close
چت روم
رمان برادر ناتنی

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز سه شنبه 01 خرداد 1397
2 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 343
    ورودي امروز گوگل : 27
    افراد آنلاین : 2
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.166.245.10
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : سه شنبه 01 خرداد 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان برادر ناتنی

هر چه به آرنيكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولي تا صبح خواب به چشمان رايكا نيومد .
***
ـ رادين ....
برگشت و نگاهش كرد .
ـ تا ساعت چند سر كاري ؟
ـ هوووووم ؟ چرا مي پرسي ؟
ـ آرنيكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گي براي بدرقه ش بريم .
نگاهي به چشمان نگران رايكا دوخت و گفت : باشه ميام .
رايكا سرش رو پايين گرفت و آهي كشيد . رادين در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر مي كرد يعني جدي رايكا ، آرنيكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنيكا داره مي ره ؟
سوار ماشينش شد و راه افتاد . بين راه ، لينا بهش زنگ زد ، جواب داد :
ـ الو ؟
ـ سلام ، خوبي ؟
ـ اوهوم .
لينا خنديد و گفت : الان خوش اخلاقي يا بد اخلاق ؟ نمي شه از پشت تلفن فهميد .
ـ هر دوش .
ـ باز خوبه .
ـ چيه ؟
ـ همين طوري زنگ زدم . شركتي ؟
ـ تازه دارم مي رم .
ـ نمي يايي ديدنم ؟
ـ براي بدرقه بايد برم فرودگاه .
ـ بدرقه ي كي ؟
ـ يكي از آشناها ...
ـ آها ...باقی مطالب درادامه مطلب


ـ خب من ديگه رسيدم ، بعداً خودم بهت زنگ مي زنم .
ـ باشه . سعي كن خوش اخلاق باشي . براي اون كه داره بدرقه مي شه خوبه .
رادين لبخندي زد و خداحافظي كرد .

***

سرش رو بالا گرفت و نگاه آبي شو به چشماي سبز او دوخت . رايكا آهي كشيد و گفت :
ـ اين كه مي خواهي بري منصفانه نيست .
آرنيكا دستشو رو دست او كه روي ميز بود گذاشت و گفت :
ـ رايكا من مي خوام يه مدت زندگي آرومي داشته باشم . هيچ وقت هم تنها زندگي نكرده بودم ، خيلي سخته .
رايكا سرش رو پايين گرفت و گفت :
ـ مي تونيم ازدواج كنيم .
آرنيكا لبخندي زد . رايكا سرش رو بالا گرفت ، به اين فكر كرد كه چه قدر دلش براي لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج مي زد . كاش آرنيكا نگاهش رو درك مي كرد .
آرنيكا با انگشتان قلمي اش روي دست او كشيد و گفت :
ـ منم دلم برات تنگ مي شه رايكا ، خودت مي دوني .
رايكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولي سكوت هم هيچ كمكي بهش نمي كرد.
ـ پس نرو .
ـ من بر مي گردم ، رايكا بهت قول مي دم ....
ـ برام سخته . كي بر مي گردي ؟ دلم رو تا كي خوش كنم ؟
آرنيكا دستانش را پس كشيد و گفت :
ـ بايد فكر كنم .
ـ از همين مي ترسم ، تو خودت هم مطمئن نيستي كه بر مي گردي يا نه ، فقط قول مي دي ...
فقط نگاهش كرد . رايكا باز گفت :
ـ تو فقط براي تنهايي مي ري يا اينكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
آرنيكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگيني بغض رو در گلويش حس مي كرد . سري تكان داد . رايكا گفت :
ـ اگر با هم ازدواج كنيم ، مهبد دست از سرت بر مي داره ، اون وقت ديگه نمي تونه كاري كنه ....
آرنيكا با نگاه شفافش به او خيره شد و گفت :
ـ رايكا خواهش مي كنم يه كم به من فرصت بده .
رايكا دستي ميان موهايش كشيد . ديگه چي مي گفت ؟ آرنيكا تصميم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر مي كرد اين تصميمش به اون شبي بر مي گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ي آرنيكا بشه و او را اذيت كنه و يكي از همسايه ها به پليس خبر داده بود .
بيش از پيش از مهبد بدش اومد . نگاهي به او انداخت . آرنيكا به ساعت مچي نقره اي رنگش نگاهي انداخت و گفت :
ـ پروازم دير مي شه ، بريم ؟
رايكا حس كرد اين بي رحمانه ترين خواسته اي بود كه شنيده بود . به همين سادگي ؟ بريم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رايكا مي موند ، تنها ....
بلند شدند و در حالي كه فنجون هاي قهوه شون دست نخورده باقي مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

آرنيكا موقع خداحافظي مريم و اردشير حتي رايكا و رادين رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رايكا فكر نمي كرد به همين سادگي ...
وقتي هواپيما از زمين بلند شد ، رايكا فهميد ديگه هيچ انگيره اي براي زندگي كردن نداره . ديگه مثل گذشته نبود . اون به اميد ديدن آرنيكا زندگي مي كرد ، نفس مي كشيد ...دوست داشت تنها باشه ....تنهاي تنها ...ديگر آرنيكا نبود ...به نظرش زندگي بي معني و بي رنگ شده بود .
رادين وارد شكلات فروشي شد . ديگه بعد اين همه مدت مي دونست لينا چه شكلات هايي دوست داره . دو جعبه از شكلات هاي مورد علاقه ي لينا رو برداشت ، روي پيشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
ـ اينها رو مي برم .
فروشنده كه پسري خوش اخلاق بود لبخندي زد و شكلات ها رو در ساك مقوايي دسته دار گذاشت و گفت :
ـ بفرماييد .
ـ چه قدر مي شه ؟
ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
رادين سري تكون داد و گفت : خواهش مي كنم .
بعد پرداخت پول ، سمت ماشينش رفت . شكلاتو روي صندلي گذاشت و ماشين رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ي لينا راه افتاد . يه هفته مي شد كه ازش خبري نداشت . فقط لينا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرين هست . رادين هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از يه طرف مي رفت سر كار بعدش هم يا دانشگاه بود يا براي بچه ها كلاس جبراني مي گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابي به درس هاي خودش هم نمي رسيد . اون قدر تعداد شاگردانش زياد شده بود كه نمي تونست چه طوري كلاس هاش رو زمانبندي كنه .
ولي توي كلاس ها هميشه از دست دخترهايي كه سعي مي كردند آويزون بشن ، بدش ميومد . فكر مي كرد بعضي ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خيلي جدي باهاشون رفتار مي كرد . از طرفي دلش براي ترانه همكلاسي اش مي سوخت . مي دونست اون هم مثل خيلي از هم دانشگاهي هاش از او خوشش اومده اما او با همه ي دخترهاي دانشگاه فرق مي كرد . خيلي نجيب و آروم بود . هيچ وقت سعي نكرد اونو ضايع كنه يا سر به سرش بگذاره .
ترانه با اينكه از رفتارهاي سرد او نا اميد شده بود ولي باز به بهانه ي سوال پرسيدن نزد او مي رفت و رادين با حوصله براش تمام سوال هاشو توضيح مي داد . ولي هيچ رفتار اميدوار كننده ي ديگري از خودش نشون نمي داد كه ترانه رو اميدوار كنه .
ديگه به خونه ي لينا رسيده بود . جلوي در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پياده شد . در رو با كليدي كه داشت باز كرد . از حياط گذشت . رو ايوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگيره بود كه يه لحظه از شنيدن صداي گفتگو بي حركت موند .
ـ لينا بيا بشين .
صداي يه پسر بود . بعدش هم صداي لينا . به نظر خوشحال ميومد .
ـ الان ميام . بمون يه چيزي بيارم بخوريم .
با حرص دندون هاشو روي هم فشرد . خون جلوي چشم هاشو گرفته بود .
ـ لينا مي گم ها ، پنج شنبه هستي ؟
لينا از توي آشپزخونه با صداي بلند گفت : بايد فكر كنم .
خون جلوي چشماش رو گرفته بود . عصبي دستگيره رو كه بين دستش فشرده مي شد رو پايين كشيد . وارد شد . پسري كه روي مبل نشسته بود متوجه ي در شد و برگشت . رادين با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
لينا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
ـ چيه ساكت شدي ؟
ولي به محض اينكه رادين رو ديد دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لينا رفت . كم كم اخم هايش در هم مي رفت . رو به لينا گفت :
ـ لينا اين كيه ؟ چه طوري اومد تو خونه ت ؟
لينا موهايش رو پشت گوشش گذاشت خواست چيزي بگه كه رادين با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سري تكان داد . جعبه ي شكلات ها روي زمين افتاد و بدون بستن در رفت

از گل فروشي لبخند زنون خارج شد . يه رز شاخه بلند سفيد خريده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوري گذاشت كه از كوله اش بيرون بمونه . بعد كوله رو روي دوشش انداخت و راه افتاد .
سمت دانشگاه رادين رفت . تمام راه پسرها بابت گلي كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولي او اهميتي نداد . نزديك دانشگاه سه پسري كه پشت سرش راه مي رفتند شروع كردن متلك گفتن . يكي از اونها كه از سكوت لينا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
ـ چرا جواب نمي دي خوشگله ؟
لينا نگاهي به او انداخت . از اون پسر هاي پولداري كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه مي شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجي زد و گفت :
ـ مي دوني ازت خيلي خوشم اومد . حالا تو يه چيزي بگو چون در اين صورت فكر مي كنم موش زبونت رو خورده .
اخم هاي لينا تو هم رفت . پسر نگاهي به كوله ي او انداخت و گفت :
ـ براي كي گل گرفتي ؟ نگو دوست پسر داري ...ها ؟
لينا باز چيزي نگفت . پسر با پررويي نگاش كرد و گفت :
ـ اگر داري بايد باهاش به هم بزني ، چون مي خوام دوست دختر من باشي .
لينا پوزخندي زد و يه دستشو روي بند كوله اش گذاشت .
پسر نگاهي به دوستانش كه پشت سر آنها راه مي افتادند انداخت و بعد رو به لينا گفت :
ـ عزيزم چرا چيزي نمي گي ؟
يكي از دوستانش گفت :
ـ شايد واقعاً لال باشه .
آن دو براي خودشون خنديدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نيمرخ لينا چشم دوخت .
ـ حرف نمي زني نه ؟
دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لينا رو نوازش كرد كه لينا عصبي ايستاد ، دست او را گرفت و پيچ داد .
پسر گفت :
ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمي زنم .
لينا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخيد و كج كج نگاهشون كرد . پاي راستش رو محكم به جلو كوبيد و آن دو از ترس عقب رفتند . لينا پوزخندي زد و بعد از ضربه اي كه به ساق پاي همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
ـ ببين آيدا دست از سرم بردار . چرا اومدي اينجا ؟
آيدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پيدات نيست . از كي تا به حال مي خواستم باهات برم بيرون .
رادين عصبي دستي ميان موهايش كشيد ، سري براي يكي از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آيدا گفت :
ـ اين همه آدم . با دوستات برو بيرون . چرا به من پيله كردي ؟
ـ رادين خيلي بدجنسي ...خب چي مي شه با هم بريم بيرون ؟
ـ من كه نمي فهمم چي از جونم مي خواهي ...من خسته م مي خوام برم خونه استراحت كنم .
ـ قول مي دم زود برگرديم .
آن دو با هم سمت در مي رفتند و لينا جلوي در با يه پوزخند نگاهشون مي كرد.
آيدا دست رادين رو گرفت ولي رادين عصبي دستش رو بيرون كشيد و گفت :
ـ اينجا خونه ي خاله نيست ها . چرا آبروريزي مي كني ؟
آيدا در جواب فقط لبخند زد .
لينا نفس عميقي كشيد و به آن دو كه كم كم به در نزديك مي شدند نگاه كرد . سري از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمي كرد رادين به اين زودي بخواد تلافي كنه .
با يه حركت بدون اينكه كوله شو از روي شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهي به رادين و آيدا انداخت و گل رو رو زمين انداخت و لگد زد .

وقتي برگشت نگاهش به سه پسري افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولي سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
ـ واي خانمي دوست پسرت چي كار كرده كه عصبي هستي ؟
ـ گل قشنگي بود ، حيف ...باور كن به من مي دادي لياقتش رو داشتم .
ـ حالا كه قضيه حل شد ، با ما دوست مي شي ؟

رادين در حالي كه با آيدا از دانشگاه خارج مي شد گفت :
ـ فقط نيم ساعت .
آيدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
سوار ماشين رادين شدند . رادين بعد بستن كمربند ، ماشين رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لينا رو ديد كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبي فرمون رو فشرد .
اخم هايش در هم رفت .
آيدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمي افتي ؟
رادين سري تكان داد . نگاهش رو از لينا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولي سعي كرد بي تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبي بود . راه افتاد .
لينا نگاه حسرت بارش رو ماشين او كه از كنارش رد مي شد و صورت آيدا دوخت .
رادين بدون اينكه نگاهي به او بياندازه ، رد شد . لينا لب پاييني اش رو با دندان فشرد نمي خواست گريه كنه . نگاهي به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشيرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره مي كرد . آن قدر عصبي بود كه مي تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
همون پسر اولي گفت :
ـ آخي نازي ، غصه نخور ، من باهات دوست مي شم .
لينا عصبي شد و گفت :
ـ خفه شيد ، بريد گم شيد ، وگرنه همچين مي زنمتون كه خرد بشيد ها !
يكي از پسرها خنديد و ديگري گفت :
ـ ديدي بالاخره به حرف اومد .
پسر اولي كه خيلي از لينا خوشش اومده بود گفت :
ـ حيف اين صدا نيست كه با خشونت حرف مي زني ؟ چرا عصبي هستي عزيزم .
لينا سري تكون داد و گفت : خودت خواستي .
يه قدم عقب رفت ، محكم پاي چپش رو بالا برد و به زير چانه ي پسر لگد زد .
سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لينا نگاهي به آن دو انداخت و گفت :
ـ شما هم چوب مي خواهيد ؟
يكي از پسر ها به سمتش يورش برد ولي دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
ـ بيخيال دردسر درست نكن .
ـ ولش كن ببينم چه غلطي مي خواد بكنه .
نگاه تحقير آميزي به پسر عصباني انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
و راهش رو كج كرد و رفت .
به خونه كه رسيد كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال مي داد . ممكن بود رادين قصد تلافي كردن داشته باشه . شايد دختر يكي از آشناهاشون بوده و يا اينكه واقعاً خبريه ...ولي هر چه كه بود لينا رو عصبي مي كرد . اينكه بي تفاوت از كنارش رد شده بود .
اون روز كه مسيح رو تو خونه ش ديد مي خواست توضيح بده ، ولي خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمي داد . خودش اين طوري خواست .
مسيح پسر عموي ناتني اش بود . از وقتي كه لينا رو به فرزند خواندگي قبول كرده بودند هميشه مسيح هم بازي اش بود و از اول لينا رو دوست داشت . سال پيش هم از پدرش او را خواستگاري كرده بود ولي لينا جواب منفي داده بود . ولي باز مسيح او را دوست داشت و هر از گاهي بهش سر مي زد . حتي دفعه ي آخري كه اومده بود هم به لينا گفت كه بيشتر رو پيشنهادش فكر كنه ولي اينها دليل نمي شد . لينا هيچ اشتباهي نكرده بود . نمي دونست اگر اينها رو به رادين بگه چه قدر باورش مي شد .
حرف زدن با رادين و عكس العمل او را پيش بيني كرد . از اينكه بايد مي رفت منت كشي و سر آخر هم رادين حرفش رو باور نمي كرد ، لجش در اومد . يه لحظه ي از روي عصبانيت تصميم گرفت كه به مسيح زنگ بزنه .
با خودش گفت "اين همه آدم هاي خوب دور و برم ، من چرا بايد به رادين بچسبم ؟ "
تلفن به دست شد . اول مشغول مي زد ولي وقتي دوباره تماس گرفت ، مسيح جواب داد :
ـ سلام .
ـ سلام لينا جان خوبي ؟
ـ مرسي مسيح ، تو چه طوري ؟
ـ منم خوبم ، چيزي مي خواهي ؟ چون يادم نمياد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزني .
لينا لبخند زد . چه مي گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسيح توضيح بده كه رادين رو دوست داره ، حالا اگر مي گفت كه درباره ي پيشنهاد او تغيير عقيده داده حتماً مسيح فكر مي كرد كه داره او را گير مياره و از روي لج بازي اين كار رو مي كنه . از طرفي دلش بهش اجازه نمي داد . اون هنوز رادين رو دوست داشت .
ـ الو لينا چرا ساكتي ؟
ـ مسيح ببخش ...من بعداً بهت زنگ مي زنم .
ـ چيزي شده ؟
ـ نه ...نه ...

***

آيدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چي كار مي كني ؟
ـ مي برمت خونه تون .
دهان آيدا با اعتراض باز شد و گفت : ولي تو قول دادي مي ريم بيرون .
ـ آيدا خواهش مي كنم بگذار براي يه روز ديگه ، من امروز حوصله ندارم .
ـ اما آخه چرا مي زني زير حرفت ؟ جلوي دانشگاه گفتي مي ريم بيرون .
رادين عصبي جلوي در خونه پاشو روي ترمز گذاشت و گفت :
ـ برو پايين .
ـ رادين ...خيلي ...خيلي مسخره اي .
رادين با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آيدا با ناراحتي پياده شد و در ماشين رو به هم كوبيد . رادين قبل از اينكه آيدا به در برسه ماشين رو راه انداخت و با صداي گوشخراشي كه لاستيك ها توليد كردند ، ماشين از جا كنده شد .
آيدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدي به در زد و زنگ رو فشرد .
رادين به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صداي مريم رو از اتاق رايكا مي شنيد كه داشت دلداري اش مي داد . ديگه همه مي دونستند رايكا از رفتن آرنيكا غمگينه و بيشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپري مي كنه .
اهميتي نداد و به اتاق خودش رفت . چشم هاي عسلي لينا به يكباره جلوي چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
همه چيز به نظرش بد اومد . دوباره همه چيز شروع شد . ديگه تحملش رو نداشت . با سر درد روي تخت دراز كشيد و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمايل داشت به لينا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس مي زد .

***

پشت سيستم نشسته بود و سعي مي كرد برنامه اي رو كه تحويل گرفته و پروژه ي يكي از دانشجويان بود رو بنويسه .
لينا آرام وارد شركت شد . فقط صداي چيك چيك كيبرد مي اومد . نزديك تر رفت . به رادين كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادين او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
رادين با ديدنش تعجب كرد . لينا لبخند زد ولي رادين اخم كرد و جدي گفت :
ـ اينجا چي كار مي كني ؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم .
با نفرت نگاشو گرفتم و در حالي كه سعي مي كرد روي برنامه اش تمركز كنه گفت :
ـ برو من حرفي باهات ندارم .
لينا دستشو روي ميز گذاشت و گفت :
ـ رادين ، بايد باهات حرف بزنم .
رادين مصرانه سر تكون داد . يعني نه . لينا به اتاق بغلي رفت بعد از سلام و احوالپرسي اجازه گرفت كه تو يكي از سايت ها بره . نزد رادين برگشت و گفت :
ـ سايت A خاليه ، بيا با هم حرف بزنيم .
رادين عرق كرده بود . حس مي كرد حالش خوب نيست . نمي دونست حالش واقعاً بد بود يا نه براي وجود لينا اين قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پيشاني اش رو پاك كرد و گفت :
ـ برو .
لينا با نگراني نگاهش كرد و گفت :
ـ چه قدر كار مي كني ؟ خسته شدي ، پاشو بيا كارت دارم .
سرش رو بالا گرفت ، جدي نگاهش كرد و گفت : حرفي هم براي گفتن مونده؟
لينا سري تكون داد و گفت :
ـ آره ، اگر نمونده بود من اينجا نبودم .
بعد به چشماش خيره شد و گفت : حالت خوب نيست ؟
ـ نه ، وقتي تو رو مي بينم حالم بد مي شه .
ـ از من بدت مياد ؟
در مقابل لحن آروم اون داشت نرم مي شد ولي از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
ـ آره ازت بدم مياد .
لينا آهي كشيد و گفت :
ـ دروغ مي گي . دروغگوي خوبي هم نيستي .
در حالي كه از ميز فاصله مي گرفت گفت :
ـ تو سايت منتظرتم .

وقتي لينا رفت رادين دست از كار كشيد . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولي Error داد . عصبي ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه مي رفت و با لينا حرف مي زد . نمي تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سيستم بلند شد و آرام به سمت سايت A رفت .
لينا با ورود او لبخند زد و گفت : بيا بشين .
رادين صندلي اي عقب كشيد و نشست . لينا گفت :
ـ رادين مي دوني كه درباره ي چي مي خوام صحبت كنم ...
بين حرفش گفت :
ـ آره خوب مي دونم ، اومدي كه خودت رو تبرئه كني .
ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد مي گذارم ، ولي وظيفه دارم سوء تفاهمي كه پيش اومده رو برطرف كنم . باور كردن يا نكردن پاي خودت . اين طوري خوبه ؟ من حرف هامو مي زنم و بعدش هيچ توقع و اصراري ندارم كه باورشون كني ..
لينا منتظر نگاهش كرد . رادين سري تكان داد و گفت :
ـ خوبه .
لينا لبخند محوي زد و گفت :
ـ اون روز كه اومدي ، راستش از ديدنت تعجب كردم ، نگفته بودي ميايي ولي تا خواستم برات توضيح بدم ديگه تو رفته بودي ...
ـ چرا مي خواستي برام توضيح بدي ؟
ـ چون فهميدم كه پيش خودت چي فكر كردي ...
رادين نگاهش كرد . لينا در حالي كه با لبه ي مانتو اش بازي مي كرد ادامه داد:
ـ مسيح ، همون پسري كه اون روز ديدي ، پسر عمومه ...
ـ تو كه گفتي فاميل نداري ...گفتي ...
ـ آره گفتم از پرورشگاه منو آوردند ، پسر عموي ناتني منه . برادرزاده ي پدرم ، پدري كه بزرگم كرده .
ـ هر كي باشه ، تو خونه ي تو چي كار مي كنه ؟
ـ پدرم ازش خواسته . چون خودش شيرازه و ماه به ماه نمي تونه به ديدنم بياد ، از طرفي هم به مسيح اطمينان داره ، ازش خواسته كه هر چند وقت يه بار بياد و به من سر بزنه .
رادين سري تكون داد و پوزخند زد .
لينا متاسف نگاهش كرد و رادين گفت :
ـ تموم شد ؟
ـ اگر خودت سوالي نداشته باشي .
ـ قبلاً بهم درباره ش نگفته بودي .
ـ آره . ولي فكر نمي كردم چيز مهمي باشه .
رادين با تمسخر گفت :
ـ فكر نمي كردي مچت رو بگيرم نه ؟
مژه هاي بلند لينا روي هم افتاد . با ناراحتي پلك هاشو باز كرد و گفت :
ـ باور نكردي ؟
رادين فقط نگاهش كرد . لينا پوزخندي زد . بلند شد كوله شو روي يه شونه اش انداخت و گفت :
ـ اميدوار بودم كه باور كني ، چون منم يه چند تا سوال داشتم ازت .
رادين سرش رو سمت صورت او بالا گرفت و گفت :
ـ تو هم سوال داري ؟ بپرس .
ـ اون روز كه اومدم دانشگاه تون ، مي خوام بدونم اون دختر كه سوار ماشينت شد كي بود؟
ـ اينكه اون كي بود به خودم مربوطه .
لينا پوزخندي زد و گفت :
ـ حداقل يكي بهتر رو پيدا مي كردي ، از هول حليم افتادي تو ديگ حليم . دختره خيلي بچه بود .
رادين پوزخندي زد . و لينا گفت : يه سوال ديگه ...يعني اون قدر برات بي ارزشم ؟ هيچ وقت فكر نمي كردم ...ولي وقتي ديدم كه متوجه ي مزاحمت اون پسرا شدي و بي خيال گذشتي حس كردم كه از چشات افتادم .
ـ شايد افتاده باشي .
لينا روشو برگردوند . بغضش گرفته بود ولي بغضش رو نگه داشت براي خلوت تنهايي هاش ...صداش رو صاف كرد و گفت :
ـ آدم ها عادت كردند كه دروغ بشنوند ...ديگه صداقت باور كردني نيست ...
بعد سكوتي گفت : خداحافظ
و سمت در رفت . رادين وقتي او از سايت خارج مي شد نگاهش كرد . بلند شد . وقتي از سايت خارج شد ، نگاهش لينا رو كه از شركت بيرون مي رفت ، بدرقه كرد.
ته دلش به صداقت لينا باور داشت ، ولي هنوز هم ترديد داشت . دوباره پشت سيستم نشست . به مانيتور نگاه كرد . اصلاً تمركز نداشت . اونجا نشسته بود ولي در ذهنش ، داخل سايت نشسته و به حرف هاي او گوش مي كرد . به چشمان عسلي اش خيره مي شد و با بي رحمي پسش مي زد ...
زياد تو افكارش محو نشد ، گوشي رو برداشت . پيامي نوشت . بعد سه بار پاك كردن و دوباره نوشتن ، آخر سر پيام رو فرستاد .
لينا قدم زنون مي رفت . از پياده رو از كنار درخت ها مي رفت و در تاريكي شب بي دغدغه و آرام اشك مي ريخت . حس مي كرد به آخر خط رسيده . وقتي براي اولين بار رادين رو ديده بود ، يه حسي بهش اطمينان داده بود كه مي تونه دوستش داشته باشه و شايد هم رادين هم ...
صداي زنگ پيامش رو خيلي وقته شنيده بود ولي ديگر هيچ چيز برايش اهميتي نداشت . رادين منتظر جواب به گوشي اش خيره مانده بود
لينا با خودش فكر مي كرد . بايد چي كار مي كرد ؟ رادين رو باور داشت ، به اميد اينكه او هم باورش كنه ، اومد ، حرف هاش رو زد ولي باور نكردن رادين برايش گرون تموم شد . خيلي گرون ...ديگه حالش از هرچه صداقته به هم مي خورد . دختر نوجواني جلوي راهش ايستاد. ترسيده و پر اضطراب گفت :
ـ خانم شما گوشي داريد ؟
لينا به او نگاه كرد . مثل خودش اشك مي ريخت . پرسيد :
ـ چيزي شده ؟
ـ راستش من گم شدم ، مي تونم زنگ بزنم به گوشي مامانم ؟ پول هم ندارم كارت تلفن بخرم ، خانم خواهش مي كنم . ما مال اينجا نيستيم ، من گم شدم .
لينا لبخند عميقي زد و گفت :
ـ باشه عزيزم ، صبر كن .
گوشي شو از كوله اش خارج كرد . با تعجب به اسم رادين روي صفحه نگاه كرد . باورش نمي شد كه او پيام داده باشد . اميدي ته دلش سو سو زد . مي تونست يه حرف تلخ تو پيامش باشه ولي دوست داشت خوش بين باشه . پيام رو باز كرد و خوند . با خوندنش از نه دل لبخند زد .
"باورت مي كنم ."

واي رادين مگر دستم بهت نرسه ...
رادين خنديد و گفت : چي كار مي كني ؟
ـ تكه تكه ت مي كنم . مي خوام ببينمت ، خيلي وقته نديدمت .
ـ باور كن دست خودم هم نيست . يه كم دركم كن . ترم آخرم ، از اون طرف ترم پاييني ها ريختن رو سرم ، دارن ديوونه ام مي كنند ...
ـ از اون طرف هم مي ري شركت نه ؟
ـ آره .
ـ مي خواهي صحبت كنم كه يه مدت نري ؟
ـ اووووم ..نمي دونم .
ـ صحبت مي كنم ، داري خودت رو مي كشي پسر . نه به اين كه قبلاً كار نمي كردي نه به الانت ...
بعد لبخند زد و گفت : وقتت رو خالي مي كنم كه يه كم هم به من برسي .
ـ يعني امروز نرم شركت ؟
ـ بگذار صحبت كنم ، بهت خبر مي دم .
ـ باشه .
ـ پس فعلاً .
ـ فعلاً .
گوشي رو گذاشت لبخندي زد . نگاهي به قاب عكس دوست داشتني اش افتاد. اين بار لبخندش براي مادرش بود .
بلوزش رو عوض كرد و يه تيشرت سفيد و قرمز پوشيد . از پله ها پايين رفت . صندلي رو عقب كشيد و نشست . نگاهش به اردشير كه افتاد يه سلام آرام داد و نان تست برداشت .
رايكا مثل هميشه تو خودش بود . انگار فرسنگ ها با آنها فاصله داشت . آرام صبحانه اش را خورد و بلند شد . مريم با نگراني رايكا را كه سمت پله ها مي رفت بدرقه كرد. با چشمان شبنم گرفته به صبحونه نيم خورده ي رايكا نگاه كرد . اردشير با آرامش صبحونه مي خورد . مي دونست مريم خيلي دل نازكه ولي دليل اين همه نگراني هايش رو درك نمي كرد .
رادين كمي صبحونه خورد داشت بلند مي شد كه مريم گفت :
ـ تو حداقل يه چيزي بخور .
رادين دوباره رو صندلي نشست . دلش براي مريم سوخت . حس نا شناخته اي بود . كم پيش مي اومد . يه بار وقتي اونو در بستر ديده بود ، يه بار هم الان ...
به خاطر او كمي ديگر صبحونه خورد . رايكا آماده در حالي كه بلوز و شلوار مشكي پوشيده از پله ها پايين اومد . با يه خداحافظ بي روح سمت در رفت . اردشير صدايش كرد .
ـ رايكا !!
برگشت و منتظر نگاهش كرد . اردشير گفت :
ـ مي ري سر كار ؟
با نگاهي فرو افتاده گفت :
ـ بله .
ـ من ماشينم خراب شده ، بمون قبلش منو هم برسون .
ـ چشم ، بيرون منتظرتونم .
ـ الان ميام .
رايكا از در خارج شد . اردشير بلند شد . شايد بد نبود كمي با رايكا حرف مي زد. شايد به همدردي او نياز داشت .

***

مازيار با صداي بسيار بلند و كوبنده اي گفت :
ـ لينا حواست كجاست ؟ ...چرا دفاع نمي كني ؟ بايد شمشيرم رو مي پيچوندي .
لينا اخم كرد و گفت :
ـ مازيار ....
مازيار كه از دست او عصبي بود سرش داد زد :
ـ بس كن لينا ...اينجا جاي اين جور مسخره بازي ها نيست ...بايد بين ذهن و بدنت هماهنگي ايجاد كني ...وقتي تمركز نداري چرا ميايي تمرين ؟
لينا موبندش رو با حرص در آورد ، طره هاي مشكي و براق موهايش موج گرفت و روي شانه هاي نشست .
ـ باور كن نمي دونم چرا اين طوري شدم .
ـ از فردا نيا ...
ـ نه ، تو رو جون لينا ...
ـ بي خودي قسم نده .
ـ دوست ندارم كنار بكشم ، قول مي دم حواسم باشه ...
مازيار با لحني آروم تر گفت :
ـ الان چند بار قول دادي ؟
لينا با مظلوميت نگاهش كرد و گفت :
ـ خواهش مي كنم .
مازيار رويش رو برگردوند ، روي تشكي نشست و گفت :
ـ فقط فردا رو بهت فرصت مي دم ، بايد خودت رو نشون بدي .
لينا با رضايت لبخند زد و گفت : ممنون ، امروز برم ؟
بدون اينكه نگاهش كنه آرام گفت : برو ....
لينا با خوشحالي تشكر كرد و بعد برداشتن كوله و تعويض لباسش از در خارج شد.
گوشي اش رو چك كرد . دلخور لب برچيد . رادين نه تماس گرفته و نه پيام داده بود .
بند هاي كوله شو روي شونه هاش جا به جا كرد و راه افتاد كه يه شخص جلوي راهش سبز شد و بلند گفت : پخ ...
لينا دستشو روي قلبش گذاشت و نگاهش كرد . با ديدن او كه مي خنديد خودش هم خنده اش گرفت .

ديوونه ترسيدم .
ـ چرا اين قدر زود اومدي ؟
در حالي با رادين سمت ماشينش مي رفت گفت : كم مونده بود مازيار بيرونم كنه.
نشستند . رادين پرسيد :
ـ چرا ؟
به رو به رو خيره شد و گفت :
ـ نمي دونم چرا اين طوري شدم .سر تمرينات اصلاً حواسم نيست .
رادين لبخند زد و گفت : يه مدت منو نديدي اين طوري شدي ، از فردا حالت خوب مي شه .
لينا با مشت به بازوي او زد و گفت :
ـ بدجنس .
رادين خنده كنان راه افتاد . لينا گفت :
ـ ديگه چه خبرا ؟
ـ هيچي ...از شر آخرين امتحان هم خلاص شديم .
لينا لبخند زنون گفت :
ـ خب خدا رو شكر . ديگه بهونه نداري ، شركت هم كه نمي ري ...
رادين برگشت نگاهش كرد و گفت : نه ديگه ، امتحانات تموم شد ، دوباره بر مي گردم
ـ اَاااااااااااه رادين ، ضد حال نزن ديگه ...
ـ خب گفتم بعد امتحانات بر مي گردم .
ـ مشكلي نداره ، يه مدت نرو .
رادين نگاهش كرد . براي چشمان عسلي اش لبخندي زد و گفت :
ـ باشه .
لينا لبخند كشداري زد ، با خوشحالي دستش رو دور بازوي او پيچيد و گفت :
ـ آخ جون ...
رادين آرام خنديد و گفت : حالا دوست داري كجا بريم ؟
ـ از من مي پرسي ؟
ـ نه از اون دختره كه كلاه گذاشته مي پرسم .
لينا با حسادت سرش رو بالا گرفت به خيابون نگاه كرد . با كينه نگاهش رو از دختر به چشمان رادين چرخاند . دستشو رو صورت رادين گذاشت ، صورتش رو برگردوند و گفت:
ـ هي نگاش نكن ....
رادين موذيانه لبخند زد و گفت : چرا ؟ خوش تيپه كه .
لينا بازوي او را رها كرد در حالي كه لب هايش از حرص جمع شده و به هم چسبيده بود ، محكم با مشت به بازوي رادين زد كه صداي "آخ" او را بالا برد .
رادين با اخم نگاهش كرد و لينا جدي گفت :
ـ تو نمي توني هر كس رو كه دوست داري نگاه كني ، وگرنه چشات رو در ميارم .
رادين پوزخند صدا داري زد . از حسودي كردنش خوشش مي اومد . از اينكه براي يه نفر مهم بود خوشحالش مي كرد . اولين بار بود كه به احساسش فرصت دوست داشتن مي داد . تقريباً تمام عمرش رو با كينه و نفرت زندگي كرده بود .
بازويش رو با دست ماليد و گفت : دستت سنگينه ها ...
ـ ها ها ها نه پس ...پاتو كج بگذاري مي كشمت .
رادين خنديد و گفت : چرا اين قدر جدي گرفتي ؟ تو كي هستي مگه ؟
لينا با حرص نگاهش كرد و گفت :
ـ ببين خودت خواستي ها .
ـ هوووووووووم ؟
ـ چند لحظه نگه دار بهت نشون بدم .
ـ چي رو ؟
ـ كه فكر مي كني خودمون رو جدي گرفتم نه ؟
رادين گنگ نگاهش كرد . لينا گفت : نگه دار ، براي من تور كردن پسراي ديگه هيچ كاري نداره ...پسرايي كه از تو بهتر باشن ...
رادين كه داشت مي زد كنار ، با شنيدن حرف لينا و فكر اينكه مي خواد چي كار كنه دوباره تو لاين برگشت .
لينا حق به جانب نگاهش كرد و حرفش رو ادامه داد :
ـ مي دوني كه تو يه كمي بد اخلاقي ...مي تونم با پسرهايي دوست بشم كه نازم رو بكشن ...
رادين از حرف هاي او اخم هايش تو هم رفت . ولي لينا لبخند زد و گفت :
ـ پس اين قدر براي من ناز نكن ....
رادين تك ابرويي بالا انداخت و نگاهش كرد . لينا هم نگاهش كرد و گفت :
ـ مي دوني كه دوستت دارم و تو رو به هر چي خوب تره ترجيح دادم ، پس سعي نكن سر به سرم بگذاري ....
لبخند محوي روي لب هاي رادين نشست . لبخندي كه خودش نمي خواست بروزش بدهد . لينا با حس خوبي احساسش رو بيان كرد . اگر رادين تا به حال به او از احساسش نگفته بود ، اهميتي نداشت . مهم اين بود كه مي دونست رادين هم دوستش داره ، ولي به روش خودش ...او را همون طور كه بود مي خواست . رادين با لبخند وارد اتاقش شد . با ديدن رايكا كه وسط اتاقش ايستاده بود با تعجب ايستاد . رايكا سرش رو سمت او گرداند . رادين در رو با پاش بست و گفت :
ـ تو اينجا چي كار مي كني ؟
رايكا نگاه خمارش رو به او دوخت و گفت :
ـ رادين تو برادرمي ؟
رادين كه تا نيمه بلوزش رو براي كندن بالا داده بود ، تعجب زده خشكش زد . هر دو به هم نگاه مي كردند . رادين منتظر و رايكا بي حال . بالاخره رادين از مات شدن دست كشيد ، بلوزش رو از تن خارج كرد ، روي تخت دراز كشيد و گفت :
ـ حالت خوب نيست رايكا ؟
ـ رادين تو تا به حال كسي رو دوست داشتي ؟
رادين لبخندي زد ، در حالي كه آرنجش رو روي بالش مي گذاشت گفت :
ـ به قيافه ت نمياد حالت خوب باشه ، رنگ و روت پريده .
رايكا با آهي نفسش رو رها كرد ، روي صندلي پيكر خسته اش جا گرفت و گفت :
ـ مي خوام درباره ي خودمون حرف بزنيم . حس مي كنم هنوز هم سعي داري ازم فاصله بگيري ، بيشتر از قبل ...هنوز هم حس مي كني برادرت نيستم ؟ حداقل قبلاً منو برادرت مي دونستي
نگاهش كرد و گفت : از وقتي كه فهميدي ....
رادين بي حوصله نگاهش كرد . حوصله ي تكرار حرف هايي كه مرور زمان داشت حلش مي كرد رو نداشت . خودش گاه به گاه به گذشته اش فرو مي رفت .
رايكا ادامه داد :
ـ وقتي فهميدي ، ازت انتظار نداشتم كه ازم فاصله بگيري ...رادين مهم رابطه ي خوني نيست ...من هميشه تو رو برادر خودم مي دونم ....
رادين سرش رو روي بالش گذاشت و دستشو زير بالش برد .
ـ ممنون كه منو برادر خودت مي دوني .
خودش از گفتن كلمه ي "ممنون" تعجب زده بود . كم پيش مي اومد از اين اصطلاحات در زبانش بچرخد . رايكا گفت :
ـ تو چي ؟ مي خوام بدونم چه حسي به من داري ؟
رادين يه لحظه چشمانش از شيطنت درخشيد و گفت :
ـ عزيزم تو عشق مني ، مي دوني كه بدون تو نمي تونم زندگي كنم ، حالا كي با هم ازدواج مي كنيم ؟
رايكا تو حس و حال خنده نبود اما به ديدن چهره ي نمكي او كنترل خنده اش رو از دست داد و خنده ي بريده اي تحويلش داد . حالش كمي بهتر بود . حس مي كرد بعضي حرف هايش بي شباهت به هذيان نيست . شايد رادين راست مي گفت . حالش خوب نبود .
نگاهش كرد و گفت : رادين جدي باش .
ـ آخه چي بگم ؟
ـ من و تو برادريم ، اينو قبول داري ؟
رادين با لحن سردي گفت : برادر ناتني .
رايكا ناراضي نگاهش كرد و گفت : شبيه برادر ها نمي مونيم ...من هيچي از تو نمي دونم ، هيچي از درونت ...تو چي ؟ چه قدر منو مي شناسي ؟
رادين ملحفه رو روي خودش كشيد و گفت :
ـ تو رو جون رايكا اين بحث فلسفي رو تمومش كن ، من خوابم مياد .
ـ خيلي لوسي رادين ، دارم باهات حرف مي زنم .
ـ رايكا حاشيه چيني نكن ، اگر مي خواهي درد و دل كني گوش مي دم .
رايكا آهي كشيد ، نگاه سبزش جستجوگرانه نگاه قهوه اي او را كاويد و گفت :
ـ تو نمي خواهي چيزي بگي ؟
ـ من چيز خاصي براي گفتن ندارم ، تو بگو ....
رايكا شروع كرد ، تمام حرف هايي كه روي قلبش سنگيني مي كرد ف حرف هايي كه نتونسته بود به خاطر غرورش مستقيم به هيچ شخصي ، حتي مريم بگه . فقط به اين فكر كرد كه چه كسي بهتر از رادين ؟ او برادرش بود .
تمام حرفش احساسش بود ، آرنيكا ...رادين نشسته بود و به دقت گوش مي داد.
در آخر وقتي حرف هايش كه اول مثل شعله اي فروزان بود و به خاموشي نشست ، رادين گفت :
ـ يعني اين قدر آرنيكا رو دوست داري ؟ اون به خاطر تو از مهبد جدا شد ؟
رايكا در حالي كه بغض گلويش رو آزار مي داد گفت :
ـ آره ، من دوستش دارم . خيلي دوستش دارم . ولي اون نه ...نه براي من از مهبد جدا شد نه اينكه دوستم داره ...
رادين با لحن اميدوار كننده اي گفت :
ـ ولي به نظر مياد اون هم دوستت داره ، چرا مي خواهي خودت رو گول بزني ؟
ـ نه برعكس ، اگر فكر كنم كه دوستم داره اون وقته كه دارم خودم رو گول مي زنم. آرنيكا رفته ...اگر يه ذره به من فكر مي كرد ...
رادين به چشمان غم زده ي رايكا خيره بود . كي اين همه غبار غم گرفته بود ؟ لبخندي زد و گفت :
ـ به نظرم اين قدر خودت رو اذيت نكن ، اون رفته ولي حتماً طبق قولي كه به تو داده به همه چيز فكر مي كنه ...خب من دقيقاً نمي دونم چي بگم ، اما به نظرم بهتره اين همه نگران رفتنش نباشي ، بهتره بهش فرصت بدي ....
رايكا براي چند لحظه چشمانش را بست . چهره ي آرنيكا جلوي چشمانش واقعي به نظر مي رسيد . چشمان آبي اش . لبخند خاصش ...چه قدر دلش براي لبخندش تنگ شده بود ...
با يه نفس عميق چشم هاش رو گشود . تصوير آرنيكا محو شده بود . رادين رو مي ديد . برايش لبخندي زد . هر چند هنوز غم آرنيكا رو داشت ولي سبك شده بود . حرف زدن با رادين حتي اگر او جوابش رو هم نمي داد ، رايكا رو آرام كرده بود .
لبخندي زد و گفت : ممنون رادين كه به حرف هام گوش دادي .
رادين لبخندي زد و گفت : سنگ صبور خوبي بودم ؟
رادين لبخند پر رنگي زد و گفت : تو از يه مدتي خيلي تغيير كردي ، اگر حرفي براي گفتن داري مي توني رو من حساب كني .
رادين سري تكان داد و رايكا گفت :
ـ يه چيز بوش ، سرما مي خوري ؟
ـ حال ندارم پاشم .
رايكا بلوزي از كشو اش در آورد و گفت : مگه كجا رفته بودي ؟
رادين ياد لينا افتاد . نگاهش رو به رايكا دوخت و گفت : هوووووم ؟!!! هيچي بيرون بودم ....
رايكا لبخندي زد و گفت : با كي ؟
رادين سعي كرد عادي رفتار كنه . بي تفاوت گفت : بچه ها ...
رايكا بلوز رو لبه ي تخت گذاشت و گفت : بپوش .
و خودش بيرون رفت .

***

نيمه هاي شب بود كه مريم بيدار شد . هر شب بيدار مي شد . بيشتر نگراني هايش رايكا بود كه حس مي كرد عاشق شده . ولي با اين حال هر شب به اتاق رادين هم سر مي زد . هر دو رو به يه اندازه دوست داشت . هر شب قبل از خواب خدا رو شكر مي كرد كه رادين برگشته و ديگر مثل قديم از او متنفر نيست . رادين رو به اندازه ي رايكا دوست داشت ولي از رفتارهاش حس مي كرد در حال حاضر مشكلي نداشته باشه .
اول به اتاق رايكا سر زد . آرام و موقر به خواب رفته بود . لبخندي زد و بي سر و صدا در رو بست . به سمت اتاق رادين رفت . با شنيدن صداي هاي گنگ ناله مانندي قلبش تند تند به ديواره مي كوبيد . با قدم هايي سريع تر خودش رو رسوند . در رو باز كرد و وارد شد .
ديگر آرام گام بر نمي داشت كه مبادا رادين بيدار بشه ، دردش رو حس كرده بود . در تاريكي سمت تختش دويد . نفهميد چه طور در تاريكي دستش رو گرفت . خيس بود. دماي بدنش بالا رفته بود . دهانش قفل شده بود . سريع دويد كليد برق رو زد و سمت تخت برگشت . با ديدن رادين شكه شد . خيس عرق بود . آرام آرام اما سخت نفس مي كشيد . موهاي خوشرنگش به پيشاني و كناره هاي گوشش چسبيده بود . هر چند ثانيه دانه اي عرق از روي صورت و بدنش مي غلتيد ...
قطره قطره هاي اشك مريم تند تر مي غلتيد ....با صدايي پر بغض فرياد زد : رادين ...رادين جان ...
كنارش نشسته ، دستانش و گاهي شانه هايش را تكان مي داد ...
با گريه اي كه به هق هق مي رسيد دوباره صدايش زد :
ـ رادين ...پسرم ...چت شده ؟ رادين ....رادين ...
اردشير و رايكا خودشون رو سراسيمه به اتاق رسوندند . اردشير جلوي در خشكش زد ولي رايكا وحشت زده سمت تخت رفت . لبه ي تخت روي زانو هايش نشست ، دستي به پيشاني رادين كشيد . دستش سوخت .
با وحشت به صورت خيس او نگاه كرد . مريم صورتش رو به صورت خيس او چسبانده و هق هق سر داده بود .
رايكا سعي كرد مادرش رو از او دور كنه . اردشير به خودش اومد . شانه هاي مريم را عقب كشيد و با چشماني متعجب و گرد شده رو به رايكا گفت : ببين چشه .
رايكا سري تكان داد . چند بار صدايش زد . ناله هاي خفيف رادين قلب مريم رو مي لرزوند .
رايكا چند بار به صورت رادين سيلي زد . ولي جز ناله هاي گنگش هيچ عكس العملي نشنيدند ...مريم كه هق هقش اوج گرفته بود با درد نام او را صدا زد :
ـ راديــــــــــن !!!!
اردشير بازوهاي مريم رو فشرد و گفت :
ـ چرا با خودت اين طوري مي كني ؟ آروم باش ...
بعد رو به رايكا گفت :
ـ مي بريمش بيمارستان ...
رايكا سري تكان داد و گفت : باشه ، من كولش مي كنم و ميارم پايين .
بعد رو به مريم گفت :
ـ خواهش مي كنم شما آروم باشيد .
مريم دستش را جلوي دهانش گذاشت .
رايكا با دلسوزي گفت : بريد يه مانتو بپوشيد بياييد ...
اردشير مخالفت كرد :
ـ كجا بياد ؟ نه مريم تو بمون ...
ـ مامان رو نمي شناسيد ؟ ...
ادامه ي حرف رايكا رو گرفت : من نمي مونم خونه .
اردشير رو به رايكا گفت : سريع ، من مي رم ماشين و روشن كنم .
رايكا لبه ي تخت پشت به رادين نشست . كمي به عقب متمايل شد . دست هاي رادين رو دو طرف گردنش گذاشت و بعد زير پاهاي او را گرفت . مريم در رو كاملاً باز گذاشت و سريع بيرون دويد . رايكا به دقت بلند شد ...با يه جا به جايي كمي رادين رو به سمت بالا هل داد ...كمي خم شد و سمت در رفت . دست هاي رادين از روي شانه هاي او آويزان بود وقتي از روي پله ها به اين طرف و آن طرف تاب مي خورد .
قلب رايكا ريش شد ...بدن رادين روي پشتش مي لرزيد ...بغضش گرفته بود . رادين كه خوب بود ...شب داشتند با هم حرف مي زدند .
اردشير ماشينو روشن كرد و برگشت . پايين پله ها ايستاده بود گفت :
ـ رايكا بدش من ، سنگينه ...
ـ نه بريم ....
اردشير در رو باز نگه داشت ، رايكا ، رادين رو بيرون برد . مريم روسري به دست پله ها رو دو تا يكي طي كرد . با گريه آنها را همراهي كرد .
رادين رو در صندلي عقب گذاشتند ، مريم سرش را روي پاي خود گذاشت و با اشك موهاي خيسش رو نوازش كرد . رايكا و اردشير هم سوار شدند ؛ سمت بيمارستان راه افتادند .
اردشير با سرعت سرسام آوري مي راند . به خاطر نيمه شب بودن خيابون ها تقريباً خالي از تردد بود .
وقتي با سرعت در محوطه ي بيمارستان توقف كرد ، رايكا سريع پياده شد و دوباره رادين رو كول گرفت ....با قدم هايي بلند ، سمت بيمارستان رفت . اردشير جلو جلو سمت پذيرش مي رفت . مريم هم از پشت سر گريه كنان دنبال رايكا مي دويد .
وقتي وارد شدند دو نفر تخت آوردند . به رايكا كمك كردند تا رادين رو بخوابونه ...تو راهرو صداي چرخيدن چرخ هاي تخت ، قدم هايشان و هق هق مريم در هم پيچيده بود ....

منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/83

بازدید : 291 | تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 زمان : 16:13 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی