close
چت روم
رمان اناهیتا

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز دوشنبه 29 مرداد 1397
6 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 121
    ورودي امروز گوگل : 6
    افراد آنلاین : 6
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.81.196.35
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : دوشنبه 29 مرداد 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان اناهیتا


عد او را به داروخانه برد و يك بسته بيبي چك گرفت و هر دو به فروشگاه بازگشتند. به اندازه ي كافي دير كرده بودند و نمي خواستند بيش از آن رئيس را عصباني كنند.
سوفي او را به دستشوئي فرستاد وخودش با نگراني بين رگال هاي لباس مضغول قدم زدن شد. دقايقي طولاني گذشت. او چند مشتري را راه انداخت و داشت در مورد طرح لباس توضيحاتي به يك مرد ميان سال مي داد كه ديد آني با رنگ و رويي به شدت پريده و حالي نزار دي يكي از اتاق هاي پرو تكيه زده. به سرعت توضيحاتش را كامل كرد و به سوي او رفت. نياز به پرسش نبود. چهره ي آني به قدر كافي گوياي همه چيز بود. آن شب آني نفهميد چگونه ساعت كاري پايان يافت . با تني بي حس و ذهني كه انگار قفل شده بود به خانه اش برگشت و روي كاناپه افتاد. نگاهي به عكس دو نفره اي كه با كورش كنار ساحل گرفته بود انداخت و چشمانش پر از اشك شد. هنوز نمي دانست بايد ناراحت باشد كه در آن وضعيت نامشخص مسئوليت موجودي ديگر به دوشش مي افتد يا بايد خوشحال باشد كه يادگاري از وجود كورش برايش مانده. تمام شب بيدار ماند و فكر كرد. به بود يا نبودن بچه و به پيش آمدهاي بودن يا نبودن او. و بالاخره همزمان با طلوع خورشيد تصميم خود را گرفت. او يادگار كورش را مي خواست. با تمام وجود او را مي خواست و در حقيقت از همان لحظه كه از وجود بچه مطمئن شده بود، انگار زندگي اش سمت و سويي تازه يافته بود. حالا او انگيزه اي قوي براي ادامه ي زندگي داشت. انگيزه اي كه روح و جسمش را دوباره به دنيا پيوند زده بود.
در نيمه تاريك اتاق به سمت آينه رفت و مقابل آن ايستاد. به چشمان خودش زل زد و با چهره اي مصمم به خود گفت: من اين هديه رو با تمام وجودم نگه مي دارم و با تمام قدرتم ازش محافظت مي كنم.
چهار ماه ديگر به سرعت گذشت . آني در آن مدت بيشتر مراقب خود بود. تغذيه اس را بهتر كرد، و تحت نظر يك پزشك زنان و زايمان خوب قرار داشت.باقی مطالب درادامه مطلب


به كارش در فروشگاه نيز هم چنان ادامه مي داد. او مي دانست براي نگهداري از بچه و زايمان بايد به قدر كافي پس انداز داشته باشد. گر چه تنهايي سخت بود و گاهي شب ها او باز هم به ياد كورش و گذشته مي افتاد اما له خودش قبولانده بود كه بايد قوي باشد و به آن همه تنهايي عادت كند . يك شب وقتي خسته و بي حال از فروشگاه به خانه باز مي گشت، مقابل در خانه اش مرد جواني را ديد كه به انتظار ايستاده. با تعجب به او نگاه كرد و قبل از اين كه حرفي بزند مرد گفت: شما بايد صاحب اين آپارتمان باشيد. من همسايه ي طبقه ي پايين شما هستم. حدود يك ماهي مي شه كه اين جا ساكن شدم . اما تا به حال شما رو نديدم. آني با چهره اي سرد و صامت پرسيد: كاري داشتيد؟ مرد كه از رفتار او كمي جا خورده بود با دستپاچگي گفت: نه . . . يعني راستش فكر مي كنم لوله هاي حمام شما ايراد پيدا كرده چون سقف حمام من چكه مي كنه.
- لوله كش خبر كرديد؟
- نه. من خودم لوله كش هستم . يعني كارهاي فني و تاسيساتي انجام مي دم. كارهاي تاسيساتي ساختمون خودمون رو هم به عهده گرفتم.
آني جلو رفت و با كليد خو در را گشود و داخل شد.
- بفرمائيد. . . حمام رو كه بلديد؟
مرد به آرامي پشت سر او وارد شد و پس از نگاهي اجمالي به وسايل ساده ي خانه به حمام رفت. دقايقي بعد از آن خارج شد و رو به آني كه در آشپزخانه ي اپن، غذا گرم مي كرد گفت: بله. لوله ها مشكل پيدا كرده و بايذ تعمير بشه. البته هزينه ها به عهده ي صاحب اصلي خونه است.
- بله مي دونم. كارتون رو كي شروع مي كنيد؟
- فردا ساعت هشت صبح من و همكارم اين جا هستيم.
- اما من اون موقع بايد برم سركار. نمي شه شب ها كار كنيد؟
مرد با ترديد پرسيد: يعني شما تمام طول روز رو منزل نيستيد؟
- از نه صبح تا نه شب.
مرد با تعجب ابرو بالا انداخت.
- اوه . . . !كه اين طور.
آني از آشپزخانه خارج شد و در حالي كه دست هايش را صليب وار روي سينه گره مي زد گفت: حالا بايد چي كار كرد؟
مرد جوان تازه متوجه شكم اندك برجسته ي او گشت كه از زير پيراهن گشاد و راحت او نمايان شده بود. به چهره ي جوان همسايه ي زيبايش نگريسن و فكر كرد چقدر براي مادر شدن و پذيرفتن آن مسئوليت سنگين جوان است.
- پرسيدم بايد چي كار كنيم؟
با پرسش دوباره ي آني كه كمي عصبي بيان شده بود به خود آمد و گفت: كار توي شب باعث اعتراض همسايه ها مي شه.
- پس من مجبورم شما رو توي خونه ام تنها بذارم و بهتون اعتماد كنم. گر چه چيز گران قيمتي اين جا ندارم.
مرد جوان لبخندي از صراحت لهجه ي او بر زبان آورد ، قدمي جلو گذاشت و در حالي كه دستش را به سمت آني دراز مي گرد گفت: من جِيكوب هستم. مي تونيد جِيك صدام كنيد.
آني بي آن كه پاسخي به لبخند او بدهد او دستش را به سردي فشرد و گفت: من هم آني هستم.
- من فردا راس ساعت هشت با همكارم مي آيم.
- باشه، اشكالي نداره. فردا مي بينمتون .
جيك كه مي ديد او مودبانه دارد از خانه بيرونش مي كند با همان لبخند به سمت در خروجي رفت و خداحافظي كرد.
كار تعمير لوله هاي حمام دو روزه تمام شد و همكار جيكوب سراميك هاي حمام را نيز بازسازي كرد. در آن دو روز جيكوب مراقب بود خانه ي همسايه اش را تا آن جا كه مي تواند كثيف نكند و پس از پايان كار، خودش همه جا را با جاروبرقي تميز كرد و خاك وسايل خانه را گرفت. تا آن روز سابقه نداشت آن كارها را براي كسي انجام دهد، اما نمي دانست چرا زن جوان تنها و حامله اي كه در همسايگي اش زندگي مي كند، آن قدر توجه اش را جلب كرده. رفتار سرد، زيبايي، غرور و تنهايي او چيزهاي بود كه جيكوب را نا خودآگاه به سوي او سوق مي داد و به ايجاد يك رابطه ي دوستانه ترغيبش مي كرد.
آني وقتي به خانه برگشت و آن جا را تميز و مرتب يافت تعجب كرد. همه چيز آن قدر تميز بود، انگار اصلا تعميراتي صورت نگرفته . با خودش فكر كرد حتما جيكوب از مستخدمش خواسته سوئيت او را هم تميز كند. با آن فكر به طبقه ي پايين رفت تا هم تشكر كند و هم دستمزد مستخدم را بپرسد . جيكوب كه منتظر او بود با چهره اي خندان در را به روي او گشود.
- سلام آقاي جيكوب. براي تعمير واقعا ممنونم و البته بابت اين كه مستخدمتون رو هم برام فرستاديد تشكر مي كنم. دستمزدِ . . .
هنوز حرفش تمام نشده بود كه جيكوب گفت: من هفته اي يك بار بيشتر مستخدم ندارم. خونه ي شما رو هم خودم مرتب كردم.
آني با چشمان گرد شده پرسيد: شما مرتب كرديد؟ آخه چرا؟
- براي اين كه ما همسايه هستيم و من مي دونستم كه شما خسته ار كار بر مي گرديد و با اين وضعتون درست نيست بيشتر از اين كار كنيد.
آني با اشاره ي او به شكمش، كمي خود را جمع و جور كرد و گفت: نيازي نبود شما اين كار رو انجام بديد. من خودم فردا تميزش مي كردم.
- نگران نباشيد من دستمزدم رو از شما مي گيرم!
حالا تعجب آني بيشتر شده بود. به زحمت پرسيد: چقدر . . . چقدر مي شه؟
- چند روز پيش . . . يعني تعطيلات آخر هفته ي پيش بود كه فكر كنم مهمون داشتيد. اون شب بوي خيلي خوبي از خونه تون مي اومد كه ديوونه ام كرده بود. نمي دونم چه غذايي بود، اما عطر خاصي داشت. مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.
آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود.

 مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.
آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود. او واقعا حوصله و تحمل يك همسايه ي پر رفت و آمد را نداشت. در حقيقت در آن مدت هم به جز سوفي با شخص ديگري ارتباط نداشت. تعطيلات قبل هم، سوفي ميهمانش بود كه او برايش زرشك پلو با مرغ زعفراني درست كرده بود. زرشك پلو يكي از غذاهاي مورد علاقه اش بود و گاهي به ياد ايران آن را مي پخت. جيكوب كه ترديد او را ديد شانه بالا انداخت و چشمان آبي تيره اش را كمي تنگ كرد و گفت: اگر مايل نيستي اشكالي نداره. در واقع بايد من رو ببخشي كه همچين درخواستي ازت كردم.
رفتار او دل آناهيتا را نرم كرد، طوري كه ناخودآگاه لبخند بر لب آورد و گفت: اشكالي نداره. تعطيلات آخر همين هفته براتون درست مي كنم.
داشت مي رفت كه جيكوب صدايش زد.
- ببخشيد آني . . .
آني به سمت او برگشت و جيكوب ادامه داد.
- اون . . . اون چه غدايي بود؟
- زرشك پلو. يك غذاي ايراني.
- جيكوب سعي كرد لبخند بزند. ظاهر و لهجه ي آني به هيچ وجه شبيه خارجي ها نبود.
- يعني تو ايراني هستي؟
- بله. البته پدرم نيمه ايراني، نيمه ايتاليايي هست.
وقتي به خانه برگشت باور نمي كرد با همسايه ي تازه اش آن قدر حرف زده، از خودش اطلاعات به او داده و حتي قبول كرده برايش غذا بپزد. در واقع جيكوب مردي بود كه انگار انرژي مثبتي از خود ساطع مي كرد. لبخند و رفتارش جذاب و در عين جال به شدت بي غرض و دوستانه به نظر مي رسيد و در كل آدمي بود كه نگاهش تو را وادار مي كرد به او اعتماد كني!
آخر هفته، همان طور كه قول داده بود غذا را پخت و به اصرار سوفي كه از ماجرا مطلع بود، جيكوب را به منزلش دعوت كرد. سوفي به شدت نگران تنهايي و وضعيت خاص آني بود و به نظرش خيلي خوب بود كه او با يكي از همسايه ها مراوده داشته باشد تا اگر مشكلي برايش پيش آمد كمك بخواهد. آني هم كه واقعا از سقط جنين و زايمان مي ترسيد قبول كرد كه آن فكر بدي نيست. بالاخره جيكوب با سبدي پر از شيريني هاي خانگي به خانه ي آني آمد. سوفي هيجان زده از ديدن آن شيريني هاي تازه و خوش تركيب گفت: واي ! چقدر عالي به نظر مي رسند. اين ها رو از كجا آورديد؟
جيكوب با لبخند مخصوص خودش گفت: از مادرم خواهش كردم درست كنه.
- اوه! چه ماد ر با سليقه و هنرمندي!
بعد با سر و صدا در حالي كه بابت رژيم غذائيش به خود لعنت مي فرستاد ، سبد شيريني ها را گرفت و به آشپزخانه برد.
پس از رفتن او جيكوب به آني كه مستاصل وسط اتاق ايستاده بود نگاه كرد و لبخندش را پر رنگ تر كرد. آني اما بي آن كه حتي سعي كند پاسخ لبخند او را بدهد با دست تعارف كرد كه او روي يكي از مبل ها بنشيند.
در حين صرف چاي و شيريني جيكوب گفت: هنوز اون عطر مخصوص غذا رو حس نمي كنم.
آني گفت: براي اين كه زعفران رو بايد در مرحله ي آخر پخت اضافه كنم. و زرشك رو هم همون موقع درست مي كنم.
جيكوب ابرويي به نشانه ي تفهيم بالا انداخت. بعد ناگهان نگاهش را به قاب عكس روي شومينه دوخت و بي مقدمه گفت: اون . . . مرد جذابيه . . . مگه نه سوفي؟!
سوفي كه حالا تا حدودي از زندگي آني خبر داشت گفت: اون همسر آني يه.
جيكوب نگاهي به آني انداخت و سعي كرد لحنش در حد امكان عادي باشد.
- تا به حال نديدمش. حتما رفته سفر.
آني سري به نشانه ي تاييد حرف او تكان داد و جرعه اي از چايي اش نوشيد.
- بايد براي هر دو تون سخت باشه.
اين بار هم آني به گفتن بله اي خشك و خالي اكتفا كرد. جيكوب دوباره به عكس نگاه كرد و گفت« بر خلاف تو شوهرت، ظاهري كاملا شرقي داره.
چشمان آني بي اختيار در امتدا نگاه جيكوب، به عكس و روي چهره ي كورش ثابت ماند. چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه فشاري خفيف را در قلب خود حس مي كرد، زمزمه كرد « درسته . . . كاملا شرقي . . . »
آخر شب، جيكوب پس از تشكر زياد بابت غذا، آن جا را ترك كرد. هنگام خداحافظي هم چنان لبخند بر لب داشت، اما به محض بسته شدن در پشت سرش چهره اش رنگ اندوه به خود گرفت. نمي دانست چرا ته قلبش اميدوار بود آني شوهري نداشته باشد و از دوست پسر بي وفايش حامله شده باشد. نمي دانست چرا فهميدن اين كه آني زن آزادي نيست آن قدر برايش گران آمده!
از آن شب به بعد سعي كرد از آني فاصبه بگيرد و فقط يك همسايه ي ساده باشد،اما يك روز كه او را ديد با ساك هاي سنگين خريد از پله ها بالا مي رود دلش طاقت نياورد و تمام ساك ها را تا جلوي در آپارتمانش برد. همان ديدار و دلسوزي باعث شد ديگر نتواند در مقابل آن زن سرد و مرموز مقاومت كند. از آن پس گاهي هنگام خريدهاي خودش، براي آني هم خريد مي كرد. برايش كتاب مي برد و يك بار هم كه آني به شدت سرما خورده بود، براي او سوپ ساده اي درست كرد و ساعتي كنارش ماند تا مطمئن شود حال او بهتر شده.

شب از نيمه مي گذشت. آني و سوفي كنار هم روي تخت دراز كشيده بودند و از پشت پنجره ي بزرگ رو به آسمان، ستاره ها را تماشا مي كردند.
- اين جا انگار آسمونش پر ستاره تره.
آني اين را گفت و آه كشيد.
- يادت نره اومديم كوهستان . هم ارتفاعمون بيشتره، هم هوا تميز تره و هم خونه هاي زيادي اطراف مون نيست كه نور چراغ شون، درخشش ستاره ها رو كم كنه.
- آره . . . اين جا همه چيز آروم تر و بهتره.
- اين سفر واقعا براي هر دو مون لازم بود. گر چه به خاطر وضعيتت خيلي آهسته رانندگي كردم و كم كم داشت حوصله ام سر مي رفت.
- تو دوست خيلي خوبي هستي سوفي... مي دوني، من هيچ وقت توي زندگيم يك دوست واقعي نداشتم. يعني اصلا دوستان زيادي دور و برم نبود. هميشه فكر مي كردم تنهايي از پس خودم و كارهام بر مي يام . اگر هم ازكسي كمك گرفتم بيشتر دلم مي خواست باهام همكاري كنه تا اينكه كاري برام انجام بده. . . اما تو واقعا دوست خوبي هستي و وقتي كمكم مي كني و نگرانم مي شي احساس بدي پيدا نمي كنم.
- داري با تعريف هات هيجان زده ام مي كني! البته بد هم نشد كه به مهربوني و خوبي من اعتراف كردي!
آني داشت لبخند مي زدكه سوفي دستش را زير سرش گذاشت و به سمت آني به پهلو دراز كشيد.
- حالا كه مي دوني من نگرانتم و نسبت به تو حسن نيت دارم، بذار يك چيزي بهت بگم. . . ببين آني! درسته که من دوستت هستم اما نمي تونم هميشه و هر لحظه كنارت بمونم و تمام نيازهات رو برآورده كنم. آدم ها توي زندگي به جز دوست، به همسر هم احتياج دارن . يك همسر خوب و مهربون كه بتونه توي غم ها و شادي ها كنارشون باشه. به خصوص تو موقعيت هاي خاصي مثل موقعيتي كه تو الان داري . . . آني تو بايد تكليف خودت رو با زندگي ات مشخص كني. يا برگرد پيش كورش و يا ازش به صورت رسمي و غيابي جدا شو و يك زندگي تازه شروع كن.
آني با بي حوصلگي گفت: قبلا هم به اين موضوع اشاره كردي و جوابت رو گرفتي.
سوفي با هيجان روي تخت نشست و گفت: اين كه فعلا هيچ تصميمي نداري، واقعا يك تصميم بزرگه! تو الآن شش ماهه بارداري. چه طور مي خواي تنهايي اين بچه رو به دنيا بياري و بزرگ كني؟
- به هر حال من ديگه نمي تونم برگردم. نمي تونم تو چشم هاي اون آدم ها نگاه كنم و نفرت رو توشون ببينم.
- باشه برنگرد. اما اين جا يك زندگي تازه شروع كن. . . ببين آني،به نظر من جيكوب خيلي از تو خوشش مي ياد. طوري كه حتي خالا كه مي دونه تو شوهر داري باز هم تنهات نمي ذاره. جيك از اون مردهاي خاصه. از اون مردهاي خانواده كه امروزه كمتر پيدا مي شوند. وقتي تو جلويش راه مي ري نمي دوني با چه حالت خاصي نگاهت مي كنه . وقتي سرما خورده بودي اون قدر نگرانت بود ، انگار تو واقعا همسرشي. حتي نگران بچه هم بود. مي ترسيد داروهايي كه مصرف مي كني براي بچه مضر باشه... آني اين يك فرصت خوبه كه هر كسي نمي تونه اون رو به دست بياره. فكرش رو بكن! هنگام زايمان ديگه تنها نيستي.مردي هست كه مي دوني دوستت داره و كنارت مي مونه. كه آروم و نجيبه و براي بچه ات پدر خوبي مي شه. شما رو حمايت مي كنه و نمي ذاره بچه ات احساس بي پدري بكنه. جيك واقعا مرد خوبيه. ظاهر خوبي هم داره. شايد فوق العاده به نظر نياد اما هيچ ايراد خاصي نداره. . . فقط يك كم سنش زياده كه اتفاقا بد نيست. چون ديگه تجربه اش بيشتره و با اين رفتار سرد تو هم بهتر كنار مي ياد.

سوفي به آني كه سكوت كرده و به شدت در فكر فرو رفته بود نگاه كرد و در حالي كه احساس مي كرد او را وسوسه كرده، لبخندي بر لب آورد و با صدايي ملايم تر ادامه داد: شايد الآن دوستش نداشته باشي اما وقتي به تو و بچه ات محبت كنه. . . وقتي بچه ات اون رو پدر صدا بزنه، تو هم بهش علاقه مند مي شي.
حالا آني بغض كرده و دستش را بي اختيار روي شكمش گذاشته بود. چهره ي كورش با وضوح تمام مقابل ديدگانش بود. چهره اي خشك و جدي كه با نگاهي سرزنش آميز ثابت مانده بود. با حس ضربه اي شديد كه به زير دستش وارد آمد، نا خودآگاه دستش را پس كشيد.
- چي شده؟ چي شد آني؟
آناهيتا انگار با خودش حرف مي زند با چشم هاي پر از اشك گفت: تا به حال اين طوري ضربه نزده بود. اون هم درست زير دستم! بجه ي من . . . بچه ي من خودش پدر داره.
- اما پدرش اين جا نيست و حتي از وجودش بي خبره.
آني كمي به خود آمد. بغضش را فرو داد و قبل از آن كه سوفي متوجه اشك هايش شود، پشتش را به او كرد و گفت بهتر است زوتر بخوابند. سوفي با اندوه به دوستش نگاه كرد و پس از كمي ترديد، بالاخره او هم به خواب رفت. به خاطر خستگي سفر سوفي خيلي زود خوابش برد، اما آني تا سپيده ي صبح چشم بر هم نگذاشت. گاهي با جنينش حرف مي زد، گاهي براي تنهائيش يا به ياد مادرش اشك مي ريخت و در آخر فهميد كه دلتنگي اش براي كورش از هر حسي در وجودش قوي تر است. او آرزو داشت حتي اگر شده فقط يك بار ديگر كورش را ببيند. چند روز بعد به خواست پزشك، آني براي سونوگرافي رفت تا از سلامت جنين مطمئن شوند. وقتي همراه سوفي به خانه باز مي گشتند ، يك كيك ساده خريدند تا به خاطر سلامتي جنين و تعيين جنسيت او جشن بگيرند. از پله ها بالا مي رفتند كه جِيك در آپارتمانش را گشود تا خارج شود. با ديدن آني لبخندي زد و گفت: خيلي خوشحال به نظر مي رسيد.
سوفي با شادماني گفت: معلومه كه خوشحاليم. همين الآن از سونوگرافي بر مي گرديم و فهميديم به زودي صاحب يك دختر ماماني و سالم مي شيم.
جيكوب لبخندش را پر رنگ تر كرد و به آني تبريك گفت. آني هم داشت تشكر مي كرد كه سوفي گفت: ما داريم به خاطر اين خبرهاي خوب جشن مي گيريم . تو هم اگر دوست داري به ما ملحق شو .
جِيكوب با ترديد به آني نگاه كرد و او كه در معذورات قرار گرفته بود با تاني سوفي را تاييد كرد . جيكوب كه از هر فرصتي براي بودن كنار آني استفاده مي كرد با گفتن اين كه تا يك ساعت ديگر خودش را مي رساند ، از پله ها پايين رفت. به محض دور شدن او، آني به سوفي اعتراض كرد.
- بس كن آني. با اين دعوت ساده تو چيزي رو از دست نمي دي. نديدي چقدر به خاطر اين خبر خوشحال شد. انگار خبرسلامتي بچه ي خودش رو بهش دادند. . . به نظر من اين يك مورد عاليه. چند وقت پيش كه با جيك صحبت مي كردم فهميدم كه چند ماهي مي شه كه حتي يك دوست دختر هم نداشته . بعد هم از تو تعريف كرد و آخر سر هم گفت خيال داره ازدواج كنه.
- چقدر عالي! ديگه از دستش راحت مي شم.
سوفي ناباورانه او را گريست .
- احمق نباش آني . منظور اون فقط تو هستي. خودت هم خوب مي دوني.
- من كه شوهر دارم. اون بايد خيلي بي تحمل باشه كه . . .
- اما واقعيت اينه كه تو شش ماهه شوهر نداري . فكر كردي يك اسم توي شناسنامه ات مي تونه جيك رو قانع كنه. آني با حرص وارد سوئيت كوچكش شد و فرياد زد: تو هيچ معلوم هست طرف من هستي يا اون؟!
- معلومه كه طرف تو هستم . من دلم نمي خواد بي خودي يك همچين مردي رو از دست بدي. راستش آرزو مي كردم اي كاش جيكوب به جاي تو عاشق من بود.
- اولا كه اون عاشق نيست. بعد هم . . . بعد هم . . .
- باشه ،باشه . ديگه راجع بهش حرف نمي زنيم. بهتره صبر كنيم تا زمان همه چيز رو حل كنه.
يك ساعت بعد وقتي جِيك آمد، دختر ها آرام گرفته بودند. قهوه آماده ي سرو بود و كيك ساده روي ميز قرار داشت.
آني فنجان هاي قهوه را روي ميز گذاشت و خودش هم پشت ميز قرار گرفت. داشتند در مورد اسم بچه حرف مي زندند و نظر مي دادند كه با سوفي تماس گرفته شد و او مجبور گشت با عجله برود. هنگام رفتن، نگاه معني داري به جيك انداخت و با لبخند خداحافظي كرد.
پس از رفتن او آني كمي معذب شده و در خود فرو رفت اما جيك نمي خواست فضا را سنگين كند.
- بالاخره نگفتي چه تصميمي در مورد اسمش گرفتي.
- حالا كه فكر مي كنم مي بينم دلم مي خواد اسم مادرم رو روي دخترم بذارم.
- خيلي عالي يه! اسم مادرت چيه؟
- صبا.
با بر لب آوردن نام مادر، چشمانش پر از اشك شد . سر به زير انداخت . جيكوب متاثر از حالت او پرسيد: دلت براي مادرت تنگ شده؟
- بله، خيلي زياد. . . من دختر خوبي براش نبودم. غير از رنج و ناراحتي براش چيزي نداشتم و آخرين هديه ام به اون، مرگ بود!
حالا جيك حيرت زده شده بود.
- منظورت چيه؟
- من . . . بي اون كه بخوام،باعث مرگ مادرم شدم.
- اوه، متاسفم . واقعا متاسفم . . .
آني سعي كرد خود را كنترل كند، اما قطرات اشك از چشمانش روان شده و دستش روي ميز مي لرزيد.جِيك نيز با افسوس او را نگاه مي كرد و با ديدن دست لرزانش ، به خود جرات داد و به آرامي دست گرم خود را روي دست يخ زده ي آني گذاشت و كمي فشرد. آني كه در حال خود نبود چندان توجهي به آن حركت نكرد. جيك با جرات بيشتر دست او را ميان دو دست خود گرفت و كمي خود را جلو كشيد.
- آروم باش آني. خودت الآن گفتي ناخواسته، پس تو باعث مرگ مادرت نيستي. تو مستحق اين همه رنج و تنهايي هم نيستي. به دخترت فكر كن. به صباي كوچولو. به اين كه اون به يك مادر قوي با روحيه ي بالا نياز داره.
آناهيتا با تمام قوا سعي كرد خوددار باشد. اشك هايش را پاك كرد و با عذرخواهي كوتاهي به دستشويي رفت. دقايقي بعد وقتي بيرون آمد، بر خود مسلط بود، اما سرگيجه اي عجيب عازضش شده بود كه چهره اش را رنگ پريده و چشمانش را خمار كرده بود. جيكوب با مشاهده ي حالت او با نگراني جلو دويد و پرسيد: حالت خوبه؟
آني او را پس زد و به سمت كاناپه رفت.
- خوبم. يك كم استراحت كنم بهتر مي شم.
جيكوب هم چنان نگران، كنار او حركت كرد و خواست كمك كند كه او روي كاناپه دراز بكشد كه باز هم آني دستش را پس زد.
- بهتر نيست روز تختت دراز بكشي؟
- نه،اين جا بهتره.
- اين حالتت بايد به خاطر فشار عصبي باشه. بهتره آروم بگيري و به چيزي فكر نكني . ..
قطره اشكي كه از كنار چشم آني بيرون چكيد، جيكوب را که ميان ماندن و رفتن مردد بود، وادار به ماندن كرد. به آشپزخانه رفت و كمي آب براي او آورد. آب را به خورد او داد و روي مبلي ديگر نزديك او نشست. چشمان آني هنوز بسته بود كه پرسيد: بهتر شدي؟ مي خواي با دكترت تماس بگيرم؟
- نه . . . ممنون. بهترم. تو اگر بخواي مي توني بري.
- نه . پيشت مي مونم. تو بگير بخواب و نگران چيزي نباش.
چند ساعت بعد وقتي از خواب بيدار شد، جيكوب هنوز آن جا بود، اما روي مبل به خواب رفته بود. آني به ساعت نگاه كرد. شب از نيمه گذشته بود. با كرخي از جا بلند شد و آشپزخانه رفت و كمي آب نوشيد.
- به نظر بهتر ميايي.
با وحشت به جيكوب كه پشت سرش ايستاده بود نگاه كرد.
- ترسوندمت!؟ معذرت مي خوام.
آني نفس عميقي كشيد و گفت : ممنونم كه مراقبم بودي.
- خواهش مي كنم . . . مي دوني راستش . . . ترسيدم اتفاقي براي تو يا بچه بيفته.
آني يا كلافگي از كنار جيكوب گذشت و از آشپزخانه خارج شد.
جيكوب هم به دنبال او رفت و او را كه با حالتي عصبي فنجان هاي روي ميز را جمع مي كرد، خيره شد.
- تا كِي خيال داري به اين رفتارت ادامه بدي؟
آناهيتا متحير به او كه بر خلاف هميشه جدي و كمي عصبي بود نگاه كرد.
- منظورت چيه؟
- به اين كناركشيدن هات، به اين تنها بودنت. به اين غرور احمقانه ات!
آني پوزخندي زد و گفت: بگو ببينم تو كي هستي كه اين حرف ها رو به من مي زني؟
- دوستت، همسابه ات و كسي كه دوستت داره.
- ممنون كه نگرانم هستي، اما مشكلات من به خودم مربوطه.
- تنهايي برات خيلي سخت خواهد بود.
- لطفا برو جيك. بروو فقط يك همسايه ي عادي باش.
بعد پشتش را به او كرد و با صداي لرزان ادامه داد: از وقتي به خاطر دارم همين طوري بودم. به خاطر همين برام سخت نيست و يك خوشبختي زودگذز چيزي نبود كه من رو بد عادت كنه . . .
هنوز حرفش تمام نشده بود كه داغي نفس هاي جيك را پشت گردن خود حس كرد.
- بذار حداقل به عنوان يك دوست كنارت بمونم. به من و خودت فرصت بده . . . به صبا كوچولو هم فكر كن، اون به پدر . . .
براي لحظه اي نفس در سينه ي آني حبس شد. با سرعت قدمي به جلو گذاشت و به جانب جيكوب كه با التماس نگاهش مي كرد برگشت.

فقط يك هفته طول كشيد تا آني فكر كند، تصميم بگيرد، چمدانش را ببندد، خانه را تحويل دهد و راهي تهران شود. در فرودگاه به چهره ي نگران و مغموم سوفي و چشمان افسرده ي جيكوب نگاه كرد و گفت فكر مي كند در تمام عمرش بهترين تصميم را گرفته. سوفي با اندوه دست او را گرفته و گفت: شايد اگر مي گفتي خيال داري به زندگيت با كورش بين خانواده ات ادامه بدي خيلي خوشحال مي شدم. اما . . . حالا . . . اين طوري . . .
جيكوب گفت: با ما در تماس باش و يادت باشه هر وقت كه برگردي تنها نمي موني.
آني در حالي كه لبخندي تلخ بر لب داشت از هر دو تشكر و خداحافظي كرد و از آن ها دور شد. راه طولاني بود و فشار عصبي و اضطراب آني زياد. از كاري كه مي خواست انجام دهد، مطمئن بود، اما ترس از عكس العمل كورش و آينده ي مبهمي كه در پيش داشت آرامش را از او مي گرفت. در فرودگاه لندن، وقتي به انتظار پرواز نهايي به ايران بود، ناگهان فكري تازه و آزار دهنده به ذهنش رسيد. اگر كورش ازدواج كرده باشد! احتمال زيادي مي داد كه كورش ديگر او را نخواهد، اما تصور ازدواج او واقعا برايش سخت بود. دستي روي شكم برجسته اش كشيد و با اين فكر كه تمام آن كارها را به خاطر صبايش انجام مي دهد، كمي آرام گرفت. ساعات آخر پرواز از اضطرابش كاسته شده بود، اما هنگام فرود هواپيما در باند فرودگاه مهرآباد، باز هم دلش به شور افتاد و هيجان طوري به او غالب گشت كه دست و پاهايش سرد شده و حس مي كرد توان حركت ندارد.
يكي از مهمان داران كه متوجه دگرگوني حال او شده بود، به او كمك كرد تا از هواپيما خارج شود و او را تا اتوبوس همراهي كرد. در سالن فرودگاه بغض كرده و به ياد گذشته ها افتاده بود. بار قبل وقتي براي اولين بار پا به خاك ايران گذاشت، تنها و سرگشته بود. اما آن روز قلبش خالي از عشق ديگران بود و حالا آن قدر عاشق بود كه به خاطر ديگران تمام وجودش را مي خواست قرباني كند.
از فرودگاه يك راست به هتلي رفت تا خستگي آن مسافرت طولاني را از تن به در نمايد. بدنش به شدت كوفته بود و احساس ضعف داشت. پس از دوازده ساعت خواب و يك حمام آب گرم كمي حالش جا آمد. ساعت از چهار بعد از ظهر مي گذشت كه با يكي از همكاران سابق موسسه ي زبان تماس گرفت. با او راحت تر از بقيه بود و او را دختر مستقل تري نسبت به ديگران يافته بود . گر چه هميشه ياد گرفته بود كه به تنهايي از پس كارهايش بر آيد، ديگر طاقت آن همه تنهايي را نداشت و از طرفي هم بابت وضعيت خاصش مي دانست كه بدون كمك نمي تواند در تهران جاي مناسب براي زندگي و كارش در موسسه را به دست آورد.
مهشيد با تعجب و خوشحالي او را به ياد آورد و بلافاصله قرار ملاقات گذاشت. ساعتي بعد هر دو در لابي هتل بودند.
آني مجبور بود كم و بيش از زندگي اش براي او بگويد و مهشيد هم با درك حال او، دستش را به گرمي فشرد و با تاثر زياد، قول داد كمكش كند. روز بعد با اصرار او را به خانه ي خودشان برد و چند روز بعد هم با كمك پدرش سوئيت كوچك و مناسبي را در محله ي خودشان براي او پيدا كرد. سوئيت گر چه در زير زمين بود، اما نوساز و تميز بود و نورگير خوبي داشت. مبلغ رهن يك ساله اش هم به اندازه ي نيم بيشتر پولي بود كه آني همراه خود آورده بود و او مي توانست با باقي پول لوازم ضروري زندگي را براي خود تهيه كند. با كمك شوهر مهشيد يك گاز سه شعله ي روميزي، يك يخچال فريزر دست دوم و يك فرش ماشيني كوچك خريد.مهشید با اصرار تخت خواب دوران تجردش را به همراه رخت خواب نو و تميز و پرده براي پنجره هاي كوتاه سوئيت به او هديه داد و بعد ديگر به نظر مي رسيد همه چيز تكميل شده.
مقداري از پول نيز باقي ماند كه آني آن را براي زايمان و تهيه ي لوازم مورد نياز بچه كنار گذاشت. گر چه به نظر مهشید تمام آن كارها بي فايده بود و كورش به محض اطلاع از حضور او نه اجازه مي داد آني آن جا زندگي كند و نه مي گذاشت فرزندش از خودش دور باشد. آني هم مي دانست حداقل بابت دنيا آمدن بچه و هزينه هاي آن نبايد نگران باشد،اما احتمال هر رفتاري را مي داد. حتي طرد شدن كاملش توسط كورش. با تحقيقات شوهر مهشيد فهميد كه كورش هنوز در شركت سابق مشغول به كار است. وقتي از كورش حرف مي زد آني بغض كرده و جنينش انگار بي قراري مي كرد. او گفت كورش هر روز با زانتياي سياهش به محل كار خود مي رود. گفت كه هنوز همراه پدرش و ثمره در آن خانه زندگي مي كند و ازدواج هم نكرده. حالا آني جرات بيشتري براي رويارويي با او يافته بود. يك روز ، لباس مناسب پوشيد و شالي خاكستري هم روي سر انداخت. دلش براي ديدار كورش پر مي زد و تا آن روز خود را چنان درگير كارهايش كرده بود تا فرصتي براي ديدار او نداشته باشد. شكم برجسته اش كاملا از زير پالتوي سياه و كوتاهش نمايان بود و بدنش هم كمي ورم آورده بود. با آژانس خود را به شركت رساند و همان جا درون ماشين منتظر شد. دقايقي نگذشت كه زانتيايي سياه از مقابلش گذشت و درست جلوي آن ها پارك كرد. آني هيجان زده شده و ضربان قلبش بالا رفته بود. كورش از ماشين پياده شد و چشمان آني با دقت بيشتري او را زير نظر گرفت. كت پشمي سرمه اي رنگي به تن داشت. موهايش از هميشه كوتاه تر بود و به نظر مي رسيد لاغر تر از قبل شده. دل آني در سينه لرزيد و قطرات اشك در چشمانش به هم پيوست. مي خواست پياده شود و دنبال او بدود. مي خواست در آغوش گرم و پر از آرامشش فرو برود. مي خواست برايش بگويد كه بي او چقدر زندگي اش سخت گذشته. اما همان جا نشست و حتي ياراي حركت نداشت.
كورش بي توجه به اطرافش، وارد ساختمان شد و آني به راننده دستور حركت داد.
به خانه اش كه رسيد يك راست پاي تلفن رفت و شماره ي موبايل كورش را گرفت. از شدت اضطراب، دستانش مي لرزيد و بدنش يخ زده بود با شنيدن صداي رسمي كورش، بغض كرد.
- بله؟ بفرماييد؟
زبانش انگار از كار افتاده و ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. صداي كورش كمي بالا رفت.
- بله؟
آني به زحمت لب گشود.
- سلام . . .
صدايش آن قدر آهسته بود كه خودش هم به زحمت آن را شنيد.
- صداتون خيلي ضعيفه . . . لطفا بلندتر صحبت كنيد.
آني براي لحظه اي گوشي را روي سينه گذاشت، نفس عميقي كشيد و بعد با صدايي كه فقط كمي بلندتر از قبل بود تكرار كرد: سلام!
ناگهان آن سوي خط سكوتي سنگين برقرار شد. نفس آني در سينه حبس شد. باورش نمي شد كورش به آن سرعت او را بشناسد. خواست لب باز كند و حرفي بزند كه صداي سرد و آرام كورش كلمات را در دهانش باقي گذاشت.
- با چه رويي با من تماس گرفتي؟!
مي دانست برخورد خوبي نخواهد ديد، اما باز هم تحمل آن همه سردي را نداشت.
- من . . . من بايد . . .
- چي مي خواي؟!
بغض دختر شديد تر شد و صدايش به وضوح مي لرزيد.
- بايد با تو . . . حرف بزنم.
- فعلا كار دارم . . . بعدا تماس بگير.
بوق آزادي كه مي شنيد مانند ناخني بود كه بر روي اعصابش كشيده مي شد. گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.

گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.
نفهميد چقدر به آن حال بود اما وقتي به خود آمد سردرد شديدي عارضش شده و بي حال و بي رمق بود. دوش آب گرمي گرفت و قرص مسكني كه پزشكش براي مواقع ضروري برايش تجويز كرده بود، خورد و سعي كرد كمي بخوابد. غرق خواب بود كه با صداي زنگ ممتد تلفن، به سختي چشم گشود . اول بي تفاوت بود اما صداي زنگ قطع نمي شد. با بي حالي گوشي را برداشت و با صدايي خش دار و خواب آلود پاسخ داد.
- بله؟
- من . . . من كورش هستم . . . مي خواستم . . .
آني با سرعت سر جايش نشست. آن قدر صدايش خواب آلود و خسته بود كه كورش شناخته بودش. به زحمت گفت : كورش! تويي؟
صداي مودبانه ي كورش ، تند و بي احساس شد.
- كجايي؟
- خونه ي خودم.
حالا او را به شدت متعجب كرده بود.
- يعني تو تمام اين مدت تهران بودي؟
- نه. دو هفته اي مي شه كه برگشتم.
- مستقل شدي!
كلام پر از طعنه ي كورش باز هم بغض را ميهمان حنجره ي آني كرد.
- فقط نمي خوام كسي بفهمه باهات تماس گرفتم.
- پس چرا زنگ زدي؟ . . . شايد تازه يادت افتاده شوهري هم داري!؟
آني نفسش را با حالتي عصبي از سينه بيرون فرستاد و گفت: بايد باهات حرف بزنم.
- من واقعا موندم تو با چه رويي برگشتي و داري ازم مي خواي باهام حرف بزني.
- فردا ساعت يازده صبح بيا جلوي در شرقي پارك ملت. من روي يكي از نيمكت هاي اون جا منتظرتم.
- آدرس خونه ات رو بده الآن مي يام اون جا.
لحنش سرد و بي حوصله بود. انگار مي خواست زودتر حرف هاي او را بشنود و برود پي زندگي اش.
- الآن آمادگي اش رو ندارم.
صداي فرياد خشمگين كورش او را تكان داد.
- پس چرا زنگ زدي لعنتي؟ تو مي دوني با من چي كار كردي؟ هيچ معلوم هست اين مدت كدوم گوري بودي؟ چي كار مي گردي؟ منِ احمق فكر مي كردم ممكنه حتي دست به خودكشي زده باشي . . . مي فهمي من چي كشيدم؟هان عوضي؟ هان؟ . . . حالا آدرس اون خونه اي كه معلوم نيست چطوري از توش سر در آوردي رو به من بده.
آني گوشي را گذاشت. حتي از همان پشت تلفن هم تمام وجودش از ترس و غصه مي لرزيد.
حالا باور داشت كه به راستي كورش را از دست داده. كورش هرگز او را نمي بخشيد و او مجبور بود تا آخر عمر تقاص بلايي را كه بر سر پدر و مادرش و كورش آورده بود، پس بدهد.
صداي هق هقش فضاي اتاق را پر كرده بود و او نمي خواست و نمي توانست خود را كنترل كند. تلفن پشت سر هم زنگ مي زد و آني بي توجه به آن فقط زار مي زد. با شنيدن صداي زنگ در كه تلفن را همراهي مي كرد، كلافه و بي حال از جايش بلند شد. حتما همسايه اش را حسابي نگران كرده بود. با دستمال اشك هايش را پاك كرد و سعي نمود بر خود مسلط باشد. تلفن هم چنان زنگ مي خورد . كورش دست بردار نبود. آني حس مي كرد سرش گيج مي رود و چشمانش كم كم همه جا را تار مي بيند. ناگهان دردي بالاي شكمش پيچيد. از شدت درد خم شد و دوباره بغض كرد. چقدر تنها بود.
صداي زنگ در اين بار تبديل به در زدن هاي متوالي شد. خانم همسايه هم مدام او را صدا مي زد. آني به هر بدبختي بود خود را به در رساند، در را گشود و همان جا تقريبا از حال رفت. تلفن هم چنان زنگ مي خورد. در ميان ابرهايي كه جلوي چشمانش مي آمدند چهره ي هراسان همسايه را ديد كه به رويش خم شده و سعي دارد او را به حال بياورد.
وقتي چشم باز كرد نور مهتابي هاي بالاي سرش، آزارش داد و مجبور شد دوباره پلك بر هم بفشارد. خواست دستش را تكان دهد كه متوجه سوزش سوزن سرم شد.
- دستت رو تكون نده.
با شنيدن صداي گرفته ي كورش، چنان شوكه شد كه قلبش در سينه فرو ريخت و بلافاصله چشم گشود. او كمي دور تر از تخت، روي صندلي نشسته بود و با اندوه و افسوس نگاهش مي كرد. نفس آني به سختي بالا مي آمد. همان دم دردي زير شكمش پيچيد. بي اختيار چهره در هم كشيد و لب به دندان گرفت. كورش آه عميقي كشيد. از روي صندلي برخاست و سلانه سلانه از اتاق بيرون رفت. آني مي توانست بفهمد او چه حالي دارد. انگار له شده بود. انگار از شدت شوك آن طور بازگشتن آني، نمي توانست محكم قدم بردارد.
ورود پرستاري ، نگذاشت بغضش بتركد.
- حال تون چطوره؟ بهتريد؟
آني به زحمت گفت: بله . . .
- شوهرتون مي گفت انگار دوباره حال تون داره بد مي شه.
- نه . . . خوبم . . . فقط يك كم درد دارم.
آني دست آزادش را روي شكمش گذاشت و پرسيد: بچه ام چه طوره؟
- ضربان قلبش كه خوب بود. نگران نباش. فقط يك گرفتگي عضلات داشتي.
- فكر كردم وقتش شده.
- نه. انگار دچار شوك عصبي شده بودي. براي زايمانت هنوز وقت داري.
- كي منو آورد اين جا؟
- يك خانم. . . شوهرت بعدا اومد.
شنيدن لفظ شوهر براي او كه فقط چند صباحي وجودش را لمس كرده بود، غريب و دردناك بود. با رفتن پرستار قطرات اشك از چشمانش بين موهايش چكيد. احساس ضعف مي كرد. عكس العمل كورش، بيش از آن چه فكر مي كرد عذابش مي داد. او برنگشته بود كه خودش را وصل كورش كند يا توقعي از او داشته باشد. مي خواست كه او فقط پدر بچه اش باشد. دوست نداشت دخترش مانند خودش از ديدار يكي از والدينش محروم بماند. مي خواست صباي كوچك، پدرش را بشناسد و به وجودش افتخار كند.
با ورود خانم همسايه، سعي كرد بر خود مسلط شود. زن متوجه حالش شد و با قيافه اي گرفته كنارش نشست و دست او را ميان دو دست خود گرفت.
- چي شده عزيزم؟ چرا اين قدر بي قراري؟ داشتم از خريد بر مي گشتم كه صداي گريه ات رو شنيدم. اون قدر بلند بود كه منو كشوند در خونه ات. صداي زنگ تلفن هم قطع نمي شد. از حال كه رفتي دست و پام رو گم كردم. فكر كردم بايد يكي از قوم و خويش هات پشت خط باشند كه تماس رو قطع نمي كنند. گوشي رو برداشتم . شوهرت بود. بهش گفتم حالت به هم خورده و گفتم با اورژانس تماس مي گيرم و بعد بهش خبر مي دم كدوم بيمارستان مي ريم . . . طفلي خيلي نگران بود . . .
خانم همسايه هنوز داشت حرف مي زد كه باز هم در گشوده شد. دل در سينه ي آني فرو ريخت اما اين بار هم خبري از كورش نبود و مردي در روپوش سپيد پزشكي به درون آمد. بغض آني شدت گرفت. باورش نمي شد كورش آن طور بي اعتنايي كند. باورش نمي شد اين قدر براي او بي اهميت شده باشد. پزشك با لبخند او را معاينه كرد و حالش را پرسيد. پاسخ هاي آني كوتاه و لرزان بود و بغض بزرگش به خوبي مشهود. خانم همسايه با ناراحتي نگاهي به دكتر انداخت و با اشاره ي چشم هاي او از اتاق خارج شد. پزشك صندلي را جلوتر كشيد و روي آن نشست. با محبت در چشمان پر از اشك او خيره شدو با صدايي بسيار ملايم گفت: معلومه كه هنوز ناراحتي ات برطرف نشده. اگر دوست داري گريه كني، گريه كن. نبايد به خودت فشار بياري.
اشك هاي گرم آني ازميان چشمان بازش چكيدن گرفت. انگار منتظر اجازه ي دكتر بود! دكتر متاثر از گريه ي او، جهره در هم كشيد.
- گريه خوبه. . . آرومت مي كنه. اما نه اون گريه اي كه از خانم همسايه ات شنيدم. هر اتفاقي هم افتاده باشه تو بايد فكر سلامتي خودت و جنينت باشي. . . ببينم جنسيت بچه ات رو مي دوني؟
گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»

گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»
دكتر با محبت گفت: همه ي آدم ها موقع گرفتاري ، به شدت احساس بدبختي مي كنند، اما همون لحظه آدم هايي هستند كه گرفتاري و بدبختي شون خيلي بيشتره. گرفتاري ها حل مي شه، اما سلامتي به راحتي بر نمي گرده. مي دوني ممكن بود اتفاقي براي بچه بيفته؟ از معايناتم متوجه ضعف شديدت هم شدم. جواب آزمايشات رو كه ببينم حتما كمبود ويتامين هايي رو خواهيم داشت. تو بايد روحيه ات رو بيشتر از اين ها حفظ كني و يادت باشه علاوه بر خودت، مسئول يك موجود زنده ي ديگه هم هستي كه اتفاقا خيلي هم برات عزيزه.
آني سعي داشت جلوي اشك هايش را بگيرد، اما نمي دانست چرا حريف آن ها نمي شود. دكتر چند دستمال كاغذي به دست او داد و از اتاق خارج شد. واقعا براي آن زن جوان احساس تاسف مي كرد. با خروج پزشك، كورش كه به ديوار تكيه داده بود به سمت او رفت.
- حالش چطوره دكتر؟
پزشك به چهره ي رنگ پريده و مغموم كورش نگاه كرد و با افسوس گفت: روحيه اش افتضاحه. كسي از اقوامش فوت كرده؟
كورش سر به زير انداخت.
- . . . مسئله اش شخصي يه.
- اين خانم علائم افسردگي داره. مي دونيد براي يك زن باردار چقدر مي تونه خطرناك باشه. من نمي دونم مشكلش چيه، اما در هر حال شما همسرش هستيد بايد بيشتر مراقبش باشيد. از لحاظ تغذيه هم فكر مي كنم كمتر بهش توجه شده. در حقيقت وضعيت چندان مناسبي نداره. به خاطر بارداريش هم نمي تونم هر دارويي رو براش تجويز كنم . . . نمي دونم تا به حال دچار اسپاسم معده شديد يا نه، اما تحمل دردش واقعا سخته. اگر اين خانم گرفتار يك شوك عصبي ديگه بشه معلوم نيست چه بلايي سرش بياد. بهتره تحت نظر يك پزشك روان شناس خوب و يك پزشك متخصص عمومي مجرب باشه . . . سابقه ي اسپاسم داشته؟
كورش ياد آن شبي افتاد كه حال آني بد شده بود و او را به بيمارستان رساندند. به ياد چهره ي رنگ پريده و درد كشيدنش افتاد.
- بله. . . سابقه ي اسپاسم داره.
- ديگه بدتر! پس معلوم مي شه باز هم بايد انتظار همچين چيزي رو داشت. توي دوران حاملگي اش رخ داده بود؟
هنوز باور بارداري آني برايش سخت بود. رنگ صورتش به قرمزي زد. دلش مي خواست بگويد حال خودش هم بهتر از آني نيست.
- نمي دونم . . . ! يك بار يكي، دو سال پيش اين طوري شد.
دكتر با تعجب و حالتي سرزنش آميز نگاهش كرد.
- نمي دونيد؟! عجيبه! ظاهرا مشكل خانم تون شما هستيد! بگذاريد يه نصيحتي به شما بكنم. تا چند ماه جنگ و دعواهاتون رو بگذاريد كنار و فقط به فكر سلامتي مادر و بچه باشيد. خانم شما در آستانه ي افسردگي حاده و اگر بهش توجه نشه، اين افسردگي، بعد از زايمان شدت پيدا مي كنه و ممكنه هرگز هم خوب نشه.
كورش از رفتار دكتر عصباني بود. اما به او حق مي داد آن طور حرف بزند. در نظر او،كورش يك شوهر بي مسئوليت و بي رحم بود كه آن قدر به همسرش بي توجهي كرده بود تا او را به آن روز انداخته بود.
با رفتن دكتر روي صندلي كريدور نشست و سرش را ميان دو دست گرفت. نمي دانست بايد چه كار كند يا حتي بايد چه حسي داشته باشد. هنوز هم قادر نبود آني را ببخشد، اما از وجود آن بچه . .. و عذاب آني بدجوري تحت فشار بود.
دكتر با ديدن جواب آزمايش اخمي كرد و گفت: بد نيست. در حقيقت به اون بدي كه فكر مي كردم نيست. به هر حال بايد حسابي تقويتش كنيد.
بعد نگاهش را به چشمان خسته ي كورش دوخت و تاكيد كرد: هم جسمش رو و هم روحش رو .. . تا چند ساعت ديگه هم بهتره اين جا بمونه، چون ظاهرا گرفتگي هاي زير شكمي هم پيدا كرده. بايد تحت نظر باشه.
پس از رفتن پزشك، كورش دقايقي پشت در اتاق آني قدم زد. داشت سعي مي كرد وارد اتاق شود و حال او را بپرسد. اما هر چه سعي كرد نتوانست. آني با بي رحمي رهايش كرده بود. او به كورش اعتماد نكرده و حمايت او را نخواسته بود و حالا . . .
شايد اگر به خاطر بچه نبود، ديگر هرگز باز نمي گشت.
اين ها افكاري بود كه ذهن كورش را يك لحظه رها نمي كرد و او را وا مي داشت بيشتر از همسرش فاصله بگيرد. شايد به خاطر بچه و تنهايي آني و به خاطر صباي عزيزش، چتر حمايتش را بر سر آني مي گرفت، اما قادر نبود دوباره مثل سابق او را كنار خود داشته باشد. نه اين كاري نبود كه از دستش ساخته باشد.
ساعتي بعد بالاخره تصميم خود را گرفته بود و مي دانست چه مي خواهد بكند. اولين كارش اين بود كه با منصور تماس بگيرد. او بيش از هر كس ديگري نگران آناهيتا بود و براي يافتنش تلاش كرده بود. او نمي توانست امانتي صبا را به حال خود رها كند. منصور وقتي ما وقع را از زبان پسرش شنيد تا دقايقي قادر نبود افكار خود را نظم دهد. در حقيقت موضوع نوه دار شدنش بيش از هر چيزي او را شوكه كرده بود.
پس از قطع تماس، بدون لحظه اي درنگ خود را به بيمارستان رساند. با ديدن ظاهر پريشان كورش دلش به درد آمد. آني در حق او ظلم كرده بود، اما او امانت صبا بود. علاوه بر آن منصور محبتي از دختر به دل گرفته بود كه نمي توانست آن ها را با رفتار آني در قبال كورش قاطي كند.
- كجاست؟
كورش به اتاق اشاره كرد و زمزمه وار گفت: حالش زياد خوب نيست. بهتره فعلا كمي صبر كنيد. دكترش مي گفت نبايد عصبي بشه.
منصور با بغض كورش را در آغوش كشيد. مي فهميد پسرش چه رنجي را تحمل مي كند. صداي بغض دار كورش، دل پدر را لرزاند.
- اون با من بد كرد بابا . . . با من بد كرد . . .
- بايد سعي كني دركش كني. . . اون ترسيده بود. . . خودت رو بذار جاي اون . . .


با اجازه ي پزشك بالاخره آني مرخص شد. يك شب و نصف روز تحت نظر بود و وقتي مطمئن شدند بدنش به حالت طبيعي بازگشته خيال شان راحت شد.
با كمك پرستار لباس هايش را پوشيد و آماده شد. كورش با همان چهره ي سرد و اخمو به درون اتاق آمد. آني كمي خود را جمع و جور كرد.كورش به سمت پنجره رفت و پشت به او ايستاد.
- قبل از اين كه بريم بايد يه چيزي بگم . . . وقتي رفتي . . . منصور بيشتر از بقيه نگرانت شد .. . خيلي دنبالت گشت . . . اون به صبا قول داده بود مراقب تو باشه . . . ديشب بهش خبر دادم كه برگشتي. . . خوش حال شد.
در اين جا نفس عميقي كشيد و ادامه داد: به خاطر بچه هم كلي ذوق كرد. مي خواد ببيندت. . . اين مقدمه چيني رو كردم كه با ديدنش شوكه نشي. نبايد تحت فشارهاي عصبي قرار بگيري.
وقتي به سمت آني برگشت، صورت او را غرق اشك يافت. با كلافگي دستي به موهايش كشيد و گفت: اين قدر مثل آدم هاي بدبخت رفتار نكن! يك كم خوددار باش. منصور مثل تو غير منطقي نيست كه براي هر اتفاقي بخواد كسي رو مقصر بدونه. صبا اگر مرده به خاطر تو نبوده. اين تقديرش بوده .. . من مطمئنم اون حاضر بود هر كاري كنه، حتي جونش رو بده تا تو خوشحال و راحت باشي. پس اين قيافه رو به خودت نگير و سعي كن قوي باشي. يادت نره كه حالا تو هم يك مادري.
همان لحظه در باز شد و منصور با ناراحتي به درون آمد .
- چه خبرته كورش؟! چرا داد و فرياد راه انداختي؟
كورش نگاه عصبي اش را بين پدرش و آني گرداند و بعد از اتاق خارج شد. گريه ي آني بند آمده و او سر به زير و مغموم لبه ي تخت نشسته بود. روي نگاه كردن به صورت منصور را نداشت. چقدر به آن مرد بد كرده بود. چقدر بيهوده آن همه سال از او متنفر بود و حالا حس مي كرد نمي تواند آن همه بزرگواري را تحمل كند.
منصور با آهي عميق به سمت آني رفت و عروسش را به آغوش كشيد و بوسه اي آرام بر پيشاني اش زد. اشك هاي آني باز هم سرازير شد. اشك هاي منصور هم . . .

جمع كردن لوازم اندك آني، چند ساعتي بيشتر طول نكشيد. طي آن مدت كه او با كمك مهشيد و كورش وسايلش را جمع مي كرد، منصور با ثمره صحبت كرده و او را آماده ي استقبال از خواهرش كرده بود. در حقيقت ثمره ماه ها بود كه انتظار آني را مي كشيد. مرگ مادر و عشق او به آني و محروميت آني از محبت مادري، قلب حساس ثمره را به درد مي آورد. شايد تا دو، سه ماه از آني خشمگين بود، اما با حرف هاي منصور و درك موقعيت آني توانسته بود او را ببخشد و در مرگ مادر مقصر نداند. منصور تمام تلاش خود را براي متقاعد كردن ثمره و باقي اعضاي خانواده نموده بود تا روزي كه آني را پيدا كرد، آن دختر ديگر در عذاب نباشد. و حالا آني خودش برگشته بود. آن هم با موجود كوچكي كه مي توانست شور و شوق تازه اي در خانواده ايجاد كند. ثمره وقتي شنيد به زودي هم عمه مي شود و هم خاله از شدت خوش حالي گريست. حتي مهين و صنم هم اشك به ديده آوردند و مشتاق ديدار آني شدند. همه چيز خوب به نظر مي رسيد. آني باورش نمي شد كه با آن استقبال گرم مواجه شود. ظاهر تازه اش براي همه جالب و دوست داشتني تر بود و منصور هم مانند پروانه به دورش مي گشت. در آن ميان فقط كورش بود كه حتي در ميان جمع حاضر نشد!
منصور به خاطر راحتي و تقويت روحيه ي آني، آپارتماني بزرگ در محله اي ديگر اجاره كرد. او تصميم داشت تا وقتي كورش راضي به شروع زندگي مشترك با آني نشده او را تحت حمايت خود بگيرد. تمام وسايل خودش و ثمره و آني را به خانه ي جديد منتقل كرد و بر خلاف ميلش كورش را تنها گذاشت. به نظرش آني با آن اوضاع وخيم روحي و وضعيت خاص جسمي اش نياز به مراقبت بيشتري داشت. او حتي مدرسه ي ثمره را نيز تغيير داد تا رفت و آمد او طي مدت زمان كمتري صورت بگيرد و آني كمتر تنها بماند.
به حساب دكتر معالج ، فقط چند روزي به زايمان آني باقي بود. منصور كه نمي خواست آن روزها آني تنها باشد، از عفيفه خانم مي خواست روزها، تا هنگام بازگشت ثمره از مدرسه،كنار آني بماند.
عطر قورمه سبزي فضاي خانه را انباشته بود و عفيفه خانم داشت برنج را دم مي كرد.آني كه ديگر شكمش حسابي بزرگ شده و دست ها و پاهايش هم كمي ورم آورده بود،وارد آشپزخانه شد و كنار او ايستاد و گفت:
- من آخرش هم نتونستم خوب برنج دم كنم.
- بالاخره ياد مي گيري . . . نگاه كن . . . برنج نه بايد زياد له بشه نه اين كه خيلي خام باشه. بايد فقط يك كم نرم بشه و قد بكشه.
بعد چند دانه برنج به آني داد.
آني برنچ ها را مزه مزه كرد و به فكر فرو رفت. در سكوت به نقطه اي نا معلوم خيره بود كه عفيفه خانم گفت: اِي بابا! يك برنج دم كردن كه اين همه فكر نمي خواد!
آني انگار كه حرف هاي او را نمي شنود گفت: باورم نمي شه كه من اين جام! اصلا فكر نمي كردم ثمره و بابا منصور منو ببخشند . . . فكر نمي كردم همه با من اين قدر مهربون باشند.
چشمان پر از اشكش را به چشمان نمناك عفيفه دوخت.
- صباي كوچولوي من خيلي خوش شانسه كه پدربزرگ و فاميل هاي به اين خوبي داره . . . حتي اگر كورش ديگه منو نخواد من باز هم خوش حالم! من به خاطر صبا اومدم . . . من خودمو آماده ي هر بدبختي اي كرده بودم تا دخترم پدر داشته باشه، پدرش رو بشناسه . . . من نخواستم اون رو از كورش بدزدم . . . وقتي كه رفتم ترسيده بودم . . . من ترسيده بودم . . . كورش اينو نمي فهمه . . . من دوستش داشتم . . . نمي خواستم كسي به جز اون پدر بچه ام باشه .
اشك هاي آني بي مهابا جاري بود و عفيفه هم پا به پاي او اشك مي ريخت. پيرزن،متاثر از رفتار او، دست هايش را گرفت و او را روي صندلي آشپزخانه نشاند.
- آروم باش مادر . . . چرا اين قدر خودت رو عذاب مي دي؟ . . . كورش خان هم مرده . . . به غرورش برخورده . اما مطمئن باش وقتي بجه رو ببينه دلش نرم مي شه و به سمتت بر مي گرده . . . من مطمئنم مادر جون . . . دل كورش خان از گنجيشك هم نازك تره. همين حالا هم مطمئنم دل تو دلش نيست كه پيشت باشه، اما خوب غرور داره ديگه . . . مي خواد ناراحتيش رو اين طوري نشون بده.
- نه . . . نه عفيفه جون. . . كورش ديگه دوستم نداره. . . ديگه تموم شد . . .
- چرا باهاش حرف نمي زني؟ چرا اين حرف هايي كه گفتي رو به خودش نمي گي؟ از چي مي ترسي؟ آخرش اينه كه باز هم محلت نمي ذاره. به هر حال تو تلاشت رو بكن مادرجون . اون كه مرد غريبه نيست. شوهرته. باهاش حرف بزن. ازش بخواه تو رو ببخشه. من كه فكر نكنم تو اصلا سعي كرده باشي بهش بفهموني چقدر دوستش داري .
چشمان خيس آني دوباره به چشم هاي مهربان عفيفه خيره شد. تا آن لحظه به خاطر نداشت به كسي ابراز علاقه يا پشيماني كرده باشد. حتي آخرين عذرخواهي اش را به خاطر نمي آورد. حتي در خوش ترين لحظاتش با كورش نيز جملات عاشقانه به كار نمي برد. بلد نبود! تا قبل از ضربه ي مغزي مادرش حتي خودش را در قبال هيچ كاري مسئول . مقصر نمي دانست! حالا عفيفه به او مي گفت از غرورش و از عادت به آن بگذرد و از كورش طلب بخشش كند و بگويد چقدر دوستش دارد. دلش مي خواست. واقعا دلش مي خواست آن كار را انجام دهد اما . . . سخت بود.
عفيفه كه ديد او را به فكر فرو برده، لبخندي بر لب آورد و گفت: همين حالا بهش زنگ بزن و حرف هات رو بهش بگو. نذار اين روزهاي آخر باردازي تنها باشي. فكر كن چقدر خوبه موقع زايمان شوهرت كنارت باشه. . . مي دوني چه دلگرمي بزرگي برات مي شه.
در حقيقت آن چيزي بود كه آن روزها تمام فكر آني را به خود مشغول داشته بود و حتي تمام محبت هاي منصور و ثمره خلاء درونش را پر نمي كرد. او كورش را مي خواست. مي خواست هنگام زايمان دستان پر قدرت و گرم او دستش را بگيرند. مي خواست با نگاه مهربان و لبخند گرم او فرزندش را به دنيا بياورد. مي دانست اگر كورش باشد حتي درد را كمتر حس خواهد كرد. وحشت نخواهد داشت. . . اگر كورش بود. . .
با ديدن گوشي كه به سمتش گرفته شده بود، آب دهانش را فرو داد و باز به عفيفه نگاه كرد.
- بگيرش . . . زنگ بزن. سعي كن مادر . . . بذار شوهرت ببينه و بفهمه كه برات مهمه.
آني با دستاني يخ زده گوشي را گرفت . نفس عميقي كشيد و لحظاتي به آن خيره شد. عفيفه با نگاهش او را ترغيب مي كرد. آني دلهره ي عجيب گرفته و معده اش به هم مي پيچيد.
- الآن سركاره . . . شب زنگ مي زنم.
عفيفه اخمي كوچك بر چهره آورد و گفت: بهونه نيار. زنگ بزن باهاش قرار بذار . . . اصلا من زنگ مي زنم مي گم بياد اين جا كارش دارم.
- نه، نه . . . اين كارو نكن . . .
صداي زنگ تلفن هر دو را از جا پراند. رنگ از روي آني پريده بود و دستانش مي لرزيد. عفيفه كه حال او را ديد،سريع گوشي را از دستش گرفت و ليواني آب به او داد. بعد جواب تلفن را داد. منصور بود كه حال آني را مي پرسيد. بعد خواست با عروسش صحبت كند كه عفيفه گفت حمام است. حال آني زياد خوب به نظر نمي رسيد و عصبي مي نمود. عفيفه با نگراني زير بازوي او را گرفت و بلندش كرد.
- پاشو مادر جون . . . پاشو بريم يك كم استراحت كن. چرا اين قدر خودت رو عذاب مي دي؟
- مي خوام بهش بگم . . .
- باشه بگو . . . بذار اول حالت يك كم جا بياد . . .
او را روي كاناپه طوري نشاند كه پاهايش را دراز كند.
- مي خوام براش هديه بخرم.
- باشه، باشه . . . بعدا مي خريم.
- حالا . . . همين جالا مي خوام . . .
آني مي ترسيد دير شود. مي ترسيد كورش هنگام زايمانش هنوز با او قهر باشد.

كيسه ي فانتزي مقوايي كه بسته اي كادو پيچ درونش بود را در دستان عرق كرده اش جا به جا كرد و وارد ساختمان شركت شد.
يك طبقه را آرام و به سختي از پله ها بالا رفت. پشت در نفسي تازه كرد و زنگ را فشرد. لحظه اي نگذشته بود كه دختر جوان و خوش پوشي در را به رويش گشود.
- بفرمائيد.
آني كمي من و من كرد. . دختر به شكم برجسته ي آني نگاهي انداخت و منتظر شد.
- من. . . مي خواستم آقاي كيانفر رو ببينم.
منشي در را كاملا گشود و در حالي كه هنوز نگاه پر ترديدش به روي آني بود او را به داخل دعوت كرد.
- ايشون جلسه دارند، اما ديگه بايد تموم بشه. شما مي تونيد اين جا منتظر باشيد.
با دست به مبلي كه نزديك ميزش بود اشاره كرد. هنوز آني روي مبل ننشسته بود كه در اتاقي باز شد و نويد از آن خارج گشت. با ديدن آني هاج و واج ماند. چنان شوكه شده بود كه حتي قادر نبود حرفي بزند. آني كه بهت او را ديد به زحمت سلام كرد.
نويد قدمي به سويش برداشت و به جاي پاسخ به سلام او گفت: تو اين جا چي كار مي كني؟
- اومدم با كورش حرف بزنم!
نويد باز هم جلوتر آمد و صدايش را ملايم تر كرد.
- حالا؟ اون هم اين جا؟ چرا تا شب صبر نكردي؟
- بايد همين حالا باهاش حرف بزنم.
منشي كه حيرت زده مي نمود سعي كرد خود را سرگم كار كند تا آن دو راحت باشند. نويد كلافه و پريشان بازوي آني را گرفت و او را به سوي اتاقي خالي كشاند و در را بست.
- كورش اين روزها حال درست و حسابي نداره. الآن هم با يكي از ارباب رجوع مشكل پيدا كرده و حسابي به هم ريخته . . . برو خونه و تا فردا صبر كن. من قول مي دم خودم كاري كنم كه فردا عصر باهاش صحبت كني.
آني بغض كرد و چانه اش لرزيد.
- مي ترسم دير بشه. . . نويد! من بايد حرف هام رو بزنم.
- پس تا حالا كجا بودي؟ اين مدت چرا جلو نيومدي؟
- نمي تونستم . . . نمي تونستم . . . مي فهمي . . . ؟ من . . . من . . .
- خيلي خوب . آروم باش . مگه نمي دوني كه نبايد عصبي بشي.
با شنيدن صداي صحبت چند مرد، پشت در، نويد به خود آمد و با گفتن « همين جا باش» به سرعت از اتاق خارج شد.
ظاهرا اعضاي جلسه در حال ترك دفتر بودند. آني صداي كورش را به خوبي در ميان صداها تشخيص داد و دلش لرزيد.
بايد با او حرف مي زد. بايد سعي خود را مي كرد. با رفتن اعضا، صداي نويد آمد كه منشي را مرخص مي كرد. بعد صداي اعتراض كورش به گوش آني رسيد.
- چرا خانم محمدي رو مرخص مي كني؟ ما هنوز كار داريم.
- بذار بعدا برات توضيح مي دم.
صداي عصباني كورش، تپش قلب آني را تندتر مي كرد.
- الآن بگو.
- بذار ايشون تشريف ببرند.
- نويد امروز چند تا سند بايد وارد كامپيوتر بشه. خانم محمدي تا آخر وقت اداري هيچ جا نمي ره.
نويد با ترديد گفت: اگر بگم آني داره مي ياد اين جا چي؟
- اون خيلي بي جا كرده! اصلا براي چي بايد راه بيفته بياد اين جا؟!
- كورش آروم باش بذار حرف بزنم.
- من دارم مي رم خونه. . . خانم محمدي شما اين جا بمون و كارها رو تموم كن.
- صبر كن كورش.
صداي خشمگين كورش داشت آخرين رمق هاي آني را مي گرفت.
- ديگه نمي خوام حتي اسمش رو بشنوم. فهميدي؟! اون ديگه براي من تموم شده.
- كورش به خاطر خدا زبون به دهن بگير. . . اون الآن اين جاست.
كورش ناباورانه قيافه ي پريشان نويد را نگاه مي كرد و قادر نبود حرفي بزند.
- ببين كورش . . . الآن ديگه آخر وقته . . . بقيه كارمند ها هم رفتند. من و خانم محمدي هم مي ريم. . . بهتره تو حرف هاي آني رو بشنوي.
كورش با صدايي خش دار منشي را مرخص كرد. او كه اوضاع را وخيم مي ديد با سرعت وسايلش را برداشت و با خداحافظي كوتاهي از دفتر خارج شد. با رفتن او ناگهان در اتاقي كه آني در آن بود باز شد. صورت برافروخته و نگاه سرشار از رنجش آني به چشمان سرد كورش دوخته شد.
- من ديگه برات تموم شدم؟ حرف آخرت همينه؟
كورش آرام سر تكان داد. آني بغض كرد اما اجازه نداد بشكند.
- تو بابا منصور و ثمره رو داري. . . فكر كنم برات كافي باشه! اون ها رو فرستادم جلو تا خودم مجبور نباشم مسئوليتت رو به عهده بگيرم!
نويد اعتراض كرد: كورش! اين حرف ها چيه؟!
- لطفا تو دخالت نكن نويد. اين زنيه كه بي خبر گذاشت و رفت و چند ماه توي يك كشور ديگه تنها زندگي كرد . . . اون معني همسر بودن رو نمي فهمه . . . معني تعهد و مسئوليت پذيري رو نمي فهمه. هر حرفي هم بخواد بزنه، اين نفهمي ها توجيه نمي شه . . . وقتي تركم كرد، رفت كه بره . . . مطمئنم اگر پاي بچه وسط نبود هرگز بر نمي گشت. پس پي نبودن منو به تنش ماليده بود . . . حالا هم اوضاعش خيلي بهتر از اون چيزي يه كه تصور مي كرده. بهتره قدر بدونه و به زندگي خودش برسه. بعد از به دنيا اومدن بچه هم مي تونه طلاقش رو بگيره و زندگي تازه اي شروع كنه . اون استعداد تنها زندگي كردن رو داره!
نويد نا باورانه به كورش و آني كه انگار هر لحظه بيشتر مي شكست نگاه مي كرد و نمي دانست چه طور بايد جلوي دهان كورش را بگيرد. آني با تمام قوا بغضش را فرو خورد. آرام و آهسته به سمت ميز منشي رفت . بسته ي كادويي بزرگ را از داخل كيسه بيرون كشيد و روي ميز گذاشت.
- تو حق داري! هر چي گفتي درست بود . . . ديگه حرفي براي گفتن نمونده . . . فقط مي تونم بگم متاسفم . . . !
وقتي آن حرف ها را مي زد سعي مي كرد اشك هايش را مهار بزند و لرزش صدايش را كنترل كند. با وجودي كه حرف هايش را نزده بود اما همين كه حس مي كرد كورش كمي سبك شده، برايش كافي بود. خواست برگردد برود كه سرش كمي گيج رفت. نويد از مشاهده ي رنگ پريده و عدم تعادل او دلش ريش شد. نگاهي غضب ناك به كورش انداخت و به سمت آني رفت. دست او را گرفت و روي مبل نشاند. كورش هنوز كلافه و عصبي مي نمود با اين وجود به آشپزخانه رفت. يك ليوان آب قند درست كرد و با همان قيافه ي اخمو به دست آني داد. آني كمي از آب قند نوشيد و سعي كرد لبخند بزند. منبع:

بازدید : 256 | تاریخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 زمان : 11:25 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی