close
چت روم
رمان اناهیتا

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز سه شنبه 01 خرداد 1397
4 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : *کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 349
    ورودي امروز گوگل : 27
    افراد آنلاین : 4
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.166.245.10
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : سه شنبه 01 خرداد 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان اناهیتا


آن سفر انگار براي خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزيه وتحليل مسائل پيش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره اي اساسي باشد.
وقتي به سرسبزي بيكران كوه هاي البرز رسيدند متوجه شد آني تكاني به خود داد اما پلك هايش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جايي براي پارك پيدا كند . با ديدن تابلوي قهوه خانه اي محلي كمي از سرعت ماشين كاست و پس از طي مسافتي، نزديك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
- خانمي! يعني اين قدر خوابت مي اومد؟!
آني آهسته چشمانش را گشود و بي آن كه به كورش نگاه كند گفت: قرص خورده بودم. حوصله ي جاده نداشتم.
- ولي هنوز دو ساعتي مونده به مقصد برسيم و من حسابي حوصله ام ازسكوت سر رفته.
آني قدكشه اي كرد و نگاهي به اطراف انذاخت. بعد به دنبال كورش از ماشين پياده شد.
پس از نوشيدن چاي، ديگر، خواب از سرش پريده بود و با نگاهي خالي از شور و شوق، اطراف را تماشا مي كرد.كورش متوجه بود دوباره نگاه هاي سرد و يخي آني در چهره اش پديدار مي شوند و او به راحتي درهاي اندوه و نا اميدي را به روي خود گشوده. با اين تفاوت كه اين بار به جاي آن كه از ديگران انتقام بگيرد خود را آماج تير انتقام خودش قرار داده بود.
عصر هنگام بود كه وارد ويلاي نويد شدند. روز قبل نويد كليد .يلايش را به او داده بود و با لبخندي معنا دار گفته بود « ناه عسل خوش بگذره!» كورش با اخمي كه از روي شرم به ابرو نشانده كليد را از او گرفته و با خود فكر كرده بود چرا به آن موضوع نيانديشيده! در حقيقت او آن قدر نگران آني و صبا بود كه خود و احساسات خود را فراموش كرده بود.
چمدان بزرگ را همراه ساكي ديگر از پشت ماشين برداشت و داخل ويلا برد. آني اما به سمت دريا رفت. نگاه سبز و خاكستري اش را به آبي دريا دوخت و به امواج آرام آن حسرت برد.باقی مطالب درادامه مطلب


با احساس كورش در كنارش، سر برگرداند و به او كه نگاهش مي كرد خيره شد. دلش فرو ريخت و فكر كرد مبادا روزي او را از دست بدهد!
صداي رعد و طوفان همراه بارش تند باران كورش را از خواب پراند. اولين شب حضورشان در ويلا بود و او جلوي تلويزيون خوابش برده بود. از فكر اين كه مبادا آني از آن صداهاي وهم آور بترسد از جاي بلند شد تا سري به او بزند. آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را باز كرد. در تاريكي اتاق كمي طول كشيد تا متوجه شود تخت خالي ست. نفهميد چرا دلش ناگهان به شور افتاد. با سرعت به سمت دستشويي رفت و چند ضربه به در زد. اما پاسخي نشنيد . در را باز كرد اما آني آن جا نبود. به حمام و تك تك اتاق ها سرك كشيد. اما آني نبود. وحشت زده و با سرعت كاپشن بهاره ي خود را به تن كرد و از ويلا خارج شد. طوفان با بي تابي قطره هاي درشت و هراسان باران را به اين سو و آن سو مي كوبيد و صداي امواج خروشان دريا، خشم طبيعت را با همه يوجو به نمايش مي گذاشت. صداي فرياد كورش كه آني را صدا مي زد در ميان آن همه هياهو گم شد. او به حالت دو اطراف ويلا را گشت و بعد انگار از اول مي دانست آني كجاست به سمت ساحل دويد. از همان فاصله پيكر آني مشخص بود كه رو به دريا چون مجسمه اي سنگين ايستاده و باد و باران باراني اش را تكان مي داد.
كورش خود را به او رساند. سعي داشت خشم خود را مهار بزند و حال او را درك كند. وقتي بازوي او را گرفت دختر چنان جا خورد كه يه وضوح مي لرزيد.
- نترس. منم . . . مگه ديوونه شدي كه اين وقت شب توي اين هوا اومدي اين جا؟!
آني زمزمه اي كرد اما كورش نشنيد. آني دوباره كمي بلندتر حرفش را تكرار كرد و اين بار كورش به آن چه مي شنيد شك داشت. « مي خواستم خودم رو بكشم!»
ناباورانه و با چشم هاي از حدقه درآمده غريد: تو چي گفتي؟
فرياد آني چنان بلند بود كه حتي باد و طوفان در مقابل او كم مي آورد. ضجه اش چنان جگر خراش بود كه انگار تخته سنگي امواج دريا را پاره پاره مي كند و حركاتش به راستي مانند ديوانگاني بود كه ديگر قيد همه چيز را زده اند.
- مي خواستم خودم رو بكشم! . . . از خودم بدم مي ياد . . . از خودم بيزارم . . . نمي دونم چرا به اين دنيا اومدم؟ . . . چرا؟ هر چي فكي مي كنم دليل بودنم رو نمي فهمم . . . خودم رو نمي فهمم . . . من كي هستم؟ چي هستم؟ فرشته ي عذابم يا فرشته ي مرگ؟! حتي براي تو هم خوب نيستم. من چه فايده اي براي تو دارم؟ . . . چه نقشي توي زندگيت دارم؟ . . . تو به خاطر من خيلي چيزها رو از دست دادي . . . به خاطر من راحله رو از دست دادي . . . اون مي تونست تو رو خوشبخت كنه . . . من فقط براي تو دردسر آوردم. . . فقط ناراحتي . . . من هيچي نمي فهمم . . . با نفهمي خودم بابام رو كشتم . . . اون مرده كورش . . . جهانگير مرد . . . مامان ژانت مرد . . . صبا هم معلوم نيست چي بشه. . . از خودم بدم مي ياد. . . از دست هام . . . از پا هام. . . از موهام . . . از همه چيزم . . .
و با حالتي هيستيريك ضرباتي محكم بر بازوها و ران هاي خود وارد مي آورد. كورش كه از شنيدن آن حرف ها و ديدن آن رفتارها شوكه شده بود با ديدن فرود آمدن مشت ها بر بدن او به خود آمد و سعي كرد دست هاي او را نگه دارد. آني تقلا مي كرد و كورش با قدرت تمام دست هاي او را گرفت و او را به سينه ي خود چسباند تا توان حركت را از او بگيرد. او كمي ديگر تقلا كرد و بالاخره از شدت ضعف و ناتواني بي حال شد و آرام گرفت. باران هم چنان ضربات خود را بر پيكر آن دو فرود مي آورد. كورش با يك حركت او را از روي زمين بلند كرد و در حالي كه آب از سر و لباس شان روان بود به سمت ساختمان ويلا رفت. وقتي وارد ساختمان شدند، او را روي مبل نشاند و خواست برود كه آني دستش را محكم گرفت. كورش فهميد هنوز مامني براي هراس اوست.كمي خوشحال شد و كنار او نشست. آني به آغوشش خزيد و سرش را بر سينه ي او گذاشت. مانند نوزادي كه از صداي تپش قلب مادر آرام بگيرد از شنيدن صداي ضربان قلب كورش آرامش گرفت و كم كم به خواب رفت. كورش با افسوس و اندوهي فراوان او را كه برايش موجودي عزيز بود در آغوش گرفته و اميدوار بود آن فرياد ها و ناله ها كمي روح نا آرام و خفقان زده ي او را سبك كرده باشد.
دو هفته ي تمام از حضورشان در ويلا مي گذشت. آني به طرزي غريب آرام مي نمود. آن قدر راحت و آرام كه كورش را مي ترساند. در آن مدت چند مرتبه اي براي خريد، قايق سواري و گشت و گذار در جنگل از ويلا خارج شده بودند و هر بار عكس هاي يادگاري زيبايي با دوربين حرفه اي كورش گرفته بودند. وقتي كه فيلم ها را براي چاپ به شهر بردند آني با خنده گفت نيمي از عكس ها متعلق به اوست.
شب هنگام، عكس ها را روي زمين چيدند تا بهترين ها را برايي گذاشتن در قاب عكس انتخاب كنند. آني عكسي را كه از كورش هنگام باد زدن كباب در حياط ويلا گرفته بود برداشت و گفت: اين جا خيلي با مزه اي! شكل اون آقاهه شدي كه توي بازار كباب درست مي كرد.
كورش از يادآوري مرد ژنده پوش جگركي فريادي كشيد و بر سر او هوار شد.
بالاخره بعد از يك ساعت سه عكس به عنوان بهترين ها انتخاب شد. دي يكي آني با حالتي رويا گونه به دور دست هاي دريا خيره بود: سبزي پاك چشمانش بيش از هر زمان زير نور خورشيد نمايان بود و موهاي زيتوني روشنش درخشش خاصي داشتند.
يكي از عكس ها هم از كورش بود كه مستقيم به دوربين زل زده بود و لبخند جذاب و مهربان خاصش را بر لب آورده بود. آخرين عكس هم دو نفري در قايق گرفته بودند كه مرد قايق ران از آن ها انداخته بود. در آن عكس هر دو مي خنديدند و كورش زوري دست دور شانه ي باريك آنيتا انداخته بود كه انگار او در ميان بازويش گم شده!
روز قبل از بازگشت شان، آني تصميم گرفت از روي كتاب آشپزي، يك غداي خوب ايراني براي كورش درست كند. تا آن روز يا در رستوران ها غذا مي خوردند يا غذاهاي حاضري يا غذاهايي كه زمان كمي براي پخت لازم داشتند، درست مي كردند. در حقيقت كورش هنوز چيز چنداني از دست پخت همسرش نمي دانست.
آني با وسواس لپه ها را همراه با پياز و گوشت تفت داد و بعد رب گوجه فرنگي و زردجوبه را اضافه كرد. بعد مدام محتويات درون قابلمه را هم زد تا غذا شو زد. آب را اضافه مي كرد كه كورش وارد آشپزخانه شد. حوله ي حمام به تن داشت. موهاي خيسش روي پيشاني ريخته بود. با لبخند به قابلمه نزديك شد و نيم نگاهي به آني انداخت.
- قيمه درست مي كني؟
- بله، اما بايد قول بدي تا وقتي ميز رو نچيدم،به غذا ناخنك نزني.
- اِ ! باريك ا . . . . پس معني ناخنگ زدن رو هم فهميدي!
- بله. از صبا و عفيفه خانم ياد گرفتم.
- خوبه.
آني در قابلمه را گذاشت و به سمت ظرفشويي رفت تا برنج را بشويد. كور ش هم انگار با نخي نامرئي به او متصل بود به دنبالش حركت كرد.
- برنج رو پاك كردي؟
- مگه بايد پاك كنم!؟
- بله خانم. ممكنه سنگ ريزه اي چيزي باشه و من يا خودت رو بي دندون كني.
آني با گفتن « خوب شد گفتي!» خواست ظرف برنج را بردارد كه كورش او را از پشت در آغوش كشيد و در گوشش زمزمه كرد: بذار من برات پاك مي كنم.
آني به زحمت خود را از آغوش او بيرون كشيد و با اعتراض گفت: كورش! داري خيسم مي كني. برو لباس بپوش و بذار كارهاي اين غذا رو خودم انجام بدم.
كورش كه حالا به كابينت تكيه زده و با حالتي خاص او را برانداز مي كرد گفت: جشم خانم! امر، امر شماست. بنده مطيعم.
آني پشت ميز آشپزخانه نشست و در حال كنار زدن دانه هاي برنج گفت: فكر نمي كردم تو هم چاپلوسي بدوني.
اين بار كورش با صداي بلند خنديد و با همان چهره ي خندان از آشپزخانه خارج شد و طوري كه صدايش در تمام خانه مي پيچيد فرياد زد: اگر عاشق ها براي هم چاپلوسي كنند هيچ ايرادي نداره.
لبخندي شيرين بر لب هاي دختر جاي گرفت كه تا دقايقي همان طور باقي بود. وقتي قابلمه ي آب برنج را روي شعله ي گاز گذاشت، با برداشتن چند سيب زميني و چاقو به اتاق نشيمن رفت. هم زمان با او كورش هم در لباس راحتي خانه از اتاق خواب خارج شد .
- حسابي خانه دار شدي ها. اما بهتره آدم وقتي شئهرش از حمام بيرون مي ياد با يك نوشيدني گرم ازش پذيرايي كنه.
- مي بيني كه مي خوام سيب زميني خرد كنم . تو برو قهوه درست كن و براي هر دو مون بيار.
كورش با لبخند آهي از سر ناچاري كشيد و به آشپزخانه بازگشت. آني دومين سيب زميني را پوست مي گرفت كه زنگ تلفن همراه كورش به صدا در آمد. قبل از اين كه كورش خود را برساند، تماس قطع شد. او نگاهي به صفحه ي گوشي انداخت و گفت: نويده.
بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.

بعد خواست شماره بگيرد كه باز هم گوشي اش زنگ خورد.
- جانم نويد؟ . . . سلام . . . چه طوري؟ . . . آره ما هم خوبيم .. . تو چت شده؟ . . . آهان. . . چه طور؟ . . .
در اين جا صدايش كمي مردد شد و زير چشمي نگاهي به آني كه سيب زميني و چاقو را كناري گذاشته و به او نگاه مي كرد ،انداخت.
- . . . اِ . . . سرما خوردي؟! چيز ديگه اي واسه ي خوردن نبود؟! . . . آره ،آره شماره و آدرس كاظمي رو توي دفترچه ام دارم. قطع كن خودم باهات تماس مي گيرم.
بعد در حالي كه سعي مي كرد آرام و خونسر باشد به سمت اتاق خواب بازگشت، در را پشت سر خود بست و با سرعت شماره ي نويد را گرفت.
- الو نويد چي شده؟
صداي گريه ي آرام نويد به او فهماند كه اتفاق بدي افتاده.
تمام توانش را جمع كرد و نام صبا را بر زيان آورد . صداي گريه ي نويد شدت گرفت، پاهاي كورش سست شد و روي لبه ي تخت نشست.
- درست حرف بزن نويد. صبا چي شده؟
با وجوي كه فهميده بود، با وجودي كه از صبح آن روز دلش شور مي زد، اما نمي خواست يا نمي توانست باور كند.
- ديشب توي خواب . . . توي حالت كما . . . تمام كرد . . . امروز صبح هم به خاك سپرديمش. . . واي كورش دارم ديوونه مي شم. همه ديوونه شدند. نمي دوني اين جا چه قيامتي يه . . . كورش . . . كورش صدام رو داري؟
كورش نفسش را به سختي از سينه بيرون فرستاد و تلاش كرد با وجود بغض بزرگي كه مانند يك سيب بزرگ گلويش را مي فشرد حرف بزند.
- چرا؟ . . . چرا ديشب خبر ندادي؟
- بابات نگذاشت. ترسيد بخواي شبونه برگردي با حال خرابت تصادف كنيد. از طرفي هم ثمره . . . ثمره خيلي بي قراري مي كنه . . . اون آني رو مقصر مي دونه. . . اگر آني رو ببينه حرف هاي نامربوط مي زنه. . .
صحبت هاي نويد به سختي به گوش كورش مي رسيد اما او مي توانست بفهمد او از چه چيز حرف مي زند.
- . . . آقا منصور نمي خواد اوضاع از ايني كه هست بدتر بشه. . . تو بايد كنار آني بموني. اون امانت صباست. . . نذار فعلا چيزي بفهمه ... يك كم بيشتر اون جا نگهش دار . . . كورش جان . . . مي دونم سخته ،اما اين كار رو به خاطر صبا انجام بده. حداقل هفت، هشت روز ديگه بمونيد . . . يا اصلا بريد شهرهاي ديگه رو بگرديد تا ثمره يك كم آروم بشه و ما بتونيم باهاش دو تا كلام حرف بزنيم.
حالا اشك هاي كورش هم بي وقفه روي گونه هايش جاري بود و او تلاش مي كرد صداي شكستن بغضش از اتاق بيرون نرود.
- تو از من چي مي خواي مرد؟ . . . آخه من چه طور مي تونم هفت، هشت روز فيلم بازي كنم. . . همين حالا من دارم مي تركم. . . واي نويد. . .
- من ديگه نمي دونم. . . هر طور خودت صلاح مي دوني، اما با اومدن تون به اين جا ممكنه اتفاقات بدي بيفته.
پس از قطع تماس، كورش سعي كرد با چند نفس عميق بر خود مسلط شود. كار بي نهايت سختي بود،اما او نمي خواست آني متوجه آن اتفاق شود. حداقل نه به آن زودي. بايد اول خوب فكر مي كرد، بعد تصميم مي گرفت. صورتش را با دستمال كاغذي پاك كرد و پنجره ي اتاق را گشود تا سرماي هوا، كمي از داغي و حرارت چشمان و صورتش بكاهد. بعد به سرعت لباس به تن كرد و از اتاق خارج شد. هنوز آثار فشار گريه در صورتش هويدا بود، پس بي آن كه به آني نگاه كند به سمت درخروجي رفت و در حالي كه پوتين و كاپشنش را مي پوشيد، با صداي بلند گفت: يك مشكل كاري پيش اومده، مي رم بانك و كافي نت. شايد كارم طول بكشه. تو ناهارت رو بخور.
بعد بي آن كه فرصتي به آني بدهد،در مقابل چشمان متعجب او از خانه خارج شد. او هنوز بهت زده بود كه صداي روشن شدن ماشين و دور شدن آن را هم شنيد. نگاهي به سيب زميني ها انداخت و آه بلندي از سر ناراحتي كشيد. چقدر براي پختن آن غذا زحمت كشيده بود و حالا كورش بي توجه به او و تلاشش، از خانه خارج شده و حتي براي ناهار هم باز نمي گشت.
كورش به اندازه ي يك كيلومتر كه از ويلا دور شد، حس كرد ديگر نمي تواند فرمان را كنترل كند. ماشين را به شانه ي خاكي جاده، كشيد، سرش را روي فرمان گذاشت و به بغضش به اجازه ي تركيدن داد. صداي گريه ي مردانه ي او دقايقي طولاني فضاي ماشين را پر كرده و حتي نگاه كنجكاو چند نفري كه از مقابلش مي گذشتند نتوانست او را كمي آرام تر كند. كورش شخص مهمي را در زندگي از دست داده بود. شخصي كه نه فقط جاي مادرش، كه جاي دوست و همراهي صادق و مهربان بود. زني كه مانند خواهري بزرگ تر در دوران كودكي او هم بازي اش بود و كم كم مانند مادر به او محبت مي كرد و بعد هم مثل يك دوست رازدار و فهيم كنارش بود. صبا معاني زيادي براي كورش داشت و تمام زندگي پدرش بود. كورش براي پدرش بيش از هر كس ناراحت و پريشان بود. منصور صبا را مي پرستيد و حالا زندگيش بدون او چگونه مي گذشت. و ثمره . . . ثمره در حساس ترين مرحله ي زندگي طعم تلخ بي مادري را مي چشيد و مهين داغ فرزند مي ديد و صنم . . . و نويد . . . و آني . . . آني اگر مي فهميد چه مي كرد؟ آيا ثمره و ديگر اعضاي خانواده مي توانستند با او همدردي كنند؟ آيا مي توانستند برق سرزنش را از نگاه خود دور كنند؟
تمام آن افكار به علاوه ب اندوه از دست دادن صبا كورش را درمانده كرده بود. سرش كم كم به مرز انفجار مي رسيد و با استيصال فقط آن را ميان دو دست مي فشرد. بالاخره پس از مدتي كه خودش هم نمي دانست چقدر شده، ماشين را روشن كرد و به سمت دريا رفت. دلش نا آرام بود و جاي خلوتي را مي خواست كه براي عزيزش عزاداري كند. آني نگاهي به ساعت ديوار چوبي انداخت. حدود چهار ساعت از رفتن كورش مي گذشت و هنوز خبري از او نبود. تلفن همراهش هم خاموش بود. به نظرش رفتار كورش خيلي مشكوك مي رسيد. چرا مي بايد تلفن از جانب نويد، آن طور او را به هم بريزد. ديگر حسابي نگران شده بود. با سرعت شماره ي نويد را گرفت. او تماس را پاسخ نداد. يك بار، دو باز، ده بار ديگر شماره ي نويد را گرفت اما او جواب نمي داد. خواست شماره ي منصور را بگيرد، اما ترسيد او را نگران كند. ناگهان چيزي در قلبش فرو ريخت و دلشوره اي غريب به جانش افتاد. كمي در خانه قدم زد و اين بار شماره تلفن خانه را گرفت.
صداي گرفته ي عفيفه خانم را به زحمت شناخت/
- الو، عفيفه خانم سلام.
پشت خط لحظه اي سكوت برقرار شد و بالاخره زن به حرف آمد.
- سلام مادر. چطوري؟ خوبي؟ كورش خان چطوره؟
- ما خوبيم. چه خبر؟
زن دوباره با مكث جواب داد.
- خبري نيست.
- چرا صداتون اين قدر گرفته؟
- سرما خوردم.
آني به ياد مكالمه ي كورش با نويد افتاد. نويد هم گفته بود سرما خورده.
- ثمره خونه هستش؟
- ثمره؟! نه . . . نه نيستش. راستش هنوز از مدرسه نيومده.
- چرا اين قدر دير كرده تا حالا بايد برگشته باشه.
- امروز كلاس فوق العاده داشته.
- بابا منصور چه طور؟
- آن روزها كورش او را قانع كرده بود كه پدرش را بابا منصور صدا بزند. به آني گفته بود كه پدر شوهر جاي پدر آدم محسوب مي شود، به خصوص منصور كه شوهر مادر او هم هست و از دوجانب پدر اوست.
آني هم براي به دست آوردن دل منصور و كورش و خوشحالي مادرش قبول كرده بود منصور را بابا منصور صدا بزند.
عفيفه كه از شنيدن آن كلمات اشك به ديده آورده بود با صدايي لرزان گفت: آقاي دكتر هم نيستند. بعدا تماس بگير. . . اِي واي مادر! غذايم ته گرفت. خدااحافظ.
ارتعاش و گرفتگي صداي عفيفه و غذايي كه ساعت سه بعد از ظهر در شرف ته گرفتن بود، شك آني را بيشتر كرد. نيم ساعت بعد بالاخره كورش بازگشت. چهره اش گرفته و خسته و شانه هايش كمي خميده بود. بي آن كه به آني نگاه كند با گفتن اين كه مشكل كاري اش حل نشده به اتاق خواب رفت و خود را روي تخت انداخت و چشمانش را بست.

آني با نگاهي پر از ترديد پا به اتاق گذاشت و پرسيد: چي شده؟
كورش با همان چشمان بسته پاسخ داد: چكم برگشت خورده. يك نفر با من دشمني كرده و حكم جلبم رو گرفته.
- چي گرفته؟
- حكم جلب. يعني حكم دستگيري. يعني اگر برگردم تهران بلافاصله پليس دستگيرم مي كند.
آني با دلواپسي لبه ي تخت نشست و گفت : آخه چرا؟ مگه چي كار كردي؟
- چك كشيدم. مبلغ چك زياد بود. فكر مي كردم تا امروز پول به حسابم واريز مي شه اما نشد. خودم هم چك داشتم كه برگشت خورده. نويد گفت چند روي برنگردم تا پول جور كنه.
- چرا از بابا منصور نمي گيري؟
- پول نقد مي خوام . پول زيادي يه. نمي خوام فعلا به پدرم چيزي بگم.
آني كه نمي توانست حرف هاي او را به راحتي بپذيرد با صدايي غمگين پرسيد: ناهار خوردي؟
كورش به دروغ گفت: آره، ساندويچ خوردم. حالا هم بهتره يك كم بخوابم. . . قرص سر درد داري؟
آني از جا برخاست و قرص مسكني براي او آورد.
- از صبح توي خونه حوصله ام سر رفته . . . مي رم بيرون يك كمي قدم بزنم. تو هم بخواب.
- باشه، برو. فقط زياد دور نشو.
- شايد برم توي روستايي كه اون طرف جاده هست.
- از جاده كه رد مي شي مراقب باش.
- باشه. تو هم خوب بخواب.
آني با تاني لباس پوشيد و با دلي آشفته از ويلا بيرون زد. خودش را به روستا رساند و از تلفن خانه ي آن جا با منزل مهين تماس گرفت. او بايد نويد را پيدا مي كرد. به جاي نويد يا مهين، راحله جواب تلفن را داد. با شنيدن صداي او خودش هم نفهميد چرا ناگهان گوشي را در جاي خود كوبيد. پس از كمي تامل با منزل صنم تماس گرفت. هيچ كس تماسش را پاسخ نداد. باز هم شماره ي خانه را گرفت و اين بار هم عفيفه خانم پاسخ داد. آني در لحظه اي تصميم گرفت صداي خود را تغيير دهد. كمي صدايش را نازك كرد و سعي كرد لهجه اش را بپوشاند.
- سلام. ثمره هستش؟ من دوستشم.
مي خواست با جمله هاي كوتاه احتمال شناخته شدنش را كاهش دهد.
- نه ، مادر جان ثمره خونه نيست.
- كجاست؟ من كار مهمي دارم.
- مگه خبر نداري كه مادرش فوت كرده. ثمره هم اون قدر حالش بده كه توي بيمارستان بستري شده.
گوشي از ميان انگشتان شل شده ي آني سر خورد و با چهره اي مات زده به ديوار مقابلش چشم دوخت. عفيفه خانم چند مرتبه او را صدا زد اما وقتي پاسخي نشنيد تماس را قطع كرد. آني حس مي كرد قدرت ايستادن ندارد. دستش را به ديوار گرفت و خود را به زحمت از كيوسك بيرون كشيد. مرد تلفنچي و چند نفري كه منتظر نوبت خود بودند با ديدن حال زار او از جا برخاستند.
يكي از زن ها به او نزديك شد و با لهجه ي غليظ مازندراني پرسيد: چي شده دختر؟ حالت خوش نيست؟
آني سرش را به دو طرف تكان داد و در حالي كه به سختي نفس مي كشيد از ساختمان كوچك مخابرات خارج شد و در امتداد خيابان خاكي به سمت بالا دويد. آن قدر بي وقفه دويد كه به انتهاي خيابان و آستانه ي جنگل كوهستاني رسيد. قبلا بك بار با كورش آن مسر را آمده بود. حدود يك ساعت پياده روي بود و او تمام آن را ه را دويده بود! گر جه سرعتش زياد نبود اما حتي لحظه اي مكث نكرده بود . به مسير سر بالايي كه داخل جنگل مي شد نگاه كرد و بدون ترديد از آن بالا رفت. از آلاچيقي كه در آن چاي و تنقلات مي فروختند عبور كرد و ميان درختان روي تخته سنگي نشست. پاهايش ديگر ياراي رفتن نداشت اما روحش مي خواست تا قله ي كوه برود... به شدت نفس نفس مي زد و فكرش درست كار نمي كرد. آن قدر بي حال بود كه حتي خود را روي تخته سنگ هم نمي توانست نگه دارد. به پايين سر خورد و روي زمين نم ناك ولو شد و تكيه اش را به صخره داد. عقلش مي گفت كه بايد گريه كند ، اما آن قدر شوكه شده بود كه انگار مغزش از كار افتاده بود. دقايقي طولاني همان طور نشست و بالاخره از شدت ترس، سرما و تنهايي ذهنش كم كم فعال شد. امكان نداشت ثمره او را ببخشد. يعني صبا مرده بود؟! منصور مي توانست او را تحمل كند؟ آيا آنها قادر بودند قاتل صبا را بپذيرند؟ آيا كورش باز هم مي توانست او را دوست داشته باشد؟ مهين، نويد و صنم، به طور حتم از او متنفر بودند. او هم موجب مرگ مادرش شده بود و هم باعث مرگ پدرش. اي كاش هرگز به ايران باز نمي گشت. اي كاش هرگز صبا و كورش را نمي ديد كه حالا آن طور از دست شان بدهد. از آن افكار اشك به چشمانش آمد و بالاخره توانست گريه كند. گريه اي كه خودش تا آن لحظه از خود به خاطر نداشت. اين حقش نبود . حقش نبود مادري را كه تازه، پس از سال ها به دست آورده بود آن طور باعث مرگش بشود و زود از دستش بدهد. اين انصاف نبود كه تنها عشقش آن طور با مادرش در ارتباط باشد. اين انصاف نبود كه درست وقتي فكر مي كرد غم هايش پايان يافته همه چيز آن طور غم انگيز شده بود. بيچاره صبا، بيچاره منصور و بيچاره ثمره و كورش و بيچاره تر از همه خودش كه آن قدر به يك باره تنها و بي كس شده بود.
صداي ضجه هاي او چند مرد محلي را كه از آن اطلف عبور مي كردند به سويش كشاند. با ديدن مردها چنان وحشت كرد كه گريه اش بند آمد. كرد مسن تر كه ترس دختر را درك مي كرد با لبخندي مهربان جلو آمد و گفت: طوري شدي بابا جان؟
لحن پدرانه و چشمان مهربان مرد اعتماد آني را جلب كرد و او توانست به زحمت بگويد: حالم خوبه!
- از آدم هاي اون طرف جاده هستي؟
آني آرام سر تكان داد.
- هوا داره تاريك مي شه. تنها اومدي اين جا؟
آني باز هم سر تكان داد.
- بلند شو دخترم. من كمكت مي كنم بري خونه ات.
آني از جايش برخاست. سرش گيج مي رفت و رنگش به شدت پريده بود. چشمانش از شدت گريه خيس و پف آلود شده بود. خواست قدمي بردارد اما سرش گيج رفت و نزديك بود روي زمين بيفتد. مرد قدمي جلو آمد تا كمكش كند، اما او خود را به زحمت سرپا نگه داشت و با حركت دست و چشم، نشان داد كه مي تواند به تنهايي حركت كند.
خوشبختانه مرد صاحب آلاچيق بود و وانتش را پايين سراشيبي پارك كرده بود. آني به آرامي روي صندلي جلو نشست و مرد او را جلوي در ويلا پياده كرد. او با كليد در را گشود و به سمت دريا رفت. نمي توانست با آن ظاهر در هم ريخته مقابل كورش آفتابي شود. روي شن هاي ساحل رو به دريا نشست و به فكر فرو رفت. ديگر وقت گريه نبود. مشكلي بزرگ پيش آمده و او بايد كاري مي كرد. با تلفن همراهش شماره ي راحله را گرفت. كورش شماره ي تمام اعضاي خانواده را در حافظه ي گوشي او ثبت كرده بود. راحله با صدايي گرفته و بغض دار پاسخ او را داد. آني به زحمت لب باز كرد و با صدايي لرزان اما محكم و مصمم گفت: مي دونم چه اتفاقي افتاده. اما مي خوام درست همه چيز رو بدونم.

راحله كمي جا خورد. همه با هم قرار گذاشته بودند تا آني را مدتي از ثمره دور نگه دارند. همه نام ثمره را مي بردند اما خودشان هم خوب مي دانستند كه هيچ كدام شان تحمل حضور آني را ندارند! آني ناخواسته باعث مرگ صبا شده بود و خانواده اي را عزادار كرده بود. منطقي يا غير منطقي مرگ صبا با آني در ارتباط بود و آن ها مي ترسيدند رفتارشان باعث رنجش آني، كورش و روح صبا شود. پس از سكوتي طولاني لحن سرد راحله تن آني را لرزاند.
- چي رو مي خواي بدوني؟
- اين كه شماها و ثمره در مورد من چه فكري مي كنيد؟ اين كه منصور و ثمره حال شون چطوره؟ . . .
- اين جا حال هيچ كس خوب نيست. به خصوص حال عمو منصور و ثمره . . . بهتره يك مدتي همون جا بموني.
- نمي تونم.
- بايد بتوني آني. اين به نفع خودته. اگر برگردي اين جا حرف هاي خوبي نمي شنوي . . . متاسفم . . . مي دونم حق داري توي مراسم مادرت شركت كني ، اما با نبودنت لطف بيشتري به همه ي ما مي كني و . . .
آني ديگر صبر نكرد تا باقي حرف هاي او را بشنود و گوشي را با عصبانيت به دريا پرت كرد. گوشي روي موج هاي كوتاه كوبيده شد و از نظرش پنهان گشت. ديگر فكر كردن و تامل جايز نبود. از جا برخاست و به سمت ويلا رفت. كورش دستشويي بود. از فرصت استفاده كرد . با سرعت به حمام رفت و لباس هايش را همان جا از تن خارج كرد. با دوش آب گرم تن يخ زده اش كمي آرام گرفت. زير دوش بود كه چند تقه به در حمام خورد.
- برگشتي؟
صداي كورش بود كه هنوز خش دار به گوش مي رسيد.
- حالت بهتره؟
- نه هنوز . . . فكر كنم بايد قرص قوي تري بهم بدي .
دقايقي بعد آني از حمام خارج شد . چشمانش هنوز پف آلود بود و حالت غير عادي چهره اش به خوبي قابل تشخيص بود. با احتياط نگاهي به اطراف انداخت. خوشبختانه كورش در اتاق خواب بود. آني مي دانست او هم مي خواهد چهره اش را از او مخفي كند . از اين بابت خوشحال بود چون كورش نمي توانست ديگر از صورتش چيزي بخواند. آهسته وارد اتاق شد. كورش پشت به در، روي تخت دراز كشيده و چشمانش هم بسته بود. آني به سرعت لباس پوشيد و گفت: الآن يك قرص مسكن خوب مي دم. بعد به سراغ كيفش رفت و دو تا از قرص هاي آرام بخش خود را كف دست انداخت. ليواني آب آورد و كنار كورش روي تخت نشست.
- بيا اين قرص ها رو بخور. هم سردردت خوب مي شه ،هم تا صبح يك خواب راحت مي كني.
كورش كه هنوز نگاهش را از آني مي دزديد قرص ها را گرفت و بي آن كه توجهي به آن ها بكند هر دو را با هم خورد و آب را سر كشيد. بعد دوباره به همان صورت كه بود دراز كشيد. آني لحظه اي با اندوه به نيم رخ او نگاه كرد. خم شد و دستي به موهاي سياه او كشيد و بوسه اي از كنار پيشاني اش برداشت. كورش بغض كرد اما زود بر خود مسلط شد. آني از كنار او برخاست و از اتاق بيرون رفت. با خروج او قطرات درشت اشك از چشمان بسته ي كورش روي بالش چكيد. نيم ساعت بعد او در خواب عميقي به سر مي برد. خوابي چنان عميق كه سر و صداي آني هم او را از خواب نمي پراند. كورش نمي دانست آني دو عدد قرص آرام بخش قوي به او داده كه شايد تا بيست ساعت او را مي خواباند!
آني با سرعت چمدان خودا را بست. تمام عكس هايي كه با كورش در آن مدت گرفته بودند و يكي از تي شرت هاي خانگي او را هم برداشت. كمي هم پول از جيب شلوار او درون كيف پول خود گذاشت. براي بازگشت به پول نياز داشت و نمي خواست در راه بماند. بعد نامه اي براي كورش نوشت. نامه اي به زبان انگليسي كه بتواند احساسات خود را بهتر و راحت تر بيان كند. نامه اي كه با اشك هاي پي در پي اش، گاهي خيس مي شد و خودكار جوهر پس مي داد. نامه را مقابل آينه ي ميز آرايش گذاشت و به كورش نگاه كرد. دل كندن از او ساده نبود. همان طور كه نگاهش مي كرد باز هم اشك هايش جاري شد. به سمت او رفت. ك.رش همان طور پشت به در خوابيده بود. آني بي اختيار پشت سر او دراز كشيد و خودش را به آرامي به او چسباند. عطر تنش را با ولع به درون ريه ها كشيد و بوسه اي بر موهايش زد. چقدر دوستش داشت. زمزمه كرد« خيلي دوستت دارم پسر! خيلي عاشقت هستم. خيلي!» كم كم گريه اش داشت شدت مي گرفت و او از ترس اين كه كورش را بيدار كند، به همان آهستگي گه آمده بود از او دور شد و از اتاق خارج گشت. سيم تلفن را از برق كشيد،گوشي كورش را خاموش كرد و با سرعت از خانه خارج شد. خودش هم نفميد چه طور از موسسه ي اتومبيل كرايه ي آن سوي جاده، يك ماشين براي تهران گرفت. فقط مي دانست بايد هر چه زودتر به تهران باز گردد! ساعت يك و نيم بعد از نيمه شب مقابل در پشتي خانه از ماشين پياده شد. و از راننده ي آژانش خواست همان جا منتظر بماند. كليد خانه را كه از جيب كورش برداشته بود از كيفش خارج كرد و كيفش را روي صندلي گذاشت. با بدني لرزان به سمت در رفت و آرام و آهسته آن را گشود. در به نرمي باز شد و آني با احتياط پا به راهروي پهن و كوتاه ورودي گذاشت. همه جا تاريك بود و هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. كفش هايش را از پا بيرون آورد و پا برهنه، كورمال، كور مال و بي سر و صدا از پله ها بالا رفت. خانه در چنان سكوتي غوطه ور بود كه انگار كسي حضور نداشت. با آن وجود آني احتياط را شرط عقل دانست و همان طور پاورچين خود را به اتاقش رساند. در را كه آرام پشت سر خود بست، چراغ قوه اي را كه همراه خود آورده بود روشن كرد و به محض مشاهده ي اتاق در جا خشك شد. تمام وسايل اتاق به هم ريخته يا شكسته بودند. نگاهش به قاب عكس خودش كه وسط اتاق خرد شده بود،افتاد. حس كرد در و ديوار آن اتاق با نفرت نگاهش مي كنند و مي خواهند او را ميان خود له كنند. با دستان لرزان در حالي كه خودش صداي تپش هاي قلب خود را مي شنيد به سمت يكي از كشوهاي ميز آرايشش رفت. تمام طلاها و سكه هايي را كه داشت، همراه گرين كارد و مدارك ديگرش برداشت و درون كيسه اي ريخت. بعد هم بي آن كه ديگر توجهي به در هم ريختگي اتاق كند، از آن جا خارج شد. با ديدن اتاق مطمئن شده بود كه ديگر جايي در آن خانه ندارد كسي كه در غيابش آن طور حرصش را بر سر لوازم او خالي كرده بود نمي توانست در مورد خودش آرام بماند . كسي كه به احتمال زياد، شخصي جز ثمره ، خواهرش نمي توانست باشد. وقتي از مقابل در اتاق صبا و منصور مي گذشت قدم هايش كند شد دستانش مي لرزيد و چشمانش پر از اشك شده بود. چند لحظه ي كوتاه، فقط به اندازه ي چند لحظه ي كوتاه به سمت در برگشت . دستش را روي در گذاشت و قطرات درشت اشك بر روي گونه اش روان گشت. عطر مادرش را از پشت در حس مي نمود. عطري كه زماني كوتاه ، آن هم نه با اشتياق آن را حس كرده بود. با حسرت نفس عميق و بي صدايي كشيد و زير لب زمزمه كرد « متاسفم!» كم كم رگ هاي سرش انگار به هم فشرده مي شد و دردي زير پوستش مي دويد كه بي قرارش مي كرد. مي دانست نزديك است كه بغضش بتركد. با سرعت از اتاق دور شد و از پله ها سرازير گشت. بعد به همان آهستگي كه وارد شده بود، بيرون رفت و در را پشت سر خود با كليد بست. وقتي داخل ماشين نشست با بغض گفت: لطفا حركت كنيد.
مرد نگاه مشكوكي از آينه به او انداخت. دهتر غمگين و هراسان به نظر مي رسيد و مرد با خود فكر كرد: از اين پول دارهاي بي درد است كه با شوهرش قهر كرده و شبانه به خانه آمده تا با پول و طلاهايش چند روزي از خانه برود تا شوهرش را بچزاند! به خم كوچه نزديك مي شدند كه آني برگشت. از پشت پرده ي اشك به خانه ي مادري اش كه در نور چراغ برق، مانند شبحي خيالي به نظر مي رسيد،نگاه كرد. شايد آن آخرين نگاه و آني آن خاطره را بلعيد. خاطره ي خانه اي كه در آن مادرش را يافته بود و براي نخستين بار در زندگي طعم عشق را چشيده بود. خانه اي كه شاهد پيوند مقدسش با كورش بود و خانه اي كه قلب و روحش را در آن و نزد افرادش، به خصوص كورش جا مي گذاشت.
وقتي وارد خيابان شدند، صاف روي صندلي نشست و دگر اجازه داد اشك هايش به راحتي روي گونه ها بچكد. مرد راننده نيم نگاهي از آينه به او انداخت . گفت: كجا برم خانوم؟
آناهيتا سعي كرد خود را كنترل كند اما جندان موفق نبود و صدايش مي لرزيد.
- شما تهران رو بلديد؟
- مرد متاثر از اندوه دختر جوان به آرامي گفت: تا حدودي بلدم . . . شما كجا مي خواي بري؟
- يك هتل معمولي كه از اين جا خيلي دور باشه.
- فضولي نباشه. شما هم جاي دختر من! درست نيست اين موقع شب يك دختر جوون و تنها بره هتل. من نمي دونم چه اتفاقي براتون افتاده ، اما بهتره دست كم بري خونه ي يكي از قوم و خويش هات.
آني سعي كرد جلوي شديد شدن گريه اش را بگيرد و فقط زير لب گفت: من اين جا فاميل زيادي ندارم. بريد هتل.
آن شب را در هتلي درجه دو در مركز شهر به سر برد و صبح خيلي زود، كلافه از بي خوابي شب قبل به نزديك ترين آژانس مسافرتي رفت و براي اولين پرواز خارجي گه چند ساعت بعد به سوي دبي بود، بليط رزرو كرد. بعد به اتاقش در هتل بازگشت ، خود را با لباس روي تخت پرت كرد و به سقف خيره شد. باور نمي كرد آن طور همه چيز را پشت سر مي گذارد. آن قدر اتفاقات سريع، از مقابل نظرش مي گذشت كه انگار خوابي بيش نبوده و حالا او دوباره به بيداري نزديك مي شود. به تنهايي و غريبي كه هميشه گرفتارش بود. با اين تفاوت كه اين بار به دور از هر حس نفرت و انتقام فقط پريشان بود و غمگين. دستش را روي قلبش گذاشت و فكر كرد آيا قادر خواهد بود كورش را فراموش كند؟!

دستش را روي قلبش گذاشت و فكر كرد آيا قادر خواهد بود كورش را فراموش كند؟!
به چمدانش كه آخرين عكس هايش با كورش در آن بود ، نگاه كرد، اما حتي سمتش نرفت . مي دانست با ديدن نگاه مهربان كورش ممكن است در تصميمش سست شود. او هر طور كه شده بايد مي رفت. نمي خواست بيش از آن آرامش آن خانواده را بر هم بريزد و بلاتر از آن هم خودش هم تحمل رويارويي با تك تك شان را نداشت. آخر چه طور مي توانست دوباره در چشمان منصور و ثمره نگاه كند؟
تا وقتي روي صندلي اش ،داخل هواپيما بنشيند، منگ بود و حتي ديگر اشكش هم در نمي آمد. فقط به اين كه بايد از آن جا دور شود فكر مي كرد. اما به محض اين كه هواپيما از زمين بلند شد و او آخرين نگاه را به شهري كه زندگي و شخصيتش در آن به كل تغيير كرده بود،انداخت، باز هم اشك هايش جاري شد. حس مي كرد قلبش دارد از جا كنده مي شود. حس مي كرد تمام قلب و روحش را آن جا به يادگار خواهد گذاشت و اين جسم و ذهن خسته اش بود كه خود را به آن سوي دنيا مي كشيد.
چهار روز بعد هواپيماي او در شهر آتلانتا فرود آمد و او پس از اقامتي چند روزه در يك پانسيون كوچك، توانست شغلي در يك فروشگاه لباس و سوئيتي كوچك براي زندگي در آخرين طبقه ي يك آپارتمان قديمي ساز در مركز شهر پيدا كند. خوشبختانه فاصله ي زيادي بين محل كار و خانه اش نبود و او مي توانست با حدود يك ربع پياده روي به فروشگاه برسد.


فصل بيست و پنج


با صداي زنگ ساعت، چشمانش را آرام گشود. بعد دست برد و زنگ ساعت را قطع كرد. چشمانش را دوباره بست و كمي بر هم فشرد. مثل اغلب آن روزها دردي مزمن در اطراف شقيقه هايش داشت. با كمي سرگيجه از تخت پايين آمد و به دستشويي رفت. آن سردرد های صبحگاهي ديگر داشت كلافه اش مي كرد. دردهايي كه حدس مي زد از فشار كار، فشار عصبي و بد خوابي شب هايش است. با وجودي كه يك ماه تمام از سفرش مي گذشت هنوز نتوانسته بود آن چه در ايران پشت سر گذاشته بود را فراموش كند. ياد صبا و عشق و خاطرات كورش مانند دو درخت محكم و بلند در قلبش رشد كرده و ريشه هاي خود را در همه جا پخش نموده بودند. آني هم با استيصال به اين دو درخت نگاه مي كرد و نمي دانست بايد چه كند! پس از نوشيدن ليواني قهوه ي تلخ همراه كيكي شيرين، لباس هايش را تغيير داد و راهي محل كارش شد. او دو شيفت را در فروشگاه مي ماند و فقط براي یک ساعت وقت آزاد داشت كه معمولا در كافه اي نزديك فروشگاه ناهار و قهوه مي خورد و كمي استراحت مي كرد. اما باقي روز را يا با مشتري ها سر و كله مي زد يا لباس ها و اتيكت را مرتب و بررسي مي نمود. كارش سنگين نبود،اما وقت زيادي از او مي گرفت و فرصت فكر كردن را به او نمي داد و اين دقيقا همان چيزي بود كه او مي خواست. وقتي به فروشگاه رسيد، همكارش سوفي كه دختري اهل فرانسه بود نيز تازه رسيده بود و داشت مقابل آينه ي اتاق پرو موهايش را مرتب مي كرد. او دختري بسيار زيبا و سرزنده بود كه هميشه لبخند بر لب داشت و مشتري ها را با راهنمايي ها و چهره ي شاداب و زيبايش مسحور خود مي ساخت.
بر خلاف او آني سرد و كم حرف بود، اما وقار و زيبايي چهره و اندامش او را نيز به نوعي جذاب مي ساخت، طوري كه آن دو انگار مكمل هم شده و محيط دلپذيري را براي مشتري ها فراهم مي آوردند. صاحب فروشكاه هم به آن مسئله به خوبي واقف بود و به چشم مي ديد از وقتي آن دو دختر همكار شده اند،مشتري هاي بيشتري جذب قسمت لباس هاي زنانه مي شوند.
سوفي با ديدن آني جلو آمد و با لهجه ي فرانسوي شيرين و لبخند هميشگي اش گفت: باز كه تو رنگ پريده اي!
- اين سردردها داره كلافه ام مي كنه.
- بهتره خودت رو به يك دكتر نشون بدي.
آنيتا شانه اي بالا انداخت و گفت« با ابن كه مشكل خودم رو مي دونم،اما بد نيست اين كار رو انجام بدم.
تا ساعت ناهار حال آني كمي بهتر شد و آنها همراه هم به سمت ترياي هميشگي رفتند تا چيزي بخورند. سوفي يك ساندويچ سبزيجات با پنير همراه قهوه سفارش داد اما آني ميلي به غذا نداشت.
- تو بايد يك چيزي بخوري. از صبح تا به حال هيچي نخوردي.
- ميل ندارم. احساس مي كنم . . . حالت تهوع پيدا كردم.
سوفي با وحشت پرسيد: الآن؟ يعني الآن داري استفراغ مي كني؟
آني با خنده گفت: نه در اين حد! فقط حالتش رو دارم.
- شايد مسموم شدي.
- گمون نكنم.
- پس صبر كن من ناهارم رو بخورم بعد با هم مي ريم بيمارستان.
- من حالم خوبه. يك كمي نبات بخورم خوب مي شم.
سوفي با تعجب گفت: نبات چي هست؟
لبخندي تلخ و پر حسرت بر چهره ي آني نشست. لبحندي كه سوفي گاهي آن را روي لب هاي دوستش مي ديد و مي دانست چيزي وجود دارد كه او را به شدت مي آزارد و اندوهگين مي سازد.
- نبات چيزي يه كه تو ايران درست مي كنند و براي دل درد خيلي خوبه.
سوفي ابرويي بالا انداخت و گفت: چه جالب. راستي مگه تو دل درد هم داري.
- يك كم دلم پيچ مي زنه.
- به نظر من كه مسموم شدي.
ساعتي بعد به اصرار سوفي به نزديك ترين بيمارستان رفتند. كمي منتظر ماندند و بالاخره نوبت آني رسيد . پزشك كه زني جوان بود، با دقت او را معاينه كرد و چند سوال در مورد تغييرات او در آن اواخر پرسيد. سوفي كه كنار آني نشسته بود كمي در مورد رنگ پريدگي او توضيح داد و بالاخره پزشك پس از كمي مكث در حالي كه ياد داشت هايي روي برگه اي كاغذ مي نوشت گفت: به احتمال زياد شما باردار هستيد. اما براي اطمينان بيشتر مي تونيد آزمايش بديد.
سوفي نگاه مشكوكي به آني كه رنگ به صورت نداشت انداخت و با ناراحتي دوباره به دكتر نگاه كرد. به محض خروج از مطب سوفي ضربه اي آرام به شانه ي آني كوبيد و با لبخندي موذيانه گفت: اي حقه باز! فكر مي كردم تو دوست پسر نداري!
بعد ناگهان جدي شد،مقابل او ايستاد و در حالي كه با ناراحتي در چشمان ناباور آني نگاه مي كرد ادامه داد: نكنه تركت كرده؟!
آني آهي كشيد و چشمانش پر از اشك شد. سوفي به آرامي او را به آغوش كشيد و گفت: اوه متاسفم عزيزم. در هر حال بهتره قبل از غصه خوردن، مطمئن بشي كه حامله هستي يا نه.منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/41

بازدید : 319 | تاریخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 زمان : 15:28 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []
برچسب ها : رمان ,

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی