close
چت روم
رمان آن روی ديگر عشق

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز چهارشنبه 02 آبان 1397
13 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 311
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 13
    تعداد اعضا : 829
    اي پي : 54.198.55.167
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : چهارشنبه 02 آبان 1397
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان آن روی ديگر عشق


اهههههه بازم خواب موندم!خیر سرم واسه 6 ساعت گذاشته بودم که هفت کتابخونه باشم!آآآآ...نگو باز این بنیامین اومده با گوشیم ور رفته! خدا خفه ش نکنه! اه اه...بچه هم اینقدر شر! من که نمیدونم مامان سرش چی خورده این جوری شده..به کی رفته...اه...ساعت هشت ِ خوب شد پاشدم! پاشم،پاشم کم تر غر بزنم به جون ِ خود ِ خل وضعم...با گیجی پاشدم رفتم سمت حال که برم دست ورومو گربه شور کنم که یهو چشمم افتاد به بنیامین که دیدم چند تا برگه تو دستاشه وداره اون ها رو تفی میکنه...در واقع مسابقه پرتاب تف رو برگه ها گذاشته! مسیر تفا رو گرفتم و رفتم جلوتر که ببینم برگه های کدوم بنده خدایی رو داره به گند می کشه دیدم جزوه های منه چشمام چهار تا شد !!!!!!! یهو داد زدم گفتم بنیامــــــــــــین چیـــــیکارررررمیکنییییــ ــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ مامانم با آرامش همیشگیش اومد گفت :چیزی نیست چند تا برگه ست گفتم: مامان فقط چند تا برگه ست؟ همین؟جزوه های منه هااااا مامانم هم شانه ای بالا انداخت و گفت از دوستت دوباره بگیر! به همین راحتی!
پوفی کردم و دیگه چیزی نگفتم اگرم می گفتم فایده ای نداشت!..اعصابم خورد شده بود نمیتونستم بزنمش چون تو مرام ما ضعیف زنی نیس که! بگیریم یه بچه 4 ساله رو بزنم! مجبور شدم خودم روبه فحش بکشم .... بیخیال جزوه ام شدم گفتم میرم کتابخونه از جزوه بهار کپی میکنم

***باقی مطالب درادامه مطلب


بهاز:میگم بونا؟؟؟!
_ها چیه؟!
بهار:میگن قراره مسابقه کتابخوانی بزارن منو تو هم که خوره کتاب بیا بریم شرکت کنیم
_بهار بیا بیخیال شو ما خیرسر مون داریم برای کنکور میخونیم هنر کنیم به درس های خود مون برسیم
بهار : راست میگی ها بونا من اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم
بونا : تو به چه موضوع هایی فکر میکنی ؟
یهار : داشتیم
برو حالا درس هاتو بخون بیشتر ازاین مزاحم نشو ...
داشتم درس میخوندم و اینقدر مشغول درس خوندن بودم که یه هو بایه صدایی از جام پریدم...
سر مو بلند کردم دیدم مسول کتابخونه ست حالا انگار نمی تونست آروم تر هوار بکشه برگشت بهم گفت : خانوم دانش دیگه وقت تموم شد از اون جایی که مردها نمیتونن بیان داخل سالن مطاله خواهران خانوم زمانی مسول سالن خواهران و مسول سالن برادران که طبقه پایینه آقای کرمی است وهر کدوم زمانی که ساعت کاری کتابخونه تموم میشه میان به سالن ها سر کشی میکنن واگر هم کسی تو سالن باشه میان تذکر میدن منم همین جور که وسایلم رو جمع میکردم دیدم بهار ایستاده طبق معمول در خال غر زدن بود امدم پیشش گفتم خیله خوب امدم داشتیم از سالن خارج میشدیم گفتم بهار اونجا رو عمو جغد شاخ دار ببینش ( لقب یکی از پسرهای های کتابخونه ) گفتم آره خودشه داره با دوستایی جلف تر از خودش چرت وپرت میگن بیا زود بریم بیرون همیم طور که داشتیم راه میرفتیم یه هو
بهار گفت بونا یه چیز راستی داستان فردا رو چیکار میکنی
خوب شد بهم گفتی بهار اصلا حواسم نبود بهار :چیکار میکنیش
نمیدونم .یه کاریش میکنم حالا بیا فعلا بریم
رسیدم نزدیک خونه که از بهار خداخافظی کردیم و رفتیم
رسیدم خونه مامانم رو دیدم تو آشپزخونه ست
رفتم پشتش وبعد با صدای بلند سلام کردم
مادرم که از ایم کارم شوکه شده بود فقط یا اخم نگا هم کرد منم قیافه ی آدم های مظلوم رو به خودم گرفتم با تغییری که تو صدام ایجاد کرده مثل این بچه ها گفتم مامانییییییییییی دیدن داره بهم میخنده منم از فر صت استفاده کردم و پریدم بغلش کردم فتم ببشید مامامی خودم .مامانم همین طور که میخندید گفت از دست تو !
رفتم اتاقم بعداز تعویض لباس هام توفکر داستان فردام بودم آخه تو فرهنگ سرا من عضو بخش داستان نویسی بودم نمیخواستم که کارم بد بشه همین طور که داشتم فکر میکردم یه هو یه داستانی امد ه ذهنم که اولش ....

تو ذهنم داشتم بررسي ميكردم براي شروع مقدمه داستان مونده بودم كه بايد از كجا شروع كنم
كه يه داستان خوبي از آب در بياد رفتم سراغ كتاب هايي رفتم كه ميتونست توي اين زمينه بهم كمك كنه بعد از كلي گشتن
شروع به نوشتن كردم داستانم رو نوشتم حدود يه چند ساعتي وقتم رو گرفت وبعد از تموم شدنش نگاهي به ساعت اتاقم كردم و ديدم آخر وقته رفتم به سمت تختم وديگه چيزي يادم نمياد و.....

*** بيدارم شدم شروع به آماد ه شدن ورفتن كردم

يه چشمم اقتاد به داستانم كه داشت يادم ميرفت برش دارم به خودم گفتم خوب شد ديدمش و اگرنه امروز آبروم ميرفت برداشتمش وبعد از خوردن صبحونه اونم چه صبحونه اي چون اصلا من با صبحونه خوردن زياد موافق نيستم
داشتم از آشپز خونه ميامدم بيرون كه بنيامين چهار دست وپا امد پيشم وبا زبون بچگيش گفت آجييي كييي مياي ؟ من رفتم سمت شو بغلش كردم يه بوسش كردم گفتم آجيي زود زود مياد باچه اونم سر شو تكون دادوتاييد كرد


رسيدم كتابخونه ديدم بهار ام داره همزمان با من مياد بعد سلام واحوال پرسي رفتيم به سمت سالن تو كتابخونه مشغول درس خوندن بودم كه يه هو چششمم خورد به ساعت ديدم ديگه بايد برم انجمن داستان نويسي ميرفتم

رفتم پيش بهار گفتم زود باش بدو كه دير شد بهر هم زود از جاش پاشد و باهم رفتيم
انجمن تو خود كتا بخونه طبقه سوم بود وقتي رسيديم ديدم تقريبا همه اعضا اومدن
ونگاه كردم به بهار گفتم يه ذره ميترسم نكنه مورد نقد شديد قرار بگيرم بهار رو كرد و بهم گفت نگران نباش همه چيز خوب پيش ميره
اما چه خوب پيش رفتني ؟؟؟؟؟؟؟
مسول انجمن كه خانوم اسدي بود بعد از سلام كردن به اعضا جلسه رو رسمي اعلام كرد
وبعد نگاه كرد به من گفت : امروز نوبت خانمو دانش كه بياد داستانشو بخونه
همين جور كه دلم مثل سير و سركه ميجوشيد سمت ميزي كه جلوي اعضا قرار داشت رفتم روي صندلي كه كنار ميز قرارداشت نشستم وبايه نفس عميق شروع به خوندن داستانم كردم داستانم درباره يه دختري بود كه ميخواست با بيماري كه دار ه مقابله كنه واونو از پا در بياره كه ....
خانوم اسدي اومد پيشم روي صندلي كنار من نشست واز اعضا خواست كه داستان منو نقد كنن
آقاي زماني كه تو اين كار تقريبا از همه اعضا وارد تر بود شروع به صحبت كرد وخيلي مودبانه گفت با اين كه كار اولت بوده بد نيست فقط يه كم تو شرح وقايع دقت كن ديگه داشتم از خجالت ميمردم به بهار نگاه كردم كه ديدم داره ميخنده با يه نگاهي كه بهش كردم لبخند ش رو جمع كرد راستش من تو صحبت كردن با آقاييون زياد راحت نيستم
و اكثر مواقع كه با هاشون ميخوام صحبت كنم سر رو مي اندازم پايين واصلا به هشون نگاه نميكنم وهمين موضوع عذابم ميدا د فقط به خاطر اين كه تو ارتباط برقرار كردن باهاشون راحت نبودم وبراي پرسيدن يه سوال كوچيك كلي با خودم كلنجار ميرفتم ..... در واقع روم نميشد با هاشون حرف بزنم وفقط من تو خانواده اين جوري بودم
نوبت قاي شريفي رسيد كه تقريبا داستان نويسيش بد نبود
شروع به صحبت كردن كرد وگفت خانوم دانش داستانتون مثل كسايي كه تا به حال هيچ كتابي راجع به ادبيات نخوندن و همين جور از سر سرگرمي ميان شروع به داستان نويسي ميكنن البته بايد بگم شما فعلا آماتور هستيد و اين موضوع هم باعث شده كه شما اين طوري داستانتون رو بنويسيد وبايد بيشتر تمرين كنيد
خلاصه فقط كم مونده بود دادو بيداد كنه
اونقدر عصباني شده بودم كه نميتونستم نگاهش كنم و جواب نقدش رو بدم با خودم ميگفتم من اين همه زحمت كشيدم حقش نبود كه با هام اين طوري بر خورد بشه
همين جور كه در حال حرص خوردن بودن بودم خانم اسدي از اعضا تشكري كرد وختم جلسه رو اعلام كرد
اصلا حواسم به خودم نبود ديدم يكي داره منو تكون ميده سرم رو آوردم بالا ديدم بهار بود او مد پيشم مو شروع به دلداري دادنم كرد فقط به چشماش نگاه كردم وگفتم بهارفقط كمك كن كه رفتارش رو ...........

رسيدم خونه براي اينكه كسي متوجه نارحتي ام نشه سريع خودم رو به اتاقم رسوندم
كلي فكر كرم وبه خودم گفتم بايد يه سري از رفتار هامو عوض كنم نبايد در برابر مردها كم بيارم انگار يه حسي بهم ميگفت كه اين رفتار رو عوض كن بعد كلي كلنجار رفتن تصميم گرفتم كه اين رفتارم رو عوض كنم اينكه راحت با آقايون برخورد كنم يعني اينكه خجالتي بودنم رو بزارم كنار و از روبه رو شدن باهاشون نترسم.....



******
هنوز خواب بودم كه احساس كردم كه يكي داره آروم دست به صورتم ميكشه چشمامو نيمه باز كردم ديدم بنيامينه چشمامو باز كردم بهم گفت آجي جونم بيدال سو ديه بتسه ديه باچو ( دوستان به زبان بچگي بود )
پاشدم گفتم باچه دادشي بنيامين رو بوسش كردم و بغلش كردم
همين جور كه بغلم بود از پله ها اومدم پايين
ديدم مامانم داره صبحونه رو حاضر ميكنه رفتم بهش سلام دادم و بهش گفتم پسر دسته گلتون رو كه براي بيدار كردن من فرستادينش تحويل بگيريد كه من بايد برم دست وصورتم رو بشورم
مامان با آرامش هميشگيش بهم خيره شد وكفت اين حرف ها چيه خودش اود بيدارت كرد ... من كه باورم ام شد
بنيامين رو بوسش كردم ومحكم بغلش كردم بهش گفتم دادشي داشتيم ! اوم يه لبخند زد از روي شرارت بس كه اين بچه شره

واز بغلم امد پايين
اون روز حس رفتن به كتابخونه رو نداشتم رفتم سمت تلفن به بهار زنگ زدم بعد از چند تا بوق تلفن رو برداشت سريع گفتم معلمومه كجاي دختر ؟
ديدم يه صداي مردونه داره از پشت تلفن مياد (يكي نيست بكه اول ببين پشت تلفن كيه بعد بتوب بهش ) گفت اولا سلام من بهار نيستم برادرشم حال شما خوبه من كه به ته ته پته افتاده بودم گفتم ممنون مرسي
كفتم ببخشيد فك كردم بهاره شرمنده سريع گفت نه خواهش ميكنم
گفت يه چند لظه گوشي رو نگه داريد تا بهار رو صدا كنم
بعد از چند لحظه صداي بهار سلام كردم گفتم بهار ميشه امروز كتابخونه نري ميخوام با هات حرف بزنم
بهار گفت باشه كجا بيام
منم گفتم بيا خونمون منتظرتم اونم قبول كرد گفت باشه يه رفيق بيشتر نداريم گفتم بابا چاكريم آبجي جوفتمون زديم زير خنده گفتم ديه قطع كن زودبيا اينجا گفت باشه فعلا ....
همين جور كه منتظر بهار بودم رفتم يه مقدار اتاقم كه صد رحمت به بازار مسگر ها كه شتر با بارش گم ميشه رو تميز كنم
كارم كه تموم شد ديدم زنگ ميزنن سريع رفتم در باز كردم ديدم بهاره رفتم
پريدم بغلش گفتم كجاي دختر ؟ گفت ببشيد ديه گفتم كار ديگه اي كه از دستم برنمياد زد يه شونه ام كفتم برو بچه پرو .. گفتم بيا بريم تو كه كلي برات برنامه دارم ؟
رفتيم توبهار رو به سمت اتاقم راهنمايي مردم رفتيم اتاق
اومد كنارم نشست وگفت خوب چي ميخواستي بگي !
گفتم بهار ميخوام يه درس درست وحسابي به اين جوجه خروس بدم ! ديدم داره با تعجب نگا ه ام ميكنه !
جوجه خروس كيه !!!!!!!!!!
زدم زير خنده گفتم بابا( جناب شريفي ) رو ميگم
بهار گفت ديونه اي بونا ولي اسم قشنگي روش گذاشتي !!!!!!!!گفتم بهار به نظرت چيكار كنيم رو كرد وبهم گفت : بايد اول آمار طرف رو در بياريم كه چه وقتايي كتابخونه مياد چون ما جاي ديگه اي كه نميبينيمش خوب ديگه گفتم حالا چطوري بايد آمارشو در بياريم گفت بزار حالا ببينيم چي ميشه
بهار :بايد از بچه ها كمك بگيريم گفتم بهار نميخوام همه بفهمن
بهار گفت نگران نباش تو الهه رو با آرام مگه نميشناسي گفتم چرا به فكر خودم نرسيد
الهه و آرام از دوستاي كتابخونه اي من و بهار بودن واقعا بچه هاي قابل اعتماد وخوب بودند ميشد روشون حساب كرد ...


*****


با الهه و آرام بيرون قرارگذاشتيم من كه درحال حاضر ميشدم مانتو قهو اي مو و باشلوار جين و شال مشكي ام رو سر كردم و با بهار رفتيم سر قراركه ديدم الهه و آرامم دارن ميان
هم ديگه رو ديدم و بعد سلام و احوال پرسي
رفتيم تويه كافي شاپ كه جاي هميشگيه من وبهار بود چون اكثر اوقات اونجا باهم مي امديم خوب بچه ها چي ميخوريد من يه كيك و بهار قهوه والهه و آرامم هم باهم آبميوه سفارش دادن ..
براشون قضيه رو تعريف كرديم ديدم جف تشون دهنشون از تعجب باز مونده !!!!!!!!!!
بعد به من وبهار گفتن شما ديكه كي هستيد ؟
گفتم خوب ديگه
جفتشون قبول كردن كه كمكمون كنن و طبق برنامه قرار شد قبل از انجام هر كاري اول آمار طرف رو كامل در بياريم

چند روز بيشتر تا اعلام نتايج كنكور نمونده بود همين طور كه با بهار تو لابي كتابخونه نشسته بوديم
ديديدم كه الهه و آرام خنده كنان آمدن كنار ما
پرسيدم چه خبر : گفتن بونا بيا كه خبر داريم برات در حد تيم ملي
ديگه داشتم ازكنجكاوي ميميردم رو كردم و بهشون گفتم بچه ها يه پيشنهاد بيايد بريم جاي هميشگيون آرام همين طور كه با تعجب نگاه ام ميكرد پرسيد ؟ كجاست اين جاي هميشگيتون كه ما بي خبريم گفتم بيايد متوجه ميشي به بهار هم گفتم كه چيزي بهشون نگه .....
از كتابخونه امديم بيرون به سمت جاي كه هميشه من وبهار زماني كه دلمون ميگرفت ميرفتيم اونجا رسيديم
تو راه هيچ كس حرفي نميزد تا اينكه رسيديم به جاي هميشگيون كه ديدم آرام و الهه دارن با تعجب نگاه ميكنن يه هو بلند گفتتن بابا عجب جاي دنجيه خيلي با حاله
رو كردم وگفتم حال بيايد بريم بشينيم يه جاي دنج پيدا كرديم كه از اونجا ميشد تمام تهران رو ديد انگار زير پات قرار دارن
****
گفتم حالا بگيد چه چيزي را جع به اين جوجه خروس كشف كردين ؟
الهه رو كرد و بهم گفت
اسمش : علي
دانشجوي كار شناسي ارشد ادبيات
ادامه خبر رو همكارم به سمع ونظرت ميرسونه
ديگه دهنم از تعجب باز مونده بود ...
آرام همين طور كه با ژسه خبرنگار هارو به خود ش گرفته بود
حالا بريم ادامه خبر :
اين جناب شريفي متصدي كتابخونه است
ساعت 2تا 6 مياد سر كار
با تعجب بهشون گفتم بابا شوما اين همه اطلاعات رو از كجا آوردين
با خنده گفتن آبجي تو دست كم نگير ما واس خودمون خانو مارپلي هستيم
گفتم :بابا اين كاره ...
يه چند دقيقه اي رو تو سكوت سپري كرديم كه يه هو بهار گفت بونا حالا ميخواي چي كار كني
گفتم كه بزار الان ميگم دور هم حلقه زديم و من شروع به گفتن نقشه ام كردمگفتم بچه ها هركدومتون بايد يه كاري انجام بده .....
به آرام والهه گفتم شما هم بايد بيان تو انجمن داستان نويسي فرهنگ سرا عضو بشيد من وبهار بايد اطلاعات مون رو در زمينه ادبيات بالا ببريم
وشما دو تا هم از اين قاعده مستثني نيستيد
همين كه با دقت به حرف هاي من گوش ميدادن
الهه گفت بايد يه كاري كنيم كه حرص بخوره بايد لج شو در بياريم بهار و آرام هم حرف الهه رو تاييد كردن ...
گفتم بچه هابراي اون هم يه نقشه دارم گفتم چون تو كتابخونه متصدي ست بايد از اين طريق اقدام كنيم
مثلا زما ني كه اون تو كتابخونه است بريم كتاب بگيريم
وقتي به بين قفسه ها دنبال كتاب ميگرديم ترتيب كتاب هارو عوض كنيم
بهار گفت اگه بفهمه گفتم .. چيكاركنيم گفتم قرار نسيت بفهمه بايد دونفر دو نفر بريم يعني اينكه يك نفر كه ميره كتاب بگيره اسم و شماره كتابي رو كه ميخواد جاش رو تغيير بده رو تو ذهنش بسپره وبعدبياد و اونو به نفر بعدي بده كه بره همون كتاب رو ازاون بخواد خلاصه بايد كاري كنيم كه فرد ناشايستي بشه كه صلاحيت انجام كارو در كتابخونه نداره تا اونجاي كه ميشه بايد اين طوري اقدام كنيم ...... كه حسابي حالش گرفته بشه
ا بچه ها رفتيم كافي نت فرهنگ سرا كه نتايج آزمون رو ببينيم دل تو دلم نبود همش تو دلم ميگفتم خدا كنه اين سري رشته مورد علاقه ام قبول شده باشم چون سالهاي پيش قبول ميشدم ولي رشته مورد علاقه ام نبود يا اينكه شهرستان بود و خانواده نميزاشتن من برم
همين جور كه منتظر بوديم تا صفحه باز بشه بعد از چند ثانيه نتايج رو نشون داد همين جور كه به صفحه مانيتور زل زده بودم اصلا باورم نميشد خداي من رشته مورد علاقه ام تهران قبول شده بودمخداي من ممنون ..
بقيه اي بچه هاهم هر كدوم رشته اي رو كه ميخواستن قبول شده بودن من وبهار باستان شناسي دانشگاه تهران قبول شده بوديم الهه و آرامم هم هردو روانشناسي دانشگاه تهران قبول شده بودن
ديگه از خوشحالي رو پا بند نبوديم هميدگررو بغل ميكرديم و بهم تبريك ميگفتيم همون لحظه به مامانم زنگ زدم و خبر قبول شدنم رو تو رشته مورد علاقه ام رو بهش دادم و مامنم ككلي ذوق كرد و بهم گفت تبزيك ميگم دختر عيزم گوشي رو قطع كردم . رفتيم كه پول كافي نتي رو حساب كنيم كه ديدم ايييييييييييييييييييي اين عمو جغد شاخ دار اين جا چيكار ميكنه رفتيم تارحساب كنيم هر كاري كرديم گفت نه اينمهديه اي از طرف من تبريك ميگم كه قبول شديد ازش تشكر كرديم و به سمت كتابخونه را ه افتاديم تو راه همش را جع به دانشگاه صحبت ميكردبم كه من رو كردم به بچه ها گفتم بچه ها يه پيشنهاد موافقيد كه امروز به افتخار اين همه خوشحالي يه كاري كنيم بيشتر خوشحال شيم 3تايي شون باتعجب منو نگاه ميكردن گفتم بابا پروژه رو كم كني اين ج.جه خروس رو ميگم پاييه ايييييييييد 3تايي شون يه هو گفتن پاييييييييييييييييييييههه هههههههه ايييييييييم
بزنيد كه بريم
تا ساعت دو كه جناب شريفي بياد وقت داشتيم كه نقشه رو بكشيم
رو كرد م بهشون بچه ها من ميرم پايين كه كتاب بگيرم يه كتاب راجع به ادبيات بعد از اينكه رفتم قسمت مورد نظر تا كتابرو بردارم در همون لحظه يه كتاب روانشناسي برميدارم و يه جاي ديگه ميزارمش يه جاي پرت كه نتونه پيداش كنه بعد من ميام بالا و عنوان وشماره كتاب رو به اله ميدم تا اون بره كتاب رو بگيره
وبعداز اينكه رفتي كتاب رو پيذل نكردي ميري بهش ميگي كه كتاب رو پيدا نكردي وبعد تومياي و بهش ميگي كه كتاب رو پيدا نكردي واين چه وضعيي
طبق نقشه ساعت 2 شد و ديدم كه جناب جوجه خروس يا آقاي ادعا تشريف آوردن
بعد از يه چند دقيقه رفتم پايين ديدم كه مشغول خوندنه رفتم تو سيستم وكتاب شعر و زندگي نامه فريدون مشيري رو پيدا كردم عنئان و شماره كتاب رو نوشتم و رفتم بهش گفتم ببخشي آقاي شريفي من اين كتاب رو ميخوام ميشه برام تو سيستم ثبت كنيد كارت كتابخونه ام رو رفت تا برام ثبتش كنه
ورو كرد بهم گفت خانوم دانش بريد سمت كتاب هاي شعرا اونجا كتاب رو بداريد
همين جور كه داشتم بين قفسه ها رو ميگشتم به قفسه مورذ نظز رسيدم وكتابم رو پيدا كردم وبعد رفتم سراغ اجراي نقشه بيچاره نميدنه چه آشي براش پختيم كتاب رو كه مربوط به روانشناسي بود از روي قفسه كتاب هاي روانشناسي برداشتم و همينئئ جور بين قفسه ها داشتم ميگشتم كه يه هو چشمم افتاد به قفسه كتاب هاي تازرخي ديديم موضوع ازاين بي ربط تر هم پيدا نميشه كتاب رو گذاشتم تو اون قفسه وبعد شماره وعنوان كتاب رو به ذهنم سپردم حافظه خوبي تو سپردن مطالب يه ذهنم داشتم سريع از اون قسمت اومدم بيرون تابيشتر از اين بهم شك نكنه
و كتاب رو بهش دادم تا برام توسيستم بزنه كارش رو انجام دادوكارت ام رو برداشتم و رفتم پيش بچه ها
شماره وعنوان كتاب رو به الهه دادم تا بره پايين الهه رفت تااولين نقشه رو اجرا كنن اول يه كمي توسيستم گشت وبعد رفت شمار ه وعنوان كتاب رو بهش نمشون دادو بهش گفت تو قسمت كتاب هاي روانشناسي قفسه 2 برو بردار
الهه خيلي خونسرد رفت وبيين قفسه ها رو گشت بعد از گذشت نيم ساعت با حالت عصبي كه به خودش گرفته بود بهش گفت ببخشيد آقاي شريفي من نيم ساعت دارم ميگردم ولي اثري از كتاب نيست حال من چيكار كنم
با تعجب بهش نگاه كرد وگفت مگه ميشه اصلا امكان نداره !!!!!!!!!!
الهه گفت حالا امكان داره ميخواهيد خودتون بريد بگرديد با كالفگي در حالي كه پوفي كشيد رفت ولي چيزي پيدا نكرد

به لهه گفت ببخشيد خانوم رحمتي اگه ميشه يه چند روزي صبركنيد شايد كتاب رو امانت بردن الهه كه ديگه
كارد ميزدي خونش در ميامد گفت اگه امانت برده بودن كه توسيستم نشون ميداد
ديگه كم آورده بود براي اينكه الهه رو قانع منه من كتاب رو براتون پيداش ميكنم شما فردا بيايد كتاب رو ببيريد الهه هم بهش گفت باشه فقط تا فردا ....
الهه اومد بالا پيش ما سريع رفتم پيشش بهش گفتم چي شد داشت از خنده ميتركيد بهش گفتن خيله خوب بگو ديگه
با خنده شرو ع به تعريف كردن كرد ما هم مثل اون از خوژنده رو در بر شده بوديم به بچه ها رو
كردم وگفتم قسمت اول با موفقيعت آميز سپري شد به الهه گفتم احتمالا كتاب رو تا فردا پيدا ميكنه اگه پيدا نكرد تو هم با اعصبانيت بهش بگو واقعا كه ما زماني كه خانوم محمدي هستن مشكلي پيش نمياد....
اگه پيدا كرد كه نقشه بعدي ميمونه تو انجمن داستان نويسي از اونجاي كه اله و آرام هر دو عضو انجمن داستان نويسي شده بودن ديگه مشكلي نداشتيم ولي تو انجمن طبق نقشه من و بهار بايد اطلاعات مون رو بالا ميبرديم
كه قرا شد من وبهار هردو باهم بريم كتاب هاي مربوط به داستان نويسي رو از كتابخونه بگيريم ولي براي لو نرفتن نقشه مون بايد كتاب رو از خانوم محممدي كه تو شيفت صبح مياد ميگرفتيم
قرار شد صبح بريم كه كتاب رو بگيريم .....
وقتي رسيدم خونه كليد رو انداختم ديدم چراغ ها خاموش ان ..

همين جور كه داشتم وارداتاق ميشدم با تعجب اين ور اون ور رو نگاه ميكردم كه يه هوديدم صداي يداره از اتاق پذيرايي مياد ذيگه نزديك بود سكته كنم كه يه هو تمام برق ها روشن شد و صداي تشويق كردن مامان و خاله زهرا ام و پسرش مسعود و دخترخاله زهرا ام رو ديدم كه همچنان دارن تشويق ميكنن ديگه از تعجب مونده بودم چي كار كنم تا اينكه مامانم امد بهم گفت برو اتاقت لباس ها تو عوض كن همون هايي رو كه روي تختت هست روبپوش مونده بودم اينا اين همه كار رو با اين همه سرعت چه طوري انجام دادن
رفتم بالا ديدم بلههههه يه سارافون سفيد با يه لباس زير سارافوني قرمز و يه شال سفيد ويه شلوار مشكي سريع شروع به پوشيدن لباس هام كردم وموهاي فرام رو ريختم كا تا كمرم ميرسيد رو ريختم دورام و يه آرايش ساده كردم رفتم پايين همين طور كه داشتم ميامدم پايين ديدم خاله ام ومامانم دارن با تعجب بهم نگاه ميكنن
بهشون گفتم چيه چرا اينجوري نگاه ام ميكنيد ؟؟؟ دوتاشون رو كردن و بهم گفتن خودتو تو آيينه ديدي !!!!!
كفتم ديدم ولي مشكلي نداشتم مگه بد شدم گفتن نه عزيزم مثل يه عروسك شدي خيلي خوشگل شدي چقدر بهت مياد سر خاله ام كه همين طور داشت منو نگاه ميكرد گفت واقعا قيافت عوض شده بهت مياد
رو كردم به مامان گفتم بابا كجاست گفت تا بهش گفتم تو رشته مورد علاقه ات قبول شدي سريع بلند شد كه بره كيك بگيره ....
همين طور كه تو سركله هم ميزديم از بچگي من ومسعود خيلي با هم كل مينداختيم ولي برام مثل يه برادر بود ..
خيلي باهاش راحت بودم شايد اولين پسري بومد كه من باهاش خيالي راحت بودم يادم مياد هر وقت مشكلي برام پيش ميومد اون تنها كسي بود كه ميتمونست منو آروم كنه و بهم كمك كنه ...تو همين حال وهوا بوديم كه ديدم بابام با كيك وارد شد تا كجيك گذاشت پريدم بغلش محكم بغلش كردم و صورتش رو بوسيدم وكلي ازش تشكر كردم بابامم منو كحكم بغل كرد و منوبويسد و بهم تبريك گفت
همين جور كه داشتيم با هم حرف ميزديم يه ديديم كه بنيامين رفته سراغ كيك و داره دلي از عزا در مياره واقعا قيافه اش ديدني بود كل صورتش رو خامه گرفته بود كه فقط دو تا چش سياه معلوم بود
مامان بلند شد وبغلش كرد كه بره دست وصورتش رو بشوره حالا خدا رو شكر بابا دو تا كيك گرفته بود سريع با خاله ام رفتيم اون يكي كيك رو آورديم و سريع شروع به تقسيم كردنش شديم ...
همينئجور كه همه داشتن با هم حرف ميزدن منم از موقيعت استفاده كرد مو رفتم بالكن هميشه عادت داشتم ميرفتم تو بالكن و به ستاره ها نگاه ميكردم ...
كه ديدم پسر خاله ام مسعود اومد پيشم اصلا حواسم بهش نبود كه يه هو ديدم كار ام ايستاده جا خوردم و بهش گفتم كي اومدي اينجا !!! گفت اينقدر تو فكر بودي كه متوجه من نشدي به چي فكر ميكردي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم به چيز خاصي فكر نميكنم كه بهم گفت حالا بگو به چي داشتي فكر ميكردي گفتم به دانشگاه ام فكر ميكردم گفت بابا اين كه غصه نداره تو بايد خوشحال باشي ..
حالا بگو به چي داشتي فكر ميكردي ؟
نه مثل اينكه نميشه اين يكي رو بپيچونم
گفتم بهت بگم بين خودمون ميمونه ديگه با چشاي گرد شده منونگاه ميكرد نگاه هش مثل آدم هايي ميموند كه انگار منتظر شنيدن همين كلمه بودن ...
قضيه رو براش از اول تعريف كردم بهش گفتم كه چه طوري منو سكه يه پولم كرد و باعث شد كه شخصيتم جلوي ديگران خورد بشه همين طور كه با دقت به حرف هاي من گوش ميداد بهش گفتن منم با چند تا از دوستام تصميم گرفتيم كه حالشو بگيريم قضيه امروز رو براش تعريف كردم اين قدر خنديده بود كه اشك از چشماش امد
گفت خيلي شري دختر
بعد بهم ميشه يه قولي بهم بدي آبجي جونم گفتم بگو دادشي ميشنوم
ميشه ازاين به بعد هركاري كردي يا خواستي انجام بدي منو تو جريان بزاري گفتم باچه دادچي حتما
امد و صورتم رو بوسيد بهم گفت آفرين آجي جونم... و
اقعا مثل يه برادر دوستش داستم و تصميم گرفتم هر چي شد بهش بگم دادش بز گتر از خودم نداشتم ولي اون و مثل يه بردار بزگتر دوستش داشتم .. منبع:http://roman-j.blogfa.com/post/1

بازدید : 274 | تاریخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 زمان : 20:19 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما []

مطالب مرتبط

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی