close
چت روم
رمان برادر ناتنی

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز سه شنبه 01 آبان 1397
10 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 2,329
    ورودي امروز گوگل : 18
    افراد آنلاین : 10
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.15.20
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : سه شنبه 01 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان برادر ناتنی

مهبد وقتي خبر دار شد آرنيكا رسيده ، با خنده سمت ميز آنها آمد با همه سلام و احوال پرسي كرد با رادين و رايكا و اردشير دست داد و رو صندلي كنار آرنيكا نشست و بدون اينكه ذره اي از حضور مريم يا اردشير معذب باشه رو به آرنيكا گفت :
ـ خوشگله تو كجا بودي ؟
آرنيكا با دلخوري گفت : تازه ياد من افتادي ؟
ـ نه عزيزم ....
و دستش را دور گردن آرنيكا انداخت . رايكا ناباور نگاهشان كرد . حس بدي در قلبش موج مي زد . آرنيكا سرش را بالا گرفت . نگاهش با نگاه غمگين رايكا تلاقي كرد . سرش را سمت ديگري برگرداند . رادين براي مهبد پوزخندي زد . با خودش گفت "حتماً براي اينكه دو تا رقيب پيدا نكنه نامزدش رو چسبيده. " رادين حوصله ي دردسر نداشت . پيش خودش خيلي زود كوتاه اومد . آرنيكا با تمام زيبايي اش به دردش نمي خورد . او خودش نامزد داشت . رايكا كه ديگه تحمل نداشت بلند شد و گفت : من مي رم يه كم قدم بزنم .
و از سالن خارج شد . مهبد بلند شد ، دست آرنيكا را گرفت و گفت : بيا برقصيم .
آرنيكا لبخندي زد و آرام به دنبال او كه دستش را گرفته بود راه افتاد . بعد مدتي مهبد ميان جمع آرنيكا را تنها گذاشت و شروع كرد با دوست دخترخاله اش رقصيدن . آرنيكا سمت ميز برگشت ، لبخندي زد و رو به رادين گفت : باهام مي رقصي ؟
رادين از پيشنهاد او تعجب كرد لبخندي زد و گفت : باعث افتخاره ولي مشكل اينه من اصلاً نمي رقصم .
آرنيكا به ابروهاي خوش فرمش حالت خاصي داد و گفت : چرا ؟
رادين فاصله ي بين لب و بيني اش را با انگشت اشاره خاراند و گفت : همين جوري
آرنيكا اصرار كرد : پاشو ، من تنهام .
مريم با لبخند به او اشاره كرد كه بلند شه . ولي رادين از جايش تكان نخورد . او هيچ وقت نمي رقصيد . آرنيكا دستش را سمت او دراز كرد ، مچ او را گرفت و گفت : بيا ديگه ....
رادين ناچاراً بلند شد و در حالي كه با او هم قدم مي شد گفت : من اصلاً رقص بلد نيستم باقی مطالب درادامه مطلب

آرنيكا ناباور گفت : جدي ؟ باور نمي كنم .
رادين لبخند زيبايي تحويل او داد و گفت : باور كن .
ـ مگه ميشه ؟
دست رادين را گرفت و او را مقابل خودش قرار داد . رادين ولي در جايش ايستاده و فقط دست مي زد و با نك كفشش رو زمين ضرب گرفته بود .
رايكا آرام و سر به زير وارد سالن شد . همان جا جلوي در از آن فاصله آرنيكا را ديد كه موهاي بلندش رو كمرش حركت مي كرد و دست رادين را گرفته بود و با هيجان چيزي بهش مي گفت . ديگه تحمل نداشت . دوباره از سالن خارج شد . تحمل رادين در كنار او خيلي سخت بود . ولي باز از قضيه ي نامزدي مهبد بيشتر نگران بود .
دستش را در جيب كتش انداخت و با قدم هايي آرام در باغ راه مي رفت . به اين فكر مي كرد كه چرا هيچ چيز جور نيست . اينكه واقعاً راهي هست ؟ فقط ابراز علاقه كردن به ذهنش مي رسيد كه آن هم از نظرش درست نبود .
بعد يه مدت آرنيكا و رادين پشت ميز برگشت و با اردشير و مريم مشفول صحبت شدند . وقتي همه براي صرف شام مي رفتند مريم گفت : چرا رايكا برنگشت !!!
اردشير سري تكان داد و گفت : ببين بيرون با كي داره صحبت مي كنه .
مريم گوشي اش را در آورد و تماس گرفت بعد با نگراني گفت : چرا گوشيش خاموشه ؟
آرنيكا نگران شد ولي لبخندي زد و با احترام گفت : شما بريد براي شام ، منم به مهبد مي گم رايكا رو صدا كنه .
مريم تشكر كرد و آن سه رفتند . آرنيكا دنبال مهبد گشت ، ولي او هم نبود . تصميم گرفت خودش دنبال رايكا بگرده . از فرشيد سراغ او را گرفت ولي او گفت رايكا را نديده و رو به آرنيكا گفت : تو برو من ديدمش مي گم بره .
آرنيكا گفت : آخه مهبد هم نيست .
فرشيد دستي به صورتش كشيد و گفت : يعني چه ؟ قايم موشك بازيه مگه ؟ مهبد ديگه كجاست ؟
آرنيكا شانه هاي ظريفش را بالا داد و گفت : نمي دونم . از فرشيد جدا شد ، كمي ديگر اطراف را گشت . با ديدن رايكا كه قدم مي زد ، لبخند زنون سمتش رفت . وقتي به او رسيد گفت : اينجايي ؟
رايكا با تعجب برگشت و به او نگاه كرد . دستش را از جيب كتش بيرون آورد و گفت :
ـ آره يه كم اومدم قدم بزنم .
آرنيكا لبخند زيبايي زد كه دل رايكا لرزيد .
ـ خيلي وقته اومدي .
رايكا به ساعتش نگاه كرد و آرنيكا گفت : چيه ناراحتي .
رايكا سعي كرد خونسرد باشه گفت : نه چيزي نيست .
آرنيكا همان طور كه با او گام بر مي داشت با لبخند گفت : چرا ناراحتي .
رايكا نگاهش كرد و لبخند عميقي زد . ديگه ناراحت نبود . اگر آرنيكا هميشه كنارش بود او هم غمي نداشت .
رو به او كه شانه هايش عريان بود گفت : سرما نخوري .
آرنيكا دستي به موهايش كشيد و گفت : نه هوا خوبه .
بعد مكثي گفت : بايد بريم براي شام ، ولي من مي خواستم باهات صحبت كنم .
رايكا به وجد اومد . آرنيكا مظلومانه او را نگاه كرد و گفت : اگر اشكالي داره بمونه بعد.
ـ نه نه بگو .
آرنيكا به نيمكت چوبي اي كه در باغ بود اشاره كرد و گفت : بشينيم ؟
رايكا سري تكان داد و كنار هم نشستند .

آرنيكا لبخند تلخي زد گفت : نمي دونم مي توني كمكم كني يا نه ، اما مي خوام باهات صحبت كنم .
رايكا برايش لبخند آرامش دهنده اي زد و آرنيكا گفت :
ـ راستش با مهبد مشكل دارم .
رايكا از اينكه ته دلش اين گفته خوشحالش كرده بود از خودش بدش اومد . آرنيكا آهي كشيد و گفت : وقتي لندن بودم همه چيز فرق مي كرد . نمي دونم شايد فقط در روز چند ساعت تلفني حرف زدن بود و الان وظايف ديگه اي هم داره ...نمي دونم ...ولي حس بدي دارم . من به مدت دو سال با مهبد هم صحبت شدم . راستش نمي خواستم قيافه شو ببينم ، مي خواستم خودم رو محك بزنم و ببينم تو يه رابطه ظاهر آدم ها چه قدر مي تونه برام اهميت داشته باشه . مهبد خيلي بهم اصرار مي كرد ولي من گفتم كه مي خوام فقط مكالمه داشته باشيم . راستش از راه دور كه صداش رو مي شنيدم بوي عشق مي داد ...
با حسرت آه ديگري كشيد و گفت :
ـ حرف هاي قشنگي هم مي زد ، راستش بعد تموم كردن درسم ديگه وسوسه شدم بيام پيش مهبد و اين انتظار ديدنش رو بشكنم . من حتي عكس هايي كه مي فرستاد رو هم نگاه نمي كردم .
دست هاشو به هم قلاب كرد روي پايش گذاشت و گفت : راستش مسئله اصلاً ثيافه نيست . من بعد ديدن مهبد هيچ احساسم تغيير نكرد ولي صداي ديگه آهنگ عشق رو نداشت ...فقط تا يه هفته باهام خيلي خوب تا كرد . بعد يه دفعه ...نمي دونم حس مي كنم مدام داره ازم فاصله مي گيره ...حس مي كنم مهبد ازم انتظاراتي داره كه نمي تونم براورده اش كنم .
رايكا به او كه ناراحت سرش را پايين انداخته بود نگاه كرد . دوست داشت سرش رو روي شانه ي خود بگذاره و دلداري اش بده . آن همه نزديكش بود ، مي ترسيد ناخودآگاه به آغوش بكشدش ...منظور آرنيكا را فهميد ، نسبت به مهبد احساس تنفر مي كرد .
آرنيكا سرش را بالا گرفت و گفت : چند وقت پيش اومد پيشم ازم خواست عروسيمون رو بندازيم جلو ...
رايكا ناراحت و رنجيده نگاهش كرد . آرنيكا گفت : ولي من ازش خواستم اين كار رو نكنه ، چون حس مي كنم اين درخواستش فقط از روي هوس بوده ...نميخوام فقط زيبايي ظاهري هاي منو ببينه ...من اومدم كه قلبم رو بهش بدم اما ...
رايكا ناباور به او نگاه كرد كه دو قطره اش به نرمي روي گونه اش سر خورد . از ديدن گريه ي او خيلي ناراحت شد . نتونست خودش رو كنترل كنه . دستش رو دراز كرد و اشك هايش را پاك كرد . آرنيكا گوشه ي چشمش را پاك كرد و گفت :
ـ من ..من ديگه دارم گيج مي شم . نمي دونم مهبد ..اون مهبدي كه ميشناختم نيست ...تازه دارم پي مي برم كه نميشناسمش ...
رايكا بي صدا آهي كشيد و صدايش زد : آرنيكا !
آرنيكا به چشمان او خيره شد . ولي رايكا نگاهش را گرفت . چه طور مي تونست بگه كه او دوستش داره ؟
از اينكه آرنيكا دست او را گرفت ، تعجب كرد . آرنيكا دست او را ميان دست هاي ظريف خود فشرد و گفت : رايكا خواهش مي كنم ، راهنماييم كن ...من دارم ديوونه مي شم.
خيلي سعي كرد تا او را سمت خودش نكشد و بغل نكنه . فقط به آرامي دست او را فشرد و آرنيكا گفت : دارم ديوونه مي شم . من يه تعهد هايي نسبت به اون دارم ، خب اون دو سال و نيمه منتظر منه ...ديگه از چند ماه ديگه بايد دنبال كارهاي عروسي باشيم ...
رايكا پكر به دستانشان نگاه كرد و آرنيكا گفت : رايكا چرا چيزي نمي گي ؟
از لحن غصه دار او دلش گرفت . سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد .
ـ آرنيكا ، ناراحت نباش ، درست مي شه ..
آرنيكا دست هاي او را ول كرد ، شقيقه هايش را فشرد و گفت :
ـ چي درست مي شه ؟ اون خيلي سرد و بي تفاوت شده . حتي از اينكه برام وقت بگذاره و بخواد باهام بيرون بره طفره مي ره .
دقيقاً حرفي زد كه دل خودش را سوزاند : خب بريد پيش يه مشاوره .
آرنيكا متاسف سري تكان داد و گفت : بارها ازش خواستم ، مي گه ما كه مشكلي نداريم ...
رايكا عصبي شد با اين حال آرام گفت : پس اين حال و روز تو چيه ؟ بهش نمياد اين قدر نادون باشه ...خودش رو زده به اون راه .
ـ من چي كار كنم ؟
رايكا گفت : خب اگر از رابطه ت رضايت نداري تمومش كن .
نفس عميقي كشيد . اين تنها حرفي بود كه از دلش مي اومد . منتظر به آرنيكا نگاه كرد .

آرنيكا لبان خوش فرمش را كمي باز كرد و آرام گفت : خيلي بهش فكر كردم .
رايكا فقط نگاهش كرد . آرنيكا گفت : بايد با خودش صحبت كنم .
رايكا سري تكان داد و آرنيكا مستاصل به او چشم دوخت و گفت :
ـ تو اگر جاي مهبد بودي چي كار مي كردي ؟
رايكا به او نگاه كرد دوست داشت بگه با تمام وجودم دوستت مي داشتم اما لبخندي زد . آرنيكا گفت : تو هم فكر مي كني اگر نامزدت نتونه انتظارات رو برآورده كنه ، بايد كم محلي بهش بشه ؟
رايكا لبخندي زد و گفت : نه من اصلاً اين طوري فكر نمي كنم .
بعد با لبخند شوخي گفت : من كه فكر مي كنم مهبد عقل تو سرش نداره .
آرنيكا نگاهش كرد و خنديد . گونه هايش از خنده برجسته شد و رايكا حس كرد نمي تونه نگاش نكنه .
بالاخره بلند شدند . با هم قدم مي زدند آرنيكا گفت : الان همه شام خوردند ، ببخشيد ها ، گرسنه اي ؟
رايكا لبخندي زد و گفت : نه .
سرش را بالا گرفت با ديدن دختر و پسري كه گوشه ي باغ در تاريكي كنار يه ماشين در حال بوسيدن هم بودند اخم هايش تو هم رفت . خواست نگاهش رو از آنها بگيره كه ديد پسر مهبده . خون جلوي چشم هاشو گرفت . همان موقع كه ديد نگاه آرنيكا داره مي چرخه سريع دستش رو روي چشم هاي آرنيكا گذاشت . آرنيكا شوكه شد دست رايكا را كه روي چشمش بود گرفت و سعي كرد كنار بزنه .
رايكا با يه دست بازوي او را گرفت و او را 180 درجه برگرداندش به سمت ديگر . آرنيكا بالاخره دست رايكا را از روي چشمش كنار زد و گفت : داري چي مي كني ؟
رايكا از صحنه اي كه شوكه بود گفت : هيچي ...
آرنيكا لبخند زد و گفت : پس چرا اين طوري كردي ؟
رايكا كه مي ترسيد آرنيكا برگرده و با ديدن آن صحنه ناراحت بشه گفت : بريم ديگه .
با هم قدم برداشتند ولي آرنيكا ايستاد . روي پاشنه چرخيد و اول چيز زيادي نديد ولي وقتي دست مهبد رو ديد كه روي كمر دختر بالا مي رفت ناباور نگاهش رو روي صورت آن دو بالا آورد . باورش نمي شد ، مهبد بود .
رايكا نگران بازوي او را گرفت و صدايش كرد : آرنيكا .
آرنيكا كه بدون پلك زدن فقط خيره شده بود جوابي نداد . رايكا مقابل او ايستاد تا بيشتر از اين چيزي نبينه .
انگشتان قلمي آرنيكا روي دهانش قرار گرفت ، سرش را پايين انداخت و شانه هاي ظريفش شروع به لرزيدن كرد . رايكا تا سر حد جنون از دست مهبد عصبي و از گريه هاي آرنيكا غمزده بود . سمتش رفت ، دستش رو گرفت . هق هق ريزش بالا گرفت و اشك هاي معصومانه اش فرو ريخت . رايكا ديگر تحمل نداشت . گفت :
ـ آرنيكا شايد مست باشه .
از اينكه رو كثافتكاري هاي مهبد پرده مي گذاشت راضي نبود ، ولي اصلاً هم دوست نداشت او را اين چنين پژمرده ببينه .
يه قدم ديگه كه برداشت آرنيكا خودش را در آغوش او انداخت و به گريستن ادامه داد. رايكا شوكه ايستاده بود . به آرامي دست هايش را بالا برد و موهاي او را نوازش كرد .

فصل چهارم : قهر و آشتي .

بي حوصله گفت :
ـ الو ؟
ـ كجايي ؟
ـ مگه مفتشي ؟
ـ هه هه هه ، تازه فهميدي ؟
ـ سر كارم .
ـ اِااااااااا جدي ؟ سر كاري ؟ كي سر كارت گذاشته ؟
رادين عصبي شد و گوشي رو قطع كرد . روي ميز گذاشت . هنوز دستش به كيبرد نرفته بود كه دوباره زنگ خورد . لينا بود . پوزخندي زد . اول جواب نداد . سر سومين بار كه زنگ زد ، برداشت . لينا گفت :
ـ چه بي جنبه اي .
ـ قطع مي كنم ها !!!
ـ خيلي خب .
ـ چي كار داري ؟ وقت ندارم .
ـ نمي خواهي بيايي منو ببيني ؟
رادين پوزخندي زد و گفت : تو دلت براي من تنگ شده ؟
لينا از پشت تلفن شكلكي در آورد و بعد گفت : ميايي ؟
ـ نه .
ـ باشه پس خداحافظ . برم دعوت مازيار رو قبول كنم ، كلي خواهش كرد باهاش برم كافه سنتي .
رادين چيزي نگفت و لينا با يه لبخند گوشي رو قطع كرد .

در رو بست . عينك آفتابي دور قهوه اي اش را روي چشم زد و راه افتاد . چند قدم بر نداشته بود كه هيونداي قرمز رنگي زير پايش ترمز كرد . سرش را بالا گرفت و به رادين نگاه كرد . ابرويي بالا انداخت و رفت نشست . رادين راه افتاد و گفت :
ـ داشتي مي رفتي ديدن استادت ؟
لينا لبخندي زد . راحت تكيه داد و آرنجش رو لبه ي پنجره گذاشت و چيزي نگفت . رادين نيم نگاهي به او انداخت كه خونسرد به رو به رو چشم دوخته بود . اخم كرد و پايش را روي پدال گاز فشرد .
ـ كجا مي ريم ؟
رادين نگاه ديگري به او انداخت تند عينك او را از روي چشمش برداشت و گفت :
ـ جواب منو ندادي .
لينا لبخند مرموزي زد و گفت : واسه ت چه فرقي مي كنه ؟
و خودش رو به سمت جلو كشيد تا عينكش را برداره . رادين زودتر از او عينك را برداشت . نبايد اين قدر برايش مهم مي شد . نبايد اصلاً از اول چيزي مي پرسيد . با حرص عينك را از پنجره انداخت بيرون . لينا با تعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ ديوونه چرا عينكم رو انداختي دور ؟
رادين پوزخندي زد و سريع دور زد . لينا كه كمربند نبسته بود يه وري شد و سرش محكم به بازوي او خورد . دستش را به بازوي او فشار آورد تا به عقب برگرده و خوب بشينه . بعد كمربندش را بست و گفت : رانندگيت رو ....بايد بهت مدال داد .
رادين با اخم به لاك هاي جگري رنگ دستان او حين بستن كمربند خيره شد و پوزخندي زد .
لينا از كيفش بسته آدامسي بيرون آورد و گفت : مي خوري ؟
رادين مه علامت منفي سري تكان داد و لينا براي خودش آدامس برداشت و در دهان گذاشت .
ـ با هم ناهار مي خوريم ؟
رادين نگاهش كرد و چيزي نگفت . لينا گفت : آهنگ چرا نمي گذاري ؟
و دستش سمت cd ها رفت . رادين دست او را گرفت و عقب كشيد . بدون اينكه نگاهش كنه گفت : حوصله ي آهنگ گوش كردن ندارم .
لينا كه از لمس دست او حس خوبي داشت لبخندي زد . رادين دست او را ول كرد و لينا ديگر چيزي نگفت .
بعد از اينكه ناهار خوردند لينا با شوق و ذوق ازش خواست كه بيرون بروند ولي رادين گفت كه كلاس خصوصي دارد . دوباره سوار ماشين شدند . لينا گوشي اش را در آورد و براي خودش آهنگ گذاشت . رادين سمتش برگشت و جدي گفت :
ـ مگه نمي گم حوصله ي آهنگ گوش دادن ندارم ؟
لينا ولي با لجبازي تمام راه گوشي شو روشن گذاشت و آهنگ گوش داد . داخل كوچه نرسيده به خونه اش نگه داشت و گفت : برو .
لينا كوله اش را برداشت و گفت : نميايي تو ؟
ـ نه ديرم شده .
لبخندي زد و پياده شد . رادين به او نگاه كرد كه پشت كرده و مي رفت . لبخندي زد . خواست زنگ بزنه و اذيتش كنه . شروع كرد شماره گيري . صداي ويبره شنيد . سرش رو برگردوند ، ديد گوشي لينا روي صندلي جا مونده . با تعجب گوشي را برداشت به شماره ي خودش و عكس بالاي آن نگاه كرد . سر در نمي آورد . اين عكس در گوشي او چه مي كرد ؟ عكس رادين بود كه يه ژاكت قهوه اي رنگ پوشيده و در اتاقش گرفته بود . ناباور سري تكان داد .

بخش تصاوير گوشي او را گشت ...چيزي كه دنبالش بود يافت ....اونجا پر بود از عكس هاي او عكس هاي شخصي اش ...پس از گوشي اش برداشته بود . عصبي گوشي را در مشتش فشرد و پياده شد . بدون اينكه در رو ببنده چند قدم رفت و داد زد :
ـ ليــــــــنا !!!!!!!
لينا با لبخند برگشت ولي با ديدن عصبانيت او لبخندش جمع و جور شد . رادين عصبي با گام هايي منظم اما بلند سمت او رفت و در حالي كه گوشي لينا را در هوا تاب مي داد گفت : اين چيه ؟
لينا نگاهي مظلومانه به او و بعد به گوشي اش انداخت و گفت : چي ؟
رادين صفحه ي گوشي را سمت او گرفت و عصبي گفت : اين .
لينا لبش رو گزيد و رادين عصبي گفت : اينا چيه ؟ چرا به گوشي من دست زدي ؟ چرا بي اجازه عكس هامو برداشتي ؟
لينا لب ورچيد . دستش را دراز كرد تا گوشي را بگيره كه رادين دستش را عقب برد و عصبي تمام عكس ها را حذف كرد و گوشي رو به سينه ي او كوبيد . لينا با دو دست مانع از افتادن گوشي شد . رادين عصبي دستي ميان موهايش برد و گفت :
ـ اصلاً از آدم هايي مثل تو خوشم نمياد ... چه طور به خودت اجازه مي دي هر كاري دلت خواست بكني ؟ ديگه بهم نه زنگ بزن نه اينكه دور و برم پيدات بشه .
نگاهي به چشمان عسلي تر شده اش انداخت و با حرص به سمت ماشينش برگشت . بدون اينكه نگاه ديگري به او بياندازد رفت . بعد رفتنش لينا سمت خونه رفت . اشك هايش با چرخش كليد در قفل روان شد . در را محكم به هم كوبيد و سمت خانه دويد . با كفش وارد شد . گوشي و كوله اش را روي مبل انداخت و ناراحت و غمگين سمت اتاقش رفت . شالش را كند ، مانتويش را در آورد و عصبي پايش را زمين كوبيد . دو قطره اشك ديگر براي خالي كردن احساس عذاب دروني اش روي گونه اش جاري شد . نفس عميقي كشيد . سمت كمد رفت . شمشيرش را از غلاف در آورد . چند بار عصبي در هوا تكان داد بعد با يه گارد سه رخ پرتره ي خود ايستاد . شمشير در دستانش به سمت چپ ثابت مانده بود . نگاهي به پرتره اش انداخت . چشمانش را بست و با باز كردن آنها با يه حركت شمشيرش را سمت جلو كشيد و پرتره از وسط دو نيم شد و اشك هايش يكي پس از ديگري ريخت . دوست داشت تمام اتاقش را به هم بريزه و با شمشير خرد كنه اما شمشير از دستش افتاد و سمت تخت رفت . دراز كشيد و صداي هق هقش سكوت خانه را شكست . شانه هايش مي لرزيد چشمانش را بسته بود .

***


رادين به شدت با خودش درگير بود . نمي خواست به لينا فكر كنه . از اينكه عكس هايش را برداشته خيلي عصبي بود ولي همش به اين فكر مي كرد كه چرا او اين كار را كرده ؟ چون دوستش داره ...اين خيلي وقته بهش ثابت شده . حس كرد كمي تند رفته . مطمئن بود او خودش تماس نخواهد گرفت . از كارش پشيمون شد . نبايد اين قدر تند مي رفت .
بعد شام از پشت ميز بلند شد . رايكا و مريم و اردشير هر سه هنوز پشت ميز نشسته بودند . بدون اينكه نگاهي به آنها بياندازه ، از پله ها بالا رفت . روي تختش نشست و به گوشي زل زد . بعد كمي ترديد لبخندي زد .
لينا روي تخت نشسته بود و با يه فنجان قهوه به دست به پنجره نگاه مي كرد . حتي هنوز كفشش رو هم در نياورده بود . با صداي تيك تيك گوشي اش برگشت . فنجان را روي تخت گذاشت . گوشي را برداشت . باورش نمي شد . لبخندي گوشه ي لبش نشست . رادين پشت سر هم برايش عكس مي فرستاد . ناباور به عكس هاي او نگاه كرد و لبخندش عميق تر شد . هنوز هم عكس برايش ارسال مي شد . گوشي رو روي قلبش گذاشت و اشك شوق ريخت . بعد كلي عكس هايي كه به دستش رسيده و اشك هاي او هم بند اومده بود با لبخند داشت تك تك عكس ها را نگاه مي كرد كه گوشي اش زنگ خورد . جواب داد .
رادين براي اينكه راحت تر صحبت كنه بلند شد و سمت پنجره رفت . به آسمان شب نگاه كرد و گفت : سلام .
لينا از لحن آروم او لبخندي به لبش نشست و گفت : سلام .
ـ عكس ها ...
دستي به موهايش برد و گفت : بس بود ؟
لينا با خوشحالي گفت : آره .
ـ خب ...
هنوز در زبانش نمي چرخيد كه بابت رفتارش عذرخواهي كنه . لينا هم به رويش نياورد و اين قلب او را نسبت به او نرم تر مي كرد . لبخندي زد و با مهربوني گفت :
ـ پس چرا چيزي نمي گي ؟
ـ چي مي گفتم ؟
ـ خب من از دستت عصبي شده بودم . بايد بهم مي گفتي .
ـ آخه من خيلي وقته اين عكس ها رو برداشته بودم .
لبخندي روي لب رادين نشست و گفت : چرا نخوابيدي ؟
ـ خوابم نمي برد .
ـ حالا خوابت مي بره ؟
ـ نه قهوه خوردم .
رادين مدتي باهاش حرف زد و لينا بعد شب به خير گوشي رو گذاشت . رادين با خيالي كه آسوده شده بود سمت تختش رفت ، قبلش لامپ را خاموش كرد .
تا سرش روي بالش رفت ، ويبره ي گوشي اش باعث شد نيم خيز بشه .
گوشي شو برداشت . فايل دريافتي رو باز كرد . با ديدن تصوير لينا لبخندي به لبش نشست . خودش هم دوست داشت عكس او را داشته باشد . دستي روي شيشه ي گوشي اش كشيد و لبخند زد به صورت مهتاب گون لينا در عكس به چشمان عسلي و موهاي مشكي اش و دستش كه زير چانه زده و لاك ناخنش همرنگ موهايش بود ...مدت ها به عكس او خيره بود تا اينكه گوشي به دست خوابش برد
وارد اتاق مهبد شد و رو به او كه كراوات مي زد گفت : ميري سر كار ؟
مهبد لبخندي برايش زد و گفت : آره عشقم ...بريم صبحونه بخوريم .
و دستش را دور بازوي او گذاشت ولي آرنيكا با حس بدي دست او را پس زد . مهبد با تعجب نگاهش كرد . آرنيكا نگاه آبي اش را به او دوخت و گفت :
ـ مهبد بايد باهات صحبت كنم .
مهبد لبخندي زد و گفت : خب بگو .
ـ بشين ...
ـ يعني طول ميكشه ؟
ـ آره .
مهبد كيفش را برداشت و گفت : من ديرم مي شه ، بعداً باهات حرف مي زنم .
آرنيكا از بي توجهي او دلخور شد . به او كه از اتاق خارج مي شد نگاه كرد . آهي كشيد .
مهبد بعد خوردن صبحونه به محل كارش رفت . آرنيكا با زن عمو اش برنامه تماشا كرد و بعد هم لباس پوشيد تا با او به خريد بره . بعد خريد به زن عمويش گفت كه يه سر به ديدن مهبد مي ره و از او جدا شد .
ماشين گرفت و رفت . وقتي رسيد همه او را تحويل گرفتند يه عده براي اينكه او همسر آينده ي رئيسشون بود و يه عده براي زيبايي اش . مهبد همان موقع كه از اتاقش تلفن به دست بيرون اومد با ديدن آرنيكا عصبي تماسش را قطع كرد به يكي از كارمندانش كه آرنيكا را نگاه مي كرد گفت "آشغال به چي نگاه مي كني ؟ گمشو وسايلت رو جمع كن ...اخراجي "
بعد با گام هايي بلند سمت آرنيكا رفت دستش را كشيد و به اتاق برد . و سرش فرياد زد :
ـ مگه نگفتم نيايي اينجا ؟
آرنيكا كه از عكس العمل او ترسيده بود با ترديد نگاهش كرد و گفت : مي ..ميخواستم باهات حرف بزنم .
مهبد بلند داد زد : مي خوام حرف بزنم ، حرف بزنم ...من فرار نمي كنم كه خونه ميومدم ....معلوم نيست چي چرت و پرتي مي خواد بگه .
آرنيكا حس كرد قلبش مي شكنه . اصلاً تحمل رفتار هاي او را نداشت مخصوصاً از وقتي فهميده بود بهش خيانت مي كنه . كيفش رو كه روي ساعدش سر خورده بود روي شانه اش گذاشت و سمت در رفت . مهبد از پشت سر كمر او را گرفت و گفت : ـ كجا مي ري ؟
ـ مي رم .
ـ مگه نيومده بودي حرف بزني ؟
خودش رو از دست او رها كرد . مهبد دوباره خشمگين شد و تهديد كنان گفت :
ـ بمون برات ماشين بگيرم .
آرنيكا ناچاراً ايستاد . مهبد به تاكسي تلفني زنگ زد و تا جلوي در باهاش رفت . آرنيكا غمگين در ماشين نشست و مهبد گفت :
ـ يه راست برو خونه ، ديگه هم اينجا نيا باشه ؟
آرنيكا بي هيچ حسي سرش را تكان داد و ماشين راه افتاد . سرش رو پايين گرفت و به انگشتانش خيره شد . ياد خيانت مهبد كه جلوي چشمانش اتفاق افتاده بود ، افتاد...كاش مي موند و حرفش رو مي زد . ياد رايكا افتاد . لبخندي زد و گوشي شو در آورد . با او تماس گرفت .

بعد صحبت با رايكا آرام گرفت . انگار از اول غمي نداشت . به خانه رفت و منتظر برگشتن مهبد شد . روي تخت نيم خيز دراز كشيده و كتابي درباره ي روابط مي خوند كه صداي مهبد رو شنيد كه با مادرش حرف مي زد . مهبد سمت اتاق او آمد در زد و وارد شد . آرنيكا نگاهش كرد . مهبد با ديدن لبان او وسوسه شد رفت داخل اتاق در رو بست به تاب بندكي اي كه پوشيده بود نگاه كرد و لبخند زنون گفت : چي كارم داشتي ؟
آرنيكا در جايش نشست ، كتاب رو بست و بهش نگاه نكرد . رفتارش نشون مي داد كه دلخوره . مهبد با يه لبخند سرسري سمت او رفت . لبه ي تخت نشست دستش را روي بازوي او كشيد و گفت : چيه عزيزم ؟
آرنيكا دست او را پس زد ، بلند شد و سمت پنجره رفت . مهبد به اندام خوش تراش و قوس كمرش نگاه مي كرد . آرنيكا پنجره رو باز كرد سوي او برگشت و گفت :
ـ خيلي حرف ها بود كه مي خواستم بزنم ، ولي رفتار امروزت بهم ثابت كرد كه حتي ارزشش رو نداري باهات حرف بزنم .
مهبد از روي تخت بلند شد ، با چند گام خودش را به او رساند . طره اي از موهايش را گرفت ، بوسيد و گفت : ديدي كه چه طور نگاهت مي كردند .
آرنيكا دلخور رويش را برگرداند و مهبد يه دستش را دور كمر او حلقه زد و با وسوسه لبش را سمت او برد كه آرنيكا سريع واكنش داد ، خودش را عقب كشيد و با يه حركت حلقه ي دستان او را گشود و گفت :
ـ همه چيز بين ما تموم شده ، بهتره خودت رو به من نزديك نكني .
مهبد عصبي شد ، اخم هايش در هم رفت و گفت : اين چرت و پرت ها چيه مي شنوم ؟
ـ از نظر تو چرت و پرت هستند ، ولي من كاملاًً جدي ام . همه چيز تموم شد .
مهبد خنده ي عصبي اي سر داد و بعد جدي داد زد : چي فكر مي كني ؟
آرنيكا خونسردي اش را از دست داد و گفت : ترجيح مي دم ديگه اصلاً فكر نكنم . هر كاري كه به نظرم درست بياد انجام مي دم .
همان موقع در باز شد . مادر مهبد وارد شد با تعجب به آنها نگاه كرد و گفت : چي شده ؟
مهبد سمت در رفت و گفت : مامان جون چيزي نيست ، بريد بيرون من بايد با آرنيكا صحبت كنم .
ـ واه چرا داد و بيداد مي كنيد ؟
مهبد نگاه بي حوصله اش را روي مادرش ثابت نگه داشت و او قبل بيرون رفتن گفت :
ـ بابات اومده ، بياييد غذا سرد مي شه .
مهبد در را بست و گفت : ها چرا ساكتي ؟
آرنيكا خسته دستش را به كمر زد و گفت : حرفي كه بايد مي زدم رو زدم .
ـ ببين نگذار دادم بره هوا كه دوباره مامان و بابا بيان مداخله كنن ها ...
ـ تو مگه وحشي هست مي خواهي داد بزني ؟
ـ آره وقتي ببينم لازمه ، وحشي هم مي شم .
آرنيكا در حالي كه سمت در مي رفت گفت : من با آدم هاي وحشي حرفي ندارم چون امكان داره ، حمله ام كنند .
دستش روي دستگيره رفته بود كه مهبد دستش را دور شكم رو گرفت و او را سمت خودش كشيد . آن قدر يه دفعه و با عجله او را كشيد كه دستش هنگام جدا شدن از دستگيره ضربه خورد و ناخنش شكست . مهبد گردن او را بوسيد و بعد عصبي او را روي تخت هل داد . آرنيكا وحشت زده به او كه كتش را در مي آورد نگاه كرد . مهبد روي تخت رفت . دستانش را دو طرف او گرفت و گفت :
ـ الان حمله هم بهت نشون مي دم .
آرنيكا با تنفر نگاهش كرد و گفت : من ديدمت ....
مهبد با تعجب نگاهش كرد . آرنيكا ادامه داد با صدايي كه مي لرزيد :
ـ وقتي كه تو باغ تالار داشتي بهم خيانتي مي كردي ، ديدمت ، وقتي اون دختر رو مي بوسيدي ديدمت . من با آدم هاي خيانت كار هيچ كاري ندارم .
مهبد كه تازه از شوك حرف هاي او در آمده بود گفت : ديدي كه ديدي ...تو كه هيچ جوره با من حال نمي كني ...منم مجبورم با يكي ديگه حال كنم .
آرنيكا دست هاي ظريفش را روي شانه هاي مردانه ي او گذاشت و سعي كرد او را از خودش عقب كنه ، ولي بي فايده بود . مهبد تكاني نخورد . با تنفر نگاه آبي اش را به او دوخت و گفت :
ـ پس برو با همون دخترا حال كن ، تو لياقت منو نداري .
مهبد عصبي نگاهش كرد بعد نگاهش به روي سينه هاي او ثابت ماند . آرنيكا با وحشت به او نگاه كرد . مهبد داشت خودش را به او نزديك تر مي كرد كه آرنيكا يك پايش را كمي بالا آورد و با زانو به زير شكم او ضربه زد . مهبد از درد به دور خود پيچيد و روي تخت كنار او افتاد . صورتش سرخ شده بود انگار نفسش بند اومده بود . آرنيكا از روي تخت بلند شد سمت در رفت . به او كه از درد به خود مي پيچيد نگاه كرد . با نگراني از اتاق خارج شد . پدر و مادر مهبد با ديدن او پي به پريشاني اش بردند . ازش پرسيدند مهبد كجاست .

رادين بعد كلاسي كه براي دانشجويان گذاشته بود ، سمت خونه ي لينا راند ، وسط راه او را ديد و سوار كرد ...لينا لبخندي زد و حالش رو پرسيد و گفت :
ـ چه عجب يادي از ما كردي ، دلت برام تنگ شده بود ؟
ـ گفتم شايد دل تو برام تنگ شده باشه ...
لينا از اون همه غرور او شروع كرد به خنديدن . حركاتش و حرف هايش با هم در تضاد بود ....
رادين با لبخند نگاهش كرد و گفت : دوست داري كجا بريم ؟
ـ هر جا من بگم ؟
لينا كمي فكر كرد و گفت : يه رستوران خوب ، گرسنمه .

آرنيكا مردد به گوشي اش نگاه كرد بعد شماره ي رايكا رو گرفت . رايكا با ديدن شماره ي آرنيكا خوشحال جواب داد :
ـ جانم ؟
ـ سلام رايكا خوبي ؟
ـ مرسي تو خوبي ؟
ـ آره خوبم .
رايكا سكوت كرد . آرنيكا لبخندي زد و گفت : سر كاري ؟
ـ آره . كارم داري ؟
ـ راستش امشب تولد عمومه ...
ـ مبارك باشه ...
ـ من هنوز براش چيزي نخريدم ، زن عمو كادوشو خريده و داره كيك آماده مي كنه ، مي خوام برم بيرون ولي تنهام مي خواستم ببينم ...
ـ مي خواهي باهات بيام خريد ؟
ـ اگر وقت داشته باشي ...
ـ آره حتماً ..اينجا ديگه كارم تموم شده .
آرنيكا لبخندي زد و گفت : خيلي خوشحالم ، پس ميايي ؟
رايكا كه از خوشحالي او راضي بود گفت : حتماً ، مي بينمت .
با ديدن رايكا لبخندي زد و دست تكان داد . رايكا ماشينش را پارك كرد و با لبخند سمتش رفت و با خوشرويي احوالش رو پرسيد .
ـ تو هم ميايي تولد عموم ؟
رايكا لبخندي زد و گفت : من كه دعوت نيستم .
ـ من دعوتت مي كنم .
ـ نه مگه خانوادگي نيست ؟
ـ اشكال نداره ، تو كه غريبه نيستي .
رايكا غرق شادي شد . احساس خوبي داشت ...از اينكه برايش غريبه نبود . با هم وارد پاساژ شدند و رايكا پرسيد : چي مي خواهي بخري ؟
آرنيكا نگاهش كرد و گفت : تو رو آوردم كه بهم كمك كني ...
رايكا لبخند زنان سري تكان داد و شانه به شانه ي هم تو پاساژ قدم مي زدند و پشت بعضي ويترين ها مي ايستادند .
فرشيد با خنده و شوخي از بوتيك دوستش خارج شد ف دستي تكان داد و رفت . كمي جلو تر با ديدن آرنيكا تعجب زده ايستاد ...با دقت به او و رايكا نگاه كرد . با خودش گفت "آرنيكا با اين پسره چي ميكنه ؟"
پشت ستوني خودش را پنهان كرد و گوشي شو از جيب در آورد و شماره ي مهبد رو گرفت .
اشغال مي زد ، دوباره شروع به شماره گيري كرد ....
بعد چند بوق مهبد جواب داد :
ـ الو فرشيد تويي ؟
ـ سلام مهبد .
ـ سلام خوبي ؟
ـ مرسي .
ـ چيه ؟ كارم داري ؟ منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/71

بازدید : 218 | تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1392 زمان : 19:4 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی