودم.
گفت:دزدا هم وقتی پول دزدی رو می خورن و از گلوشون راحت میره پایین بعد دستگیری احساس ندامت و پشیمانی می کنن و میگن بار اولمون بود! البته این حسی که تو داری حس پیشمانی نیست یه حس دیگست که بهش می گن دل درد! که ناشی از تعجب معده ساندویچ خور تو از خوردن غذای گرم و داغ و خوشمزست!
- این قدرا هم که تو می گی من بد بخت نیستم.
حمید: پس یه چیز دیگه می مونه که باید صبر کنی تا به خونه برسی فقط جون هر کی دوست داری عذاب وجدانت رو کنترل کن!
به تلافی اون کارش خواستم منم محکم بزنم تو پهلووش گفتم زشته الان راننده میگه اینا مشکل روانی دارن!
داشتیم با حمید حرف می زدیم که گوشی حمید زنگ خورد.
حمید گوشی رو جواب داد بعد رنگ چهره اش عوض شد...چند ثانیه بعد نیشاش کامل بسته شد!
فهمیدم باز یه اتفاقی افتاده که نیشاش بسته شده...نیشای حمید همیشه بازه مگه اینکه خلافش ثابت بشه!
گوشی رو که قطع کرد پرسیدم چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟
اولش ساکت بود.. بعد گفت طاقتش رو داری بگم؟می تونی دووم بیاری؟نری و تنهام بزاری؟
حالا چه وقت شاعر شدنه جون بکن بگو چه شده...
تو دلم می گفتم خدا کنه اتفاقی واسه کسی نیفتاده باشه.
گفت داری بابا میشی!
با تعجب پرسیدم.یعنی چی؟!!!
گفت نمی دونی بابا شدن یعنی چی؟هم سن و سالات الان همه بابا شدن اون وقت تو اندر خم یک کوچه ای! بابا یعنی پدر .پدر یعنی مسئول خانواده .فردی زحمت کش که همیشه داره جون می کنه! و هیچکی هم ازش راضی نیست مظلوم ترین قشر در جوامع کنونی همین پدران هستند!
با خودم گفتم حتما یه خبر بدی بهش دادن که این قدر قاطی کرده هر وقت هم قاطی می کنه شدید طبع شعریش گل میکنه!
از تاکسی پیاده شدیم گفتم مرده شور هیکلت رو ببرن مثل ادم بگو ببینم چی شده؟ وگرنه یه چیزی حوالت میکنم.
حمید: بهت گفتم که داری بابا میشی .بابا نیماااا..منم میشم عمووووو حمید! خودم میشم معلم اخلاق بچت تا اخلاقش مثل تو گند نشه!
گاهی این حمید واسه اینکه دو کلمه حرف حساب بزنه .ادم رو روانی می کنه!
بعدش هم ادامه داد و گفت: خوش به حالت نیما توی زندگی چند تا پله افتادی جلو و ما حالا حالا باید بدویم به تو برسیم.ما باید اول بریم یه نفر رو پیدا کنیم بعد اون از ما خوشش بیاد .و ما شاید از اون خوشمون بیاد
بعد بریم خواستگاری بابا و مامانش هم از ما خوششون بیاد و ما هم از بابا و مامانش خوشمون بیاد .بعد همه امکاناتی که می خوان رو فراهم کنیم! بعد یه عروسی بگیریم تا فامیلشون چششون در بیاد بعد بریم خونه خودمون!!!بعد چند سال اون وقت بچه دار بشیم . البته اگه زنده بمونیم! حالا تو همون مرحله اول صاحب بچه شدی..خدا خیلی تورو دوست داره نیما.نه .باید بهت بگم بابا نیما!
با یه لحن مسخره ای چند بار تکرار می کرد بابا نیما بابا نیما!
دیدم حمید حرف بزن نیست گاهی باید خشونت از خودم نشون بدم .رفتم پهلوش رو گرفتم فشار دادم.
حمید: ای روانی.مریض..واسه حرف کشیدن راه های بهتری هم هست.
بیشتر فشار دادم...
دیوانه کشتیم......باشه بابا میگم........اصلا تقصیر خودمه نمی خواستم یه دفعه بهت بگم. داشتم مقدمه چینی می کردم..دلسوزی واسه تو نیومده. متوهم واکسنی!....
- حمید میگی یا بازم فشار بدم؟؟
حمید: ثریا رو یادت میاد؟همون که می خواست تورو طلسم کنه؟و من نجاتت دادم؟ای کاش نجاتت نمی دادم.
- ثریا؟ اره یادم میاد.
حمید: الان معلوم شده که چیز شده و باباش داره یقه همه رو می گیره بفهمه بابای بچه کیه!
- یعنی چی چیز شده؟چیز خورش کردن؟
حمید: من که اونجا نبودم بدونم چیز خورش کردن یا خودش خورده.فعلا داره مامانی میشه!!!
فهمیدم قضیه چیه.گفتم:خوب اینا به من چه!من که کاری نکردم.
حمید: نه بیا یه کار ی هم بکن.تعار ف نکنیا. بابای ثریا این چیزا حالیش نیست آماره تمام پسرایی که توی اون مهمونی بودن رو در اورده و داره میره در خونه تک تکشون .بهش هم گفتن اون شب یه پسری به اسم نیما دور و بر ثریا بوده!
- من که اونجا نشسته بودم کاری به کسی نداشتم خودش اومد پیش من!
حمید: بابای ثریا این چیزا حالیش نیســـــــت تورو کنار اون دیدن...... گیرت بیاره کارت تمومه!
- خوب بیاد من که نمی ترسم. از خودم دفاع می کنم .تازه مهمونی مال چند روز پیشه باید یه مدت بگذره تا معلوم بشه که چیز شده!!!
حمید: ای شیطون تو اینارو از کجا بلدی؟ خووب داری چهره خبیثت رو نشون می دی. اول از خودت خشونت و وحشی بازی در میاری بعد هم اطلاعات اینچنینی رو می کنی دیگه چیا بلدی کلک؟
گفتم بهش اینا رو الان بچه دبستانی ها هم می دونن!
حمید گفت: علم الان پیشرفت کرده من شنیدم توی خارج یه دستشویی هایی هست،فشار خونت قندت همه چیزت رو اونجا اندازه گیری می کنه و تا وقتی کارت تموم میشه کلی بهت اطلاعات میده !!! حتما یه دونه از این دستشویی خارجی ها دارن. اونا که مثل من و تو ایرانی باز نیستن!
- دو کلمه جدی نمیشه با تو حرف زد؟
حمید: خوب دارم از پیشرفت روز افزون علم واست می گم.تا از دنیا عقب نمونی!
- نمی خواد اینارو بهم بگی خودم بلدم.
حمید: اره یه چشمش رو دیدیم با هم.
بعد قیافش جدی شد گفت نیما تو قدر من رو نمی دونی اون شب اگه من نیومده بودم و نجاتت نداده بودم یه جوری تورو بی هوش می کرد می برد بعد همه اینا رو می نداخت تقصیر تو .می شد اش نخورده و جیگرت و جاهای دیگت سوخته! بعدش تو. هم گلابی و پخمه از ترس آّبروت همه حرفاش رو قبل می کردی و باهاش مزدوج می شدی!
و می شدی بابای بچه یکی دیگه!با خودم گفتم حمید راست میگه خدا خیلی بهم رحم کرد..منم که شانس ندارم !!!
بعد گفتم:چه خونواده هایی پیدا میشن! دخترشون رو ازاد می ذارن هر کاری خواست بکنه .بعد اون وقت که گند زد دنبال مقصر می کردن!

بازم با حمید جر و بحث می کردیم و بهش می گفتم که همش تقصیر اون بود که باعث شد من برم جشن تولد رضا.اونم گفت به من چه می تونستی بگی نه.خودت زبون داشتی .به زور که نبردمت!
بی خیال بحث با حمید شدم من که حریف زبونش نمی شدم.البته حرفشم حق بود...
رسیدیم در خونه ما و تا خواستم در حیاط رو باز کنم برادرای نیروی انتظامی اژیر کشون و بوق بوق کنان خودشون رو رسوندن و ما رو غافلگیر کردن.و من و حمید به چنگال عدالت افتادیم!!!
حمید که دید برادرای نیرو انتظامی اومدن گفت زایید نیما. بدجور هم زایید!
گفتم کی؟ کی زایید؟ ثریا؟
حمید: کاش ثریا زاییده بوود..گاومون زایید.دوقلو هم زایید!
- منظورت چیه؟ مگه چی شده؟
تا حمید خواست جواب بده یکی از اون برادرای خوش هیکل و خوشتیپ ابرو کمون چشم عسلی نیرو انتظامی اومد جلو و پرسید نیما کدوم یکی از شمایید؟
منم یه نگاهی به حمید کردم...حمید یه نگاهی به من کرد بعد من خیلی شجاعانه و فداکارنه گفتم منم!
گفت شما باید برای ارائه توضیحات با ما بیاین اداره اگاهی. لحنش هم خیلی خیلی جدی بود.
گفتم: چرا واسه چی.ما که کاری نکردیم!
گفت: توی اگاهی بهتون تفهمیم می کنن!
خواستم بگم من نمی یام من باید با وکیلم حرف بزنم که یادم اومد این مال فیلمهای خارجیه ما اینجا از این چیزا نداریم!!!
حمید گفت اقا برگه تون رو نشون بدید ما از کجا بدونیم شما راست می گید؟
با اخم چنان به حمید نگاه کرد که حمید از سوالش پشیمون شد و به من گفت نیما باید به قانون احترام بزاری
قانون واسه احترام گذاشتنه.برادرا این همه زحمت کشیدن اومدن دنبالت باید بر ی دنبالشون!
بعد هم حمید از زحمات برادرا نیرو انتظامی تشکر کرد و بهشون خسته نباشید و خدا قوت گفت.
رو کرد سمت من و گفت خوب نیما تو دیگه رفتنی شدی ما بریم دیگه که خیلی کار داریم ایشالاه بهت خوش بگذره!
حمید داشت از من خداحافظی میکرد که بره همسایه ما داشت .پیاده. از محل کار می اومد، تا ما رو دید بدو بدو اومد سمت ما و گفت:
اقا موتورم پیدا شده؟ دزد موتورم رو گرفتین؟نیما دزد بوده؟
تا این جمله رو گفت من بهم بر خورد.شدیدا هم بهم برخورد.خواستم بپرم دو سه تا ضربه تکواندوئی بزنم پس گردنش ولی چون خونه اقای جلوه ناهار زیاد خورده بودم احساس سنگینی می کردم واسه همین بی خیال شدم.
برادر مامور بهش گفت نه ایشون واسه ارائه توضیحاتی میان کلانتری تا به ما توی تحقیقاتمون کمک کنن.
همسایه:بهشون مظنون هم نشدیدن؟
برادر مامور: نه ایشون فقط واسه همکاری با ما تشریف میارن دعوت شدن نه احضار!
من که یه مدت قصد داشتم با برادرا همکار بشم این جمله رو که گفت خیلی احساس نزدیکی با برادرا پیداکردم و از اینکه خودشون پیش قدم شدن واسه همکاری خیلی خوشحال شدم!
حمید دوباره از من خداحافظی کرد و تا خواست بره که همسایه ما گفت:
اینا دو تا با همن هر خلافی این کرده اونم باهاش بوده!
برادرای مامور از حمید خواستن کارت شناساییش رو نشون بده حمید که نشون داد.
توی ورقه هاشون نگاه کردن و اسم حمید هم دیدن و بهش گفتن اونم بیاد اداره اگاهی!
همسایه ما که دید اسم حمید هم هست گفت دیدین گفتم اونم باهاشه!!!
یه جوری برادرا رو نگاه می کرد انگار ازشون توقع داشت به خاطر این کارش یه موتور بهش جایزه بدن!
برادرا داشتن همسایه ما رو دست به سر می کردن تا بره ولی نمی رفت و داشت از پیشرفت تحقیقات پلیس در پرونده دزدیده شدن موتورش سوال می کرد انگار تمام برادرای پلیس بیکارن و هیچ کار ی ندارن جز دنبال موتور ایشون بگردن!
و آخر هم برادرا با زحمت بسیار بسیار زیاد که از زحمت دستگیری هزار تا قاتل و قاچاقچی و دزد و جنایتکار
انگل اجتماع بیشتر بود همسایه ما رو فرستادن و رفت!
با برادرا سوار ماشین شدیم و رفتیم تا ما توی تحقیقات کمکشون کنیم.
حمید توی ماشین گفت ایشالاه هیچوقت موتور همسایتون پیدا نشه.مردک فوضول خود شیرین!
گفتم اخرش تو رو هم میاوردن که. اینجوری بهتره منم تنها نیستم با هم میریم!
حمید:چی چی بهتره اونجور ی من حد اقل 1 ساعت بیشتر ازادی داشتم و هوای ازاد تنفس می کردم! تاوان تنهایی تورو که من نباید بدم. اخ که دلم برای ازادی تنگ شده و داشت غر غر می کرد...
من هنوز نمی دونستم چرا داریم میریم اگاهی!
که حمید واسم توضیح داد اون شب بعد از بیرون اومدن ما یه عده زیادی خوش خشونشون شده واز خود بی خود شدن و یه چیزایی مصرف کردن که تقلبی بوده و سه نفر رفتن تو کما که حالشون وخیمه که یکی از اونا باباش ادم مهمی بوده.
گفتم چرا زودتر نگفتی؟...
گفت که خواستم یکی یکی بهت بگم تا سکته نکنی!
بعد هم دوباره شروع کرد غر غر کردن که من کلی مهمونی و جشن تولد رفتم هیچی نشد یه بار تو اومدی این نحسیت منم گرفت!
نیما: من که اونجا کاری نکردم زود هم برگشتم!
حمید:برگشتی ولی هر کی ندونه من که می دونم سیزده فروردین به دنیا اومدی و نحس نحسی و واسه فرار از نحسی تو شناسنامت رو نوشتن چهارده فروردین ولی هیچ تاثیری نداشته!
بهش گفتم:اینا همش خرافاته من بهش اعتقادی ندارم!
حمید:فعلا که واقعیت داشته به قول استاد صادقی خر عیسی گر برندش به مکه بازم خر بود!
نیما:چه ربطی داشت به من؟
حمید:ربط داشت دیگه نیمای نحس گر تاریخ تولدش هم عوض شود بازم نحوس بود!
نیما:نحوس چیه دیگه؟؟؟!!!!
حمید:نحوس همون نحسه ولی یکم شدیدتر!!!
یکی از اون کسایی که به ادب فارسی ضربه می زنه همین حمیدِ. تمام ضرب المثل های قدیمی فارسی رو دگر گون کرده !
داشتم فکر می کردم و به خودم می گفتم نیما دیگه کار پرید دیگه عمرا تورو جایی استخدام کنن ؛ با کار و استخدام خداحافظی کن..بگو بای بای کار!
همیشه واسه استخدام میان از همسایه بغلی سوال می کنن همسایه ما هم تا موتورش پیدا نشده
عمرا در مورد کسی خوب حرف بزنه و به عالم و ادم مشکوکه و تمام جنایت هایی که تو جهان اتفاق افتاده رو ربط میده به موتورش!
توی تفکرات خودم غرق بودم که حمید اروم زد به پهلوم، گفت یه چی می خوام بگم ولی از این برادر پلیس می ترسم!
نیما: چی می خوای بگی؟ بگو من می گم؟
حمید: بگو این آژیرشون رو روشن کنن یکم بوق بوق کنه حال کنیم و زد زیر خنده!
این بشر ادم نمیشه شوخی شوخی با برادرای زحمت کش نیرو انتظامی هم شوخی؟یکی از اون برادرا که جلو نشسته بود گفت شما دوتا زیاد حرف می زنید به خودتون رحم نمی کنید به ما رحم کنید و من و حمید ساکت شدیم..و دیگه حرف نزدیم تا رسیدیم به محل مورد نظر.
با حمید پیاده شدیم و منم مثل این ندیده ها داشتم همه جا رو نگاه می کردم اخه تا حالا از نزدیک ندیده بودم!البته یه برخوردایی هم توی خواب داشتم که یه بار توی خواب با دوتا از برادرا نیرو انتظامی دعوام شد و زدمشون و بعد شوکر یکیشون رو برداشتم و فرار کردم و داشتم می رفتم در خونه حمید اینا تا شوکر رو بهش نشون بدم ولی بعد عذاب وجدان گرفتم و خواستم برم خودم رو معرفی کنم که از خواب بیدار شدم.
حمید گفت ندیده بدبخت جا این قدر ذوق و شوق نشون دادنت یکم قیافه غمگین و مفلوکانه به خودت بگیر تا فکر کنن پشیمونی و دلشون به حالت بسوزه!
نیما:چرا ما که کاری نکردیم؟ ما فقط واسه همکاری اومدیم!
حمید: برو بابا کدوم همکاری اینجا یه جوری ازت اعتراف می کشن که به قتل بن لادن هم اعتراف می کنی
اینا با دزد و قاتل و امثالهم زیاد سر و کار داشتن تمام دزدا قاتلا هم می گن ما بی گناهیم ما قانونمندیم .پس از نظر برادرای نیرو انتظامی همه مظنون هستند مگه این خلافش ثابت بشه.
حرفای حمید رو جدی نگرفتم.به ذوق زدگیم ادامه دادم.

رفتیم توی راهرو 40 نفر دیگه هم بودن قیافه هاشون اشنا بود ولی من زیاد نمی شناختمشون.
ولی اونا حمید رو خوب می شناختن !
یکیشون اومد طرف ما به حمید سلام کرد و تا من رو دید زد زیر خنده.اسمش فرزاد بود.
گفت: تو رو چرا اوردن اینجا؟و باز زد زیر خنده هر هر..کر کر !
بعد از اون یکی دیگه اومد .سهیل ملقب به سهی به نظرم تازه دستش رو از توی پریز برق در اورده بودن موهاش پر از الکتریسیته بوود!
و تا من رو دید اونم زد زیر خنده..گفت اخی .نیمی رو هم اوردن اینجا!
خواستم یه در گیری ایجاد کنم.ولی خوب توی اگاهی و محل قانون جای ایجاد در گیری نیست و تو دلم چند بار گفتم جوجه تیغی جوجه تیغی جوجه تیغی و دلم خنک شد.اینم یه راه ابتکاری کنترل خشمه که خودم به وجود اوردم!
حمید بهشون گفت چرا شما از دیدن این نیما تعجب کردین؟منم هستما.منم بی گناه اومدم اینجا!
فرزاد گفت خوب به قیافه این نیما نمی خوره این جور جاها خیلی بچه مثبته تو که شناخته شده ای و شیطونی ازت می باره.
حمید: نترس از ان که های و هوی دارد بترس از ان که سر به توی دارد!
فرزاد:ولی هر چی باشه نیما گناه داره و با سهی دوباره زدن زیر خنده!!!
حمید: فعلا که اش نخورده و جیگر سوخته مال ماشده عشق و حال و خندش مال شما.
سهی گفت من تا حالا چند بار اومدم این جور جاها طوری نمیشه فوقش به پاپی میگن بیاد اینجا.
تا اون گفت پاپی حمید زد زیر خنده.
بعد هم دو تا دختر دیدن رفتن طرف اونا و ما از دستشون راحت شدیم.
تا رفتن به حمید گفتم چرا خندیدی؟
گفت خوب دختر خاله من یه سگ داره اسمش پاپیه..و بعد دو تایی زدیم زیر خنده!
حمید داشت قیافه های بقیه رو نگاه می کرد و می گفت نگاشون کن نیما هیچکدومشون عین خیالشون نیست همه خیالهاشون راحته فقط من و تو هستیم که اینجا ناراحت و نگرانیم.
بهش گفتم حمید تو می ترسی؟
گفت اره هر کی با تو رفیق باشه باید بترسه.دوستی با تو یعنی خداحافظی با شانس و بخت و اقبال!
نیما:از خداتم باشه با من دوستی.دوست به این سالمی کجا گیرت میاد؟ می خوای برو با سهی دوست شو!
حمید: اه اه..من توی متوهم و نحس رو به اون جوجه تیغی ترجیح میدم.البته از روی ناچاری!
با تعجب حمید رو نگاه کردم.اونم داشت به سهیل می گفت جوجه تیغی !
باز داشتیم با حمید حرف می زدیم که دیدیم سهیل و فرزاد و دو تای دیگه دارن میان طرف ما.
حمید زود خودش رو به خواب زد و چشمهاش رو بست و به من گفت تو ام خودت رو بزن به خواب تا زود برن.
گفتم چرا؟
گفت مثل اینکه دلت می خواد باز بیان به تو بخندن و از افتخارات پاپیهاشون رو نمایی کنن؟؟
منم گوش کردم و خودم رو زدم به خواب!
اونا اومدن دیدن ما خوابیم زود رفتن.
بعد که رفتن حمید گفت.بی مغزها.یکم هم فکر نکردن اخه کی تو همچین محیطی خوابش می بره؟
بعد یه سرباز اومد تمام گوشی ها رو گرفت تا کسی از اونجا فیلم نگیره!!!
حمید هم با جناب سرباز رفت تا مطمئن بشه به گوشیش اسیبی نمی رسه و سربازا یه وقت شماره ها رو کش نرن!
منم به تفنگ این سربازی که کنارم بود خیره شده بودم خیلی خوش دست بود.
از این مدلا توی بازی های کامپیوتری دیده بودم..کاش می داد یه عکس باهاش بگیریم بعد به عنوان مدرک به شما نشون می دادم!
حمید اومد گفت نیما بگو الان کی رو دیدم...
نیما: خب کی رو دیدی؟
حمید: دیوانه منظورم اینه حدس بزن.
نیما: من تو این وضعیت حدسم نمی یاد..حتما ثریا رو دیدی؟
حمید: نه ولی نزدیک شدی..یکم به مخت فشار بیار!
با تعجب و ترس لرز گفتم بابای ثریا؟
بعد گفت الکی گفتم هیچکی رو ندیدم و زد زیر خنده!
خواستم تفنگه این برادر سرباز رو بگیرم یه دوونه تیر تو سر حمید خالی کنم ولی نمی داد.
بعد از روی اسم بچه ها رو دوتا دوتا می فرستادن برن تو.کلا 4 تا اتاق بود .
حمید گفت نیما اگه قرار شد جدا جدا بریم تو ... تو هیچی نگو من میگم این لالِ من مترجمشم
تا با همدیگه باشیم و از هم جدامون نکنن!
نیما: چرا من لال بااشم تو لال شو..من میشم مترجمت!
حمید: خوب تو که مثل من فن بیان نداری من باید حرف بزنم مترجما باید فن بیان بالایی داشته باشن!
نیما: دارم خوبشم دارم..از کی تا حالا صحبت کردن با منشی ها و مخشون رو زدن شده فن بیان؟
حمید: باشه بابا اسم هر کی رو زودتر خوندن اون میشه لال و اون یکی میشه مترجمش!
منم قبول کردم و منتظر شدیم تا اسم ما رو بخونه.
من و حمید منتظر بودیم تا اسم ها خونده بشه. اصلا هم اضطراب و هیجان نداشتیم!
آزمون استخدامی نبود که هیجان داشته باشم!
رسید نوبت ما.و خوند...یعنی کی می تونه باشه؟واقعا یعنی کی می تونه باشه؟
گفت حمید...!
واسه یه بار تو زندگی شانس به من رو کرد.نزدیک بود همونجا بپرم هوا و برادر سرباز رو ماچ کنم!
حمید ساکت شده بود مثل اینکه از همون اول تو نقشش فرو رفته بود و هیچی نمی گفت.
رفتم بهش گفتم ببین حمید جر نزیا.نیای زیرش بزنی نیای بگی نه قبول نیست!
حمید هم با زبون بی زبونی داشت می گفت من که چیزی نگفتم!
بهش گفتم ایول خواستم ببینم خوب تو نقشت فرو رفتی یا نه!
با حمید دو تایی خواستیم بریم تو.....گفت یکی یکی ؛ خونه خاله که نیست که همه با هم می خواین برین!
من گفتم ببخشید سرکار این لالِ و نمی تونه حرف بزنه و حرفاش رو فقط من می فهمم!
دروغ که نگفتم حرفای حمید رو فقط من متوجه میشم خودشم گاهی متوجه نمیشه!
به حمید نگاه کرد و متعجبانه گفت لالی و حمید هم ادای لال ها رو در اورد.
برادر سرباز داشت به سلولهای خاکستری مغزش فشار زیادی می اورد یه حسی بهش می گفت ولی من صدای این رو شنیدم...
برای همین هر چی اصرار می کردیم قبول نمی کرد می گفت نوبتی باید باشه نمیشه با هم برید.
به حمید گفتم بزار تنهایی بریم. با چشم و ابرو یه جوری فهموند که هیچی نگو می کشمتااااااا
بعد هم بهم فهموند برم اصرار کنم دلش رو به دست بیارم!
خیلی خوب بود که حمید نمی تونست حرف بزنه...داشتم کیف می کردم!
یه حسی به من می گفت نیما حمید رو اذیت کن از این فرصت ها شاید دیگه گیرت نیاد! بزار یه خاطره خوب از لطف برادرا داشته باشی!
ولی باز یه حس دیگه گفت حواست باشه حمید بعدا چند برابر این اذیت تورو تلافی می کنه!
حمید خودش اومد پیراهن برادر سرباز رو گرفت و کشید و به من اشاره کرد که ترجمه کنم!
منم به بهترین شکل ممکن صحبت های حمید رو ترجمه کردم و برادر سرباز تحت تاثیر قرار گرفت و خیلی از لحاظ احساسی بهش فشار اومد گفت باشه یکم صبر کنید تا بفرستمون تو.
حمید یه نگاه به من کرد فهمیدم منظورش اینه: افرین نیما خیلی خوب ترجمه کردی ، کارت خیلی خوب بود ایول داری.و کلی تعریف دیگه و من اونجا بود که فهمیدم استعداد مترجمی هم دارم!
رفتیم با حمید یه جا نشستیم حمید خواست چیزی بگه.
گفتم هنوز باید لال باشی! حرف بزنی برادر سرباز می فهمه و اونوقت کلاه گذاشتن سر سرباز قانون در حین انجام وظیفه هم به جرممون اضافه میشه!
البته به حمید خیلی فشار می اومد ولی خوب هیچی نگفت تا جرممون زیاد نشه.
فقط لب و لوچش رو یه جوری کرد که ترجمش میشه: دارم واست!
منتظر بودیم تا بریم تو . که سهی با چشمای گریون موهای پریشون از یکی از اتاقا اومد بیرون و با سرعت هر چه تمام تر از کنار ما رد شد احتمالا رفت پیش پاپی!
به حمید گفتم یعنی کتکش زدن؟؟
حمید شونه هاشو انداخت بالا..ترجمش یکم سخته . احتمالا یا می خواست بگه نمی دونم. یا می خواست بگه به من چه.
برادر سرباز ما رو صدا زد.باز یه نگاه به حمید کرد و یکم به خودش فشار اورد و گفت برید تو.
رفتیم تو یه اتاق تاریک و ترسناک با دیوارهایی پر از تار عنکبووت موش ها و سوسک ها و سایر جانوران در اتاق غوطه ور بودند اسکلت هایی در اتاق افتاده بود که بیش از صدها سال از عمرشان می گذشت(اینا رو الکی گفتم)
رفتیم توی اتاق.. . یه جناب سرهنگ . یا توی همین مایه ها اونجا نشسته بود
و داشت با تلفن حرف می زد اشاره کرد که بشینیم.
تا نشستیم حمید گفت: اخیش راحت شدم.داشتم می مردم.و از دست می رفتم!جامعه جهانی داشت از نبود من داغدار می شد و یکی از نوابغش رو از دست می داد!
بعد اومد اروم دم گوشم گفت نیمی این جناب سرهنگ من رو یاد یه جوک می ندازه.
بهش گفتم زشته اینجا ادم باش.یه کاری نکن که بندازتمون بازداشگاه .لال بودی خیلی راحت بودیم!
حمید: بزار بگم تا یادم نرفته بعد هم با یه لحن مخصوص شروع کرد تعریف کردن:
دو تا رفیق دعواشون میشه می برنشون کلانتری افسر نگهبان از یکیشون می پرسه اسمت چیه؟
یا رو با بیخیالی جواب می ده و میگه فری افسره حسابی چپ و راستش می کنه و کلی چیز بارش می کنه و میگه فکر کردی اینجا خونه خاله است خودمونی شدی؟ گفتم اسمت چیه؟
یارو که حساب کار دستش اومده بود میگه.فریدون قربان.افسره بر می گرده به اون یکی میگه اسم تو چیه اون که اسمش قلی بوده یکم فکر می کنه بعد با ترس جواب میده:قلیدون قربان.قلیدون!
خیلی خواستم جلو خندم رو بگیرم ولی نتونستم.بلند بلند.زدم زیر خنده!
جناب سرهنگ یه نگاهی به من کرد خنده رو لبام محو شد دیگه هیچی نگفتم تو دلم گفتم نیما جلوی مامور قانون خندیدی خودت رو مجرم بدون..کارت ساخته است!
بعد که حرفاش تموم شد اومد از من پرسید اسمت چیه؟
منم هنوز تو جو جک بودم یه لحظه اومدم بگم نیمی ولی زود به خودم مسلط شدم و تسلط خودم رو باز یافتم با اقتدار و محکم و استوار گفتم نیمااا
جناب سرهنگ هم گفت که اینطور مشتاق دیدار بودیم بعد هم فکر کنم جلوی اسم من یه ضربدر گذاشت.
. از حمید اسمش رو پرسید بعد که حمید جواب داد گفت به به اقای خوش خنده..یکم اینجا هم بخندید ما هم لذت ببریم!
مثل اینکه قبل از اینکه ما بریم برادرا راجع به ما تحقیقات کرده بودن و همه چیز رو می دونستن حمید گفت اختیار دارین جناب سرهنگ هر خنده مکانی دارد و هر قهقهه جایی ما که مثل بعضی ها نیستیم هر جایی بخندیم!
جناب سرهنگ یه نگاه به من کرد منم خودم رو زدم به اون راه فکر کنم یه ضربدر دیگه هم گذاشت جلو اسم من!  منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/58

بازدید : 350 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 13:7 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی